من در کودکی بسیار منتظر این بودم که زودتر بزرگ شوم و میخواستم یک رهبر عالی در جامعه باشم؛ اما حالا از آرزوی چندین سال پیشم بسیار پشیمانم، از اینکه اصلا چرا چنین آرزویی میکردم. خیلی خستهام از اینکه میخواستم هر روز خودم را ارزیابی کنم، خستهام از اینکه هر روز به خودم قدرتِ دوباره بلند شدن میدادم و میخواستم بهعنوان یک دختر در افغانستان بهطور مستقل زندگی کنم.
اما حالا وقتی به خودم نگاه میکنم، هیچچیزی نیستم. فقط در خانه نشستهام و کارهای خانه را انجام میدهم. آرزوی منِ دختر در افغانستان، رهبر شدن و گرفتن کتاب و قلم در دستهایم بود و میخواستم همدرد همنسلانم باشم. حالا چه؟ در کنار مادرم نشستهام و دستدوزی یاد میگیرم. حقیقتاً امروز این سرنوشت تمام دخترانی شده که در این کشور زندگی میکنند، بدون هدف، بدون رویا، بدون امید و بدون سطح آموزشی تمام میشود.
من که چندین سال پیش آرزوی بزرگ شدن داشتم، نمیخواستم خودم را در چنین شرایطی ببینم. ای کاش کوچک میماندم و میتوانستم به مکتب بروم و درک ما به این حد نمیرسید که این تجربهها را داشته باشیم، این زخمها را حس کنیم و صداها ما پیش چشمان ما بریده شود. اما رسم دنیا همین است که باید بزرگ شویم؛ بزرگ شدنی بدون مکتب، بدون حق آزادی، بدون حق انتخاب، بدون حق تحصیل، بدون حق تصمیمگیری و بدون حق زندگی کردن، تنها به جرم دختر بودن.
من بعضی وقتها به دوستان و اقاربی که در خارج از کشور هستند نگاه میکنم؛ نگاهی که نسبت به آنها و سپس به خودم دارم، وجودم را برای چند لحظه پر میکند. آنها در مکتب هستند و درس میخوانند، در صحن دانشگاهشان با هم میخندند، آزادانه در خیابانها قدم میزنند و آزادانه تصمیم میگیرند… ما حتی یک روز هم نتوانستهایم بر چوکی دانشگاه بنشینیم، چه رسد به آنکه رویای رهبر شدن داشته باشیم.
اما وقتی به آرزویی که در دل دارم نگاه میکنم و شرایطی را که امروز بر سر ما آمده میبینم، اشک در چشمانم جاری میشود. خودم را سرزنش میکنم از اینکه روی زمین زندهام و فقط نفس میکشم؛ اما نمیتوانم برای رویایی که انتخاب کردهام کاری انجام دهم و این آرزو برایم به یک حسرت تبدیل شده است. اگر کس دیگری به جای ما دختران قرار میداشت، آیا میتوانست این حالت را تحمل کند؟ اینهمه بیعدالتی، اینهمه درد و رنج، اینهمه بیقانونی و اینهمه تبعیض میان پسران و دختران… اگر فقط برای مدتی کوتاه این وضعیت ما را میداشتند، وضعیتی که هزاران دخترِ ما پنج سال است اینگونه زندگی میکنند، چه حالتی میداشتند؟
به هر حال، من تلاش خودم را میکنم و هیچ وقت بروز نمیدهم که شکست خوردهام. دوباره تلاش میکنم و اگر از درون هم بسوزم، باز خودم را میسازم؛ تنها به این امید که روزی بتوانم رهبری عالی میان زنان این کشور شوم، روی پای خود بایستم و در جادههای کشورم آزادانه گشتوگذار کنم.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه