این کلمه برای من دختری در افغانستان خیلی آشنا به نظر میرسد. واقعاً زندگی کردن خیلی سخت و دشوار شده است؛ در جایی زندگی میکنی که هیچ چیز خوب نمیگذرد. روزها و ثانیهها همه تکراریاند. روز میشود، شب میشود و همه چیز مثل یک امر عادی اما عجیب میگذرد.
پنج سال پیش وقتی صنف ششم مکتب بودم و حتی قبل از آن، همیشه منتظر امتحانات چهارنیمماهه بودم که زودتر سپری شود و بعد از آن، رخصتی تابستانی به ما داده شود. همیشه دعا میکردم که زودتر امتحانات بگذرد تا بتوانم در رخصتیها با فامیل و دوستان خود تفریح داشته باشم. در آن هوای گرم، به مدت طولانی مکاتب بسته بود تا همه بتوانند در آن هوای گرم به کارهای دیگر خود برسند. آن وقت بیشتر دلم میخواست دو فصل سال زودتر از راه برسند: اول تابستان و بعد سه ماه زمستان؛ چون این دو، زمانی بود که همه جا رخصتی دولتی اعلان میشد. آن زمان از درس خواندن فرار میکردم و همیشه تفریح و بودن با خانواده را ترجیح میدادم. همیشه دلم برای آن روزهای زیبا و به یاد ماندنی تنگ میشود؛ روزهای خیلی متفاوت و قشنگی بود. وقتی رخصتی میشد، ما به جاهای دور سفر میکردیم و فعالیتهای دیگری انجام میدادیم.
اما حالا…!
پنج سال گذشته است که ما از طرف دولت در رخصتی هستیم؛ رخصتیای که نه تابستانش معلوم است و نه زمستانش. این فصلها میگذرند؛ اما هیچکس نمیگوید دیگر این رخصتی بیپایان بس است، هیچکس نمیگوید تمام شد. همیشه روز و شب بدون هیچ تغییری در تاریخ این کشور تکرار میشود.
کاش این تعطیلی بیپایان تمام شود. واقعاً خیلی خستهام از این زندگی که هیچ معنایی در خود ندارد. برای منی که چند سال پیش برایم زندگی پر از مفهوم بود: مکتب، تعطیلات، امتحان و سال نو. اما حالا هیچ چیز معنای واقعی خود را ندارد. چرا باید همیشه این بیعدالتی باشد؟
این چه ظلمی است که فقط باید دختران تاوان پس بدهند؟ همیشه فقط حد و حدود برای یک دختر تعیین میشود. چرا نمیگویند خودش حق زندگی دارد، حق انتخاب دارد؟ چرا این ظلم تمام نمیشود؟ همیشه نابرابری میان دختر و پسر گذاشته میشود. در خانهها، در جامعه و حتی در قانون کشور همین موضوع است. گویا دختر بودن جرم است یا باید نیمهای از جامعه که همان دختران هستند، حذف شود.
امروز هزاران دختر با کتابهایی در دست و آرزویی در قلب، پشت درهای بسته ایستادهاند؛ اما هیچ سخنی از آزادی گفته نمیشود و همه پشت سکوتی سنگین پنهان شدهاند.
کاش این سکوتها شکسته شود و همه در کنار هم یک افغانستان آزاد و مستقل را تشکیل دهند. کاش یکی از «کاش»ها به حقیقت بپیوندد و یکی از آنها در تاریخ کشور افغانستان ثبت شود: یک کلمه، آزادی!
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه