اعتماد (۲۷): «میثاق وحدت»؛ سند ایستادن یا سکوی پرواز؟

در میان همه‌ی فصل‌هایی که در رهبری بابه مزاری به آن‌ها نزدیک شده‌ام، فصل «میثاق وحدت» برایم از همه ظریف‌تر، پرمعناتر و آموزنده‌تر است. ظریف است، زیرا در ظاهر با سندی روبه‌رو هستیم که زبان رسمی دهه‌ی شصت را با خود دارد؛ زبان جهاد، ایدئولوژی، مذهب، مرزبندی‌های فکری و آرمان‌های بزرگ، اما در بسیاری از بخش‌ها، دور از واقعیت‌های سیاسی و میدانی افغانستان آن زمان. آموزنده است، زیرا همین سند، در دست بابه مزاری، به جای آن‌که جامعه را در همان زبان، همان زمان و همان چارچوب‌های بسته متوقف کند، به سکویی برای عبور و پرواز بدل شد.

«میثاق وحدت» در نگاه نخست، می‌توانست سند ایستادن باشد؛ سندی برای ماندن در جهان ایدئولوژیک دهه‌ی شصت. اما بابه مزاری از دل آن راهی برای عبور گشود: عبور از یک دهه به دهه‌ای دیگر، از یک نسل به نسلی دیگر و از افقی محدود و ایدئولوژیک به افقی بازتر که در آن، مطالبه‌ی حق سیاسی، عدالت قومی، مشارکت ملی و حقوق شهروندی آرام‌آرام زبان روشن‌تر و استوارتری پیدا می‌کرد.

از همین‌جا است که می‌گویم «میثاق وحدت» برای من تنها یک سند تشکیلاتی نیست؛ یکی از نخستین میدان‌های ظهور نگاه معمارگونه‌ی بابه مزاری است. او از سندی که می‌توانست جامعه را در گذشته نگه دارد، سکویی برای آینده ساخت؛ از زبان ایدئولوژی، راهی به سوی حق‌طلبی گشود و از دل پارادوکس، امکان پرواز آفرید.

با همین نگاه، در یادداشتی که پیش رو دارم، می‌خواهم به یکی از نکته‌های ظریف تاریخ تحول سیاسی و مدنی جامعه دقیق‌تر نگاه کنم و این پرسش را در مرکز بحث بگذارم: آیا «میثاق وحدت»، به‌عنوان سند مؤسس حزب وحدت، سندی پارادوکسیکال بود که می‌توانست جامعه را در مسیر تحول سیاسی و مدنی‌اش متوقف سازد؟ یا سکوی بلندی بود که بابه مزاری توانست از فراز آن، راه عبور جامعه را به سوی مرحله‌ای تازه باز کند و نسل‌های آن را در افقی روشن‌تر به حرکت و پرواز درآورد؟

به بیانی دیگر، آیا این میثاق ما را در همان فضای پراکنده، متعارف و ایدئولوژیک دهه‌ی شصت نگه می‌داشت، یا بابه مزاری توانست از درون آن، همان «کاریدور بدیل»ی را بگشاید که با منطق «مجاورت‌های ممکن» سازگار بود و راه را برای نسل دهه‌ی هفتاد، نسل مطالبه‌گر و حق‌طلب، باز می‌کرد؟

پاسخی که در این یادداشت دنبال می‌کنم، به نگاه دوم نزدیک‌تر است. من «میثاق وحدت» را، در پرتو رهبری بابه مزاری، نه فقط سندی پر از تناقض، بلکه یکی از نخستین میدان‌هایی می‌بینم که در آن نگاه مهندس‌وار و معمارگونه‌ی بابه خود را نشان داد: نگاه رهبری که از دل محدودیت، امکان ساخت. از دل زبان کهنه، راهی تازه گشود. از درون پارادوکس، اعتماد آفرید و از متنی که می‌توانست پایان یک نسل باشد، آغاز پرواز نسلی دیگر را رقم زد.

***

میثاق وحدت، سند مؤسس حزب وحدت بود؛ سندی که در بیست ماده تنظیم شد و زبان غالب آن، زبان نسل دهه‌ی شصت را با خود داشت. مؤسسان حزب، در اجلاس عمومی سال ۱۳۶۸، بر سر این سند به توافق رسیدند و با سوگندی مؤکد، پای آن را امضا کردند. بصیر احمد دولت‌آبادی در کتاب خود، از قول بابه مزاری، خاطره‌ی ظریف و نغزی را نقل می‌کند که من ترجیح می‌دهم در این‌جا آن را بازگو نکنم. همان حکایت، در جای خود، گوشه‌ی دیگری از نگاه بابه و همراهان او را در «کاریدور بدیل» وحدت نشان می‌دهد؛ این‌که میثاق وحدت برای آنان تنها تعهدی بر روی یک پاره‌کاغذ نبود، بلکه بار معنایی، عاطفی و اخلاقی عمیق‌تری نیز داشت.

با این‌هم، متن میثاق، محصول فضای فکری و سیاسی همان زمان بود. در بیست ماده‌ی آن، زبان جهاد، ایدئولوژی، مذهب، مرزبندی‌های عقیدتی و آرمان‌های بزرگی بازتاب یافته بود که رهبران آن روز و مجاهدانی که در پی آنان حرکت می‌کردند، با آن نفس می‌کشیدند و جهان سیاست را از درون آن می‌فهمیدند.

در ماده‌ی نخست، که با روحیه و نگاه ایدئولوژیک مؤسسان حزب کاملاً سازگار می‌نمود، هدف از تشکیل حزب وحدت «تداوم مبارزه و تشدید آن برای ایجاد حکومت اسلامی مبتنی بر قرآن و سنت و اصل ولایت فقیه» تعریف شده بود. در ماده‌ی پنجم، از «مبارزه‌ی جدی با افکار الحادی و غیراسلامی و التقاطی» سخن رفته بود. در ماده‌ی چهاردهم نیز بر موضع‌گیری در برابر بلوک‌ها و اقطاب استکباری، بر بنیاد اصل «نه شرقی، نه غربی»، تأکید شده بود.

