زندگی دشوار و پراز مشقت مهاجران افغانستانی در ایران کمتر مورد توجه قرار گرفته است. در میان فرهنگیان و دانشآموختگان کسانی باید باشند که آستین برزنند و قلم بگیرند. در پای سخنان مادرانی بنشینند که همچون «ننهی مزاری» برای درس و آموزش فرزندان خود سختیها کشیده، پشم ریسیده، خیاطی کرده، در کشتزارها، دامداریها و کورههای خشتپزی کار کرده و شبها تا صبح زعفران پاک کردهاند. هزاران مهاجر در ایران گمنام از دنیا رفتهاند که این سرنوشت حق آنها نبود.
کتاب «گلشهر» وضعیت زندگی مهاجران در ایران و استان خراسان رضوی (مشهد) را به خوانندگان خود بازگو میکند. در این کتاب آمده است که یک پسر کوچک مهاجر وقتی پدرش را از دست میدهد و مادرش «ننهی مزاری» تمام مسوولیتها در قبال این پسر سختکوش، باهوش و بااستعداد و یک خواهر و دو برادر او را به دوش میکشد تا این که این پسر به نوجوانی، جوانی و بلوغ میرسد. با تلاش و سختیهای بسیار راهی دانشگاه و سرانجام «زمینشناس» میشود، به افغانستان میآید و شرکت مهندسی «ژیوتکنیک» احداث میکند.
آقای علی احمدی دولت!
از این که به پرسشهای من پاسخ میدهید صمیمانه سپاسگزار هستم. میخواهم پرسشهایم را از معرفی نویسنده شروع کنم، سپس در مورد کتاب «گلشهر» بپرسم و در بخش پایانی در مورد مهاجرت افغانستانیها در ایران از شما بپرسم.
کافرسنگ: نویسندهی کتاب «گلشهر» کیست، در کجا زندگی کرده، در کجا درس خوانده، در کجا کار کرده و اینک که به پرسشهای من پاسخ میدهد در کجاست و وضعیت زندگیاش چگونه است؟
احمدی: من علی متولد یک روز تابستانی سال ۱۳۶۱ شمسی، فرزند کلان معصومه و دولت دو مهاجر افغانستانی و باشندهی اصلی ولایت بلخ، برادر حسن، حسین و زهرا هستم. دورهی کودکی و مکتب ابتدایی را در مکتب شهید علی اسفندیاری در بلوار طبرسی خاکی مشهد و ادامهی مکتب را درمکتبهای «شهیدمحمود گنجیفر» و «سیدالشهدای گلشهر» خواندم. دورهی کارشناسی (لیسانس) ودورهی کارشناسی ارشد (ماستری) زمینشناسی مهندسی را در دانشگاه فرودسی مشهد خواندم. تا تابستان ۱۳۸۶ در گلشهر ساکن بودم و با پایان تحصیلم به افغانستان بازگشتم. چند ماه پس از بازگشتم به کابل، زهرا همسرم و اهورا پسرم به من ملحق شدند و چند سال بعدتر ماریا دخترم به جمع کوچک خانوادهی ما افزوده شد.
پس از سه ماه کار در یک شرکت مهندسی ژیوتکنیکی به نام «عمران ژیوتکنیک» همراه سه دوست دیگرم شرکت خدمات مهندسی «پامیر ژیوتکنیک» را در کابل احداث کردیم و من به حیث رییس هیاتمدیره و مدیرعامل تا ماه سپتامبر سال ۲۰۱۵ میلادی کار کردم. شرکت پامیر ژیوتکنیک تا آخرین روز گریز اشرف غنی از افغانستان در ماه آگست سال ۲۰۲۱ مشغول خدمترسانی و سهمگیری در ساختوساز افغانستان بود، در ضمن در این مدت به عنوان سرمایهگذار و سهامدار در شرکتهای کشاورزی «رویان» و ساختمانی «مانام و آموزشی «فرزانگان» سهم داشتم و افتخار عضویت در گروه مهندسی عمران دانشگاه ابن سینا در کابل و تدریس در گروه مهندسی عمران دانشگاه آزاد واحد کابل را دارم و هماکنون نیز به حیث مدیر شرکت مهندسی دالاس ژیوتکنیک (Dulles Geotechnical and Material Testing Services Inc) در ایالت مریلند و مدیر عمومی توسعهی تجارت شرکت مصروف به کار هستم و با فاميلم در شهر گیتسبورگ در ایالت مریلند امریکا زندگی میکنم. خدا را شکر «زندگی زیباست» و ملالی نیست جز فرصت بودن که بسیار گذاراست.
کافرسنگ: گلشهر در کجاست، چرا نام کتاب خود را «گلشهر» گذاشتید و آیا گلشهر یک رمان است؟
احمدی: گلشهر معشوقهی من است، یک شهر پُرخاطره و پُراز بودن، در شمال جغرافیای مشهد و در شمالشرق ایران؛ اما گلشهر من در گوشهگوشهی ایران است. گلشهر من گاهی «نیروگاه» در قم و گاهی «شهر ری و ورامین» در تهران و گاهی گوشهای در اصفهان یا شیراز. گلشهر من هر جایی است که کسی پس از رنج مهاجرت در آنجا سکنی گزیده و برای بودنش با تمام ناملایمات جنگیدهام!
نام کتاب «گلشهر شد، چون گلشهر را به عنوان نمادی از جامعهی بزرگ مهاجرین افغانستانی در ایران دوست دارم و خود را مدیون آن می دانم. دوست دارم همه بدانند نسل اول مهاجرین افغانستانی چگونه از «گِلشهر»، «گُلشهر» ساختند. میخواهم تلاش کنم تا تاریخ بی تامل از کنار ما نگذرد. رفقای من کسانی هستند و بودند که روزها درس می خواندند، شبها کار می کردند و آخرهفته به اردوگاه سنگ سفید میرفتند؛ اما حالا کرسیهای کوچک و بزرگ دانشگاهی و تجاری و صنعتی را در گرداگرد دنیا اشغال کردهاند و مدیران و آدمهای موفقی در گوشهگوشهی دنیا هستند و میخواهم همه بدانند آنهایی که هنوز در ایران اگر شکوفا نشدهاند، فرصت نبوده و روزگار با آنها بیمهری کرده! گلشهر چند قطعه از پازل و تجربیات زیستی من به عنوان یک مهاجر افغانستانی در ایران است!
کافرسنگ: چرا خواستید این کتاب را بنویسید و هدف شما از نوشتن خاطرههای یک «زمینشناس» چه بوده است و نوشتن این کتاب از شروع تا رفتن در ماشین چاپ، چهقدر وقت گرفت؟
احمدی: همانطور که در بالا گفتم میخواستم در مورد نسل اول مهاجرین بنویسم که بودهاند و کوشیدهاند؛ اما یا نخواسته و یا نتوانستهاند بنویسند و من به عنوان فرزند آن نسل سعی کردهام انجام تکلیف کنم که البته میدانم که من و قلم الکن من زیر این همه مسوولیت خمیدهایم. امیدوارم افراد صاحب قلم که خدا را شکر جامعهی مهاجر زیاد هم دارد، در ادامهی راه مرا همراهی کنند.
«زمینشناسی» همانقدر در میان رشتههای دانشگاهی در حاشیه بود که گلشهر در مشهد، من در حالی که شانس رفتن به رشتهی باکلاستری را داشتم، رفتم زمینشناسی، چون باورم این است که نامها و عنوانها مهم نیست، مهم جوهره و ماهیت امور است. مهم نیست که ما در کجای کتاب تاریخ هستیم، تیتر هستیم یا پاورقی، مهم این است که چهچیزی رقم زدهایم. حالا هم مهم نیست که گلشهر را یک زمینشناس نوشته یا یک نویسنده؛ اما مهم است که چه و چطور نوشته. گلشهر گزیدهای از مجموعهخاطراتی است که من در طول بیش از ۱۰ سال در صفحهی فیسبوک خود می نوشتم و در نهایت تبدیل به «گلشهر خاطرات یک زمینشناس» شد.
کافرسنگ: عنوانهای کتاب، گاهی باهم تداخل دارند، نویسنده یک بار از رفتنش به دانشگاه یاد کرده و باری دیگر در مورد تحصیلش عنوان مستقل دارد، پاسخ شما چیست؟
احمدی: هههه، شما درست می گویید، کار اول و آدم آماتور، تازه همین هم از لطف خدا و چهارده نور مقدس و کار خود ویراستار کتاب، آقای «دکتر غلامرضا ابراهیمی» شده و گرنه خدا میداند که چه رسواییها میشد!
کافرسنگ: آقای احمدی! چرا کتاب «گلشهر» تنها خاطرهی یک نفر «زمینشناس» است، نمیشد که آن را گستردهتر مینوشتید و سرنوشت یک جمع بیست – سی نفر مهاجر در ایران را مینوشتید؟
احمدی: راستش! دوست داشتم و دارم که اینگونه میبود؛ اما فکر میکنم خیلیها دوست ندارند جزییات زندگی خود را با دیگران شریک کنند. من برای شریککردن گوشههای از زندگی خودم هم مجبور شدم از خیلی از نزدیکانم اجازه بگیرم و گاهی از نامهای مستعار برای آنها استفاده کنم.
