مرثیه‌ای برای رویاهای پشت در

خورشید کابل دیگر آن شکوه قدیمی را ندارد. انگار او هم می‌ترسد زیاد بتابد و جلب توجه کند. امروز که از کنار مکتب محل‌مان رد می‌شدم ایستادم. زنگ مکتب به صدا درآمد. صدایی که روزی برای من سرود رهایی بود… بیشتر

‌‌چرا همیشه سختی‌ها و مشکلات در مسیر ماست؟

هر سال که می‌گذرد و هر چقدر که بزرگ‌تر می‌شوم، چیزهای جدیدی را می‌‌فهمم و درک می‌کنم. حالا بهتر درک می‌کنم که چرا همه‌ی انسان‌های موفق از سختی‌های مسیرشان صحبت می‌کنند یا چرا هیچ شخص موفقی نمی‌گوید که من با… بیشتر

دختری که در جوانی پیر شد

او در روزی به دنیا آمد که آسمان خاکستری بود. نه از باران، بلکه از سنگینی روزگار رنگ آسمان دیگرگون شده بود. مادرش وقتی برای نخستین‌بار او را در آغوش گرفت، زیر لب گفت: «کاش آینده‌ات روشن‌تر از امروز باشد.»… بیشتر

۱۴۰۵؛ سال اطلاعات ثانوی

این هفتمین دوره‌ای از تسبیحش بود که بدون وقفه می‌چرخاند. از زیر لبش خواندم که ذکر صلوات را زمزمه می‌کرد. در کشورم افغانستان، تسبیح داشتن برای مردان نشانه‌ای از وقار و شخصیت افغانی است. وقتی پسران این دیار کمی دست… بیشتر

نجوای یک تن فروخته‌شده

بوی کاغذ کاهی و مداد تراشیده برای من عطر بهشت بود. روزهایی که زیر آفتاب بی‌رمق کابل کتابم را بغل می‌کردم و به سمت مکتب می‌دویدم، حس می‌کردم زمین زیر پایم نمی‌لرزد. بلکه این من هستم که با هر قدم… بیشتر
میدیا \ جوانان