کنگرهی حزب وحدت در دوم سنبلهی ۱۳۷۰ در بامیان آغاز شد و پس از هشت روز گفتوگو، مشورت، بحث و تصمیمگیری، در دهم سنبلهی همان سال به پایان رسید. این چند روز، در ظاهر، بخشی کوتاه از تقویم سیاسی آن دوره بود؛ اما در ژرفای خود، یکی از متراکمترین و معنادارترین لحظههای تاریخ معاصر هزارهها را در بر داشت. گویی در آن هشت روز، رنج یک دورهی طولانی، زخمهای برجا مانده از جنگهای داخلی، تلخی تفرقهها، خستگیِ فرسایشهای پیهم و در کنار همهی اینها، امیدی آرام اما زنده برای عبور از گذشته، همه در یک نقطه به هم گره خورده بودند.
برای هر کسی که در آن روزها بامیان را در حافظه و رؤیای خود بهمثابهی نقطهای نمادین تصور میکرد، این نام فقط به محل برگزاری کنگرهی حزبی که تازه در حال تأسیس بود، فروکاسته نمیشد. بامیان، در معنایی عمیقتر، به آغوشی میمانست که فرزندان پراکنده و زخمخوردهی یک سرگذشت دشوار را در خود جمع کرده باشد. مردمی که سالها جنگ، بیاعتمادی، محرومیت، مظلومیت و سرخوردگی را با پوست و استخوان خویش تجربه کرده بودند، اکنون با چشمانی به این گردهمایی مینگریستند که هم خستگی در آن موج میزد و هم انتظار. در سیمای بسیاری از هزارهها، حتا آنان که خود در بامیان حضور نداشتند، میشد رد پای تاریخی پرفشار و پرفاجعه را دید؛ تاریخی که از یکسو دلها را فرسوده و جانها را خسته کرده بود و از سوی دیگر، درست در ژرفای همان خستگی و فرسودگی، نیاز به پیوند، تفاهم و همزبانی را بیدار ساخته بود. بامیان در آن روزها، هم بار اندوه سالهای پیشین را بر دوش میکشید و هم نشانههای یک امید جمعی را در هوای خود پراکنده داشت.
قسمتهایی از فضای حاکم بر کنگره در روایتهای محمد ناطقی، محمد محقق و قربانعلی عرفانی بازتاب یافته است. در تمام این روایتها، از جمله در کتاب خاطرات محمد محقق و «از کنگره تا کنگره» که عرفانی نوشته است، دشواریها و موانعی که بر سر راه برگزاری این گردهمایی بزرگ وجود داشت، به خوبی شرح یافته اند. از خلال این روایتها میتوان دریافت که کنگره در فضایی آرام و بیدغدغه برگزار نشد. نگرانیهای امنیتی، فشارهای روانی، اختلافات گروهی، بدگمانیهای برجا مانده از گذشته و تهدیدهای بیرونی، همه بهگونهی همزمان بر فضای آن روزها سایه افگنده بودند. کنگره در شرایطی برگزار میشد که زخمهای گذشته هنوز بهتمامی التیام نیافته بود و خاطرهی تلخ منازعات درونی همچنان در جان و ذهن مردم زنده بود. با این همه، درست در دل همان فضای سنگین و ناپایدار، ارادهای که برای گردهمآیی، گفتوگو و تصمیمگیری شکل گرفته بود، نشانهی یک دگرگونی مهم در روان جمعی جامعه و میل رو به رشد آن برای عبور از گذشته را با خود حمل میکرد.
عرفانی مینویسد که با وجود همهی این دشواریها، کنگره «با شرکت ۳۱۱ تن از شخصیتهای سیاسی، اجتماعی، مذهبی متشکل از اعضای شورای عالی نظارت و شورای مرکزی و اعضای کمیتههای مرکزی و شوراهای ولایتی و نمایندگان خارج از کشور و مسئولین حوزات و مسئولین شوراهای شهری … در ولایت بامیان در جو مملو از صمیمیت و اخوت و برادری برگزار گردید.» این توصیف، فراتر از یک گزارش صرفاً آماری، تصویری از حالوهوای انسانی و عاطفی آن روزها را نیز در خود دارد. حضور این شمار از شخصیتها و نمایندگان از لایهها و حوزههای مختلف، فقط نشانهی گستردگی کنگره نبود؛ نشانهی آن بود که جامعه، با همهی زخمها، فاصلهها و خاطرههای تلخ، هنوز توان آن را در خود میدید که بر محور یک امید مشترک گرد هم آید. «صمیمیت و اخوت و برادری» که عرفانی از آن سخن میگوید، در آن شرایط، تعبیر تعارفی و معمولی نبود؛ بازتاب نیازی عمیق و حسشده بود که مردم، پس از سالها تفرقه، فرسایش و بیاعتمادی، آن را با تمام وجود احساس میکردند. گویی آن گردهمآیی، در کنار همهی معناهای سیاسی و تشکیلاتیاش، پاسخی به یک نیاز درونی و تاریخی نیز بود: نیاز به اینکه جامعه بار دیگر خود را در آیینهی پیوند، همدلی و سرنوشت مشترک باز بشناسد.
