آرزوهایی که در قفس نمی‌ماند

وقتی فقط ده ساله بودم، به این فکر می‌کردم که وقتی صنف دوازدهم را تمام کنم به دانشگاه می‌روم. آن‌وقت یونیفورمم تغییر خواهد کرد و خوشحال بودم، چون لباسِ سیاه مکتب مرا خسته کرده بود، در تابستان زیاد گرم می‌شد… بیشتر

به خاطر آبروی پدرم…

به او می‌گویند: «تحمل کن! چه کاری از دستت برمی‌آید؟ می‌خواهی پس از ۲۰ سال زندگی مشترک و ۴ اولاد طلاق بگیری؟» با شنیدن این جمله‌ی تکراری، پا کوبان از زیر درخت سنجدِ خانه‌ی خاله دور می‌شوم. این حرف را… بیشتر

خواهرم، هرگز دروغ‌ها را باور نکن!

قلمم را در دست گرفته‌ام. ساعت ۴:۳۰ بعد از ظهر را نشان می‌دهد. مدت‌هاست چیزی ننوشته‌ام و نمی‌دانم آیا شانه‌های نازک قلم می‌توانند بار سنگین نوشته‌هایم را به دوش بکشند یا نه؟ سلام خواهرم! امیدوارم وقتی این نوشته را می‌خوانی… بیشتر

بلندپرواز

برای اکثر ما به عنوان دختر، کلمه‌ی «بلندپروازی» کلمه‌ای ممنوعه به حساب می‌آید. برای بعضی از ما حتی بلندپروازی‌های‌ ما هم محدودیت دارد؛ حتی در ذهن‌ ما، حتی در خلوت و تنهایی هم از یک جایی به بعد نمی‌توانیم از… بیشتر

اگر یک در بسته شود…!

گاهی تنها چند دقیقه کافی است تا زندگی یک انسان برای همیشه تغییر کند. من هم روزی را به یاد دارم که احساس کردم تمام آرزوهایم در برابر چشمانم از بین رفت. روزی که درهای مکتب به روی دختران بسته… بیشتر
میدیا \ جوانان