زنگ مکتب؛ صدای آرزوهای پسران و یادآور خاطراتِ تلخ دختران

حالا پنج‌سال می‌گذرد. وقتی که چشمانم‌ را می‌بندم همه‌ی این سال‌ها مانند فیلم از جلوی چشمانم رد می‌شود. واقعا برایم سخت است که زیاد در موردش فکر کنم و بدانم که در این همه سال من و هم‌ سن‌و‌سالانم نتوانستیم… بیشتر

رستاخیزِ دختری در غبار کابل

پنجره را کمی باز می‌کنم تا سوزِ سرمایِ کابل صورتم را بسوزاند و یادم بیاورد که هنوز زنده‌ام. مولانا می‌گفت: «امروز مرده بین که چه سان زنده می‌شود…» و من هر بار که کتابِ «کیمیا» یا «فزیک» را از زیر… بیشتر

از اجبار تا آگاهی؛ فرق بین پنج سال پیش و امروز من

درس خواندن برایم هیچ معنای خاصی نداشت… درس را برای خودم نمی‌خواندم؛ برای دختر بودنم، برای تکامل خودم و برای این‌که خودم را دریابم، هرگز نمی‌خواندم. صادقانه بگویم، مکتب را فقط از روی مجبوریت می‌خواندم، چون باور کرده بودم اگر… بیشتر

خاموشیِ چراغ‌های دانایی

گاهی سکوت، بلندترین فریاد جهان است؛ فریادی که نه از گلو، بلکه از دلِ خاموشِ روزگار برمی‌خیزد. این روزها، در گوشه‌ای از این سرزمین، سکوتی سنگین سایه انداخته است؛ سکوتی که در آن نه صدای ورق خوردن کتابی شنیده می‌شود،… بیشتر

چه زیباست، بهار فصل شکوفاییِ ما باشد

درختان شکوفه‌های سپید و خوشبو داده‌اند. چکاوک‌ها و گنجشک‌ها روی شاخه‌ها می‌نشینند و نغمه‌سرایی می‌کنند. نغمه‌هایشان چقدر دل‌نشین و گوش‌نواز است و نوید بهار را به مردم می‌دهند. هوای پاک کابل، بعد از باران‌های بهاری، خیلی شفاف و دل‌پذیر شده… بیشتر
میدیا \ جوانان