این زبان، زبان آن دوران بود؛ زبانی که در آن ایمان و ایدئولوژی، جهاد و سیاست، آرمان و مرزبندی، همه درهم تنیده بودند. میثاق وحدت نیز، به‌عنوان زاده‌ی همان فضا، نمی‌توانست از این زبان جدا باشد. اما نکته‌ی مهم این است که همین سند، با همه‌ی بار ایدئولوژیک و محدودیت‌های زمانه‌اش، در دست بابه مزاری معنایی تازه یافت. او از دل متنی که می‌توانست حزب وحدت را در چارچوب بسته‌ی دهه‌ی شصت نگه دارد، راهی به سوی دهه‌ی هفتاد گشود؛ دهه‌ای که در آن، زبان حق، سهم سیاسی، عدالت قومی، مشارکت ملی و حقوق شهروندی آرام‌آرام جای زبان صرفاً ایدئولوژیک را می‌گرفت. قصه‌ی میثاق وحدت، در زبان و نگاه بابه مزاری، از همین‌جا شیرین‌تر و پرمعناتر می‌شود.

زبان میثاق وحدت، زبان زمانه‌ای بود که این سند در آن شکل گرفت؛ اما واقعیت افغانستان در زبان آن زمان خلاصه نمی‌شد. افغانستان، در همان روزها نیز، میدان قوم بود؛ میدان جغرافیا، محرومیت، انکار، قدرت، جنگ، ترس، بقا و چانه‌زنی. در چنین میدانی، اگر سیاست‌ورز تنها با زبان ایدئولوژی سخن می‌گفت، دیر یا زود در برابر واقعیت می‌شکست. اگر تنها در چارچوب مذهب می‌اندیشید، از فهم زخم‌های تاریخی و سیاسی مردم بازمی‌ماند. و اگر تنها به آرمان‌های کلی دل می‌بست، راهی برای عبور عملی جامعه از خطر حذف و انکار نمی‌گشود.

پارادوکس میثاق وحدت دقیقاً از همین‌جا آغاز می‌شود. سندی که در ظاهر از ولایت فقیه، مبارزه با افکار التقاطی و حکومت اسلامی سخن می‌گفت، در میدان عمل، به سکوی حرکت برای تثبیت هویت قومی و سیاسی هزاره‌ها بدل شد. متنی که با زبان ایدئولوژیک دهه‌ی شصت نوشته شده بود، در دست بابه مزاری، به گذرگاه ورود نسل دهه‌ی هفتاد تبدیل شد؛ نسلی که دیگر نمی‌خواست تنها با شعار مذهبی تعریف شود، بلکه می‌خواست از حق، سهم، موجودیت، عدالت و مشارکت سخن بگوید.

عظمت بابه مزاری در همین نقطه آشکار می‌شود. او میثاق وحدت را قفس سیاست ندانست؛ نخستین پله‌ی عبور دانست. برای بابه، میثاق مقصد نبود؛ آغاز راه بود. او از دل همین سند، با همه‌ی محدودیت‌ها و تناقض‌هایش، «کاریدور بدیل» را گشود؛ کاریدوری که جامعه را از نسل ایدئولوژیک دهه‌ی شصت به نسل مطالبه‌گر و حق‌طلب دهه‌ی هفتاد عبور داد.

عبوری که در اینجا از آن یاد می‌کنم، یک شعار نبود؛ در میدان عمل معنا یافت. بابه مزاری آن را گام‌به‌گام ساخت، آزمود و به جامعه آموخت. سه اقدام سرنوشت‌ساز او در همان آغاز راه نشان داد که میثاق وحدت، اگر در دست رهبری گرفتار زبان زمانه می‌ماند، شاید سند ایستادن می‌شد؛ اما در دست بابه مزاری، به سکوی پرواز بدل شد.

***

نخستین گام، فرستادن هیأت نزد احمدشاه مسعود بود. این هیأت، در ظاهر، برای یک گفت‌وگوی سیاسی می‌رفت؛ اما در عمق خود، پیام تازه‌ای را با خود می‌برد؛ پیامی که با زبان رسمی «میثاق وحدت» تفاوت بنیادین داشت. در میثاق، از حکومت اسلامی مبتنی بر اصل ولایت فقیه سخن رفته بود؛ اما در میدان عمل، حزب وحدت نزد مسعود رفت تا از ملیت‌های محروم سخن بگوید؛ از انحصار قدرت، از درد مشترک اقوام حذف‌شده و از ضرورت ساختن زیربنای تازه‌ای برای سیاست در افغانستان.

این گام، در نگاه نخست، شاید یک تماس سیاسی عادی به نظر برسد؛ اما در حقیقت، یک عبور تاریخی بود. حزب وحدت، به جای آن‌که گفت‌وگو را در چارچوب شیعه و سنی، ولایت فقیه و حکومت اسلامی، یا مرزبندی‌های مذهبی محدود کند، مسأله را به سطح محرومیت تاریخی ملیت‌ها برد. از این لحظه، مخاطب حزب وحدت تنها شیعه نبود؛ تاجیک نیز مخاطب بود، ازبک نیز مخاطب بود و هر قوم و جامعه‌ای که از سنت انحصار قدرت ملی زخم برداشته بود، مخاطب بود.

بابه مزاری بعدها، در سخنرانی پانزدهم جدی ۱۳۷۱، این منطق را روشن‌تر بیان کرد. او گفت که در آن زمان، این روحیه در میان همه وجود داشت که ما در طول دوصد و پنجاه سال از سوی حاکمان پشتون صدمه دیده‌ایم. بر بنیاد همین ذهنیت بود که هیأتی نزد مسعود رفت و گفت: تو نیز ملت محروم هستی و ما نیز ملت محروم، بیا دست به دست هم بدهیم.

