رهبران فردا (13)
رویش: فاطمه جان، سلام بر تو و سلام بر همت تو که از کمپ سخی تا مرکز آموزشی ناجی برای اشتراک در برنامهی رهبران فردا آمدی.
فاطمه سیفی: سلام بر شما استاد جان و سلام به همه. امیدوار هستم که خوب و خوش و سلامت باشید. آری، درست است، از کمپ سخی آمدم تا علیآباد تا در این مصاحبهی رهبران فردا با شما باشم.
رویش: امروز 15 آگست است. احتمالا تا نشر این برنامه یک هفته وقت داریم؛ ولی تو را با شرح حال زندگی تو وقتی که مرور کردم، به شکل بسیار نمادین، یک انتخاب بسیار خوبی در رهبران فردا یافتم که میتوانی به مناسبت 15 آگست، قصههای خیلی خوبتر و معنادارتر داشته باشی. اول میخواهم پرسان کنم که فاصلهی کمپ سخی تا علیآباد که تو در برنامههای بازی صلح بر روی زمین، برنامهی امپاورمنت و کلسترایجوکیشن اشتراک میکنی، چقدر راه است؟ به عنوان یک دختر 17، 18 یا 19 ساله این فاصله را چطور طی میکنی؟
فاطمه سیفی: استاد راه طولانی است؛ اما نیاز به همت دارد که شما از خود کمپ سخی تا علیآباد بیایید. اگر ما موتر بگیریم تا دانشگاه بیاییم، آنها مستقیم سمت شار میروند، به طرف علیآباد نمیآیند. موتر نیست که مستقیم این طرف بیاید. اگر مستقیم موتر را دربست بگیریم، هزینهاش زیاد میشود. من جلو دانشگاه از موتر پیاده میشوم و از دانشگاه تا علیآباد را پیاده میآیم که در موتر حدودا نیمساعت فاصله است و از دانشگاه تا اینجا در اوایل یک ساعت و 40 دقیقه میشد، چون دفعهی اول بود، پیادهروی میکردم اینقدر راه طولانی را و فعلا عادت کردم، میتوانم که در 40 دقیقه خود را برسانم.
رویش: چگونه فاصلهی یک ساعت و 40 دقیقه را در 40 دقیقه میآیی؟ دوش میکنی یا راه میانبر پیدا کردی؟
فاطمه سیفی: تقریبا دوش هم نیست، خوب قدمم تیزتر شدهاست. دوش خیلی تیز نیست. تقریبا همان مسافت را تیزتر میآیم.
رویش: فاصلهی کمپ سخی، بخصوص وقتی که تو در جایی میآیی که تنها قدم میزنی، یک فاصلهی زندگی هم است. حتما در این فاصله فرصت زیادی داری که به خود و زندگی خود فکر کنی و به راه طولانی فکر کنی که باید تنها این راه را طی کنی. چه در ذهنت میرسد؟
فاطمه سیفی: اولین روزی که من خواستم پیاده بیایم و زمانی که از موتر پیاده شدم، یادم آمد که ساعت جلسهی امپاورمنت را داشتم، ولی در آن جلسه نتوانسته بودم که اشتراک کنم، به همان خاطر آن را در تلفن گذاشتم و با گوشکی گوش میکردم. آمدم، به نظرم جلسه تقریبا 45 دقیقه بود. همان را گوش کرده بودم، میرفتم. یک بار متوجه نشدم، یک موتر ایستاد شده و به من دست تکان میدهد. دیدم که راننده میگوید که بیا بنشین. باز ترسیدم و ننشستم. دیدم که کسی نیست. از پیشش رد شدم و هیچ گپ نزدم. رفتم رفتم، آن روز خیلی جنجالی بود. یک زرنجدار آمد، یک پسرک جوان بود. گفت راهت طولانی است، بیا در این زرنج بنشین. بعد من گفتم که من نمینشینم، همین طور راحت هستم. بعد دوباره راه خود را ادامه دادم و صوت را گوش کردم و تمام شد. بعد دیدم که راه دانشگاه را تمام کردهام، نزدیک علیآباد رسیدهام. بعد خیلی خوشحال شدم و ترسم کلا از بین رفت و 15 دقیقهی دیگر قدم زدم تا به کورس رسیدم. بعد دوست خود را دیدم، بغلکشی و سلامعلیکی کردیم و وارد صنف شدم. به نظرم صنف هم آنروز 15 دقیقه دیر شدهبود. با استاد ریاضی صنف داشتیم. کمی پرسان هم کرد. جنجال شد که چرا ناوقت آمدید. استاد ما خبر نداشت که راه من طولانی است، به خانه رفته بودم، چون دیق شده بودم، به همان خاطر دیر آمدهام. وقتی با استاد به طور خلاصه گپ زدم که این قسم است، شرایط مناسب نبود، به همان خاطر امروز دیر شد. بعد استاد هم آنروز راه داد و آمدم. صنف را هم پیش بردیم و در کل آن روز خیلی روز جنجالی بود و برای خودم درست است که این آمدنها سخت است. چون از خود کمپ سخی زیادتر مسافرها خانمها نیستند، زیادتر مردها هستند. اگر خودم هم بیایم، روزهای جمعه یا شنبه که به طرف علیآباد میآیم، زیادتر مجبور هستم که موتر را دربست بگیرم یا اگر دربست نگیرم، باید مسافر زیاد جمع شود. منتظر مینشینم که یک خانم بیاید. گاهی خانم گیر میآید و گاهی نیز گیر نمیآید، چون اگر کار نداشته باشد، نمیرود. زیادتر مسافران مردها هستند، خانمها نیستند. مشکلات و چالشها زیاد است. باز هم تمام حصارها را پشت سر گذشتاندم تا به اینجا رسیدم.
رویش: مسیر زندگی شما هم همینگونه است. در راهی که شما در تاریخ آمدید، تاریخ مردانه بوده، تمام مسافرهایش مرد بودند. زنها کم در این راه آمدند. هیچگاهی شده که احساس کرده باشی که تنهایی فاطمه تنهایی زنان در تاریخ بوده، این مسیر تا خیلی زمانها را باید به تنهایی طی شود؟
فاطمه سیفی: بلی استاد. من در این دوره خیلی خیلی احساس کردم که واقعا من منحیث یک دختر تنها شدهام، چون در آن زمان هم وقت کورسم ناوقت شده بود، هم دعا میکردم که خدایا چند خانم پیدا شود که موتر را بگیرم یا اگر نمیشود، کاش مرا پول میدادید تا من میتوانستم که حداقل این راه را طی کنم. واقعا احساس کردم که دختربودن در افغانستان خیلی سخت است. باید که همت کنیم، درس بخوانیم، در راهش برویم، واقعا خیلی سخت است تا این که شما بتوانید تمام این راهها را طی کنید و بعد به مقصد و هدف تان برسید. واقعا آن روزی که آدم به آنجایی که میخواهد برسد، به نظرم روز شکرگزاری است.
رویش: گفتی که خدا را گفتی که خدایا مرا دختر هم خلق کردی، پول هم ندادی! فکر کردی که خدا در آن لحظه برایت چه گفته؟
فاطمه سیفی: نمیدانم استاد؛ ولی این گپ حقیقت دارد، من آن روز واقعا کلافه شده بودم و این گپ را به خودم گفتم. نمیدانم شاید خود خدا خبر دارد که چه گفته؛ ولی واقعا آن روز احساس تنهایی میکردم و هر چیز در فکرم میآمد و با خود گپ میزدم، هیچ به فکرش نبودم که من در کجا هستم، کسی صدایم را میشنود یا نه؛ ولی باور کنید من این گپ را بلند گفتهام.
رویش: خوب، خدا در هر جایی با هر کسی به اندازهی خودش با زبان خودش گپ میزند. ما در امپاورمنت هم خدا را به عنوان یک مفهوم یا قدرت احساس میکنیم. این قدرت در هر جایی به اندازهی فهم آدمها تغییر شکل میدهد. خدای فاطمه در آن لحظه حتما چیزی را در ذهنش گفته که فاطمه آن را درک کرده، برایت چه گفت؟
فاطمه سیفی: استاد در آن لحظه من ترسیدم. این گپ را که به خدا گفتم، به خدا توکل کردم و گفتم که خدایا من ناشکری نمیکنم، من منتظر هستم، من میفهمم حتما یک معجزه رخ میدهد یا من سر وقت میرسم یا حتما به خدایی توکل کردیم. بعد یک بار 4 خانم آمد و موتر گرفتیم و آمدیم. آن روز سر وقت هم رسیدیم.
رویش: تو را از یک مفهوم ذهنی بیرون میکنیم، مثلا یک چیز دیگری حتما تو را انرژی میداد که طرف مرکز خود با استواری گام برداری، چه بود؟
فاطمه سیفی: من زمانی که در خود علیآباد در کورس میآمدم، تا هنوز به خانه نرفته بودم، در خانهی عمهام بودم. در آن وقت هر روز که میآمدم دوستان و همصنفانم را میدیدم، اگر که تسلیم میشدم، ناامید میشدم، باز هم آنها را میدیدم، با چهرههای خندان میآمدند، درس میخواندند. کار خانگی شان را میگفتند. امروز این کار خانگی را داریم. واقعا انگیزه میگرفتم. یاد همان روزها افتادم. گفتم که اگر من آنجا بودم، حتما میگفتند که امروز این کارخانگی را دارد. این کارها را کردی یا نکردی یا امروز پرسان داریم، امتحان داریم. من تقریبا زیادتر انگیزهام را از این میگیرم، چون دیدن چهرههای خندان دختران واقعا برای خودم الهامبخش و انگیزه میدهد.
رویش: احساس کردی که آیا خدایی که با من سخن میگوید در حقیقت در همین رویایی که در پیش رویم است، در هدفی که در پیش رویم میبینم هم هست. برای من میگوید که حرکت کن، از پا نیفت. من خوانده بودم که خدا گفته اگر مرا کمک کنی، تو را کمک میکنم. کمککردن خدا یعنی کمککردن امید، کمککردن روحیه، کمککردن زیبایی، کمککردن آگاهی، کمککردن قدرت و من هم دارم در این مسیر حرکت میکنم، وقتی که در این مسیر حرکت میکنم، خدا هم مرا کمک میکند. چنین چیزهایی از درسهای امپاورمنت در ذهنت میرسید؟
فاطمه سیفی: بلی، درست است استاد. سه ماه در خانه بودم، فقط در امتحانها در علیآباد در کورس میآمدم. یک جلسه من توانستم که به جلسهی امپاورمنت بیایم و آن وقت یک جلسه بود، گفته بودید که شما باید طوری پلانریزی و برنامهریزی داشته باشید تا این که 20 سال که تیر شد، نگویید که مثل آب روان تیر شد، باید شما بگویید که چه دستاوردهایی داشتید، چه موفقیتهایی داشتید و به آن افتخار کنید. وقتی که من به آن چیزها فکر میکنم، حتما این خودش برای من یک انگیزه است که من پیش بروم و من به فکر مشکلات نیستم که مشکلات است یا من باید یک جایی بروم که هیچ مشکل نباشد. من باید اصلا در یک جایی بروم که هیچ دختری مثل خودم به فکر این نباشد که چطور من این مشکلات خود را حل بکنم. به فکر کارهای خودش باشد، موفقیتهای خودش که قرار است انجام بدهد؛ اما من وقتی که به سخنانی که شما در امپاورمنت گفتید، فکر میکنم، این خودش انگیزهی شخصی و درونیام را بیدار میکند و باعث میشود که من حرکت کنم. نیاز نیست که من به خاطر حرکت کردن یک انگیزهی کاذب داشته باشم. این خودش برای من یک انگیزهی درونی است.
رویش: پس به 15 آگست بر میگردیم. در این حرکتی که میآیی، 15 آگست چقدر در ذهنت تکرار میشود؟ یک روز خاصی است، یک روزی است که برای اولین بار با یک تکانه بیدار میشوی، متوجه میشوی که دختربودن یک چیز خاص است.
