از وطن بگویم؟

از چه بگویم؟ از حال که بگویم و از کدام زخم بگویم؟ از کدام خاطره‌ای که هنوز بوی خون می‌دهد؟ از کدام درد که سال‌هاست در سینه‌ی این خاک خانه کرده و آرام نمی‌گیرد؟ از کدام شب بگویم که با صدای گریه‌ی مادری به صبح رسید؟ از کدام کوچه بگویم که هنوز ردّ ترس در دیوارهایش مانده است؟ از کدام کودک بگویم که پیش از آموختن لبخند، اندوه را شناخت؟

از کدام یتیم بگویم که هنوز چشم‌هایش در جست‌وجوی دستی است که هرگز بر سرش کشیده نشد؟ از کدام مادری بگویم که سفره‌اش خالی بود؛ اما دلش پر از شرم، وقتی نمی‌توانست برای فرزندش حتی یک لقمه نان فراهم کند؟ از کدام کودکی بگویم که پیش از آنکه معنی «زندگی» را بفهمد، با مفهوم «نداری» آشنا شد؟ از کدام پدری بگویم که آرزو داشت فرزندش درس بخواند؛ اما تنها چیزی که برایش باقی ماند، حسرت بود و سکوت؟

چگونه می‌توانم از زخم‌های عمیق افغانستان بگویم، وقتی هر زخم، خود قصه‌ای ناتمام است؟ چگونه می‌توانم از حال دختری بگویم که چون پرستویی سپید، در قفسی به نام «دختر بودن» زندانی شده است؟ دختری که هر روز با چشمانی پر از حسرت، به پسرانی نگاه می‌کند که بی‌دغدغه به سوی رویاهای‌شان قدم برمی‌دارند، در حالی که او، در سکوت، آرزوهایش را یکی‌یکی دفن می‌کند. دختری که دفترهایش بوی آرزو می‌داد؛ اما ناگهان روزی رسید که باید آن‌ها را می‌بست و کنار پنجره، تنها تماشاگر رفتن دیگران می‌بود. دختری که شب‌ها، خواب آینده‌ی روشن را می‌دید؛ اما صبح، با حقیقتی که رویاهایش را از او می‌گرفت، بیدار می‌شد.

چگونه از زخمی بگویم که نه‌تنها مرهمی ندارد، بلکه هر روز عمیق‌تر می‌شود؟ چگونه از خاطراتی بگویم که هر کدام، چون تیغی زهرآلود، بی‌صدا بر سینه فرود می‌آیند و فریادی را در گلو خفه می‌کنند؟ چگونه از دختری بگویم که پاسخ هزاران پرسش را در سکوت جست‌وجو کرد؛ اما هیچ‌گاه جوابی نیافت؟ دختری که بارها از خودش پرسید:

«آیا آرزو داشتن گناه است؟»

«آیا دختر بودن، یعنی خاموش ماندن؟»

«آیا سهم ما از زندگی، فقط صبر و سکوت است؟»

چگونه از گدایی بگویم که ثانیه‌های عمرش را با التماس شمرد و شب‌هایش را با گرسنگی به صبح رساند؟ چگونه از نوجوانی بگویم که به جای ساختن آینده‌اش، مجبور شد با ترس بزرگ شود؟ چگونه از جوانی بگویم که رویاهایش را در میان دود، انفجار و ناامیدی جا گذاشت و ناتمام رفت؟ و چگونه از مردمی بگویم که سال‌هاست درد را نفس می‌کشند، اما هنوز لبخند زدن را فراموش نکرده‌اند؟

بگویید… چگونه از حال افغانستانم بگویم؟ چگونه بگویم این سرزمین درد نکشیده است، وقتی هزاران بار شکست، هزاران بار سوخت و هزاران بار از نو، در میان خاکسترهایش ایستاد؟ چگونه بگویم آرام است، وقتی هر شب شاهد اشک‌هایی است که در سکوت فرو می‌ریزند و هیچ‌کس صدای‌شان را نمی‌شنود؟ چگونه بگویم اشکی ریخته نشده، وقتی بی‌عدالتی، کودکان و نوجوانانش را از رویاهای‌شان جدا کرد و آینده‌های‌شان را ناتمام گذاشت؟ چگونه بگویم فریادی نبوده، وقتی گلوی این سرزمین سال‌هاست از فریادهای خاموش، زخمی است؟ چگونه بگویم امیدی نمانده، وقتی هنوز در دل همین تاریکی‌ها، دخترانی هستند که با تمام ترس‌ها، باز هم خواب فردایی روشن را می‌بینند؟

اگر از حال سرزمینم بگویم، از این خاک خون‌آلود، آیا می‌توانید درک کنید؟ می‌توانید سوز اشک‌هایی را حس کنید که شب‌ها، بی‌صدا و پنهان، بر گونه‌ها جاری می‌شوند؟ می‌توانید درد دختری را تصور کنید که هر روز، آرزوهایش را آرام‌آرام از یاد برد تا فقط بتواند دوام بیاورد؟ می‌توانید اندوه مادری را بفهمید که در برابر چشمانش، همه‌چیزش فروریخت و او، تنها با سکوت، این ویرانی را تماشا کرد؟

می‌دانید افغانستان به چه معناست؟

افغانستان من، مادری است با چشمانی خسته، که رنج را بارها به تماشا نشسته است.

افغانستان من، نگاه پرحسرت دختری است که پشت پنجره ایستاده و رفتن دیگران را به سوی فردا، تنها نظاره می‌کند.

خاک من، یتیمی است که هنوز معنای «پناه» را نمی‌داند.

افغانستان من، جوانی است که آرزویش را در میان دود و ترس جا گذاشت و ناتمام رفت.

افغانستان من، کودکی است که صدای خنده‌اش، سال‌ها پیش زیر آوار ترس گم شد.

بلی…

افغانستان من، سرزمینی است عاری از آرامش، عاری از امنیت، اما نه عاری از امید.

سرزمین من، دستی است جدا شده از تنی که هنوز می‌خواست بسازد، هنوز می‌خواست برخیزد.

افغانستان من، دختری است با رویاهایی بزرگ؛ رویاهایی که شاید خاموش شدند، اما هرگز نابود نشدند.

افغانستان، درختی است که با هر زخم، ریشه‌هایش عمیق‌تر شده است؛ سرزمینی که با تمام دردهایش، هنوز نفس می‌کشد، هنوز زنده است.

افغانستان من، صدای مادری است که میان اشک و دعا، هنوز امید را زمزمه می‌کند.

افغانستان من، قلبی است شکسته، اما تپنده.

اگر می‌خواهید مرا بشناسید، مرا در میان اشک‌ها، در میان لبخندهای کوتاه و در میان امیدهایی که هنوز خاموش نشده‌اند، خاک جست‌وجو کنید. مرا در نگاه دخترانی پیدا کنید که با وجود تمام محدودیت‌ها، هنوز آرزو کردن را فراموش نکرده‌اند. مرا در دستان ترک‌خورده‌ی مادری پیدا کنید که با تمام خستگی‌هایش، هنوز فرزندش را به فردا امیدوار می‌کند.

مرا در این سرزمین رها کنید… در پناهی به نام افغانستان، که با تمام زخم‌هایش، هنوز خانه‌ی من است.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000