همین جمله، کلید فهم گام نخست بابه است. او سیاست را از زبان ولایت فقیه به زبان محرومیت تاریخی ترجمه کرد. رابطه‌ی حزب وحدت با شورای نظار را نه بر بنیاد اشتراک مذهبی، بلکه بر بنیاد تجربه‌ی مشترک محرومیت صورت‌بندی کرد. این، در آن زمان، تحولی ساده نبود؛ عبور از ذهنیت مذهبی بسته به ذهنیت سیاسی باز بود.

بابه مزاری در همین نقطه به جامعه‌ی هزاره درس می‌داد که سیاست تنها دفاع از مذهب نیست؛ دفاع از موجودیت تاریخی و سیاسی مردم نیز هست. او نشان می‌داد که اگر قدرت در افغانستان بر بنیاد انحصار قومی شکل گرفته است، مبارزه با این انحصار نیز باید با زبان قوم، حق، عدالت و مشارکت صورت گیرد. در چنین میدانی، شعار ولایت فقیه نمی‌توانست پاسخ‌گوی مسأله‌ی اصلی باشد. مسأله‌ی اصلی این بود که آیا هزاره در افغانستان به‌عنوان یک جامعه‌ی دارای حق، نام، تاریخ و موجودیت پذیرفته می‌شود یا نه.

انتخاب اعضای هیأت نیز نشان می‌داد که بابه تنها شعار نمی‌داد؛ با دقت مهندسی می‌کرد. محمد اکبری، که شیعه‌ی غیرهزاره بود و از لحاظ نسب قومی خود را به تاجیک‌ها نزدیک‌تر می‌دید، در رأس هیأت قرار گرفت. اکبرخان نرگس، یکی از خوانین هزاره در پنجاو، نیز در ترکیب هیأت بود. بابه بعدها، پس از حادثه‌ی افشار، در صحبت با نمایندگان تاجیک شمالی، علت انتخاب اکبرخان نرگس را توضیح داد. او گفت اکبرخان نرگس، برای تاریخ محرومیت‌های مردم و تاریخ جوامع محروم، خود یک دوره تاریخ است. او باید می‌رفت و به مسعود می‌گفت که ما و شما دو جامعه‌ی محروم هستیم؛ اگر ما خود فکر نکنیم، کار افغانستان از بیرون ساخته نمی‌شود.

این سخن، یکی از زیباترین جلوه‌های نگاه معنابخش بابه مزاری است. او آدم‌ها را تنها با مقام تشکیلاتی یا توان نظامی‌شان نمی‌سنجید؛ می‌دید که هر آدم چه معنایی را می‌تواند حمل کند. اکبرخان نرگس برای او تنها یک خان محلی نبود؛ حافظه‌ی زنده‌ی محرومیت بود. فرستادن او به دیدار مسعود، انتخابی هم نمادین بود و هم سیاسی. بابه می‌خواست پیام محرومیت را کسی ببرد که خود، سند زنده‌ی همان محرومیت باشد.

در این گام، بابه مزاری یک درس بزرگ داد: برای عبور از انحصار قدرت، نخست باید زبان سیاست را تغییر داد. تا زمانی که سیاست در زبان بسته‌ی ایدئولوژی زندانی باشد، راهی به سوی عدالت گشوده نمی‌شود. بابه زبان را عوض کرد: از ولایت فقیه به ملیت‌های محروم رسید؛ از حکومت اسلامی به مشارکت سیاسی رسید؛ از شعار مذهبی به حق تاریخی مردم رسید. این، نخستین ستون «کاریدور بدیل» بود.

در همین‌جا، اعتماد نیز معنای تازه‌ای پیدا کرد. اعتماد، دیگر تنها اعتماد گروه‌های شیعی به یکدیگر نبود؛ اعتماد به امکان هم‌پیمانی با دیگر محرومان بود. اعتماد به این بود که هزاره می‌تواند با تاجیک، ازبک و دیگر ملیت‌های محروم، نه از موضع ضعف و ذوب‌شدن، بلکه از موضع آگاهی، کرامت و حق‌طلبی سخن بگوید. بابه مزاری به مردم آموخت که رابطه با دیگران، اگر بر بنیاد شناخت و عزت باشد، تهدید نیست؛ راه عبور است. بابه مزاری با این گام، اولین بخش قصه‌ی خود را با شیرینی یک راه تازه در مسیر تحول سیاسی و مدنی برای نسل جدید، نسلی که وارد دهه‌ی هفتاد خورشیدی می‌شد، هدیه کرد.

***

گام دوم، تماس با جنرال‌های شمال و حمایت از نیروهایی بود که هنوز در درون حاکمیت داکتر نجیب‌الله قرار داشتند. این گام، در فضای فکری و سیاسی آن زمان، بسیار جسورانه و حتا تکان‌دهنده بود. حزب وحدت، حزبی بود با رهبری عمدتاً روحانی و مذهبی، حزبی که از دل تنظیم‌های جهادی شیعی بیرون آمده بود؛ اما همین حزب، در یکی از حساس‌ترین لحظه‌های تاریخ افغانستان، با جنرال‌هایی وارد تماس شد که در فرهنگ مجاهدین آن روز، «ملیشیا»، «حکومتی» و حتا «کمونیستی» خوانده می‌شدند.

در ذهنیت جهادی دهه‌ی شصت، رابطه با چنین نیروهایی می‌توانست خیانت، معامله و آلودگی تلقی شود. مجاهدین سال‌ها با رژیم کابل جنگیده بودند. حکومت نجیب‌الله، در تصور آنان، ادامه‌ی نظام کمونیستی و وابسته به شوروی بود. ملیشیاهای شمال نیز بخشی از ماشین نظامی همان حکومت دانسته می‌شدند. در چنین فضایی، دست‌دادن یک حزب آخوندی و مذهبی با این نیروها، کاری نبود که با معیارهای عادی آن زمان به آسانی توضیح داده شود.