فاطمه یوسفی: استاد، در کل معنا و مفهوم خیلی خاصی دارد. هرکس تجربه و موفقیتهای زیادی را در زندگی خود دارد و مشکلات زیادی را نیز پشت سر گذرانده است. زمانی که تو خودت تمام مشکلات خود را رد کردی و تمام کارهایی را که میخواستی انجام بدهی، آنها را انجام دادی و به یک مرحلهای از زندگیات رسیدی که واقعا به خودت افتخار میکنی، این واقعا برای ما جای شکر است. من خودم در این روز برابر شدم که حداقل در این روز، به این مناسبت مصاحبه داشته باشم. شاید هم تقدیر بوده؛ ولی تصادفی نیست.
رویش: به هر صورتش، چقدر در این راههای کمپ سخی تا علیآباد میآیی، در تنهاییهایت، در لحظاتی که خود را در مسیر دشوار میبینی، گرما است، گاهی ممکن است که خسته شوی، گاهی ممکن است که از آدمهایی که در اطرافت هست، بترسی، چقدر به یاد 15 آگست میافتی که 15 آگست برای تو این دشواریها را زیادتر کرده، این دشواریها را عینیتر کردهاست؟
فاطمه سیفی: وقتی که بعضی وقتها در اطرافم کسی را نمیبینم و با خودم فکر میکنم و در درون خودم میروم، آن احساس یا صدای درونی خود را گوش میکنم، واقعا ما در این روز نزدیک میشویم. واقعا من درون آن ماجرا میروم. فکر میکنم که سوالهای خیلی زیادی در مغز ما خطور میکند؛ اما مهم این است که ما تسلیم نشویم و امید خود را از دست ندهیم. درست است که افغانستان یک تاریخی دارد که کلا پر فراز و نشیب است. ما گفته نمیتوانیم که افغانستان طی این سالها کلا موفقیتهای زیادی داشته و طی این سالها کلا سقوط کرده بوده. اصلا گفته نمیتوانیم، چون کلا پر فراز و نشیب است. این طور اتفاقهایی افتاده که اصلا ما باور کرده نمیتوانستیم؛ اما اتفاق افتاد. پس ما هم باید امیدی برای یک فردای بهتر و زندگی بهتر داشته باشیم. چون قرار است که اتفاقهای خوب بیفتد.
رویش: فاطمه جان، بسیاری از کسان در 15 آگست به دلیل همین تکانهی خیلی شدیدی که خوردند، بسیار زیاد خشمگین شدند، خیلی زیاد ناراحت شدند، برخیها حتا در حد نفرت رسیدند: نفرت از خدا، نفرت از مذهب، نفرت از مرد، نفرت از سیاست، نفرت از حکومت، نفرت از طالبان، نفرت از ملا. فاطمه چه؟ فاطمه در این راهی که میآید، این تنها راه دشواریها و سختیهای خود را میبیند. آیا بیشتر به خود، مثلا به زیباییهای این زندگی متوجه میشود، میبیند یا نه فاطمه هم مثل دیگران به همین شکل ناراحت و خشمگین است؟
فاطمه سیفی: ما در امپاورمنت یاد گرفتیم که باید با همان دیدگاه مثبتی که داریم، با همان عینکهایی مثبتی که داریم، باید زیبایی و گلهای دنیا را ببینیم. نیاز نیست که ما نفرت داشته باشیم. نیاز نیست که ما یک کینهی بزرگی را در دل خود راه بدهیم و روز به روز به آن کینهی خود بیافزاییم. فعلا ما میدانیم که زندگی ما به صلح نیاز دارد. به زیبایی نیاز دارد. پس بیایید به جای خارهای زندگی همان گلهای زیبایی را که تازه شکوفه کردهاند، ببینیم.
رویش: زندگیای را که طالبان در 15 آگست، بخصوص برای دختران آوردند، گلهایش را کلا چیدند و زیر پای کردند. تمام چیزهایی را که نشان دادند، خار است. بسیاریها میگویند که از این خار باید نفرت داشته باشیم. فاطمه چه؟ فاطمه هم در تمام این حادثهای که اتفاق افتاد، خار دید یا نه گل هم دید؟
فاطمه سیفی: باز هم هر چقدر که دنیا تاریکتر شده برود، هر چقدر که تاریک تاریک باشد، من باز هم نور را میبینم. نیاز نیست که آنها شکوفهها را بکنند. تمام گلهای دنیا را از بین ببرند، ولی باز هم من یک گل دارم که ببینم.
رویش: گل چه است؟
فاطمه سیفی: آن گل یک امید یا یک چراغی است در درون خودم.
رویش: یک مقدار توضیح بده. این چراغ چه است؟ من میخواهم که این امید یا چراغ را به طور واضح و روشن ببینم، به خاطر این که میبینم که کار میکنی، میبینم که انرژی داری، میبینم با بسیار قدرت از کمپ سخی به علیآباد میآیی و در کمپ سخی هم کار میکنی، درس میدهی، دختران را در اطرافت جمع میکنی، ولی من میخواهم که این را بیشتر ترجمه کنی. واقعا این نور یا امید در درون این تاریکی چیست؟
فاطمه سیفی: من یک روز یک فیلم را دیده بودم- اسمش یادم نیست- در آن فیلم یک دختر سخنرانی میکرد، میگفت: درست است که ما در روز فراغت لباس سیاه و سفید میپوشیم. این عام شدهاست. چرا ما لباس سیاه و سفید میپوشیم. آیا کدام نماد یا الگویی دارد. این نشاندهندهی این است که زندگی ما هم سیاهی دارد هم سفیدی دارد. ما در این 12 سالی که در مکتب خواندیم، تمام این سفیدی و سیاهی را دیدیم. پس ما در روز فراغت یک لباسی میپوشیم که رنگش سفید و سیاه است. سیاهی خیلی زیاد است. من میگویم سیاهی خیلی زیاد است. تمام دنیا را تقریبا سیاهی گرفتهاست؛ اما آیا شما میتوانید آن سیاهی را ببینید؟ من دیدهام. چرا من دیدهام؟ در درون من یک نور است. آن نور هم یک امیدی است که هر روز چراغش شعلهورتر شده میرود. من میتوانم که به طور واضح آن چراغ را ببینم. بعضیها را دیدهام که آنها در اول میخواستند که درس بخوانند، از مکتب فارغ شوند. دولت عوض شد. فعلا اوضاع مساعد نیست که درس بخوانند. از ایشان پرسان میکنم که فعلا چه کار میکنید. آنها میگویند که اینها(طالبان) نمیگذارند و ما هم درس نمیخوانیم. چه نیاز است که درس بخوانیم. در آخر میبینم که آنها فقط دستدوزی میکنند و یا ازدواج میکنند و تمام. بعضیها را دیدهام که آنها میخواستند که انجنیر یا داکتر شوند. فعلا میگویند که ما باید خود را قربانی کنیم. من گفتم که شما چطور خود را قربانی میکنید؟ گفتند ما باید یک کاری کنیم تا فامیل خود را از خود راضی نگه داریم. من گفتم که تا شما درس نخوانید، نه از خود محافظت میتوانید و نه از فامیل تان. من دلایلی زیادی دارم که باعث میشود حداقل تمام کارها و فعالیتهای خود را به پیش ببرم. درست است که بعضی وقتها میشود که انسان ناامید شود، تسلیم شود. من نمیگویم که من همیشه امید داشتم یا همیشهی همیشه من تسلیم نشده بودم. بعضی روزها وقتی که شاگردانم میآیند – من انگلیسی درس میدهم- میبینم که آنها خیلی سر و صدا میکنند. بعضی وقتها گپهای مرا گوش نمیکنند. بعضی گپهایی میزنند که واقعا من خوش ندارم که آن گپها را بزنم، ولی واقعیت/ حقیقت است. حقیقت تلخ است. باز هم من فکر میکنم و آن امید را میبینم که امید برای چه است. من انسان هستم، زنده هستم و واقعا دوست دارم که زنده باشم. واقعا در زندگی واقعی زنده باشم. امیدم کلا فراتر از زندهماندن است. همین امید باعث میشود که من هر روز تمام کارها و فعالیتهای خود را انجام بدهم و اگر کدام فکر منفی در ذهنم خطور کرد، میتوانم که آن را با همان نوری که دارم، قشنگ پاک کنم.
رویش: در شرح حالت از یک معجزهای به نام معجزهی بستنی یا به اصطلاح افغانستانیها از معجزهی آیسکریم گپ زدی. میخواهم شرح این را از زبان خودت بشنوم. این معجزهی آیسکریم یا بستنی چه بوده؟
فاطمه سیفی: معجزهی بستنی یا معجزهی آیسکریم برای من واقعا معجزه است. به همین خاطر نامش را معجزهی آیسکریم گذاشتم. من زمانی که متولد شدم، مریض بودم و یک مریضی لاعلاج داشتم. چون من زمانی که خرد بودم، تقریبا دو سال در ایران ماندم، زیادتر خاطرههایم به یادم نیست. از پدر و مادرم که پرسیدم، آنها هم نام مریضیام را فراموش کردهبودند. گفتند که زمانی که تو را پیش داکتر میبردیم، آنها میگفتند که این مریضی لاعلاج است و درمان ندارد. آن وقت که من طفل بودم، زیادتر آمپول میدادند. به همان خاطر کدام شربت را به من میدادند تا من مصرف کنم. چون در آن وقت من اصلا کدام غذایی، حتا شیر مادرم را نمیخوردم. تمام داکتران به پدر و مادرم دست رد زده بودند، میگفتند که این پولهای تان را به ناحق حیف نکنید، چون این دختر تان زندهماندنی نیست. فقط پولهای تان را برای خود تان نگهدارید. شاید دو سه روز زنده باشد. پس به ناحق امیدوار نباشید؛ اما پدر و مادرم امید داشتند که حتما زنده میماند. همین طور هر دفعه که وقت معاینه میشد، وقت مراجعه به داکتر میشد، حتما در آن وقت میرفتند. نمیگفتند که این شخص زنده نمیماند، نباید برویم یا چرا باید پول خود را حیف بکنیم. باز هم میرفتند. روزی از روزها دوباره وقت مراجعه بود. پیش داکتر رفتیم. بعد همان روز دوباره داکتر دواهایم را جدید کرد. نسخه داد و گفت به نظرم این آخرین نسخه است. دیگر او جور شدنی نیست. این را هم بگیرید. شربتهایش را به موقع مصرف کنید و آمپولش را هم بزنید. پدرم پولش را حساب کرد و بیرون شدیم.
رویش: در این وقت چند ساله بودی؟
فاطمه سیفی: به نظرم یک و نیم ساله بودم. بعدش مادرم قصه میکرد، میگفت که دهنهای ما خشک شده بود. میگفت تصمیم گرفتیم که در پارک بنشینیم و در همانجا یک استراحت بکنیم. هر سه ما رفتیم و در آنجا نشستیم. بعد یک بستنی فروش را دیدم که آیسکریم میفروخت. من اشاره کردم و پدرم رفت، سه تا آیسکریم خرید. خوب هر سه ما نشستیم و آیسکریم را خوردیم. بعد مادرم قصه میکرد، میگفت تو خیلی سریع میخوردی و خیلی لیس میزدی. همینطور انگار خیلی با ولع میخوردی که اصلا هیچ چیزی نخوردی و اولین بار است که تو آیسکریم دیدی و میخوری. آن را تمام کردم. بعد پدرم رفت و یکی دیگر هم برایم خرید. آن را هم تمام کردم. بعدش به خانه رفتیم. نزدیک شب شده بود. روز بعد که پیش داکتر رفتیم. داکتر واقعا دهنش باز مانده بود. گفت: «دختر تان خوب شدهاست.» پدرم که اصلا اصلا باور نمیکرد. چون دفعهی قبل از من ناامید شده بود و این بار گفت که من صحتمند هستم، اصلا نیاز نیست که کدام دوایی دوباره تجویز شود. یعنی تمام دواها را که دادیم، مصرف نکند. او خوب شده و اصلا علایم مریضی را ندارد. آن بستنی کلا برایم یک معجزه شد. درست است که بستنی یک طعم ساده دارد؛ اما برای من یک طعم آرامبخش بود و من از همان روز به بعد تا همین حالا واقعا خیلی آیسکریم را خوش دارم. هر وقت که غمگین میشوم یا تسلیم میشوم، حتما یک آیسکریم میخورم، چون آیسکریم برای من یک طعم آرامبخش است و برای من امید و نمونهای از شکرگزاری است. خودم برای این که شکرگزار باشم که خدایا من زنده هستم و من باید زنده باشم تا این که بتوانم که در این زندگی که تو برای من دادی، شکرگزار باشم و به همین اهداف و رویاهایی که دارم، برسم.
رویش: خیلی خوشحال هستم که فاطمه را با یک بستنی یا آیسکریم پس دوباره در دنیای خود داریم. امروز حامل معنای زندگی است و امید زندگی برای بسیاری کسان دیگر. از تولدت در تهران گفتی، تهران برای تو سرزمین بیگانه است، سرزمین مهاجرت. تولد در یک سرزمین بیگانه بعد از 18 یا 19 سال که حالا به یادت میآید، چه حس و حالی برایت خلق میکند؟
فاطمه سیفی: استاد، درست است که یک مکان بیگانه بود. آدم کلا احساس غربت دارد. چون کلا آدم که از وطن خود دور است، احساس غربت دارد؛ اما شاید احساس آرامش هم بکند. چون ما برای زندگی بهتر و یک آیندهی بهتر از وطن خود دور میشویم و در آن زمان یک احساس غربت را داشتیم. درست است که من در آن زمان خرد بودم و فقط بعضی از خاطرهها به یادم است. تقریبا یک و نیم سال یا دو سال در تهران ماندیم، بعدش به پاکستان آمدیم. مادرم قصه میکند، زیادتر میگوید که ما با ایرانیهای مختلفی سر و کار داشتیم. صاحب خانهی ما یک شخص خوب بود. رفتار خوبی داشت؛ اما زمانی که بیرون میشدیم، اشخاص مختلفی را میدیدیم. بعضیهای شان به ما متلک میانداختند. یعنی با حرفهای زشتی ما را خطاب میکردند؛ اما میگفت باز هم ما تحمل میکردیم. به خاطر این که میخواستیم یک زندگی بهتر داشته باشیم. درست است آنروزها تیر شد؛ اما یاد ما است. چه روزهایی بود!
رویش: از پدر و مادرت قصه میکنی که تو را از یک نیستی به هستی آوردهاست. در حقیقت به اندازهی خودت تقلا کردند که زندگی یک دختر را در این دنیا حفظ کنند. باید پدر و مادرت هم در ذهن خودت، در زندگی خودت معنای خاصی داشته باشد. از پدر و مادرت یک مقدار بیشتر بگو، از اسم شان، از تصویری که در ذهنت دارد، در ذهنت چه قسم تصویر دارند؟
فاطمه سیفی: اسم پدرم غلامسخی است. به ایشان غلامسخی سیفی میگویند. اسم مادرم زینب محمدعلی/ زینب سیفی است. مادرم در مالستان تولد شده بود و در آن وقت چون مادرش فوت میکند، نتوانسته که درس بخواند و مادراندر او را تربیه میکرده است. میگوید در آن وقت فقط میگفت که کار کنید. پدرم توانایی خواندن و نوشتن را دارد؛ اما باز هم مکتب نخوانده است. من که پرسان میکنم، میگوید که صنف اول شامل شدم، دو سه روز رفتم، دیگر نرفتم. در آن وقت فضا مساعد نبود. امکانات نداشتیم که ما درس بخوانیم. فکر و ذکر ما این بود که نان بخوریم و شکم ما سیر باشد. به فکر درس نبودیم. من مادر و پدر خود را قهرمانان زندگی خود یاد میکنم. من هیچ قهرمانی بجز آن دو قهرمان ندارم. اگر من تنها پدرم را قهرمان بگویم، مادرم میماند. اگر مادر خود را بگویم، پدرم میماند. چون واقعا آنها به من زندگی بخشیدند، زندگی دادند، مرا پرورش دادند، تربیه کردند و من که تا حالا در این مرحلهای از زندگی خود رسیدم، من واقعا شکرگزار هردوی شان هستم. شاید اگر بعضی پدر و مادرهای دیگر بودند، از آن دختری که در آن سن خرد مریضی لاعلاج داشت، دست میکشیدند و شاید پولهای شان را هم مصرف نمیکردند. هیچ امیدی نداشتند. به نظر خودم من زنده ماندم به خاطر امید پدر و مادرم بود، چون آنها امید داشتند، به خاطر همان من فعلا زنده هستم. پس من نباید امید پدر و مادرم را از بین ببرم. هردوی شان قهرمانهای زندگی من هستند و نمیخواهم که هرگز از قهرمان بودن شان چیزی کم شود. هر روز برای شان دعا میکنم، از راه دور دستان شان را میبوسم. انشاالله که همیشه با من باشند.
رویش: گفتید که « از راه دور دست شان را میبوسم» پیام میدهید، یعنی پدر و مادرت در کنارت نیستند، دور هستند. کجایند؟
فاطمه سیفی: فعلا دور است. اگر نزدیکم میبودند، حتما از نزدیک دست شان را میبوسیدم. فعلا که تقریبا یک ساعت دور است. اگر به سرعت ماشین حساب کنیم، یک ساعت دور هستیم.
