زندگی و یک نگاه دیگر…!

دور از خلوت، با خودم انسان متفاوتی هستم. از نگاه زنانه‌ام سخن می‌گویم. نگاهی که پیر شده؛ اما هنوز قوت برای جنگیدن دارد. این پیام برای زنانی است که دروازه‌ی راحتی دل‌شان را بسته‌اند و هیچ راهی برای پیشرفت زندگی‌شان… بیشتر

رویاهایی که در مکتب داشتم

وقتی طفل بودم، آرزو می‌کردم که بزرگ شوم و مکتب بروم. وقتی بزرگ شدم، مکتب رفتم با لباس سیاه و سفید. آن روز را خوب یادم است؛ روزی بود که هم برایم سخت بود و هم لذت‌بخش، چون به مکتب… بیشتر

آوای درون

از همان سپیده‌دم که چشم گشودم، دلم با نوای دلنواز و روح بخش اذان از جنس ایمان آمیخته شد. آن صدا همانند نغمه‌ای خوش‌نوا در گوش‌هایم طنین انداخت، گویی واژه‌هایش تنها به گوش نمی‌رسید، بلکه احساس می‌شدند. هر واژه دریچه‌ی… بیشتر

رویاهایی پشت درهای بسته

صبحی دیگر آغاز شد. صبحی که برای بسیاری از مردم عادی بود؛ اما برای من پر از فکر و سوال. آفتاب آرام‌آرام از پشت بام‌ها بالا می‌آمد و نور کم‌رنگش کوچه را روشن می‌کرد. صدای رفت‌وآمد مردم در کوچه‌ها شنیده… بیشتر

طلوع بی‌تظاهر در تلاطم کابل

خورشید کابل لابه‌لای غبارهای نشسته بر دیوارهای سیمانی، با تردید می‌تابد. اینجا، در این شهر که گاهی صدای سکوتش از فریاد انفجار هم گوش‌خراش‌تر است، نفس کشیدن هنر می‌خواهد. من دختری از تبار پامیر و بامیان، در میان کوچه‌هایی که… بیشتر
میدیا \ جوانان