دختر چیست؟

روزی بهاری بود. آفتاب چهره‌ی درخشانش را نشان داده و دنیا روشن شده بود. پرنده‌ها خوشحال و پرانرژی در آسمانِ آبی پر می‌زدند و صدای‌شان در دنیایی به این قشنگی، سازِ شادی می‌نواخت. در این دنیایی که پرنده‌هایش ساز می‌زنند و آدم‌هایش اشک می‌ریزند، افتخار کن!

روزی قشنگ آغاز شد. صبح چشم باز کردم و دیدم دنیا روشن شده است؛ جز روشناییِ آفتاب چیزِ دیگری نمی‌دیدم. لبخندی قشنگ بر صورتم نشست، از جایم بلند شدم که ناگهان صدایی به گوشم رسید. با تعجب کنارِ پنجره رفتم؛ دیدم دخترِ همسایه‌ی ما با مادرش در حیاط سرِصدا دارند. پنجره را باز کردم و شنیدم که مادرِ آن دختر با صدای خشمگین و بلند گفت: «تو حق نداری پاهایت را از این دروازه بیرون بگذاری!»

با حرفِ این مادر دلم لرزید و احساس کردم درون مچاله‌ام تکانی خورد. همان لحظه در ذهنم این سؤال شکل گرفت که چرا دختر حق ندارد؟ چرا؟ مادرِ دختر دستِ او را گرفت و به طرفِ خانه برد. آن وقت من ماندم و یک عالم سوال.

همان لحظه به فکر فرو رفتم که این دختر چه موجودی است که این‌قدر عذاب می‌کشد، درد می‌بیند و هر بی‌لیاقتی به او حرف می‌زند، اما باز هم تحمل می‌کند؟

د: درد

من نمی‌گویم مردها درد ندارند؛ نه، مردها هم درد دارند، اما دردی را که در دخترهاست، مردها نمی‌توانند تجربه کنند. دردِ دختران از درون است. هیچ مردی دردِ یک دختر را درک نمی‌کند. این ما دختران هستیم که می‌فهمیم چه دردی داریم. خانواده و شرایط بر ما فشار می‌آورند؛ اما باز هم تحمل می‌کنیم و سکوت می‌ورزیم. ما از روی ناتوانی سکوت نمی‌کنیم؛ نه، اگر زبان باز کنیم کسی توانِ پاسخ دادن به ما را ندارد! ما به خاطرِ احترام سکوت می‌کنیم.

خ: خستگی

نه از آن خستگیِ معمولی که فقط مانده شده باشیم؛ این دنیا طوری دختران را امتحان می‌کند که خستگیِ ما شاید روزی به مرگ تبدیل شود. دختر حق ندارد درس بخواند، دختر حق ندارد بیرون برود، دختر حق ندارد حرف بزند… همیشه همین «حق نداری، حق نداری»هاست! مگر می‌شود مدام بشنوی حق نداری و خسته نشوی؟ مگر می‌شود درونَت از این‌همه فشار خسته نشود؟ پس چطور می‌خواهی زنده بمانی؟ تویی که اسمت دختر است اما هیچ حقی نداری؛ حتی حق نداری زندگیِ خودت را به دستِ خودت بگیری.

ت: تحقیر

وقتی پدر و مادرت تو را تحقیر کنند، دیگر گله‌ای از دیگران نیست. روزی با مادرت به بازار می‌روی و در راه می‌گوید: «دختر، چادرت را درست بپوش! دختر، چرا آرایش کردی؟ چرا این‌طرف و آن‌طرف را نگاه می‌کنی؟ جلوی پایت را نگاه کن!» وقتی از چیزی خوشت می‌آید و می‌گویی: «مادر، من آن را می‌خواهم»، اما پاسخ می‌شنوی: «ساکت باش، من آن‌قدر پول برای لوازمِ تو ندارم!» آن وقت چه احساسی داری؟ این حس را فقط یک دختر می‌تواند بفهمد که این تحقیرها چه دردی دارند. به خدا سوگند دخترها توانِ تحملِ هر چیزی را دارند، اما گاهی دل‌شان برای این‌که هیچ نمی‌گویند تنگ می‌شود و اشک می‌ریزند. با دختر کسی حرف نمی‌زند، اما همان اشک‌هایش می‌توانند با او دردِدل کنند.

ر: راهِ تلاش

دختران هرچقدر هم مشکل داشته باشند و شرایط از سوی خانواده، جامعه و مردم برای‌شان سخت شود، باز هم شجاعانه زندگی می‌کنند و دست از تلاش برای موفقیت برنمی‌دارند. اگر پای هدف در میان باشد، آن وقت به هر قیمتی که شده تلاش می‌کنیم تا به رویاها و اهدافِ خود برسیم. دختر موجودی است که گویی همه‌ی دردهای دنیا در درونش ریخته شده است. این درد خیلی سنگین است، اما این دختر است که آن را روی شانه‌هایش تحمل می‌کند.

تو می‌توانی! تو یک دخترِ موفق هستی که این‌همه سختی را تحمل می‌کنی. بگذار مردم هرچه می‌خواهند بگویند که دختر موفق نمی‌شود، اما این تو هستی که به خودت باور داری و به رویاهایت می‌رسی. پس دست در دستِ هم، با هم به پیش می‌رویم.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000