صدای آلارم گوشیام مانند صدایی در دل یک خواب به گوشم میرسید؛ اما این بار واقعی بود. چشمانم را باز کردم و به سقف خیره شدم. چند دقیقه همانطور ماندم، انگار میان من و سقف اتاق ارتباطی خاموش شکل گرفته بود. با صدای برادرم به خود آمدم: «زنگ گوشیات را خاموش کن.» دستم را دراز کردم و آلارم را خاموش کردم. از پنجرهی بالای سرم نسیمی خنک و ملایم میوزید، گاهی تند و خشن بود و گاهی آرام و نوازشگر. آن نسیم به صورتم میخورد و خستگی را از تنم میزدود. کمی مانده به طلوع آفتاب از رختخواب برخاستم و نماز صبح را ادا کردم.
آن روز فقط من و برادرم در خانه بودیم و دیگر اعضای خانواده به مالستان رفته بودند. جمعه بود؛ روزی آرام و بدون درسهای مکتب. پس از انجام کارهای روزانه، با خود فکر کردم امروز چه کاری انجام دهم. سپس به سراغ کارهای خانگی و تمرینهای صنف آنلاین نویسندگی رفتم. هر شنبه از ساعت یازده تا دوازده صنف نویسندگی داشتم و تصمیم گرفته بودم متنی با عنوان «دختر بودن جرم نیست» بنویسم.
آن روزها شرایط زندگی بسیار دشوار بود. از یک سو باید برای آیندهام تلاش میکردم و از سوی دیگر محدودیتها هر روز بیشتر میشد. طالبان به بهانههای مختلف دختران را بازداشت میکردند؛ برایشان مهم نبود کسی حجاب دارد یا نه، هر بهانهای کافی بود: رنگ لباس، نوع چپلی، یا حتی نداشتن ماسک. وقتی به صنف فن بیان میرفتم، روزها میشد که هیچ دختری در خیابان دیده نمیشد؛ تنها تعداد اندکی از دختران با لباسهای کاملاً سیاه رفتوآمد میکردند. در همان روزها تلاش میکردم خودم را توانمند بسازم؛ اما امکانات بسیار محدود بود. در خانه نیز اگر پول نداشتی، ارزشی برایت قائل نمیشدند. بسیاری به من میگفتند موفق نخواهم شد؛ شاید مرا باور نداشتند؛ اما من هنوز به آینده امیدوار بودم.
وقتی متنم را نوشتم و آمادهی فرستادن شد، تصمیم گرفتم آن را ارسال کنم. منتظر پیام واتساپ و دیگر شبکههای اجتماعی ماندم، اما هیچ پیامی نیامد. کمکم اضطراب تمام وجودم را فرا گرفت. چند بار گوشی را خاموش و روشن کردم؛ اما نتیجهای نداشت. واقعیت همان چیزی بود که از آن میترسیدم: بستهی اینترنتیام تمام شده بود و دیگر کردیت نداشتم. میدانستم نه من پولی دارم و نه برادرم؛ حتی اگر او پولی هم میداشت، درخواست کردن برایم بسیار دشوار بود. هیچگاه دوست نداشتم از کسی پول بخواهم. کیف و وسایلم را چند بار گشتم؛ اما چیزی پیدا نکردم. از طرف دیگر، اگر یک جلسهی دیگر در صنف غیبت میکردم، احتمال داشت به طور کامل حذف شوم. چند غیبت قبلی نیز فقط به دلیل نداشتن اینترنت بود.
در گوشهای از اتاق نشستم و به آیندهام فکر کردم. ذهنم از نگرانی پر شده بود و دیگر هیچ جملهی امیدبخشی برای دلداری دادن به خود نداشتم. تنها کاری که به ذهنم رسید این بود که به مسجد بروم و با خدایم راز و نیاز کنم. نزدیک ظهر بود و باید برای برادرم غذا آماده میکردم. هنگام بازگشت، در حویلیِ مسجد چند دختر را دیدم که خادم مسجد بودند؛ دخترانی مهربان و خوشبرخورد. به آنها نزدیک شدم و سلام کردم:
ـ چه کار میکنید؟
یکی از آنها لبخند زد و گفت:
ـ مهرهدوزی میکنیم.
پرسیدم:
ـ برای خودتان؟
گفت:
ـ نه، کرایهای است.
همان لحظه جرقهای از امید در دلم روشن شد. کنارشان نشستم و با دقت دربارهٔ کارشان پرسیدم؛ اینکه لباسها را از کجا میآورند، دستمزدش چقدر است و صاحبکار در کجا زندگی میکند. وقتی آدرس را گرفتم، بدون معطلی راه افتادم. به خانهای رسیدم که درِ زرد، کهنه و زنگزدهای داشت. آرام در زدم. دختری همسن خودم در را باز کرد و گفت:
ـ بفرمایید، با کی کار دارید؟
سلام کردم و گفتم:
ـ برای کارِ مهرهدوزی آمدهام.