اما بابه مزاری، چنان‌که در دیگر بزنگاه‌ها نیز نشان داد، در سطح برچسب‌ها متوقف نمی‌ماند. او از پشت نام‌ها و اتهام‌ها، هندسه‌ی قدرت را می‌دید. می‌فهمید که فروپاشی رژیم کابل تنها با شعار اتفاق نمی‌افتد. می‌دید که در درون همان حاکمیت، شکاف‌هایی پدید آمده است که می‌تواند مسیر آینده را تغییر دهد. مهم‌تر از همه، می‌دانست که اگر حزب وحدت در آن لحظه‌ی حساس حضور نداشته باشد، فردای پس از سقوط رژیم نیز بدون حضور هزاره‌ها طراحی خواهد شد.

پس باید وارد میدان می‌شد. باید تماس می‌گرفت. باید معادله را می‌فهمید. باید در لحظه‌ای که قدرت در حال جابه‌جایی بود، جایگاه مردم را تثبیت می‌کرد.

بابه مزاری بعدها گفت که جرقه‌ای از شمال آغاز شد و جنرال‌های شمال با حزب وحدت تماس گرفتند. سیزده جنرال نامه نوشتند که اگر حزب وحدت از آنان حمایت کند، در برابر دولت قیام می‌کنند و رژیم را سرنگون می‌سازند. در روایت دیگری توضیح داد که جنرال‌ها گفته بودند: ما همه‌ی امکانات را داریم؛ تنها حمایت سیاسی می‌خواهیم. اگر حزب وحدت این حمایت را بکند، نخست مزار سقوط می‌کند و سپس همه به سوی کابل می‌رویم.

بابه در این‌جا نیز با نگاه مهندسانه عمل کرد. تنها با جنرال‌ها وارد گفت‌وگو نشد؛ موضوع را با احمدشاه مسعود نیز در میان گذاشت. هیأتی به پنجشیر فرستاد و گفت که اکنون که همه از «حکومت بی‌طرف‌ها» سخن می‌گویند، بیایید ما و شما از درون، حکومت را ساقط کنیم. ما دو جامعه‌ی محروم هستیم؛ حرکت نیز از شمال آغاز می‌شود و این مسأله برای ما اهمیت تاریخی دارد.

این نگاه نشان می‌دهد که بابه مزاری به هر حرکت سیاسی معنا می‌داد. تماس با جنرال‌های شمال، برای او یک معامله‌ی ساده و گذرا نبود. این تماس در طرحی بزرگ‌تر جا می‌گرفت: سقوط رژیم کابل، جلوگیری از انحصار آینده توسط یک جریان، پیوندزدن قوت‌های شمال و فراهم‌کردن زمینه‌ی حضور سیاسی هزاره‌ها در فردای پیروزی مجاهدین.

این گام، در حقیقت، عبور از اخلاق ساده‌انگارانه‌ی جنگ به سیاست پیچیده‌ی قدرت بود. در اخلاق ساده‌انگارانه‌ی جنگ، آدم‌ها به دو دسته تقسیم می‌شوند: خودی و دشمن، مجاهد و ضد مجاهد، مسلمان و کمونیست، پاک و ناپاک. اما سیاست واقعی هیچ‌گاه این‌قدر ساده نیست. در سیاست واقعی، گاهی نیرویی که دیروز در صف مقابل بوده است، امروز می‌تواند در گشودن راهی تازه نقش بگیرد. گاهی اگر با او سخن نگویی، آینده را به دیگران واگذار می‌کنی. گاهی دفاع از موجودیت مردم، نیازمند عبور از قضاوت‌های آسان و ورود به تصمیم‌های دشوار است.

بابه مزاری در این نقطه، جسارت رهبری خود را نشان داد. از قضاوت‌های آماده نترسید. از اتهام‌های احتمالی نهراسید. از این‌که یک حزب مذهبی با نیروهایی دست بدهد که برچسب کمونیستی داشتند، فرار نکرد. او می‌دانست که سیاست، میدان پاکیزه‌ی خیال نیست؛ میدان تصمیم‌های دشوار است. مهم این است که رهبر بداند چرا تصمیم می‌گیرد، برای چه کسی تصمیم می‌گیرد و مقصد نهایی او چیست.

مقصد بابه روشن بود: دفاع از موجودیت مردم و تثبیت جایگاه آنان در افغانستان آینده.

از همین‌جا است که مفهوم «موجودیت» در اندیشه و رفتار سیاسی بابه مزاری جای مرکزی پیدا می‌کند. او بعدها با صراحت گفت که وقتی برادران جهادی در پشاور اعلام کردند که شیعه‌ها در افغانستان دو یا سه درصدند و حق نقش‌داشتن در حکومت را ندارند، ما تکان خوردیم. فهمیدیم که مسأله‌ی نخست دیگر این نیست که حکومت ناب اسلامی باشد یا نظام انقلابی و غیرانقلابی. مسأله‌ی نخست این است که ما در افغانستان موجودیت داریم یا نداریم. کسی که موجودیتش در خطر باشد، پیش از هر چیز باید از موجودیت خود دفاع کند. پس از آن نوبت می‌رسد به چگونه زندگی کردن، چگونه تصمیم گرفتن و سپس به این‌که چه نظامی باید حاکم شود.

این سخن، کلید فهم گام دوم است. بابه مزاری سیاست را از سطح داوری ایدئولوژیک به سطح اولویت‌بندی تاریخی برد. او گفت پیش از آن‌که درباره‌ی نوع نظام بحث کنیم، باید ثابت کنیم که ما هستیم. پیش از آن‌که درباره‌ی دولت مطلوب سخن بگوییم، باید حق حضور خود را تثبیت کنیم. پیش از آن‌که دیگران برای ما تصمیم بگیرند، باید خود را به‌عنوان یک طرف تصمیم‌گیرنده وارد میدان کنیم.