متاسفانه، ما در فرهنگی زندگی میکنیم که تعدادی دوست دارند، وقتی دیگران آنها را می شناسند با عنوانها و لباسهای شیک و فانتزی بشناسند؛ اما من با این حال سعی کردم شخصیتهایی را که رفتار و کُنشهای آنها برایم آموزنده بوده، در میان خاطراتم برجسته کنم. راستش، من تعداد زیادی از شخصیتهای خاطراتم را در حد پرستش دوست دارم. مثلا؛ «ننهی مزاری» مهم نیست که ننهی من است، هر مادری با همین شاخصها می تواند برای فرزندان و اطرافیان خود الگو باشد. نیازی نیست که افراد دکترا داشته باشند یا کارخانهدار باشند که ما از آنها بیاموزیم. من فکر می کنم اگر به اطراف خود دقت کنیم و به اطرافیان خود بیتوجه نباشیم، خیلی چیزها خواهیم آموخت.
کافرسنگ: کتاب «گلشهر» با جزییات نوشته نشده است، تصویرسازی در این کتاب با میزان درد و رنج و سختیهایی که علی، ننهی مزاری، حسن، زهرا و حسین تاتاش تحمل کردهاند برابری نمیکند.
احمدی: کاملا درست است. راستش، اول اینکه خیلی از جزییات به یادم نمانده، چون خاطرات را سالها بعدتر از آنکه رخ داده نوشتهام.
دوم، مثل بسیاریها، دوست نداشتهام که حس ترحم کسی را برانگیزم. درست است که زندگی ما پر از رنج بوده؛ اما لحظاتی را داشته و آدمهایی این خاطرات را ساختهاند که هر لحظه دلم برای آنچه گذشته تنگ میشود. راستش، برای نوشتن «گلشهر»، زمان زیادی صبر کردم، وقتی گلشهر را نوشتم که دیگر فقیر نبودم، کچالو نمیفروختم و در دفترم در کارتهی ۴ کابل، لم داده بودم و اصلا شایستهی ترحم نبودم. با این حال با شما کاملا موافقم «رنجی کشیدهایم که مپرس!»
کافرسنگ: وقتی از جزییات و تصویرسازی میگوییم، نویسنده از روزهایی که در صنفهای دانشگاه مینشست و بدون شک که استادان و همصنفیهای متفاوت داشت، چیزی نگفته است. دختران شوخ و قشنگ ایرانی، همصنفیهای خسته و پرتلاش مهاجر و استادانی که گاه مهربان و گاه متنفر از دانشجویان مهاجر بودند؛ اما شما هیچ تصویری غیر از دفاع پایاننامه ارایه نکردهاید.
احمدی: دقیق میفرمایید. راستش، میخواستم خاطرات کوتاه، موجز و حاوی پیامی باشد که دوست داشتم آن را به مخاطب برسانم.
کافرسنگ: ادبیات نوشتاری کتاب «گلشهر» بسیار قشنگ است و نشان میدهد که نویسنده در ادبیات هم دست بالایی دارد، آیا یک «زمینشناس» میتواند چنین ادبیاتی داشته باشد؟
احمدی: «گلشهر؛ خاطرات یک زمینشناس» کار اول من است، راستش، در کودکی و نوجوانی زیاد روزنامه و مجله میخواندم. در واقع تفريحی جز خواندن و آشپزی برای خواهر و بردارانم نداشتم. چهار – پنجساله بودم که به لطف مادرم خواندن و نوشتن را آموختم. شاید هفتساله بودم که پدرم شروع کرد تا خواندن «دیوان حافظ» را به من بیاموزد که اجل مهلتش نداد. بارها و بارها کتابهای فارسی و تاریخ مکتب و رمان عاشقانه و خلاصه هر چه گیرم میآمد می خواندم. دوست داشتم ادبیات فارسی بخوانم؛ اما غم نان نگذاشت.
کافرسنگ: آیا شما در نوشتن کتاب «گلشهر» از قدری سرعت و عجلهی بیشتر کار نگرفتهاید؟ منظورم این است که در جایجای کتاب، خواننده به دنبال آگاهی بیشتر میگردد تا بداند که وقتی علی «زمینشناس» شد و زهرا خیاطی باز کرد، ادامهی زندگی زهرا چه شد و حسن با چه سرنوشتی روبهرو شد و روزگار پیری «ننهی مزاری» چگونه بود؟
احمدی: درست می گویید. همیشه در حین نوشتن به این فکر بودم که «جزییات» مخاطب را از اصل موضوع دور نکند. بیشتر از آنکه به دنبال جزییاتنگاری و نمایش هنر نداشتهی قلمم بوده باشم سعی در انتقال تجربیاتم داشتهام؛ اما با شما موافقم و البته خوب است که بدانید در کل آدم ورخطایی هستم.
کافرسنگ: میشود بگویید، اگر خاطرهای از زندگی در گلشهر را بر محتوای کتاب اضافه کنید چه خواهد بود؟
احمدی: متوجه سوال نشدم؛ اما خاطرات بیشتری در کتاب دوم گلشهر تحت عنوان «گلشهر؛ خاطرات یک آواره» خواهید دید.
کافرسنگ: استقبال از کتاب گلشهر برای نویسنده رضایتبخش بوده یا خیر و آیا شما توانستهاید کتاب «گلشهر» را کمازکم در جامعهی مهاجر افغانستانی در ایران معرفی کنید؟
احمدی: راستش، «ملت شهیدپرور» پارسیگوی علاقه و فرصت چندانی برای خواندن کتاب ندارد، به قول معروف «الاعمال و بالنیات»، من کار خودم را کردهام و برای تبلیغات کتاب نیز تلاش میکنم؛ اما کافی نیست. حمایت جامعه و رسانههای فارسیزبان در غرب و دوستان فرهنگی و دوستان افغانستانی و ایرانیام در فضای مجازی هم بد، نبوده. خودم از استقبال کتاب در غرب راضی هستم؛ اما یکی از جوامع هدف من برای خواندن کتاب نسل جوان مهاجرین افغانستانی در ایران و شهروندان ایرانی است که خوشبختانه با چاپ کتاب به کمک انتشارات «بدخشان» در ایران و لطف و همکاری دوستانی چون شما امیداورم کتاب بیشتر و بهتر خوانده شود.
کافرسنگ: از روزهای مهاجرت در ایران بگویید، در سالهایی که در مشهد زندگی میکردید، وضعیت مهاجران افغانستانی چگونه بود؟
احمدی: روزهای آسانی نبود، من همیشه به دوستان ایرانیام در غرب می گویم: ما همه سختیهای مهاجرت و تبعیضهای چند لایه را میتوانیم فراموش کنیم؛ اما فراموشکردن «تحقیر» در کوچه و خیابان و رسانهها کار آسانی نيست و دل بزرگی میخواهد که امیداورم ما داشتن آن را بیاموزیم. از طرفی، من نمیتوانم لطف و مهربانی همسایهها و همکلاسیها و اساتید و معلمهای ایرانی و مردم کوچه و بازار را فراموش کنم.
کافرسنگ: اگر وضعیت مهاجران افغانستانی در ایران را در سه سال اخیر، با سالهایی که شما درایران بودید مقایسه کنید، کدام دوره را بدتر یا بهتر دیدهاید؟
احمدی: مهاجرت چه در گذشته و چه در حال حاضر در ایران سخت و رنجآور بوده است؛ اما به نظرم احتمالا این روزها برای مهاجرین روزهای سختتری است، چون چهار دهه پیش هم مهاجرین کمتوقعتر بودند و هم شرایط اقتصادی در ایران بهتر بود و هنوز ایدههای انقلابی و «اسلام بدون مرز» رنگ و روی بیشتری داشت. امروز بسیاری از مهاجران افغانستانی با تجربهی دو دهه آزادی بیان و تجربههای اقتصادی و اجتماعی خوب در افغانستان و زندگی در کنار آدمهایی از اقصا نقاط دنیا، در دنیای مهاجرت یکباره در میان حصارهایی زندانی می شوند که برای آنها در سال 1403 قابل درک و باور نیست.
کافرسنگ: از تفاوتها و شباهتهای مهاجرت در ایران و امریکا بگویید.
احمدی: جز رنج دوری عزیزان هیچ وجه تشابهی میان مهاجرت در ایران و آمریکا وجود ندارد و مابقی همه تفاوت است.
کافرسنگ: آیا شما به حیث یک مهاجر، خود و جامعهی مهاجر افغانستانی را مدیون دولت و مردم ایران میدانید یا این دولت ایران است که باید مدیون مهاجران زحمتکش افغانستانی باشد؟
احمدی: من خودم را مدیون مردم ایران می دانم. آن عدهای که به من به عنوان انسان می دیدهاند، به عنوان همسایه، دوست، معلم یا استاد و یا شریک اشکها و لبخندهای ما بودهاند؛ اما نگاه ترحمآمیز و تحقیرآمیز یک عده از شهروندان ایرانی ناشی از عدم درک و شناخت آنها از واقعیت مهاجرت به عنوان یک پدیده اجتماعی است. در مورد دولت ایران، متاسفانه، عدم برنامهریزی و نگاه استراتژیک و علمی به مسالهی مهاجرت و بالعکس نگاه سیاسی به مهاجرت، فرصت تعامل سازنده و انسانی را تبدیل به چهار دهه رنج و دلگیری برای مهاجرین در ایران کرده است.
کافرسنگ: سپاس از شما آقای احمدی دولت
احمدی: آقا کُشتی مره چقس (چهقدر) زیاد بود! هههه … از شما هم سپاسگزار هستم.
نسیم کافرسنگ