گاهی پدرها و مادرها اشتباه می‌کنند…!

در زمان‌های گذشته در افغانستان، وقتی پدرم مادرم را گرفت، به دلیل خواست خودش نبود، او به خاطر فشار فامیل مادرم را گرفت؛ اما در واقع مادر ناتنی‌ام را دوست داشت. وقتی مادرم با پدرم ازدواج کرد و ما به دنیا آمدیم، پدرم یک روز هم مثل فرزندش به ما نگاه نکرد.

همیشه برادرم را تحقیر می‌کرد و ما در خانه زندانی بودیم. اگر کار اشتباهی رخ می‌داد یا غذایش حتی یک دقیقه دیرتر آماده می‌شد، مادرم را می‌زد. مادرم را در حالی می‌دیدم که لباسش پر از خون بود و گریه می‌کرد. من آن‌قدر از پدرم بدم می‌آمد که قابل توصیف نیست. من فرزند سوم خانه هستم. آن زمان دوازده‌ساله بودم که مادر ناتنی‌ام را به خانه آورد؛ یعنی پدرم جلوی چشمانم داماد شد و عروسی کرد.

آن روز مادرم به خانه‌ی پدربزرگم رفته بود و نمی‌خواست در خانه بماند؛ اما پدربزرگم گفته بود: «گل‌جان! تو زن آن خانه هستی و او شوهرت است. او حق دارد تو را بزند، دختر دیگری بیاورد و عروسی کند؛ پس تو چنین حقی نداری که از خانه‌ات بیرون شوی و از شوهرت جدا شوی.» مادرم دوباره به خانه برگشت. ما سال‌ها این‌گونه گذراندیم. مادر ناتنی‌ام هر جا ما را می‌دید مسخره می‌کرد و می‌گفت: «کثافت‌های نجس!»

سال‌ها این‌گونه گذشت. ما که در کابل بودیم، من به مکتب می‌رفتم و مکتبم را تمام کردم. سال ۲۰۲۱ برادرانم که بزرگ‌ترین حامیان ما بودند، خانه را ترک کردند و همراه زن و فرزندان‌شان از کشور رفتند. من ماندم و خواهر کوچک‌ترم و مادرم. حالا دیگر پدرم کاری با مادرم ندارد. بعد از سال ۲۰۲۱ که رژیم تغییر کرد و وضعیت برای دختران دگرگون شد، من یک سال قبلش در رشته‌ی طب در پوهنتون کابل کامیاب شده بودم. آن سال، اولین سال دانشگاهم بود که دروازه‌های دانشگاه بسته شد. یک روز دوستم گفت: «بیا برویم سراغ انستیتوت؛ شاید آنجا راهی باشد تا ادامه دهیم.»

من این حرف را در خانه مطرح کردم. مادرم گفت: «برو و درس بخوان، تو می‌توانی.» اما پدرم گفت: «نه! دخترجان در خانه بنشین. تو مگر می‌خواهی چه شوی؟ مگر عرضه داری؟ آخرش هم مثل خواهران دیگرت شوهر می‌کنی و می‌روی خانه‌ی بخت! من اصلا نمی‌خواهم هزینه‌های تو را بدهم.» در آن زمان جرات این را پیدا کرده بودم که با پدرم با صراحت حرف بزنم. گفتم: «پدر! تو تا هنوز برای من کاری نکرده‌ای و من هیچ توقعی از تو ندارم. من به این انستیتوت می‌روم و می‌خوانم؛ حتی اگر به زور باشد. تقاضای کمک مالی هم از تو ندارم؛ می‌روم و خودم کار می‌کنم.»