رویش: از زندگی مهاجرت یک مقدار بیشتر گپ بزن. هم تجربهی مهاجرت در ایران را داری و هم تجربهی مهاجرت در پاکستان را. بعد در ادامهی همین مهاجرت آمدی و به وطن (افغانستان) بازگشت کردی. مهاجر بودن و پس دوباره به وطن و سرزمین آبایی آمدن چه حس خلق میکند؟
فاطمه سیفی: من از مهاجرت به پاکستان میگویم. از ایران زیادترش به خاطرم نیست. ما از ایران آمدیم و به پاکستان مهاجرت کردیم. تقریبا 4 سال در آنجا ماندیم. یعنی خوب یادم است که چه اتفاقهایی در آن دوران افتاده و چه روزهایی را من دیدهام. در پاکستان در کویته زندگی میکردیم. در آنجا زیادتر هزارهنشین بود. پدرم هم کارگر بود و شغل آزاد داشت و به ایران میرفت کار میکرد. در پاکستان آن زمان که ما بودیم، خیلی خیلی جنگ بود. با هزارهها رفتارهای خیلی خشن داشتند یا کسانی که از ایران طرف پاکستان میرفتند، بعضی گروهها خیلی رفتار زشتی میکردند. هزارهها را در آن دوران میکشتند. مادرم خیلی میترسید. وقتی که پدرم خبر میداد که من میخواهم طرف پاکستان (خانه) بیایم، خیلی دعا میکرد، خیلی میترسید. آن روزها به یادم هست. مادر در مسجد میرفت و دعا میکرد که بخیر و به سلامت به خانه برسد. خیلی دوران سختی بود. من یادم هست، بچهی همسایهام به مکتب میرفت و من خرد بودم و به مکتب نمیرفتم. یک روز بعد از ظهر خبر رسیدکه انفجار شدهاست. مادرم خیلی دستپاچه از خانه بیرون شد. رفتیم که زن همسایهی ما خیلی وضعش خراب بود. پسرش پاسمان شده بود، در خانهاش بردیم. در آنجا نشسته بودیم. خودش قصه میکرد که من خیلی ترسیده بودم که مادرم مرا پس به خانه آورد. در آنجا همان پسر در مورد سرش توضیح داده بود. گفته بود که در صنف نوبت تشریح من بود، رفتم، درس را تشریح کردم و آمدم که یک کم هوا بخورم. پکهی صنف ما هم خراب بود. در پیش پنجره نشستم که کمی شمال بزند، بعد یک دفعه یک صدای هولناک شنیدم و چشمهای خود را بستم. وقتی چشمهای خود را باز کردم، دیدم که یک فضای کلا سفید را میبینم. سرم هم پانسمان شدهاست. هیچ چیز هم به یادش نمیآمد تا یک دفعه به خود آمد، دید که چه اتفاقهایی افتادهاست. واقعا خیلی وحشتناک بود. وقتی که من خودم آن صحنه را دیدم، واقعا خیلی ترسیدم. بالاخره پدرم گفت که ما مجبور هستیم که دیگر در وطن خود برگردیم. چون در آن زمان ما خانهی کرایی داشتیم، خیلی سخت بود. دو ماه این طرف بودیم، حرکت میکردیم در یک خانهی دیگر میرفتیم. خیلی جنجال زیاد بود. مجبور شدیم دوباره به افغانستان بیاییم. اینجا هم در مزار شریف ساکن شدیم. اولین بار در مزار آمدیم، در همینجا خانه ساختیم. فعلا هم همینجا در مزار در کمپ سخی خانهی خود ما است. فعلا در همانجا ساکن هستیم. زمانی که تازه آمده بودم، خیلی یک خاطرات خوبی داشتم. چون در کمپ سخی زیادتر دشت است. در پاکستان ما دشت پیدا نمیتوانستیم. در آنجا در آن منطقهای که ما بودیم، زیادتر خانه بود. زیادتر شان خانه بود و دکانها هم نزدیک بود. زیاد نیاز نمیشد که ما در داخل یک موتر بنشنیم و یک جای دور برویم. هیچ اصلا فرصت مهیا نمیشد؛ اما در کمپ سخی که آمدیم، زیادترش دشت بود. من میتوانستم خیلی بلند فریاد بزنم، در آنجا که بودیم، اگر چیغ میزدیم، همسایهی ما بیرون میشد که آرام باشید، خوب است که دو فرزند دارید و… زیاد گپ میزدند.
رویش: فرزند بزرگ خانواده بودن، بخصوص در خانوادهای که شما 8 نفر هستید، 6 فرزند از پدر و مادرت است. به هر حال، مسوولیتهای خاصی دارد، بخصوص برای یک دختر، دختری که تجربهی بسیار ویژهای را در زندگی هم دارد. برای خودت این تجربه چه است؟ از این که فرزند بزرگ خانواده هستی، در کنار پدر و مادری با این خاطرهها هستی، چه حس میکنی؟ چه فکری در ذهنت همیشه میگردد؟
فاطمه سیفی: راستش استاد، این که فرزند بزرگ خانواده باشی، در هر جای مسوولیتهای زیادی دارد؛ اما این که اگر تو فرزند بزرگ خانواده باشی و آن هم دختر باشی و در افغانستان، یک کمی تغییر ایجاد میکند. درست است که در اینجا همه نیاز به تشویق دارند، همه نیاز به حمایت دارند و این که تو فرزند بزرگ خانواده باشی و تو باید دیگران را حمایت بکنی، تشویق کنی که آفرین پیش برو، تو میتوانی و تمام برادران و خواهرانت را حمایت کنی، مسوولیتهای بزرگی هم داری. نمیتوانی بگویی که من مسوولیتها را پذیرفته نمیتوانم، چون آن مسوولیتها بالای تو هست. تو باید قبول بکنی و پیش بروی. در کل اگر من صادق باشم، خیلی سخت است. فعلا در خانوادهی ما پدرم تکلیف دارد، یعنی زانودرد است، نمیتواند کارهای سنگین بکند، فعلا بیکار است و من و برادر بزرگم کار میکنیم. تمام تایمهای درسیام طرف صبح تا 9 بجه است. برنامهی سوادآموزیام هم از ساعت 8 تا 9 است. ساعت 9 تمام میشود و طرف کارگاه میروم. کارگاه که میروم تا 6:30 شام هست. 6:30 شام دوباره بر میگردم. درس شخصی خودم از طرف شب است. بعضی وقتها خیلی سخت است. این که بعضی مسایل مربوط به این که در خانه فرزند بزرگ خانواده باشی خیلی سخت است؛ اما خوبیاش این است که من با خواهرم تقسیم وظایف کردیم. فعلا کمی برای خودم بهتر شده است. در اول خیلی سخت بود. هم این که کار میکردم و هم این که درس میخواندم و بعضی مسوولیتهایی که داخل خانه داشتم. کمککردن با پدر و مادرم کمی برایم سخت بود. بعضی وقتها احساس میکردم که واقعا من برای کارکردن خلق شدهام. خیلی افکار زیادی در مغزم بود؛ اما فعلا خوب است، هم برادرم کمی بزرگ شده و با من کمک میکند و من با او کمک میکنم. میتوانیم حداقل امرار معاش بکنیم و روز و شب خود را تیر بکنیم و از همین زندگی خود هم راضی هستیم.