در این گام نیز اعتماد ساخته شد؛ اما این بار، اعتماد به توان تصمیم‌گیری سیاسی. جامعه‌ای که سال‌ها در حاشیه نگه داشته شده بود، با این تصمیم‌ها می‌آموخت که سیاست تنها شعار دادن در سنگر نیست. سیاست یعنی شناخت لحظه، فهمیدن شکاف قدرت، تبدیل بحران به فرصت و ورود به معادله، پیش از آن‌که معادله بدون تو بسته شود.

بابه مزاری با تماس با جنرال‌های شمال، به نسل تازه آموخت که حق‌طلبی اگر از واقع‌بینی جدا شود، به احساسات خام و بی‌فرجام فرو می‌کاهد. واقع‌بینی اگر از حق‌طلبی تهی شود، به معامله‌گری سرد و بی‌روح سقوط می‌کند. او در میان این دو لغزشگاه، راه سومی گشود: واقع‌بینی حق‌طلبانه؛ راهی که هم چشم به حقیقت میدان داشت و هم دل در گرو حق و کرامت مردم.

این، دومین ستون «کاریدور بدیل» بود؛ ستونی که بابه مزاری آن را با متانت، جسارت و دوراندیشی برافراشت. با همین گام، او فصل دیگری از قصه‌ی شیرین خود را در آستانه‌ی ورود جامعه به تاریخ تازه گشود و به هم‌نسلانش نشان داد که عبور از گذشته، تنها با شعار ممکن نیست؛ با شناخت لحظه، فهم قدرت، حفظ عزت و تصمیم‌های دشوار ممکن می‌شود.

***

گام سوم، دعوت از جبهه‌ی مستضعفین به حزب وحدت بود؛ اقدامی که شاید از دو گام پیشین نیز جسورانه‌تر، حساس‌تر و غیرمتعارف‌تر بود. این گام، تنها یک تصمیم تشکیلاتی نبود؛ عبوری آشکار از ماده‌ی پنجم میثاق وحدت بود. همان ماده‌ای که بر «مبارزه‌ی جدی با افکار الحادی و غیراسلامی و التقاطی» تأکید می‌کرد. جبهه‌ی مستضعفین، در نگاه حلقات ایدئولوژیک حزب وحدت، یکی از مصداق‌های روشن همین «افکار التقاطی» شمرده می‌شد.

جبهه‌ی مستضعفین، در آغاز، به دلیل گرایش‌های فکری و عقیدتی خود، با نام «مجاهدین خلق» شناخته می‌شد. این جریان از میان روشنفکران مذهبی جامعه‌ی شیعه سر برآورده بود و از نظر فکری و سازمانی، به ادبیات مجاهدین خلق ایران نزدیکی داشت. پایگاه نظامی آن در شش‌پل، در نزدیکی مرکز بامیان، قرار داشت و فرماندهی نظامی آن بر عهده‌ی سید یزدان‌شاه هاشمی بود؛ چهره‌ای که بعدها به فرماندهی کل نیروهای نظامی حزب وحدت رسید.

در فضای آن روز، نام مجاهدین خلق حساسیت شدیدی برمی‌انگیخت. جمهوری اسلامی ایران آنان را «منافقین» می‌خواند و گروه‌های شیعی نزدیک به ایران نیز با بدبینی عمیق به آنان می‌نگریستند. از همین‌رو، رابطه با جبهه‌ی مستضعفین، برای بسیاری از حلقات مذهبی و ایدئولوژیک حزب وحدت، نه یک تماس ساده، بلکه شکستن یک تابوی سنگین بود.

این اقدام جسورانه، پس از بازگشت بابه مزاری از ایران و احراز مقام رهبری حزب وحدت صورت گرفت. زمانی که دو گام نخست برداشته شده بود: هم هیأت نزد احمدشاه مسعود فرستاده شده بود و هم تماس با جنرالان شمال برقرار گردیده بود. به این ترتیب، میدان سیاست از مرکزیت بامیان بیرون آمده و در شعاعی گسترده‌تر، به سوی معادلات کلان افغانستان باز شده بود. حزب وحدت دیگر نمی‌توانست تنها در محدوده‌ی زبان و ذهنیت بسته‌ی دهه‌ی شصت باقی بماند. سیاست، میدان خود را گسترش داده بود و بابه مزاری نیز این گسترش را با دقت می‌دید.

در چنین فضایی، بابه مزاری برای شکستن تابوی رابطه با جبهه‌ی مستضعفین، خود پیشگام شد. این تصمیم، البته در درون حزب وحدت واکنش‌های تندی برانگیخت. کسانی که هنوز در فضای ایدئولوژیک دهه‌ی شصت نفس می‌کشیدند، دشوار می‌توانستند بپذیرند که حزبی با سندی مذهبی و آخوندی، دروازه‌ی خود را به روی جریانی باز کند که سال‌ها با برچسب‌های «التقاطی»، «مشکوک» و «ناسازگار» رانده شده بود.

اما ماجرا تنها از یک‌سو نبود. در درون خود جبهه‌ی مستضعفین نیز مخالفت‌هایی جدی شکل گرفت. برخی عناصر رادیکال این جریان، رهبران خود را متهم کردند که با «ارتجاع» معامله کرده‌اند و به آرمان‌های انقلابی و چپ‌گرایانه‌ی پیشینیان خود پشت پا زده‌اند. برای آنان نیز پذیرفتن این تصمیم آسان نبود که نیرویی با پیشینه‌ی انقلابی و ادبیات چپ اسلامی، وارد حزبی شود که رهبری آن عمدتاً در دست روحانیون و گروه‌های سنتی شیعی بود.

پارادوکس میثاق وحدت در همین نقطه به اوج خود می‌رسید. از یک‌سو، حلقات ایدئولوژیک حزب وحدت، جبهه‌ی مستضعفین را التقاطی و خطرناک می‌دیدند، از سوی دیگر، رادیکال‌های جبهه‌ی مستضعفین، حزب وحدت را ارتجاعی و عقب‌مانده می‌خواندند. هر دو سو هنوز با زبان دهه‌ی شصت سخن می‌گفتند؛ زبانی که جهان را به خودی و غیرخودی، انقلابی و ارتجاعی، اسلامی و التقاطی، مجاهد و ضد مجاهد تقسیم می‌کرد.

بابه مزاری، در میان این دو دیوار، باز هم «کاریدور بدیل» را گشود. او در سطح برچسب‌ها متوقف نماند. می‌دید که اگر حزب وحدت می‌خواهد از یک ائتلاف محدود مذهبی به ظرف سیاسی جامعه‌ی هزاره بدل شود، باید توان جذب نیروهای متفاوت را داشته باشد. وحدت، اگر تنها وحدت هم‌فکران باشد، وحدت نیست؛ تکرار خویشتن است. وحدت زمانی معنا پیدا می‌کند که بتواند نیروهای متفاوت، زخمی، رانده‌شده، متهم و پراکنده را در یک افق مشترک گرد آورد.

بابه در این گام، جامعه را از منطق حذف به منطق جذب عبور داد. به جای آن‌که گذشته‌ی برچسب‌خورده‌ی افراد را معیار نهایی داوری قرار دهد، به ظرفیت امروز و نقش فردای آنان نگاه کرد. سید یزدان‌شاه هاشمی و دیگر چهره‌های جبهه‌ی مستضعفین، تجربه‌ی سازمانی، توان نظامی و سرمایه‌ی فکری داشتند. بابه این ظرفیت را دید. او آدم‌ها را تنها با نام، سابقه و برچسب‌شان نمی‌سنجید؛ می‌دید که در ساختن آینده چه نقشی می‌توانند بازی کنند.

در همین‌جا نگاه معنابخش بابه مزاری روشن می‌شود. برای او، جبهه‌ی مستضعفین تنها یک گروه جنجالی و حساسیت‌برانگیز نبود، بخشی از انرژی پراکنده‌ی جامعه بود. اگر این انرژی جذب نمی‌شد، یا تلف می‌گردید یا به نیروی معارض بدل می‌شد. بابه این انرژی را در ظرف حزب وحدت وارد کرد و به آن معنا، جهت و جایگاه تازه داد. به همین دلیل، بسیاری از چهره‌های برجسته‌ی این جریان بعدها در تصمیم‌گیری‌ها و ساختار نظامی حزب وحدت نقش جدی یافتند.

این گام، یکی از روشن‌ترین نشانه‌های عبور از نسل ایدئولوژیک به نسل مطالبه‌گر بود. نسل ایدئولوژیک بیش‌تر با مرزگذاری تعریف می‌شد: این اسلامی است، آن التقاطی. این مجاهد است، آن کمونیست. این انقلابی است، آن ارتجاعی. اما نسل مطالبه‌گر به پرسشی تازه نزدیک می‌شد: چه کسی می‌تواند در دفاع از موجودیت مردم نقش بگیرد؟ چه نیرویی می‌تواند به اعتماد جمعی کمک کند؟ چه ظرفی می‌تواند نیروهای پراکنده را به یک حرکت تاریخی بدل سازد؟

بابه مزاری، با دعوت جبهه‌ی مستضعفین، به همین پرسش پاسخ داد. او نشان داد که وحدت، حذف تفاوت‌ها نیست؛ جهت‌دادن به تفاوت‌هاست. وحدت، خاموش‌کردن صداهای گوناگون نیست؛ ساختن افقی است که این صداها در آن به نیروی مشترک بدل شوند. وحدت، هم‌رنگ‌کردن همه نیست؛ هم‌جهت‌کردن نیروهاست.

این، سومین ستون «کاریدور بدیل» بود؛ ستونی که بابه مزاری با شجاعت، متانت و دوراندیشی برافراشت. او از میان دو دیوار اتهام و سوءظن، راهی برای عبور گشود و به جامعه آموخت که آینده را نمی‌توان با حذف نیروهای متفاوت ساخت. آینده با جذب، جهت‌دهی و معنابخشی به همین نیروها ساخته می‌شود. در این گام، بابه مزاری به نسل تازه نشان داد که اعتماد، تنها در جمع هم‌فکران زاده نمی‌شود؛ اعتماد زمانی ریشه می‌گیرد که جامعه بتواند تفاوت‌های خود را در افقی بزرگ‌تر به نیروی مشترک تبدیل کند.

شیرینی عمیق‌تر این قصه را در فصل‌های بعدی مرور خواهیم کرد؛ آن‌جا که سید یزدان‌شناس هاشمی، در مقام فرماندهی کل نیروهای حزب وحدت، دوشادوش بابه مزاری در مقاومت غرب کابل می‌ایستد و یکی از حساس‌ترین فصل‌های تاریخ ما را با او رهبری می‌کند.

در آن‌جا، در لحظه‌های خرد و ریز این همراهی، خواهیم دید که حکایت جبهه‌ی مستضعفین و حزب وحدت، از مرز یک هم‌سویی ساده‌ی سیاسی بسیار فراتر می‌رود. این دیگر فقط پیوند دو جریان، دو سازمان یا دو سابقه‌ی فکری نیست؛ پیوند دو تجربه، دو زخم، دو ظرفیت و دو افق در سرنوشت یک جامعه است.

در همان فصل‌ها روشن‌تر خواهیم دید که بابه مزاری چگونه از دل سوءظن‌ها، اتهام‌ها و فاصله‌های ایدئولوژیک، اعتماد ساخت و چگونه نیرویی را که می‌توانست در حاشیه بماند یا در برابر حزب وحدت قرار گیرد، به بخشی از ستون فقرات مقاومت و سرنوشت تاریخی مردم بدل کرد.

***

اکنون اگر این سه گام را در کنار هم بگذاریم، پارادوکس «میثاق وحدت» روشن‌تر می‌شود. در متن میثاق، هنوز زبان دهه‌ی شصت غالب بود؛ زبان ایدئولوژی، ولایت فقیه، مبارزه با التقاط و مرزبندی‌های عقیدتی. اما در رفتار سیاسی حزب وحدت، به‌ویژه در رهبری بابه مزاری، زبان تازه‌ای آرام‌آرام شکل می‌گرفت: زبان موجودیت، ملیت‌های محروم، حق سیاسی، مشارکت، عدالت، عبور از انحصار و اعتماد جمعی.

فرستادن هیأت نزد احمدشاه مسعود، عبور از اصل ولایت فقیه به مسأله‌ی ملیت‌های محروم بود. تماس با جنرال‌های شمال، عبور از مرزبندی جهادی و ضدجهادی به واقع‌بینی سیاسی بود. دعوت جبهه‌ی مستضعفین، عبور از منطق حذف ایدئولوژیک به منطق جذب نیروهای متفاوت بود.

این سه گام، سه حرکت جدا از هم نبودند. هر سه در یک منطق بزرگ‌تر معنا پیدا می‌کردند: ساختن ظرفی که جامعه‌ی هزاره را از پراکندگی، شعار، حاشیه‌نشینی و انکار، به سوی حضور، حق‌طلبی، سازمان‌یابی و اعتماد عبور دهد.

در همین‌جا بابه مزاری به‌عنوان معمار ظاهر می‌شود. معمار، تنها کسی نیست که مواد خام را کنار هم می‌گذارد. معمار کسی است که در میان سنگ، خاک، دیوار، محدودیت و خرابی، امکان یک بنا را می‌بیند. بابه نیز در میان گروه‌های پراکنده، شعارهای متضاد، حساسیت‌های مذهبی، فشارهای منطقه‌ای، رقابت‌های جهادی، انحصار قدرت و زخم‌های تاریخی، امکان یک بنای تازه را دید.

او می‌دانست که نمی‌توان نسل دهه‌ی شصت را با یک فرمان کنار گذاشت. این نسل، با همه‌ی محدودیت‌هایش، حامل تجربه‌ی جهاد، رنج، سازمان‌دهی، قربانی و مقاومت بود. اما بابه در همان حال می‌فهمید که آینده در زبان بسته‌ی دهه‌ی شصت ساخته نمی‌شود. نسل دهه‌ی هفتاد، نسلی بود که باید از حق سخن می‌گفت؛ از سهم سیاسی، از عدالت قومی، از مشارکت ملی، از موجودیت، از کرامت و از شهروندی.

بابه مزاری پل میان این دو نسل شد. نه نسل ایدئولوژیک را تحقیر کرد و نه نسل مطالبه‌گر را قربانی آن ساخت. از انرژی نسل اول استفاده کرد تا راه نسل دوم باز شود. از میثاقی که با زبان ایدئولوژیک نوشته شده بود، سکویی برای سیاست حق‌طلبانه ساخت. از حزب مذهبی، ظرف سیاسی آفرید. از وحدت تنظیمی، وحدت تاریخی بیرون کشید. از هزاره‌ی پراکنده، جامعه‌ای مطالبه‌گر و خودآگاه ساخت.

در این روند، معنابخشی بابه نقش مرکزی داشت. او به هر چیز معنای تازه می‌داد. هیأت نزد مسعود، تنها یک سفر سیاسی نبود؛ اعلام عبور از انحصار قدرت بود. تماس با جنرال‌های شمال، تنها یک هم‌سویی تاکتیکی نبود؛ ورود آگاهانه به لحظه‌ی جابه‌جایی قدرت بود. دعوت جبهه‌ی مستضعفین، تنها یک جذب تشکیلاتی نبود؛ شکستن دیوار حذف ایدئولوژیک بود. حتا میثاق وحدت، با همه‌ی تناقض‌هایش، در نگاه بابه تنها سندی برای تثبیت گذشته نبود؛ سکویی برای عبور به آینده بود.

این همان چیزی است که در یادداشت‌های پیشین از آن به‌عنوان «نور جوهره‌سنج» بابه مزاری یاد کرده‌ام. او جوهر آدم‌ها، رابطه‌ها، فرصت‌ها و حتا تناقض‌ها را می‌سنجید. جایی که دیگران تنها خطر می‌دیدند، او امکان می‌دید. جایی که دیگران فقط اتهام می‌دیدند، او ظرفیت می‌دید. جایی که دیگران تنها تضاد می‌دیدند، او مسیر می‌دید. جایی که دیگران در شعار می‌ماندند، او به میدان می‌رفت و از دل میدان، معنا بیرون می‌کشید.

***

در پایان، باید دوباره به مفهوم «اعتماد» بازگردیم. اعتماد، نخ پنهانی است که این سه گام را به هم وصل می‌کند و «میثاق وحدت» را، با همه‌ی پارادوکس‌هایش، از یک سند ایدئولوژیک به سکوی عبور یک نسل بدل می‌سازد.

در گام نخست، بابه مزاری اعتماد به رابطه‌ی عزت‌مندانه با دیگر ملیت‌های محروم را ساخت. او نشان داد که هزاره می‌تواند با تاجیک و دیگر اقوام، نه از موضع التماس و نه از موضع ذوب‌شدن، بلکه از موضع حق، تاریخ و محرومیت مشترک سخن بگوید.

در گام دوم، اعتماد به تصمیم سیاسی را ساخت. نشان داد که جامعه‌ی هزاره می‌تواند لحظه‌ی قدرت را بشناسد، با نیروهای مؤثر تماس بگیرد، در معادله وارد شود و از حاشیه به متن بیاید.

در گام سوم، اعتماد به ظرفیت درونی جامعه را ساخت. نشان داد که نیروهای متفاوت، حتا اگر با برچسب‌های سنگین و سابقه‌های متضاد همراه باشند، می‌توانند در ظرفی بزرگ‌تر به نیروی مشترک بدل شوند.

این اعتماد، ساده و احساساتی نبود. در نگاه بابه مزاری، اعتماد با آگاهی، محاسبه، جسارت و معنا همراه بود. او به مردم نمی‌گفت به هر کس اعتماد کنید؛ به مردم می‌آموخت چگونه اعتماد بسازند: با شناخت واقعیت، با فهم ظرفیت‌ها، با روشن‌کردن مقصد، با حفظ کرامت و با پیوندزدن هر رابطه به موجودیت مردم.

از همین‌جا می‌فهمیم که پارادوکس «میثاق وحدت»، اگر در دست رهبری کوچک و گرفتار زبان زمانه می‌افتاد، می‌توانست حزب وحدت را در تضادهای درونی خود فلج کند. اما در دست بابه مزاری، همین پارادوکس به میدان تربیت سیاسی یک جامعه تبدیل شد. او تناقض را پنهان نکرد؛ از آن راه عبور ساخت. شعار را نفی نکرد؛ آن را به مطالبه تبدیل کرد. مذهب را حذف نکرد؛ آن را در افق عدالت و کرامت مردم بازخوانی کرد. سیاست را آلودگی ندانست؛ آن را ابزار دفاع از موجودیت مردم ساخت.

بابه مزاری در این سه گام، جامعه را از یک دهه به دهه‌ای دیگر برد: از دهه‌ی شصت، با زبان ایدئولوژیک و مرزبندی‌های سخت، به دهه‌ی هفتاد، با زبان حق‌طلبی و مطالبه‌ی سیاسی. از نسلی که بیش‌تر با آرمان‌های کلی تعریف می‌شد، به نسلی که می‌خواست سهم خود را در قدرت، قانون، جغرافیا و آینده‌ی افغانستان ببیند. از سیاستی که در آن هزاره بیش‌تر موضوع تصمیم دیگران بود، به سیاستی که در آن هزاره می‌خواست خود تصمیم بگیرد و درباره‌ی خود سخن بگوید.

این عبور آسان نبود. پر از سوءتفاهم، اتهام، خطر، واکنش، فشار و تناقض بود. اما بابه مزاری برای همین لحظه‌ها بزرگ بود. او رهبر زمان‌های صاف و بی‌ابهام نبود؛ رهبر زمان‌های پیچیده بود، رهبر لحظه‌هایی که در آن، حقیقت و مصلحت، آرمان و واقعیت، شعار و میدان، مذهب و قوم، گذشته و آینده، همه با هم گره می‌خوردند. بابه در همین گره‌ها راه می‌گشود.

به همین دلیل، وقتی امروز به «میثاق وحدت» می‌نگرم، آن را تنها سندی با تناقض‌های ایدئولوژیک نمی‌بینم. آن را نقطه‌ی آغاز یک عبور تاریخی می‌بینم؛ عبوری که بابه مزاری با نگاه معمارانه و مهندسانه‌ی خود ممکن ساخت. او از متن دهه‌ی شصت، راه دهه‌ی هفتاد را گشود. از زبان ایدئولوژی، زبان مطالبه را بیرون کشید. از وحدت گروه‌ها، اعتماد جامعه را ساخت. از تناقض، مسیر آفرید. از محدودیت، امکان ساخت.

شاید یکی از بزرگ‌ترین درس‌های بابه مزاری برای امروز ما نیز همین باشد: هیچ جامعه‌ای تنها با نفی گذشته به آینده نمی‌رسد. باید گذشته را شناخت، محدودیت‌هایش را دید، سرمایه‌هایش را حفظ کرد، تناقض‌هایش را فهمید و از درون همان گذشته، راهی برای عبور ساخت.

بابه مزاری همین کار را کرد. «میثاق وحدت» را پایان راه ندانست؛ آغاز عبور ساخت. نسل ایدئولوژیک را به نسل مطالبه‌گر پیوند زد. از دل پارادوکس، اعتماد آفرید. از اعتماد، راهی ساخت که هنوز هم برای فهم سیاست، رهبری و تحول مدنی جامعه‌ی هزاره، یکی از روشن‌ترین چراغ‌هاست.

در یادداشت‌هایی که پس از این خواهیم داشت، با بال‌هایی که بابه مزاری به خیال و اراده‌ی ما بخشید، و با نگاهی که او پیش چشم ما گشود، از این سکو به افق سیاست تازه پرواز خواهیم کرد؛ افقی که در آن، سیاست دیگر تنها میدان شعار و صف‌بندی نیست، بلکه میدان شناخت، اعتماد، حق‌طلبی، تصمیم و ساختن آینده است.

برای من، به‌عنوان جوانی از نسل مبارزان دهه‌ی شصت که در آستانه‌ی ورود به دهه‌ی هفتاد ایستاده‌ام، ماندن بر این سکو و تجربه‌کردن این پرواز، شیرین‌ترین حکایت زندگی یک مبارزه است. این‌جا همان جایی است که گذشته با آینده دست می‌دهد؛ رنج با امید معنا می‌یابد و پراکندگی، آرام‌آرام به اعتماد بدل می‌شود.

من این لحظه را سرآغاز فصل بلند «اعتماد» برای هم‌نسلان خود می‌دانم؛ فصلی که در آن، بابه مزاری به ما آموخت از دل تناقض، راه بسازیم، از دل زخم، معنا بیرون بکشیم و از دل اعتماد، پروازی را آغاز کنیم که هنوز ادامه دارد.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000