توجه داشته باشیم که در آن روزگار حتا رسیدن به بامیان نیز برای بسیاری از اشتراککنندگان، کاری ساده و بیخطر نبود. شماری از کسانی که از خارج کشور میآمدند، در مسیر خود با تهدیدهای امنیتی شدید مواجه بودند. علاوه بر اینکه راهها با کمین و حملهی دولت ناامن بود، کاروانی از رهبران حزب وحدت که از مسیر پاکستان آمده بودند، در ولایت هلمند، با تهدید و مزاحمت شدید عبدالواحد باغرانی، قوماندان جمعیت اسلامی روبهرو شدند. این تهدیدها به سادگی میتوانستند رسیدن سالم یا به موقع اعضای کنگره را با خطر مواجه سازند. کسانی که از داخل کشور راه بامیان را در پیش میگرفتند، نیز با دشواریهای کمتری روبهرو نبودند. راهها دراز و صعبالعبور، امکانات اندک، سفرها فرساینده و پرزحمت و رسیدن به محل کنگره، به اندازهی یک مجاهدت طاقتفرسا دشوار بود.
از سوی دیگر، خودِ بامیان نیز در آن روزها از لحاظ امنیتی حصار مطمینی به شمار نمیرفت. جنگ با دولت کابل جریان داشت و این بیم وجود داشت که دولت، بامیان را به عنوان نقطهی تجمع مخالفان خود هدف قرار دهد و بهآسانی بمباران کند. به این ترتیب، کسانی که راه بامیان را در پیش میگرفتند، فقط با دشواری راه و کمبود امکانات دستوگریبان نبودند؛ با سایهی تهدیدی بزرگتر نیز همراه میشدند که هر لحظه میتوانست بر سر این گردهمآیی تاریخی فرود آید. اما با وجود همهی این نگرانیها، کنگره برگزار شد و همهی اشتراککنندگان با شور و هیجان خود را به این گردهمایی رساندند.
امروز وقتی بعد از حدود چهل سال، شور و هیجان آن روزها را به یاد میآورم، چه در چهرهی کسانی که خود راهی بامیان بودند تا در این رویداد بزرگ و تاریخی سهم بگیرند و چه در چشم آنان که از دور، با حساسیت و امید، خبرهای این رویداد را لحظهبهلحظه دنبال میکردند، حس میکنم که در آن روزها نبض یک زندگی تازه در بامیان و در سراسر هزارهجات به تپش افتاده بود. گویی میلیونها انسان یک جامعه که سالها زیر بار خستگی، نفاق، محرومیت و زخمهای پیدرپی خمیده بودند، برای نخستینبار ضربان روشن یک قلب مشترک را با تمام وجود خود در فضای بامیان حس میکردند.
از همینجاست که در نگاه من، کنگرهی حزب وحدت، با توجه به فضای آن روز که حاکم بود، هرگز در مجموعه بحثهای رسمی و تعیینات تشکیلاتی افرادی که به نام اعضای کنگره در بامیان جمع شده بودند، خلاصه نمیشود. این کنگره، در یک معنای عمیق انسانی و عاطفی، صحنهای بود که خستگیِ یک دورهی طولانی جنگ و نفاق را با امید به تفاهم، همدلی و همسرنوشتی درهم آمیخته و در پی برطرف کردن و التیامبخشیدن آن بود.
به همین دلیل، هیچ یک از کسانی که در آن روزها در بامیان حضور داشتند، صرفاً نمایندگان یک حزب یا یک شورا یا یک حوزه تلقی نمیشدند. هر کدام اینها حاملان تجربههای تلخ یک تاریخ شکسته بودند که خاطرهی ویرانیها، بیاعتمادیها، خونریزیها و تلخیهای بسیار را با خود آورده بودند تا در کنار هم و به کمک هم، از دل آن خاطرهها، به افقی تازه، زبانی تازه و اعتمادِ تازه دست یابند. من تا سالها بعد از زبان کسانی که بامیان را در آن روزها از نزدیک تجربه کرده بودند، میشنیدم که میگفتند در فضای این شهر باستانی، با همهی نگرانیها و تهدیدهایش، رنگی از صمیمیت و برادری را حس میکردند و از آن فضا خاطرهی شیرینی را حفظ کرده اند.
***
کنگرهی حزب وحدت در بامیان در حالی برگزار میشد که داغ ترور صادقی نیلی هنوز تازه بود و چون زخمی عمیق بر روان جمعی اشتراککنندگان و بر فضای عمومی جامعه که با حساسیت به سوی یک نوع «اعتماد» گام بر میداشت، سنگینی میکرد. این صفحه نیز در کتاب کنگرهی حزب وحدت که به نظر من سرفصل عنوان «اعتماد» در این «کاریدور بدیل» محسوب میشود، از جمله بخشهای دقیق، تأملبرانگیز و خواندنی است. صادقی نیلی یکی از چهرههای برجستهی وحدت بود و پیوستن او به این روند، به گواه بسیاری از اعضای کلیدی حزب، معنایی بسیار فراتر از یک تغییر موضع سیاسی یا جابهجایی تشکیلاتی داشت؛ زیرا حضور او، در عمل، به استوار شدن فضای اعتماد در روند وحدت کمک میکرد. حزب وحدت در آن روزگار از دل دورهای طولانی از تشتت، نفاق و کینهتوزیهای خونبار داخلی سر برمیآورد؛ دورهای که در آن، جامعه بیش از هر چیز به کسانی نیاز داشت که بتوانند آتش خصومت را فروبنشانند، از بار خوف و تنش بکاهند و مردم را از گردونهی پراکندگی بیرون آورند و زمینهی اعتماد دوباره را فراهم سازند. از همین منظر، صادقی نیلی، همانگونه که در روزگار جنگهای داخلی در دایکندی و دایزنگی در شکلگیری هراس و خشونت سهم داشت، در مرحلهی تازه نیز میتوانست در بازگرداندن آرامش و ثبات و در تقویت اعتماد نقشی مهم بازی کند. به همین دلیل، فقدان او در آستانهی کنگره، تنها از دست رفتن یک شخص نبود، بلکه آسیب دیدن بخشی کلان از امید و اعتمادی بود که جامعه برای عبور از گذشته سخت به آن نیاز داشت.
قصهی پیوستن صادقی نیلی به وحدت، خود یکی از فصلهای تعیینکنندهی آغاز این جریان و از منظر مفهوم «اعتماد» بسیار معنادار است. در همین قصه است که قدرت مانور مزاری و استواری ارادهی او نیز برای نخستینبار بهگونهای برجسته نمایان میشود. صادقی نیلی در آن زمان یکی از فرماندهان پرقدرت پاسداران جهاد در ارزگان بود؛ مردی که در متن جنگهای داخلی، بسیاری از رقیبان خود را با خشونتی کممانند از میدان بیرون رانده و در دایکندی و بخشهایی از بامیان به قدرتی بلامنازع بدل شده بود. از همینرو، وقتی سخن از وحدت و بازسازی «اعتماد» در میان گروههای درگیر به میان آمد، او در شمار کسانی قرار داشت که هم میتوانست سد راه این اعتماد در زیربنای وحدت باشد و هم، در صورت پیوستن، به یکی از پایههای استوار آن تبدیل شود. به این معنا، جلب موافقت او فقط همراه ساختن یک فرمانده نبود؛ گامی مهم در استوار کردن اعتماد بر روندی بود که میخواست جامعه را از پراکندگی و خصومت به سوی پیوند و همسرنوشتی ببرد.
در آن روزها، همه بهخوبی میفهمیدند که وحدت فقط با چند اعلامیه و تفاهم در سطح رهبری جان نمیگیرد. برای آنکه وحدت به یک واقعیت زنده و پایدار بدل شود، باید کسانی به آن تن میدادند که در میدان عینی قدرت، در خاطرهی زخمخوردهی جنگ و در ذهن و روان مردم، وزن و اثر داشتند و میتوانستند در بازسازی اعتماد نقش بازی کنند. صادقی نیلی یکی از همین چهرهها بود. از همین رو، قناعت دادن او فقط به معنای همراه ساختن یک فرد نبود؛ به معنای گشودن یکی از دشوارترین گرههای روانی و سیاسی در مسیر وحدت و استوار کردن پایههای اعتماد در این راه تازه بود.
بخشی از حکایت دشوار گفتوگو با صادقی نیلی و تلاش برای قناعتدادن او به پیوستن به روند «وحدت» را محمد محقق در کتاب خاطرات خود با تفصیل آورده است. بخشی از این روایت که در آن صادقی نیلی با ناراحتی جلسه را ترک میکند و به ادعای محقق، نزدیک به صد کیلومتر راه کوه و بیابان را با پای پیاده میپیماید تا خود را از جمع اشتراککنندگان نشستهای وحدت دور نگه دارد، از صحنههایی است که هم شگفتانگیز است، هم آزاردهنده و هم هولناک. این صحنه، در همان حال، دشواری راه وحدت را از این منظر نیز نشان میدهد که رهبران هزاره در آن زمان فقط درگیر اختلاف مواضع سیاسی نبودند، بلکه باید از میان لایههای زخمی غرور، رنجش، حساسیت و احساس تحقیر نیز عبور میکردند.
محقق مینویسد که صادقی نیلی تنها از آنرو برآشفت که نام او در یک لیست هیأت داوران در کنار نام ناطقی شفایی اعلام شده بود. همین امر ساده و کوچک چنان بر او گران افتاد که با خشم رو به اکبری کرد و گفت: «تو توهین نسبت به من را به جایی رساندهای که مرا همراه بچهی شفا در یک ترازو تول میکنی؟! من دیگر این اهانتها را قبول نمیتوانم.» به روایت محقق، او نه تنها قهر کرد و جلسه را ترک گفت، بلکه به وساطت آیتالله صادقی پروانی نیز وقعی ننهاد. افزون بر آن، دربارهی محمد اکبری، که خود را رهبر پاسداران جهاد میدانست، با لحنی اهانتآمیز گفت: «از من دیگر نشد. این ماکی سرخک (اکبری) مرا همراه بچهی شفا تول کرده؛ از من دیگر خلاص شد. دیگر به هیچ چیزش کار ندارم. وحدت را قبول دارم، ولی دیگر در جلسهی تان حاضر نمیشوم.»
