میان بوی کتاب و ترسِ فردا

لباس سیاهی را که پدر برایش خریده بود بر تن کرد، موهای کوتاه سیاهش را شانه زد و با کش بست. چادر سفیدی را که مادر از قبل آماده کرده بود برداشت و بر سر انداخت. پوشیدن آن چادر برایش… بیشتر

موترهای کاستر؛ آیینه‌ی زندگیِ کابل

بعضی صنف‌ها سقف، تخته و معلم دارند؛ اما بعضی صنف‌ها چهار چرخ دارند، پنجره‌هایی لکه‌دار و کلینری که هر چند دقیقه یک‌بار فریاد می‌زند: «پیشتر بروید، پیشروی جا هست!» من در یکی از همین صنف‌ها بزرگ شده‌ام: در کاستر. هر… بیشتر

من اگر پسر می‌بودم…

در جغرافیای امروز ما، حقوق و جایگاه مردان بسیار بالاتر از زنان شمرده می‌شود؛ مردانی که طی این سال‌ها توانسته‌اند به مکاتب، پوهنتون‌ها و مراکز آموزشی بروند، در حالی که دختران در افغانستان در همین مدت جز محرومیت، ظلم، ستم… بیشتر

ماجرای من و قلمم

امروز حس آشفتگی عجیبی در تمام وجودم پیچیده بود. تصمیم گرفتم اتاقم را سروسامان دهم تا شاید حال‌وهوایم عوض شود. کتاب‌هایم را دانه‌دانه روی طاقچه‌ی چوبی و کهنه‌ای که ده سال است در اتاقم جا خوش کرده چیدم. هنگامی که… بیشتر

شب‌تابک شب‌های تاریک

گاهی عمیقاً دلم به حال دخترانی می‌سوزد که در جغرافیایی به نام افغانستان زندگی می‌کنند؛ سرزمینی که در آن، دختران در آتش ظلم و بی‌عدالتی می‌سوزند. دختران معصومی که از هر سو زیر فشار قرار دارند، اما تسلیم نومیدی نمی‌شوند.… بیشتر
میدیا \ جوانان