۱۵ آگست سال ۲۰۲۱، طالبان با پیشروی وحشیانه و جدی، ولایات افغانستان را یکی پس از دیگری و در نهایت کابل را هم در چنگال گرگین خود گرفتند. در جریان جنگها و خشونتهای طالبان، تعداد زیادی از مردم به کشورهای همسایه مانند ایران و پاکستان پناهنده شدند.
آنان که در دولت جمهوری کار میکردند یا با سربازان خارجی در ارتباط بودند، همراه خانوادههایشان به میدان هوایی یورش بردند؛ به امید آنکه مسیری روشنتر در پیش داشته باشند. همه میخواستند با بیرون شدن از افغانستان، زندگی آرامتری برای خود بسازند. در آن روز، افغانستان به مکانی پر از هیولا تبدیل شده بود و هرکس تنها به فکر بیرون ساختن خود از این کشور بود.
پیامدهای ۱۵ آگست بسیار دردناک و وحشتناک بود. این روز باعث شد که محدودیتها در رسانه، فرهنگ و جامعه افزایش یابد و زنان از رسانه حذف شوند. این تاریخ آغازی بود برای به حاشیه راندن نیمی از پیکر جامعه: زنان و دخترانی که از فعالیتها، رسانه، دانشگاهها و مکاتب کنار زده شدند.
اکثریت مردم افغانستان لبخند، رویا، امید و انگیزهی شان را از دست دادند. هزاران روایت تلخ از سرنوشتهای محو شده باقی ماند؛ روایت میلیونها انسانی که فریادشان خفه شد. دخترانی که حتی اجازهی خداحافظی با مکتب خود را نیافتند؛ بیرحمانه از تحصیل، آموزش، بیرون رفتن آزادانه، حتی از نفس کشیدن و رویا دیدن منع شدند.
افغانستان ما به گورستان رویاها بدل شد. ۱۵ آگست روزی بود که زندگی برای نیمی از ملت به مکانی محدودکننده تبدیل شد. دختران و زنان در حصار غم و قیدهای بیصدا گرفتار ماندند. دخترانی که رویای داکتر شدن، انجینیر شدن و نویسنده شدن را در دل میپروراندند، حالا با دستان خالی و چشمهای پر از اشک، از پشت پنجره جهان را تماشا میکنند؛ جهانی که صدای آنان را شنیده اما واکنشی نشان نداده است.
برای زنان افغانستان، ۱۵ آگست نه تنها یک تاریخ، بلکه آغاز تبعید در خانههای خودشان بود. خیابانها دیگر برایشان رنگی جز ترد شدن نداشت. صدای خندهی شان جرم پنداشته شد و حضورشان در اجتماع مهر ممنوعیت خورد. آن روز، دیوارهای موانع بلندتر شد تا بر سر راه این ملت قرار گیرد.
۱۵ آگست در درون خود، سقوط رویاها و گریههای بیگناه مادرانی را دارد که تمام آرزوهایشان این بود دخترانشان را مستقل و آزاد ببینند. مادرانی که نمیخواستند دخترانشان قیدهای بیصدا و سنتهای پوچ جامعه را به دوش بکشند. آنها امیدوار بودند دخترانشان عصای دستشان شوند، نه کنیزکی برای مردان. دخترانی که عمر و زندگی خود را برای تحصیل فدا کردند، اما اکنون جز پشیمانی و خانهنشینی، چارهای برایشان نمانده است.
۱۵ آگست کابل و تمام ولایات افغانستان را به تاریکی فرو برد. چهار سال است که در شبی اسیر ماندهایم؛ شبی بیماه، بیچراغ و بیسحر. ماه آگست همچون طوفانی تکاندهنده، تمام افغانستان را لرزاند و دامنهی فقر را گستردهتر ساخت. این ماه قربانیهای زیادی گرفت که در میان آنها، من هم بودم؛ با رویاهای کودکانهام.
رویاهایم را با خود برد. من که در صنف نهم درس میخواندم و در همان ماه امتحان چهار و نیم ماهه داشتم، با کاغذ سفید امتحان، از پشت درهای بستهی مکتب رانده شدم. حتی اجازهی خداحافظی به من ندادند؛ فقط دیداری ناتمام بود. در دل این ماه اسیر شدم، همچون زندانی که تنها مانده است. رویای دانشگاه رفتن، آزادانه زندگی کردن… همه ماندند. تنها من ماندم و یک زندگی نامعلوم.
در پایان، ۱۵ آگست تنها یک تاریخ در تقویم نیست؛ زخمی باز بر قلب یک ملت است. زخمی که هر روز تازه میشود و عمق آن با سکوت جهان بیشتر میشود. این روز یادآور رویاهاییست که پیش از شکفتن پرپر شدند و لبخندهایی که پیش از رسیدن به روشنی صبح خاموش گشتند.
اما حتی در میان این تاریکی، شعلهی امید ـ هرچند کوچک ـ هنوز در دلها زنده است. روزی خواهد آمد که دوباره زنان و دختران افغانستان، با قامتی استوار و صدایی رسا، به خیابانها بازگردند و آزادی را نه در رویا، بلکه در واقعیت زندگی کنند.
نویسنده: دینا طاهری