رویش: از آشنایی خود با کلسترایجوکیشن بگو. از برنامههای امپاورمنت به طور خاصتر یک مقدار گپ بزن. چگونه شد که در این فاصلهی دور با کلسترایجوکیشن آشنا شدی، با برنامههای امپاورمنت آشنا شدی؟ چگونه شد که تصمیم گرفتی این فاصله را طی کنی و در این حلقه بیایی و با دوستان دیگر خود در «کلستر ناجی» یکجای شوی؟
فاطمه سیفی: استاد، برای خودم واقعا جالب است. این که واقعا از آن سمت دنیا تا این سمت دنیا بیایم و فعلا در اینجا باشم، واقعا جالب است. بعد از این که طالبان آمدند، دو سال در مکتب درس خواندیم. بعدش دیگر نتوانستیم، درس بخوانیم. دوستانم گفتند که فعلا چه کار میکنی. یا کار میکنی یا برویم در مدرسه درس بخوانیم. من با پدرم مشورت کردم. آن وقت اصلا از کلستر و امپاورمنت خبر نبودیم و من هم گفتم که کار نمیکنم، مدرسه میخوانم. گفتم که من خرد هستم. بعد رفتم و یک سال در مدرسه درس خواندم؛ اما واقعا آنجا که میرفتم، احساس میکردم که من از رویاهای خود دور شده میروم. به جایی که نزدیک شوم، دور شده میرفتم. در آن مدرسهای که ما میرفتیم، فقط درسهای مذهبی میخواندیم و امتیازهای خاصی هم نداشت که ما از طریق بورسیه در کدام کشور خارج برویم. یک روز روز رخصتی ما بود، به خانه آمدیم. همراه پدرم پشت بخاری نشسته بودم. با هم گپ میزدیم، یک دفعه به اهداف خودم رسیدیم. در این مورد گپ زدیم. بعد پدرم پرسان کرد که واقعا در آن مدرسه که میروی، خوش داری. من با تصمیم تو مخالف نیستم. تو هم گپ خود را بزن. مجبور نیستی که بروی. بعد من گفتم که شاید دلتنگ میشوی و شاید به خاطر همان میگویی که به مدرسه نروم، چون مدرسهی ما خیلی دور بود. من آنجا لیلیه داشتم. ماه یک بار به خانه میآمدم. رخصتی ما هم یک روز جمعه بود. به خاطر همان میگفت که شاید دق میشوی، دلتنگ میشوی و به همان خاطر میگویی که من هیچ جای نروم و در خانه باشم. بعد گفت نه آنقسم نیست. خودت چه میگویی. من گفتم که راستش، واقعا من نمیخواهم دیگر بروم. من واقعا از همان رویایی که دارم، دور میشوم. پدرم گفت که من همراه عمهات که در علیآباد هست، صحبت کردم، آنجا هم یک کورس است. آنجا امتیازهای بالایی دارد. برو در آنجا درس بخوان. آنجا مضامین مکتب را درس میدهد. من واقعا خوشحال شدم. گفتم که چطور است که آنجا درس مکتب میدهد، اینجا مکتبها کلا بسته اند. طالبان در آنجا نیستند؟ زیاد کنجکاو بودم. به خاطر همان به دختر عمهام زنگ زدم، گفت چه رقم است، پرسان کنم. او به من معلومات زیادی داد. گفت که چه رقم کورس است، ما در آنجا چه کار میکنیم. باز هم من قانع نشدم. گفتم حتما باید آنجا بیایم و خودم بروم و ببینم که چه رقم کورس است. از خود استادان پرسان کنم تا قانع شوم. واقعا آیا هست یا نه. بعد تمام وسایلی را که ضرورت داشتم، گرفتم. گفتم به خانهی عمهی خود میروم و در آنجا زندگی میکنم. وقتی که روز اول در علیآباد آمدم، اینجا کلا با محیط بیگانه بودم، فقط عمهی خود را میشناختم. در اینجا زیاد قوم هم نداریم. کلا روزهای اول خیلی سخت بود، چون کلا با همه بیگانه بودم. همصنفی هم نداشتم، تازه وارد صنف شده بودم، خیلی به من سخت بود. روز اول که آمدم، استاد از من پرسان کرد، گفت درس خواندی یا نخواندی. بعد گفت که حداقل مرا در کدام صنف ببرند. من هم گفتم که درس خواندم، کلا صنف دهم را تمام کردم، ولی دیگر فرصت نشد که ادامهی تحصیل کنم و اینجا آمدهام که درس بخوانم. رفتم و در صنف نشستم. خوب بود. بعدش فهمیدم که اینجا جلسهی امپاورمنت برگزار میشود. کنجکاو شدم. گفتم این جلسه چه قسم است. به ما چه فایده دارد. به همین شکل رفتم و در یک جلسه شرکت کردم. واقعا روز اول چیزی را درست نفهمیدم. گفتم که یک شانس دیگر باید بگیرم. دوباره با استاد صحبت کردم. گفتند که درست است. بعد از آن در جلسات اشتراک کن. خیلی هم کنجکاو بودم و هیجان زیادی داشتم. یعنی میخواستم بفهمم که این جلسات چه میکند. دختران اینقدر زیاد پر جنب و جوش میروند، گوش میکنند، کدام فایدهای دارد؟ استاد در مورد چه گپ میزند. روز بعدی وقت آمدم و لین اول را گرفتم و در آنجا نشستم. شما قصه میکردید، خیلی صمیمانه گپ میزدید. واقعا خوشم آمد. احساس میکردم که واقعا اینجا یک صحبت پدر دختری است. جلسات امپاورمنت خیلی تیر شده بود. درسهای وسطی بود که من آمده بودم. روزهای اول واقعا خیلی سخت بود که من درک کنم که امپاورمنت یعنی چه. خوشبختانه جلسات امپاورمنت دوباره از نو شروع شد و توانستم واقعا درک کنم که امپاورمنت یعنی چه.
