وقتی قلم‌ها دوباره حرکت کردند

قلم‌ها حرکت می‌کردند و سکوت همه‌جا را فرا گرفته بود. چشمانِ همه خسته بود؛ ولی برق و لبخندِ درون آن‌ها انکارنشدنی بود. به هر طرف نگاه می‌کردی امید می‌دیدی و قلب‌های مصمم برای ادامه دادن. یکی از دختران نگاهش از… بیشتر

امید پشت درهای بسته

در دنیا آموزش حق هر انسان است. هر انسان حق دارد بیاموزد، بداند و از جهل و نادانی بیرون بیاید؛ اما متأسفانه دخترها و زن‌ها در افغانستان حق این کار را ندارند که درس بخوانند، بیاموزند و حتی حق رفتن… بیشتر

لبخندی از گذشته، روایتی از امروز

مثل همیشه دوباره راهی کتاب‌خانه‌ شده بودم. می‌خواستم کتابی را که امانت گرفته بودم پس بدهم و به جایش کتاب «سمفونی مردگان» را بگیرم. از مسیر همیشگی حرکت کردم. آفتاب سوزان تابستان در حال تابیدن بود. وقتی به کتاب‌خانه رسیدم،… بیشتر

زندگی من میان دو نام

اولین بار که در پاریس برای کارهای اقامتی به اداره رفتم، از من خواستند مدارکم را روی میز بگذارم. کارمند اداره وقتی اسم‌ها را دید، مکثی کرد و پرسید: «بالاخره اسم اصلی‌ات کدام است؟» همان لحظه حس کردم جوابش ساده… بیشتر
میدیا \ جوانان