آنچه در این روایت بیش از هر چیز چشمگیر است، فقط تندی کلمات یا قهرکردن و ترکگفتن جلسه نیست؛ بلکه شکنندگی عجیبی است که بر فضای آن روزگار سایه افگنده بود. گویی راه رسیدن به وحدت، تنها از میان صفبندیهای سیاسی و اختلاف نظرهای تشکیلاتی نمیگذشت، بلکه از درون ذهنیتهایی نیز عبور میکرد که گاه یک همردیفشدن ساده را نه یک امر عادی، بلکه نوعی اهانت و شکستن منزلت شخصی تلقی میکردند. از همینجاست که این روایت، در کنار تلخی و غریببودنش، تصویری روشن از دشواری واقعی وحدت نیز به دست میدهد.
میگویند مزاری نیز در گفتوگو با صادقی نیلی با یکی از دشوارترین و پرتنشترین تجربههای زندگی خود روبهرو شده بود. ظاهراً صادقی تا این دیدار با مزاری نیز حاضر نبود از دشمنیهای گذشته عبور کند یا با رقیبان دیروزش در زیر یک چتر واحد قرار گیرد. از همینرو، این رویارویی بیش از آنکه به یک مذاکرهی معمولی شباهت داشته باشد، رنگ نوعی دوئل به خود میگیرد؛ دوئلی میان بیاعتمادیِ بهجا مانده از گذشته و ضرورتی که میخواست راهی تازه از دل آن بگشاید. میگویند وقتی مزاری دریافت که صادقی هنوز حاضر به پذیرفتن طرح وحدت نیست، تفنگچهاش را بیرون کشید و آخرین گزینه را پیش روی او گذاشت: اینکه هر دو بیرون بروند و دور از دخالت دیگران با هم بجنگند تا یکی زنده بماند و دیگری کشته شود.
من این بخش از قصه را از زبان خود مزاری نشنیدم، هرچند او بارها از دشواری قناعت دادن صادقی نیلی سخن میگفت. اما نزدیکان او، بهویژه پس از کشته شدنش، از این ماجرا به عنوان یکی از لحظههای نادر و تعیینکنندهی زندگی مزاری یاد میکردند. در ژرفای این روایت، بیش از هر چیز، دو منطق در برابر هم ایستاده بود: یکی منطقِ ماندن در دشمنیهای گذشته و تن ندادن به اعتماد و دیگری منطقِ عبور از گذشته و تن دادن به ضرورتی که جامعه را به سوی پیوند، وحدت و بازسازی اعتماد فرا میخواند.
ماجرا هرچه بود، صادقی نیلی سرانجام با مزاری دست داد و با کاروان وحدت همراه شد. رهبران حزب وحدت نیز بعدها خود معترف بودند که با موافقت او، در واقع، بنیاد حرکت وحدت در هزارهجات استوارتر شد. این موافقت فقط به معنای پیوستن یک فرمانده پرنفوذ به یک طرح سیاسی نبود؛ پیامی روشن به دیگران نیز در خود داشت: اینکه وحدت میتواند از سطح آرزو و شعار فراتر برود و به واقعیتی عملی، جدی و قابل اتکا بدل شود. به بیان دیگر، پیوستن صادقی نیلی، گامی مهم در استوار شدن «اعتماد» به امکان وحدت بود. خود مزاری نیز از این مرحله به عنوان یکی از نقطههای عطف در جا افتادن حزب وحدت یاد میکرد.
پس از آنکه صادقی نیلی به وحدت پیوست، به یکی از همراهان نزدیک مزاری بدل شد و نقش او در تقویت اعتماد به این جریان، روزبهروز روشنتر گردید. هر دو، نخست در برابر هیأت ایرانی که به سرپرستی شیخ حسین ابراهیمی، نمایندهی ویژهی آیتالله سید علی خامنهای، از مسیر پاکستان به بامیان آمده بود تا روند وحدت را برهم بزند، با جدیت ایستادند و در برابر تردیدها و فشارهای آن، از ضرورت و منطق وحدت دفاع کردند. سپس، در زمستان ۱۳۶۸، همراه با جمعی دیگر از اعضای شورای مرکزی حزب وحدت، در سفری دشوار و فرساینده، سیوپنج روز راه برفی و ناامن هزارهجات تا پشاور را پیمودند تا پیام وحدت را به احزاب هفتگانهی مستقر در پشاور برسانند و از آنجا به ایران بروند؛ جایی که باید هم دفاتر احزاب و گروهها را ادغام میکردند، هم پیام وحدت را در میان مهاجران جا میانداختند و هم رهبران جمهوری اسلامی ایران را، که با تشکیل حزب وحدت مخالف بودند و از شورای ائتلاف حمایت میکردند، به موضع جانبداری از وحدت نزدیک میساختند. از اینرو، سفر آنان صرفاً یک رفتوآمد سیاسی نبود؛ بخشی از همان تلاش طاقتفرسایی بود که میخواست وحدت را از مرحلهی شعار به مرحلهی واقعیت برساند و اعتماد به آن را در سطوح مختلف استوار سازد. در همین مسیر بود که صادقی نیلی نیز، فراتر از یک فرمانده بانفوذ محلی، به یکی از حلقههای مهم در زنجیرهی اعتمادسازی برای وحدت بدل شد.
صادقی نیلی در نیمههای تابستان ۱۳۶۹ از ایران به افغانستان بازگشت؛ اما تنها چند ماه بعد، در ۲۴ عقرب همان سال، همراه با فرزند سهسالهاش، در خانهی یکی از نزدیکانش که مهمان بود، تیرباران شد. این قتل، در فضای آن روزگار، فقط از میان رفتن یک شخص نبود؛ ضربهای سنگین بر روان وحدت و بر پیکر امید و اعتمادی بود که تازه میخواست شکوفا شود و یک جامعهی متشتت و زخمخورده را به هم وصل کند. جامعهی هزاره که هنوز فاصلهی چندانی از جنگهای داخلی و کینههای درونگروهی نگرفته بود، این ترور را در حال و هوای آن روز، فراتر از یک حادثهی جنایی یا یک تصفیهی محدود سیاسی، تهدیدی علیه اصل اعتماد و علیه امکان عبور از گذشته احساس میکرد. به همین دلیل، مرگ او تنها داغِ از دست رفتن یک چهرهی برجسته نبود، بلکه زخمی بود که بر اعتماد نوپایی وارد میشد که وحدت میکوشید آن را در جان جامعه زنده کند.
ترور صادقی نیلی، بر بنیاد پیگیریهایی که در همان روزها در درون حزب وحدت انجام شد، به دستههایی نسبت داده میشد که با حرکت اسلامی و سید حسین انوری پیوند داشتند و گفته میشد تحت رهبری شیخ آصف محسنی دست به این کار زدهاند. پیش از آن نیز سید ابراهیم شاه حسینی، یکی از فرماندهان برجستهی حرکت اسلامی که به حزب وحدت پیوسته بود، در اواخر سال ۱۳۶۸ ترور شده بود و قتل او را نیز به سید حسین انوری نسبت میدادند. در فهم و تلقی آن روز، این ترورها رویدادهایی جدا از هم پنداشته نمیشد، بلکه بخشی از یک رشته تلاشهای پیهم دانسته میشد که هدف آن، شکستن فضای تازهی اعتماد، آسیب زدن به روند وحدت و بازگرداندن جامعه به مدار جنگهای داخلی و کینهتوزیهای گذشته بود؛ تلاشی که در نگاه حزب وحدت، از سوی شیخ آصف محسنی، سید حسین انوری و همدستان آنان در حرکت اسلامی رهبری میشد.
متهمان ترور صادقی نیلی دستگیر و پس از محاکمه و اعتراف، در بامیان اعدام شدند؛ اما اهمیت اصلی این ماجرا، بیش از پیگیری و مجازات عاملان آن، در نوع واکنشی بود که کنگره و اشتراککنندگان آن در برابر خودِ حادثه نشان دادند. کنگره میتوانست زیر فشار این داغ سنگین از مسیر خود منحرف شود و بار دیگر در گرداب خشم، انتقام و مرزبندیهای خونین فرو رود؛ اما با متانت و خویشتنداری، از این لغزش پرهیز کرد و اجازه نداد که این حادثه بهانهای تازه برای زنده شدن زبان جنگ و کینهتوزی شود. درست در همینجا بود که «اعتماد» نیز معنای عمیقتر خود را نشان داد: اعتماد به اینکه وحدت نباید با نخستین زخم از هم بپاشد و راه تازهای که گشوده شده است، نباید دوباره به گذشتهی خونبار برگردد.
وقتی من به تجربهی «وحدت» به مثابهی یک «کاریدور بدیل» در روند تحول سیاسی و مدنی جامعهی هزاره نگاه میکنم، نوع برخورد اعضای کنگرهی حزب وحدت با حادثهی ترور صادقی نیلی را نیز از برجستهترین جلوههای «اعتماد» میبینم که آهسته آهسته داشت اجزای این جامعه را به هم وصل میکرد. در اینجا، اعتماد به هیچوجه به معنای سادهدلانهی بیخبری از خطر و توطئه نبود؛ بلکه به معنای توان اخلاقی و سیاسیِ ایستادن بر سر یک افق مشترک بود که حتا در لحظهای که خون و اندوه و تحریک، وسوسهی بازگشت به کینه و انتقام را در جانها زنده میساخت، به مثابهی یک تکیهگاه استوار آنان را سر پا نگه میداشت. اشتراککنندگان کنگره، با وجود درد سنگینی که ترور صادقی نیلی بر فضای آن نشست افگنده بود، توانستند با متانت و خویشتنداری تصمیم بگیرند و اجازه ندهند که این حادثه آنان را دوباره به فضای جنگها و کینهتوزیهای داخلی بازگرداند. به باور من، همین متانت یکی از روشنترین نشانههای بلوغ آن لحظه بود؛ لحظهای که در آن، جامعهای با پیشینهای از لغزشهای تلخ به سوی درگیری و انشقاق، اینبار میکوشید حتا داغ خود را نیز در خدمت حفظ راه مشترک و پاسداری از اعتماد مهار کند.
اگر دقت کنیم، فضای دردآلود کنگره، با همهی تلخی و تشنجی که در آن لحظات با خود داشت، حامل این معنا و پیام نیز بود که وحدت تنها زمانی به مرحلهی تاریخی و سرنوشتساز خود میرسد که بتواند نه فقط در برابر دشمن بیرونی، بلکه در برابر وسوسهی بازغلتیدن به منازعات درونی، کینههای کهنه و چرخهی انتقام نیز ایستادگی کند. کنگرهی حزب وحدت بهخوبی نشان داد که «اعتماد» در آن مقطع، دیگر از سطح یک احساس عاطفی یا یک شعار سیاسی فراتر رفته و به ظرفیتی اخلاقی و تاریخی بدل شده بود؛ ظرفیتی که به اعضای حاضر در کنگره توان میداد درد را مهار کنند، پیوند را نگه دارند، و راهی را که به دشواری در حال گشوده شدن بود، با مسئولیت، آگاهی و وفاداری به اعتمادِ میان خود ادامه دهند.
***
یکی دیگر از مهمترین و اثرگذارترین تصمیمهای کنگره، تعیین مجدد مزاری به عنوان رییس شورای مرکزی، یا دبیرکل حزب وحدت، بود؛ تصمیمی که من آن را نیز یکی دیگر از صفحههای درخشان کتاب کنگره در «کاریدور بدیل» حزب وحدت میدانم. اهمیت این انتخاب زمانی روشنتر میشود که بدانیم خودِ مزاری در کنگره حضور نداشت. او در هنگام تعیینات، در مسیر بازگشت از ایران، در دشتهای فراه و نیمروز ناپدید شده بود و از سرنوشتش اطلاع روشنی در دست نبود. همین غیبت، بهخودیِ خود، فضای کنگره را در هالهای از نگرانی و ابهام فرو برده بود. اشتراککنندگان کنگره و جامعهای که چشم به این گردهمایی دوخته بود، نه تنها با داغ سنگین ترور صادقی نیلی روبهرو بودند، بلکه همزمان در بیخبری و اضطراب نسبت به سرنوشت مزاری نیز به سر میبردند. به تعبیر دیگر، کنگره در مقطعی تصمیم میگرفت که هم یکی از چهرههای برجستهی وحدت را از دست داده بود و هم از سرنوشت چهرهی محوری دیگر آن اطمینانی نداشت. درست در همینجا بود که «اعتماد» بار دیگر معنای عمیقتر خود را نشان میداد: اعتماد به راهی که گشوده شده بود، اعتماد به رهبریای که حتا در غیابش نیز محور ذهن و ضمیر جمعی باقی مانده بود و اعتماد به اینکه کاروان وحدت نباید در میانهی داغ و ابهام از حرکت بازبماند. از همینرو، این تصمیم از سطح یک انتخاب عادی و معمولی فراتر میرفت و به نشانهای مهم از فهم سیاسی، پختگی جمعی و ظرفیت جامعه برای نگهداشتن اعتماد در یکی از حساسترین لحظههای تاریخ خود بدل میشد.
کنگرهی حزب وحدت در سال ۱۳۷۰ برگزار شد. اکنون نزدیک به سیوپنج سال از آن زمان فاصله گرفتهایم. این فاصلهی زمانی، با همهی فراز و فرودهایی که در سیر تحول سیاسی و مدنی جامعه پشت سر گذاشتهایم، به ما امکان میدهد که امروز با ذهن آرامتر و نگاه سنجیدهتر، به پیامدهای تصمیمهای آن کنگره نگاه کنیم. از همین فاصله است که بهتر میتوان دید انتخاب مزاری در آن وضعیت، فقط یک رأیگیری برای تعیین مسئول اول حزب نبود؛ بازتابِ نوعی اعتماد عمیقتر و ریشهدارتر بود که بر بستر خردِ انباشتهی جامعه شکل گرفته بود. اعضای کنگره، در حقیقت، به کسی رأی دادند که در آن لحظه حضور فزیکی نداشت؛ اما حضور سیاسی، ذهنی و معنویاش در متن همهی گفتوگوها، نگرانیها و تصمیمگیریها بهروشنی احساس میشد. همین امر نشان میداد که اعتماد، در آن مقطع، از سطح مناسبات عادی و تشکیلاتی فراتر رفته و به مرتبهای رسیده بود که جامعه میتوانست حتا در غیاب شخص نیز به افق، زبان و راه او تکیه کند. به بیان دیگر، این انتخاب فقط اعتماد به یک فرد نبود؛ اعتماد به درکی بود که جامعه، در پرتو تجربهها و رنجهای انباشتهی خود، از ضرورت آن لحظه پیدا کرده بود.
به این معنا، اشتراککنندگان کنگره فقط مزاری را به عنوان یک فرد انتخاب نکردند؛ آنان به نوعی نگاه، به نوعی ظرفیت رهبری، به نوعی زبان سیاسی و به شیوهای خاص از عبور دادن جامعه از بحران رأی دادند. این انتخاب، به باور من، نشانهی روشنی از بیداری و بلوغ سیاسی اعضای کنگره و نیز بازتابِ همان اعتماد و خردِ انباشتهای بود که جامعه در متن تجربههای تلخ و پرهزینهی خود اندوخته بود. آنان، در واقع، از میان گزینههای موجود، به درکی تکیه کردند که بهخوبی ضرورت آن لحظه را میشناخت: اینکه حزب وحدت و جامعهی هزاره بیش از هر چیز به رهبریای نیاز دارند که بتواند هم اعتماد آسیبدیده را دوباره استوار سازد و هم کاروان وحدت را در آن گذرگاه دشوار از لغزش و بازگشت به گذشته حفظ کند.
درست در همین نقطه است که مفهوم محوری «اعتماد» بار دیگر در لایهای دیگر از معنای خود آشکار میشود. در گام نخست، اعتماد در هیأت گردهمآیی نیروهای پراکنده و در آمادگی آنان برای نشستن در کنار یکدیگر و پذیرفتن یک افق مشترک پدیدار شد. در گام بعد، همین اعتماد در نوع مواجهه با ترور صادقی نیلی و در توانِ مهار خشم، اندوه و تحریک، به سود حفظ وحدت، خود را نشان داد. اکنون، در انتخاب مجدد مزاری، اعتماد به مرتبهای دیگر میرسید و به صورت اعتماد به رهبری و اعتماد به جهت تاریخیِ راهی که گشوده شده بود، تبلور مییافت. این سیر، بهخوبی نشان میداد که اعتماد در کنگره، نه یک احساس گذرا، بلکه حاصل خردِ انباشتهی جامعه و تجربهی فشردهی آن در عبور از تشتت و جستوجوی راهی تازه بود.
این اعتماد، البته از جنس اعتماد کور، احساساتی و بیپشتوانه نبود؛ از دل تجربه، مقایسه، شناخت و لمسِ عملیِ ظرفیتها سر برمیآورد. کسانی که در کنگره تصمیم میگرفتند، بهخوبی درمییافتند که حزب وحدت در آستانهی ورود به مرحلهای بسیار حساس از تاریخ افغانستان ایستاده است و جامعهی هزاره، بیش از هر زمان دیگر، به رهبریای نیاز دارد که بتواند هم زبان مشترک این جامعه را سامان دهد، هم وزن سیاسی آن را در معادلات ملی بالا ببرد و هم آن را از خطر بازغلتیدن به منازعات درونی و تکرار فرسایشهای گذشته باز دارد. از همینرو، انتخاب مزاری فقط انتخاب یک فرد برای یک مقام تشکیلاتی نبود؛ تکیهکردن بر نوعی فهم از رهبری بود که خردِ انباشته و تجربهی فشردهی جامعه، در آن لحظه، آن را برای ادامهی راه شایستهتر میدید. به این معنا، کنگره در مزاری فقط یک شخص را برنگزید؛ راهی را برگزید که میتوانست اعتماد آسیبدیدهی جامعه را بار دیگر به نیرویی برای ادامهی مسیر بدل سازد.
نکتهی قابل توجه در انتخاب مزاری، صفبندی درونی بخشی از نصریها در درون حزب وحدت بر ضد او بود. محمد ناطقی و محمد محقق، در روایتهایی که از آن روزها در کتاب خاطرات خود دارند، گوشههایی از این قصهی تلخ و تکاندهنده را بازتاب دادهاند. ناطقی میگوید سید عباس حکیمی اصرار داشت که کریم خلیلی به جای مزاری به ریاست شورای مرکزی حزب وحدت انتخاب شود و آنان با تلاشهای خود جلو این انتخاب را گرفتند. این در حالی بود که کریم خلیلی، از همان آغاز شکلگیری حزب وحدت، همراه با داکتر طالب، در پاکستان «نصر نوین» را به راه انداخته بود؛ جریانی که هدفش، چنانکه در یادداشت پیشین آوردهام، درهمشکستن وحدت و فروریختن بنیادهای آن با تکیه بر پولهای هنگفت استخبارات پاکستان و عربستان سعودی بود. وقتی خلیلی از آن تلاشها برای برهمزدن وحدت ناامید شد، به وساطت سید عباس حکیمی و آیتالله صادقی پروانی به بامیان آمد تا از مسیر کنگرهی حزب وحدت، بار دیگر راهی برای بازگشت به درون ساختار جدید پیدا کند.
محمد محقق میگوید که در این صفبندی، سید عباس حکیمی، آیتالله صادقی پروانی، شفق بهسودی، سید علا رحمتی و کاظم جعفری در یک صف قرار داشتند و در برابر آنان، عرفانی یکاولنگی، واعظی شهرستانی، محمد ناطقی، محمد محقق، صابری لعلی و سعیدی یکاولنگی از مزاری حمایت میکردند. محقق در کتاب خود از سید عبدالحمید سجادی و سید محمد سجادی نیز نام میبرد؛ اما به نظر میرسد در این مورد دچار اشتباه شده باشد؛ زیرا سید عبدالحمید سجادی پیش از آن در حادثهی ترافیکی در پاکستان کشته شده بود و سید محمد سجادی نیز هنوز به عضویت شورای عالی نظارت انتخاب نشده بود و بعید به نظر میرسد که در کنگرهی بامیان حضور داشته باشد.
با این همه، اهمیت اصلی این صفبندی فقط در ذکر نام این و آن فرد نیست، بلکه در معنایی است که از دل آن بیرون میآید. این کشمکش درونی نشان میدهد که انتخاب مزاری، برخلاف ظاهر آن، تصمیمی ساده و بیمناقشه نبود؛ بلکه در متن جدالهای جدی درونحزبی و در برابر تلاشهایی صورت گرفت که میخواستند مسیر رهبری حزب وحدت را به جهتی دیگر ببرند. اما درست در همینجاست که نقش «اعتماد» و آنچه من از آن به عنوان خرد انباشتهی جامعه یاد میکنم، برجسته میشود. زیرا این خرد و این اعتماد، در لحظههای تعیینکننده، لزوماً در مرز صفبندیهای درونی این یا آن جناح و سازمان متوقف نمیماند. گویی در زیر پوست آن همه رقابت و کشمکش، نوعی آگاهی عمیقتر در کار بود که راه خود را باز میکرد و جامعه را به سوی گزینهای میبرد که با ضرورت تاریخی آن لحظه سازگارتر بود. از همینرو، میتوان گفت که انتخاب مزاری فراتر از زورآزمایی چند چهره در درون یک تشکیلات، بازتابِ همان اعتماد و خرد انباشتهای بود که، با وجود همهی مانعها و صفبندیها، راه خود را به سوی تصمیم نهایی باز کرد.
انتخاب مزاری، به هر حال، یکی از سرنوشتسازترین تصمیمهای کنگره بود؛ تصمیمی که اثر آن تنها به حیات سیاسی حزب وحدت محدود نماند، بلکه بر مسیر بعدی جامعهی هزاره نیز تأثیری عمیق و ماندگار گذاشت. به نظر میرسد این انتخاب، برآیند چند عامل مهم بود: تجربهی عینی از نقش مزاری در پیشبرد وحدت، اعتماد به واقعبینی و توان مدیریتی او و احساس نیاز به رهبریای که بتواند در میانهی درد، تهدید، ابهام و فشار، کاروان وحدت را از مسیر اصلیاش منحرف نکند. اما در ژرفای این همه، عنصر تعیینکنندهتر همان «اعتماد» بود؛ اعتمادی که بر بستر تجربه و خرد انباشتهی جامعه شکل گرفته بود و اعضای کنگره را به این جمعبندی میرساند که در آن گذرگاه دشوار، مزاری بیش از هر کس دیگر میتواند امانت این راه را بر دوش بکشد. از همینرو، کنگره در آن لحظه فقط یک مدیر یا دبیرکل برنگزید؛ در حقیقت، به راهی رأی داد که میخواست آن را ادامه دهد و به اعتمادی تکیه کرد که میتوانست آن راه را از لغزش و گسست حفظ کند. درست از همینجاست که این تصمیم از سطح یک تعیینات عادی و تشکیلاتی فراتر میرود و به مرتبهی یک انتخاب تاریخی ارتقا مییابد.
اگر بخواهیم با روح کلی این یادداشت به این رویداد نگاه کنیم، باید بگوییم که کنگرهی حزب وحدت، در آن فضای دردآلود و متشنج، همزمان سه معنا را در خود جمع کرده بود: سوگواری، آزمون و انتخاب. سوگواری بود، زیرا هنوز داغ صادقی نیلی و زخمی که بر پیکر وحدت وارد شده بود، تازه و سوزان باقی مانده بود. آزمون بود، زیرا جامعه در برابر این پرسش دشوار قرار داشت که آیا بار دیگر به دام انتقام، هیجان و انشقاق فرو میافتد یا میتواند خود را از این لغزشگاه نیز عبور دهد. انتخاب بود، زیرا در همان حال باید روشن میشد که این راه تازه، با چه نوع رهبری و با کدام افق سیاسی و تاریخی ادامه پیدا کند.
در هر سه سطح، عنصر تعیینکننده «اعتماد» بود. اعتماد، در اینجا، نه یک احساس ساده و زودگذر، بلکه نیرویی بود که از دل رنج و خطر سر برمیآورد، از وسوسهی هیجان و انتقام فاصله میگرفت، و در نهایت خود را در سیمای یک تصمیم تاریخی تثبیت میکرد. به همین معنا، کنگرهی بامیان فقط محل گردهمآیی و رأیگیری نبود؛ لحظهای بود که در آن، اعتمادِ زخمیِ یک جامعه میکوشید دوباره بر پا بایستد و راه خود را، با همهی دشواریها، آگاهانه ادامه دهد.
قصهی انتخاب مزاری در مقام رهبری حزب وحدت و نقش او ترسیم خطوط آنچه که اکنون با عنوان «کاریدور بدیل» از آن یاد میکنیم، درونمایه و چارچوب اصلی یادداشتهای بعدی «اعتماد» را که در واقع تاریخ تحول سیاسی و مدنی جامعهی هزاره پس از کنگرهی حزب وحدت محسوب میشود، تشکیل میدهد.
دیدگاهها (1)
با سلام و احترام
متن خواندنی بود. فقط کمی طولانی شده بود که خواننده را خسته میکرد. همین مطلب را میشد خلاصهتر نوشت و از تکرارهای مکرر جلوگیری کرد.
با احترام
ارسال دیدگاه