نگاهی متعجب به من انداخت و پرسید:
ـ تو میتوانی این کار را انجام بدهی؟
با اطمینان جواب دادم:
ـ بله، تجربه دارم.
مرا به داخل خانه راهنمایی کرد. دختری خوشاخلاق بود. پس از چند دقیقه لباسی آبیرنگ و مقداری مهره و کریستال آورد. سپس توضیح داد که باید کدام قسمتهای لباس را بدوزم و طرح مورد نظر چگونه است. کار چندان دشوار نبود، با این حال دستمزد آن تنها پنجاه افغانی بود؛ مبلغی بسیار کم در برابر زحمتی که میطلبید. اما من به همان پول هم نیاز داشتم. لباس را گرفتم و گفتم: «وقتی تمام شد، آن را میآورم.» او با جدیت گفت: «بیشتر از یک روز طول نکشد.» سرم را به نشانهٔ قبول تکان دادم و بیرون آمدم.
از انجام این کار هیچ شرمی نداشتم. میدانستم برای رسیدن به رویاهایم باید از همینجا شروع کنم. اگر نمیخواستم در آینده مجبور به چنین کارهایی باشم، باید امروز سختی آن را تجربه میکردم. وقتی به خانه رسیدم، دوختن را آغاز کردم. چند بار اشتباه کردم و دوباره بازش کردم. ساعتها مشغول تمرین و تنظیم مهرهها بودم تا سرانجام کار را یاد گرفتم. تمام روزم به همین کار گذشت. چون فردا شنبه بود و از ساعت یازده تا دوازده صنف داشتم، تصمیم گرفتم همان شب لباس را کامل کنم.
شب، همراه برادرم شام خوردیم. او خوابید و من با چراغدستی و وسایل دوخت به اتاق دیگری رفتم. مهرهدوزی در سکوت شب کار آسانی نبود. همه در خواب بودند و من زیر نور کمرنگ چراغ نشسته بودم. هر بار که سوزن را از پارچه عبور میدادم، پلکهایم سنگینتر میشدند. چشمانم از خستگی باز و بسته میشد؛ اما مجبور بودم بیدار بمانم. با عجله کار میکردم و به همین دلیل پوست سرِ انگشتانم زخم شده بود. تمام بدنم درد میکرد و پاهایم از ساعتها نشستن بیحرکت مانده بود. در دل دعا میکردم که کار زودتر تمام شود. با وجود سادگی طرح، دوختن آن زمان و دقت زیادی میخواست.
سرانجام آخرین مهره را دوختم. لباس را کنار گذاشتم و روی زمین دراز کشیدم. آنقدر خسته بودم که احساس میکردم اگر همان لحظه چشمانم را ببندم، دیگر توان باز کردنشان را نخواهم داشت. با این همه، حس خوبی داشتم؛ حس میکردم برای ساختن آیندهام قدمی برداشتهام. آن شب فقط من بیدار نبودم؛ هزاران دختر افغان نیز مانند من تا نیمههای شب کار میکردند تا زندگی خود و خانوادهیشان را سرپا نگه دارند. زندگی در آن روزها واقعاً دشوار بود.
همان شب با خودم عهد کردم که برای آیندهام بیشتر تلاش کنم. تصمیم گرفتم درس بخوانم، پیشرفت کنم و روزی شغلی داشته باشم که حاصل دانش و توانایی خودم باشد. در همان اتاق خوابم برد. مطمئن بودم چند ساعت دیگر دوباره صبح خواهد شد.
امروز هنوز آن شب را به یاد دارم؛ شبی که مسیر زندگی مرا تغییر داد. گاهی انسان باید سختی را تجربه کند تا ارزش تلاش را بفهمد. کسانی که هرگز با دشواری روبهرو نشدهاند، شاید دلیل کمتری برای جنگیدن داشته باشند. من امروز به بسیاری از آرزوهایم رسیدهام؛ درآمد دارم، مستقل شدهام و به خودم افتخار میکنم. آن شب به من آموخت که تسلیم نشوم؛ همان شب بود که بذرِ نویسنده شدن در وجودم کاشته شد.
امروز نه تنها صدای خودم، بلکه صدای دختران افغان را نیز به گوش جهان میرسانم. بیایید برای نسلهای آینده چیزی بسازیم؛ چیزی که از ما به یادگار بماند. بیایید کاری کنیم که هیچ دختری مجبور نشود سختیهایی را که ما تجربه کردیم، دوباره تجربه کند.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه