آن روز، طبق معمول برای ندانستنیهایی که ذهنم را درگیر میکرد، میرفتم سراغ مادر و تمام سوالاتم را از او میپرسیدم. چون عید قربان بود، از مادرم پرسیدم: «چرا این عید را عید قربان مینامند؟» مادرم با نگاه پرمعنایش گفت: «عید قربان داستانی از ایثار و ایمان است؛ داستان حضرت ابراهیم که شبی خواب میبیند که باید فرزندش را قربانی کند. مثل همهی پدران، برای حضرت ابراهیم هم خیلی دشوار بود که از فرزندش بگذرد، اما برای رضایت خداوند با چشمان اشکبار فرزندش را برای ذبح کردن آماده کرد و درست هنگام اجرا، خداوند به خاطر شکیبایی و اطاعت از فرمانش، گوسفندی را برای قربانی کردن فرستاد. این داستان، تأثیرگذارترین داستان در تاریخ جهان است که ثابت کرد خداوند صبر و صداقت بندگانش را بیپاسخ نمیگذارد.»
بعد از شنیدن داستان حضرت ابراهیم و اسماعیل، متوجه شدم داستان این پیامبر بزرگ چقدر شبیه داستان دختران این سرزمین است؛ دخترانی که پنج سال قربانی جهالت و نادانی شدهاند و هر روز با محدودیتهای جدید، رویاهایشان ذبح میشود. ما اسماعیلهای این زمانهایم؛ باید به جرم دختر بودن، آرزوهایمان را در زیر خروارها خاک دفن کنیم. ما قربانی ذهنهای بستهایم و فقط به خاطر قدرت، ایثار و ایستادگیمان مجبوریم تاوان این ناملایماتِ دشوار را پس بدهیم. آیا پنج سال قربانی شدن کافی نیست؟
ما پنج سال است که هر شب ستارههای امیدمان را در دل شبهای تاریک جستجو میکنیم. هر شب به خاطر باز شدن مکاتب اشک میریزیم و دعا میکنیم. هیچ قربانیای دردناکتر از این قربانیِ پنجساله نیست. هر روزش همانند یک قرن برایمان گذشت. چقدر بالهای امیدمان شکست؛ اما کسی نیست بر این قربانی پایان ببخشد. حتی جهان هم سکوت کرده است. این قربانیهای ما کافی است. ما کسانی نیستیم که زجر و دردِ چیزی را بکشیم که هیچ سهمی در آن نداریم، ما قربانی سیاستهای نادرست ملتها شدهایم. پدران ما هم شبیه حضرت ابراهیم به خاطر رویاهای ما اشک ریختند و به خاطر آرزوهایمان عرق ریختند، اما هنوز هم این داستان ادامه دارد.
ما اسماعیلهایی هستیم که به آزادی باور داریم. همان اسماعیلهایی که سرِ تسلیم نداریم و یقین داریم خداوند پاداش شکیباییمان را خواهد داد. اگرچه قربانی شدهایم، اما تلاش میکنیم تا قلممان رسا بماند. با این قلم مبارزه میکنیم، برای افغانستانی آزاد، آباد و آگاه مینویسیم، میسازیم و میمانیم. با قلم خود روی جهالت خط میکشیم و داستان خود را از قربانیشدگان به قهرمانان تغییر خواهیم داد. ما دختران این سرزمینیم. ما نسل درد و امید، وارثان صبر ابراهیم و ادامهدهندگان صلابت اسماعیل هستم.
ما دختران باور داریم که عید واقعی ما از راه خواهد رسید. عیدی که دختران به جای لباسهای سیاه و تاریک، لباسهای رنگی بپوشند، در چشمهایشان سرمهی شادی و شوق بکشند و آهنگ آزادی را با صدای بلند زمزمه کنند. ما اسماعیلهایی هستیم که هر سقوط خود را فرصتی برای بلند شدن میدانیم. برای ما قربانی دادن طاقتفرسا بود. در راه علم هزاران شهید دادیم و هنوز هم در همان مسیر میرویم. هرگز اجازه نمیدهیم این راه ناهموار بماند. به گفتهی نلسون ماندلا که میگفت: «مبارزهی من، مبارزهی یک انسان تنها نبود، مبارزهی میلیونها نفر بود که آرزوی آزادی را در دل داشتند». مبارزهی ما دختران افغانستان هم بینتیجه نخواهد ماند.
ما از نسل دختران نوری هستیم که همیشه در سختترین شرایط تابیده است تا شمع دانایی خاموش نماند. عید ما روزی فرا میرسد که دیگر درس خواندن برای ما حسرت نباشد. اگرچه ما اسماعیلهای این زمانهایم، اما قربانی باقی نمیمانیم. از دل تاریکی نوری خواهیم ساخت که نهتنها ما را، بلکه نسل بعد از ما را نیز روشن نگه دارد. عید واقعی ما روزی است که کابل پر از زنهای قهرمان باشد و صدای شادیشان بلندتر از فریاد ظلم شنیده شود. مشکلی نیست اگر جهان هیچ واکنشی در مقابل این ظلم نشان نداد. ما خود فریاد خواهیم زد. اگر تاریخ شاهد پنج سال قربانیِ ماست، آینده شاهد پیروزی ما خواهد بود. کتابها هر واژهی شان از مبارزهی ما پر خواهد شد. قدرت، امید و ایستادگی، نماد ماست. این نماد نمیگذارد تا به ناامیدی فکر کنیم. امیدوارم این عید، پایان همهی حسرتهای بهجاماندهی ما باشد. خواهران! به راهتان ادامه بدهید تا ریشهی جهالت را با هم از بین ببریم.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه