سالها بعد زمانی که زندگی را به چندین نسل بعد میسپاریم، سر زدن به کتاب تاریخ یکی از مهمترین کارهایی خواهد بود که آنها انجام خواهند داد. همانطور که صدها سال قبل، نسلهای آن زمان از خود یادگاریها و معلوماتهای مختلفی بر روی کاغذ به جا گذاشتند، ما نیز مکلف استیم تا از وضعیتی که سپری میکنیم و از همه مهمتر، کتاب تاریخ را برای نسلهای بعد از اندیشهها، آموختهها و تجربیات خود بنویسیم؛ زیرا بشر برای بقای یک زندگی انسانی همواره لازم دارد تا از تجربیات و آموختههای دیگران بیاموزد.
سالها بعد که انسانها به کتاب تاریخ این نسل رجوع کردند، باید از نتیجهی ظلم و ستم این دوران آگاه شوند. از سرانجام بیعدالتیها و حقوقی که هرگز به حقدار نرسید. باید بدانند که حق از باطل فرقی چون شب و روز دارد، بدانند که محرومیت چه چیزی با خود میآورد، جا میگذارد و به ریشهی یک نسل چگونه آفت میزند. بدانند که تبعیض چگونه انسانها را از هم و از خودِ واقعیشان دور میسازد. سالها بعد باید بدانند که وطنفروشی به هیچ قیمتی ارزنده نیست. باید بدانند که خیانتکاران این کشور، همراه با وطنشان، زندگی آسوده، رویاها و اهداف یک نسل را نیز فروختند و شانههای مردم این کشور را نردبانی برای بالا رفتن و فرار از این سرزمین فرض کردند.
در کتاب تاریخ، قبل از اینکه از رنج و بیچارگی این نسل یاد کنیم، بهتر آن است که دلیل تمام این روزهای تاریک و شبهای کابوسبار را در روح کلمات جاری سازیم و روی کاغذ جا دهیم. هرگاه سری به شهر میزنم، چشم و ذهنم ناخودآگاه به دنبال حال و روز مردم، سریعتر از خودم راه میروند و این سختترین و تکراریترین بخش ماجراست که چشمانم از دیدن اینهمه نابرابری و تنوع، تار میبیند و ذهنم به جدال چراها میرود.
شاید شهر خالی از افرادی که زندگی مورد علاقهیشان را تجربه میکنند نباشد، یا شاید بهتر باشد بگویم کسانی استند که اوضاع اقتصادی خوبی دارند؛ اما زیاد دیدهام کسانی را که با لباس فقر، غرور و اعتمادبهنفسشان را پوشاندهاند. در جامعهی امروز، کار محدودیت سنی نمیشناسد. از کودک پنجساله تا پیرمردی که باید آسودهترین روزهای عمرش را زندگی کند، دست به کارهای سنگین میزنند. در جامعهی امروز کودکان بیشتر از آنکه در مسیر علم و آگاهی تشویق شوند، به سمت درآمدزایی و کارگری سوق داده میشوند. دلیل عقب رفتن این نسل فقر است، فقری که نه تنها در پول، بلکه در آگاهی و سواد مردم نیز احساس میشود. اگر امروز درهای مکتب به روی دختران این نسل بسته مانده است، یکی از دلایلش فقر در جامعه است. دخترانی که نتوانند از راه علم و دانش خود را توانمند سازند و به استقلال مالی برسند، بار دوش خانواده شده و اینگونه است که سطح فقر به تدریج افزایش مییابد.
پیرمرد هشتاد سالهای را میشناسم که در این سن و سال هنوز بازنشسته نشده و با کارگری خرج خانوادهاش را مهیا میکند. راه رفتن در زمین هموار برای او دشوار است، چه رسد به اینکه با خریطههای سنگینِ سیمان از راه شیبدار بالا و پایین برود. اما فقر و تنگدستی او را مجبور ساخته تا هنوز بایستد و کار کند. ناعادلانهترین قسمتِ قصهی زندگی او این است که پسری ندارد تا به جای او کار کند و خرج خانواده را درآورد، بلکه چهار دختر باسواد دارد؛ اما هیچ یک از آنها اجازهی کار کردن در جامعهی افغانستان را ندارند. درست همینجا است که محرومیتهایی که هر سال بین مردم عادی میشوند، بزرگترین صدمه را به یک خانواده میزنند و حق یک زندگی انسانی را از نسلی که در عصر علم و آگاهی زندگی میکند، میگیرند.
تنها چیزی که میتوانم امروز به آن یقین داشته باشم، این است که عمر این محدودیتها و محرومیتها دیر یا زود به پایان میرسد. سالها بعد، نسلهای بعد از ما، دختران و زنان بعد از ما میتوانند آزادانه به مکتب بروند، بیدغدغه بخوانند و با افتخار کار کنند. میخواهم بگویم آن روز قدر داشتههایتان را بیشتر بدانید، به علم و آگاهی ارزش بدهید و قصهی نسل بعد را با قلم دانایی بنویسید. اگر امروز قصهی این نسل تلخ است، با قلم محرومیت و محدودیت نوشته شده است؛ محرومیت و محدودیتی که از نادانی و بیسوادی خانوادهها و جامعه زاده شده است. اگر امروز در برابر ظلم بیصدا ماندهایم، اگر نابرابریها به چشم نمیآید و پایمال کردن حقوق دختران عادی شده است، ریشهی آن در فقر آگاهی خوابیده است.
پس آنچه امروز از خویش جا میگذاریم باید دلیلی باشد تا دیگران بیاموزند، نه آنکه فقط به حال و روز این روزهای ما گریه کنند. آنچه ما از سر گذراندیم باید تجربهای بر روی صفحات تاریخ برای نسلهای دیگر باشد. دلیلی باشد تا صدای خفهکنندهی ظلم را بشکنند، ریشهی تبعیض را از رگ و ریشهی این مردم بیرون کشند، روی محرومیتهایی که سبب عقبافتادن یک ملت میشود خاک بریزند، افراط در دین را کنار بگذارند و از همه مهمتر، آسمان آبی این سرزمین را بر پایهی برابری بین مرد و زن نگه دارند.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه