رویاهایی که در دستمال پیچیده شدند

مکتب‌ها دوباره باز شده‌اند…!

دروازه‌هایی که هر سال، به روی رویاهای کوچک و بزرگ گشوده و حیاط‌هایی که با خنده‌های کودکانه دوباره زنده می‌شوند. صبح‌ها رنگ دیگری گرفته‌اند؛ کوچه‌ها پر از قدم‌هایی شده‌اند که به سوی دانستن می‌روند و آسمان، گویی شاهد آغاز هزاران آرزوی تازه است؛ آرزویی که در دل هر کودک آرام و روشن جوانه می‌زند.

کودکان و جوانان، لباس‌های مقدس‌شان را بر تن کرده‌اند؛ لباس‌هایی که فقط پارچه نیستند، بلکه نشانه‌ی امید اند، نشانه‌ی آینده‌ای که هنوز نوشته نشده، اما در دل‌های‌شان، با ایمان و شوق، در حال شکل گرفتن است، در حال جان گرفتن در میان خیال‌های ساده و پاک.

کیف‌های‌شان را بر دوش انداخته‌اند، کیف‌هایی که از کتاب سنگین نیستند، از رؤیا سنگین‌اند، از دانستن، از ساختن، از «شدن»، از خواستن برای بهتر بودن، برای رسیدن به جایی که هنوز دور اما ممکن است.

زنگ مکتب به صدا درمی‌آید… صدایی که برای بسیاری، آغاز است؛ آغاز یک راه، یک فرصت، یک زندگی، آغازی که هر روز تکرار می‌شود، اما هر بار معنای تازه‌ای دارد.

و همه آماده‌اند، برای نشستن در صنف، برای نوشتن، برای یاد گرفتن، برای ساختن فردایی که هنوز نیامده است، اما در ذهن‌های‌شان به آرامی شکل می‌گیرد و روشن‌تر می‌شود.

اما…

در میان این همه رفتن، در میان این همه صدا و زندگی، سکوتی هم هست؛ سکوتی که کسی آن را نمی‌شنود، سکوتی که در میان شلوغی گم شده است: سکوت من!

لباس مقدس و پاک من، در میان دستمالی پیچیده مانده است؛ نه بر تنم نشسته، نه در آفتاب درخشیده و نه همراه من، در راه مکتب قدم زده است. آن لباس، هنوز بوی آرزو می‌دهد، بوی روزهایی که می‌توانستند باشند، اما نشدند.

اما آرزوهایی که به تعویق افتاده‌اند. آرزوهایی که هنوز در دل من زنده‌اند، اما فرصت پرواز نیافته‌اند. من از پوشیدنش محروم شده‌ام… از آن حس ساده اما عمیق که انسان را به آینده وصل می‌کند، به فردایی که می‌تواند روشن باشد.

از دویدن در کوچه‌ها، از دیر رسیدن به صنف، از خندیدن با هم‌صنفان، از نوشتن نامم در گوشه‌ی کتاب‌هایم، از ورق زدن کتاب‌هایی که هر صفحه‌ی‌شان دنیایی تازه را نشان می‌داد.

اگر امسال می‌رفتم… حالا در صنف هشتم نشسته بودم، شاید با دلی پر از سوال و چشمانی پر از امید، چشمانی که هنوز به آینده باور دارند. شاید معلم نامم را صدا می‌زد و من با لبخند، آرام می‌گفتم: «حاضر.»

اما نه…

این «اگر»ها، تنها سهم من شده‌اند. جمله‌هایی که هرگز کامل نمی‌شوند، رویاهایی که هرگز به واقعیت نمی‌رسند و روزهایی که فقط در خیال می‌گذرند و در سکوت تکرار می‌شوند.

لباسم، کتاب‌هایم، و کیفم، همه در سکوتی طولانی مانده‌اند؛ نه فراموش شده‌اند، نه استفاده شده‌اند. فقط… منتظراند، منتظر لحظه‌ای که دوباره زنده شوند.

منتظر روزی که دوباره راهی شوند، منتظر روزی که دوباره خنده‌ها را ببینند، منتظر روزی که دیگر در گوشه‌ای پنهان نباشند و دوباره بخشی از زندگی شوند.

قلبم از درد می‌سوزد… دردی که نه فریاد دارد، نه صدا، اما هر لحظه، در درونم تکرار می‌شود، بی‌وقفه و خاموش. دردی که با هر زنگ مکتب، با هر عبور یک شاگرد، با هر صدای ورق خوردن کتاب، دوباره زنده می‌شود، دوباره نفس می‌کشد.

یک سال دوری از مکتب… فقط یک سال نبود. هر روزش، سنگین‌تر از یک عمر گذشت، هر ساعتش، طولانی‌تر از یک شب بی‌پایان بود و هر ثانیه‌اش، یادآور چیزی بود که از من گرفته شد، چیزی که هنوز دل‌تنگ‌اش هستم.

من فقط از مکتب دور نماندم، از بخشی از وجودم دور ماندم. از آن دختری که می‌توانست بیاموزد، بپرسد، رویا بسازد و راهش را پیدا کند، راهی که شاید سرنوشتش را تغییر می‌داد.

اما هنوز…

همه‌چیز تمام نشده است. در دل این سکوت، در دل این انتظار طولانی، چیزی هنوز زنده است، چیزی که نمی‌گذارد خاموش شوم.

امیدی کوچک، کم‌رنگ؛ اما مقاوم، امیدی که با هر سختی باز هم باقی می‌ماند و خاموش نمی‌شود. امید به روزی که این درهای بسته، دوباره گشوده شوند، روزی که نور دوباره به این راه بازگردد.

روزی که دیگر هیچ لباسی در دستمال پیچیده نباشد، هیچ دختری از دانستن محروم نماند و هیچ رویایی ناتمام رها نشود، و همه بتوانند آزادانه بیاموزند.

روزی که لباسم را بیرون بیاورم، آن را با دستانی لرزان اما امیدوار بپوشم و دوباره، در همان راهی قدم بزنم که روزی از آن بازمانده بودم، اما هرگز فراموشش نکردم.

روزی که کیفم را بردارم و صدای قدم‌هایم، با صدای هزاران قدم دیگر یکی شود و در میان آن صداها گم نشوم، بلکه پیدا شوم. روزی که در صنف بنشینم و وقتی نامم خوانده شد، این‌بار نه در خیال، بلکه در واقعیت بگویم: «حاضر.»

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000