حکایت یک دختر، برای همه‌ی دختران

تایم کورسم تمام شد و به سوی خانه حرکت کردم. امروز خیلی بی‌حال و کسل بودم. تمام بدنم درد می‌کرد و توانایی راه رفتن نداشتم. بدنم سرد شده بود؛ ولی در همان حالت احساس گرمی می‌کردم. با این حال مجبور… بیشتر

موانع زیاد، اراده محکم

می‌دانید بدترین درد برای همه این است که هر قدر فریاد بکشد کسی صدایش را نشنود و فکر کند که او گنگ است و آن‌ها برای شنیدن صدایش لال باشند و از شنیدن صدایش بیزار باشند. اما باز هم جای… بیشتر

فقر در آگاهی

سال‌ها بعد زمانی که زندگی را به چندین نسل بعد می‌سپاریم، سر زدن به کتاب تاریخ یکی از مهم‌ترین کارهایی خواهد بود که آن‌ها انجام خواهند داد. همان‌طور که صدها سال قبل، نسل‌های آن زمان از خود یادگاری‌ها و معلومات‌های… بیشتر

درِ مکتب را آرام کوبیدم…!

ساعت هفت صبح بود. هوا کم‌کم گرم می‌شد و من با صورتی که هنوز از خواب سنگین بیدار نشده بود و دست‌ورویی که ناشسته بود، ناگهان به یاد آوردم که درس آکادمی انار رأس ساعت هفت آغاز می‌شود. با دستپاچگی… بیشتر

حسرتِ نشستن روی سفره‌ی خانوادگی

بعضی از دردها صدا ندارند. کسی آن‌ها را نمی‌بیند، اما سال‌ها در قلب انسان زندگی می‌کنند. درد من از کودکی آغاز شد؛ از روزی که فهمیدم در خانه‌ی خود ما، دختر بودن یعنی کمتر دیده شدن، کمتر دوست داشته شدن… بیشتر
میدیا \ جوانان