در حالی که وضعیت مالی خانه‌ی ما خوب بود، پدرم هیچ کمکی به من نکرد و گفت: «برو! تو دختر همان مادري…» این جملات دیگر در گوش‌هایم عادی شده بودند. دوباره سکوت کردم، تحقیر خود و مادرم را تحمل کردم؛ اما ادامه دادم و درسم را می‌خواندم. تا اینکه طالبان شروع به جمع‌آوری دختران کردند. چند روزی در خانه نشستم؛ اما وضعیت که بهتر شد دوباره رفتم. با این حال، یک شب وقتی به خانه می‌آمدم، مادر ناتنی‌ام گوش پدرم را از حرف‌های هذیان پر کرده بود: «این دختر با طالبان می‌رود»، «این دختر حتما خراب است»، «این تا نصف شب بیرون است»، «این روزها خانه نیست، کجا می‌رود؟ درس مگر چه فائده‌ای دارد؟ حتما جای دیگری می‌رود!»

این بود که پدرم را به جان من انداخت و من آن شب تا حد مرگ لت‌وکوب شدم. اما با خود عهد بستم و گفتم: تو باید خیلی تلاش کنی، آن هم از راه درس. اینکه طالبان هست فرقی نمی‌کند؛ من درس می‌خوانم و به رشته‌ی مورد علاقه‌ام می‌رسم. به سختی و با هزاران مشکل، هر روز از خانه بیرون می‌شدم و درسم را می‌خواندم. بعد از اتمام درس‌هایم در یک شفاخانه کار کردم. این اولین تجربه‌ام بود؛ اما بدون معاش کار می‌کردم. خیلی خوشحال بودم تا اینکه سند آن را گرفتم. ظرف یک سال، کار دیگری به دست آوردم که در بخش جراحی عمومی کار می‌کنم و دست‌راست داکتر اصلی هستم.

نتیجه‌ی این‌همه سال تلاش و سختی را امروز دیدم و از این خوشحالم که ادامه دادم. حالا پدرم نه خوشحال است و نه می‌تواند حرفی به من بزند. من در جریان این سال‌ها به سختی خواستگارانم را رد کردم. هر شب سر ازدواج من با پدرم جنگ و دعوا بود. من می‌خواستم اول مستقل شوم و بعد ازدواج کنم، اما مادر ناتنی و پدرم مدام می‌گفتند ازدواج کن. کار به جایی رسید که یک روز یکی از آن خواستگارها را به بیرون خواستم و با او صحبت کردم که نمی‌توانم با تو ازدواج کنم؛ بعد از آن توانستم از شر آن‌ها خلاص شوم.

من در کنار خودم، از خواهرم خیلی محافظت کردم تا درس‌هایش را ادامه دهد، اما دیگر توانی برایم نماند. خواهرم فعلا در خانه است و فقط مکتب رسمی‌اش را تا صنف هشتم خوانده است. بعد از آن، وقتی او را به کورس فرستادم، پدرم او را تهدید به مرگ کرد. وقتی به مکتب‌های موسسه فرستادم، پدرم او را می‌زد. خواهرم از درس بیزار شد و قید آن را زد.

فعلا دو سال است که روی پای خودم ایستاده‌ام و به کسی متکی نیستم. با این زندگی‌ام خیلی خوشحالم و حالا که ۲۶ساله هستم، می‌خواهم شخصی را پیدا کنم که بتوانم با او هم‌سفر شوم.

شما که این روایت مرا خواندید، این تنها داستان من نیست؛ این شاید زندگی برخی دختران دیگر نیز باشد. بعضی پدر و مادرها اشتباه می‌کنند و تاوانش را ما می‌دهیم. بعضی‌ها یکدیگر را تا آخر دوست نخواهند داشت و به اجبار ازدواج می‌کنند. این روند هنوز هم ادامه دارد؛ چنان‌که دیروز در شبکه‌های اجتماعی دختری ۱۷ساله را دیدم که با مرد پیری ازدواج کرده بود که هم‌سن پدربزرگش به نظر می‌رسید.

تا زمانی که در افغانستان این معیار باشد که زن لت بخورد، زجر بکشد و حق نداشته باشد حرفی بزند، این کشور آباد نخواهد شد. همان مادران، پسرانی را بزرگ خواهند کرد که مثل پدرشان باشند و حرف پدر خود را به پسرشان می‌زنند؛ یعنی تو حق داری بزنی، ازدواج کنی و هر کاری می‌خواهی انجام دهی، و به دخترشان می‌گویند تو ساکت باش!

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000