دخترِ ماه

تکیه بر بالش قالینی سرخ‌رنگ داده بود و انبوهی از بسته‌های نامنظم افکارش در سرش سنگینی می‌کرد. صبرش لبریز شد و به سوی پدرش که در حال نوشیدن چای سبز همراه با نقل وطنی بود و هر از گاهی با… بیشتر

آرزوهای یخ‌زده

دلم باران بهاری می‌خواهد؛ برای قلبم، روحم و ذهنم… کاش بارانی وجود می‌داشت که پس از زمستان سرد و طولانی، همانند باران‌های بهاری، تمام آلودگی‌ها را برطرف می‌کرد؛ بارانی که خاطرات تلخ را از دیوارهای زخمی ذهنم پاک کند، درد… بیشتر

نگاهی از داخل ملی‌بس

قطرات باران آرام‌آرام، یکی پس از دیگری، بر شیشه‌ی ملی‌بس فرود می‌آمدند و تا پایین شیشه سُر می‌خوردند. من از داخل، بی‌صدا به بیرون خیره شده بودم. وقت اذان ظهر بود و کراچی‌های جوراب، ترکاری، میوه و دیگر اجناس در… بیشتر

رویاها، در دل محدودیت امید می‌آفریند

رویاهایم باعث تحرک و انگیزه در من می‌شود. همچون نیروی قدرتمندی عمل می‌کند که در شرایط سخت و طاقت‌فرسا مرا سر پا نگه می‌دارد و نمی‌گذارد خودم را از دست بدهم. حتی در این شرایط که دختر بودن یک جرم… بیشتر

در اوج نوشته‌هایم

هر فرایندی اوج و دره‌ای دارد. من نیز در اوج نوشته‌هایم این متن را دریافتم. درخشش کاغذ سفید که نزد من است، دو برابر جلوه می‌کند. قلمم به خود می‌بالد؛ از زمانی که باخبر شده است من امروز به‌خاطر تو… بیشتر
میدیا \ جوانان