رویش: به طور مشخص در تجربهی خودت امپاورمنت چه چیزی را به عنوان یک تغییر ایجاد کرده که فکر میکنی از آن به عنوان یک توانمندی یاد میکنی؟
فاطمه سیفی: قبل از این که من در جلسهی امپاورمنت اشتراک بکنم، اصلا هیچ چیزی را نمیفهمیدم، درک عمیقی از خود نداشتم، از قدرتهایم، از زندگیام. این زندگی که من دارم، چه قسم است، خودم کی هستم. واقعا خود را نمیشناختم. وقتی که در جلسات اشتراک کردم، واقعا فهمیدم که امپاورمنت یعنی چه. در امپاورمنت ما تمرینهای زیادی را انجام دادیم. فعالیتهای زیادی میکردیم، گروپهای زیادی پنجنفره داشتیم. در آنجا با هم فعالیتهایی زیادی را انجام میدادیم. هفت اکشن بازی صلح را انجام میدادیم. در کل من در امپاورمنت یاد گرفتم که بلی، زندگی فراتر از زندهبودن است و تو قدرت همه چیز را داری. فقط این که تو باید دیدگاه داشته باشی و به همان دیدگاهی که داری، اعتماد و باوری که به خودت داری، میتوانی بفهمی واقعا که تو کی هستی و میخواهی تو چه شوی.
رویش: امپاورمنت به معنای توانمندی در زبان فارسی معنای بسیار قابل درک و قابل لمسی دارد. توانمندی یعنی این که آدم توان انجام یک کار را داشته باشد. توان مدیریت زندگی خود را داشته باشد. بتواند به تعبیر امپاورمنتی زندگی را مطابق خواست خود شکل ببخشد. آیا واقعا توانستی که فاطمه را به کمک درسها و تمرینهای امپاورمنت در محیط خودش در کلستر ناجی، در علیآباد، در کمپ سخی به یک فرد فعال تبدیل کنی، زندگی را در همانجا مطابق خواست خود شکل ببخشی؟ احساس میکنی که هر روزی که میگذرد تو یک آدم توانمندتر میشوی، احساس میکنی که هر روز اثر بودنت در اطرافت در محیطت دیده میشود، در دخترهای دیگر که در اینجا هستند؟ مادرت در خانه هر روز احساس میکند که فاطمه هست؟ پدرت هر روز احساس میکند که خوب شد یک بستنی دیگر گرفتم، یک بستنی دیگر به دختر خود دادم و به معجزهی آن امروز فاطمه است؟ این حس را فکر میکنی که مثلا حالا برای پدر و مادرت و محیط خود انتقال میدهی؟
فاطمه سیفی: بلی، استاد. حتما. چون این تمرینهای امپاورمنتی هر تمرینش را که ما انجام بدهیم و واقعا درک بکنیم که امپاورمنت یعنی چه و آن را در زندگی خود پیاده بکنیم، تو واقعا به همان مراحل رشد خود میرسی. فرق نمیکند که مراحل رشد شخصی است یا حتا بخواهی دست یک کس دیگر را بگیری. در امپاورمنت من اول کوشش کردم که خود را تغییر بدهم و بتوانم که حداقل من در یک جایی افتادم، دست خودم را بکشم. بعدا بتوانم که کس دیگری را کمک بکنم. اگر من در کمپ سخی قدرت انجام کدام کاری را نمیداشتم، به کدام کاری دست نمیزدم، چون من نمیخواستم که از همان ساحهی امن خود بیرون برآیم؛ اما من از ساحهی امن خود بیرون شدهام. من شاید به همان Growing edge خود که میخواستم، رسیده باشم و تمام این قدرتها، تمام این دیدگاههای مثبت به این ربط میداشته باشد که تو خودت آیا به خودت باور داری، تو میتوانی؟
رویش: برنامههای امپاورمنت یکی از تمرینهای بسیار مهمش «تیمسازی» است. یعنی شما گروهی از دختران که با هم از هر لحاظ نزدیکتر هستید، با هم احساس اشتراک میکنید، با هم یکجای میشوید و به یگانگی میرسید. مثلا در گروه پنجنفره، پنجنفر به یک نفر تبدیل میشوید. رویای تان را مشترک میسازید. خواست تان را مشترک میسازید. برای تحقق این خواست مشترک کار میکنید. شما هم گروهسازی کردید؟ با هم گروهی کار میکنید؟
فاطمه سیفی: زمانی که من در اینجا (کلستر) حضوری درس میخواندم، در ماه اول من اصلا گروه نداشتم. وقتی که در جلسهی امپاورمنت اشتراک میکردم. شما همیشه میگفتید که گروههای پنجنفره داشته باشید تا فعالیت بتوانید. من چون تنها بودم، اصلا نمیتوانستم که فعالیت کنم. هر قدر میخواستم که چند دختر را پیدا کنم که حداقل نقطهی مشترک داشته باشیم، نمیتوانستم. بعد یک روز چند دختر به من پیشنهاد دادند که ما میخواهیم یک گروه بسازیم، تو میتوانی که به گروه ما بپیوندی. بعد من گفتم که ببینم چه میشود. چون چند روز آنها را زیر نظر داشتم که ببینم کدام نقطهی مشترک است یا نه. نمیفهمیدم که نقطهی مشترک یعنی چه. فقط از زبان خود شما شنیده بودم که باید نقطهی مشترک داشته باشیم تا بتوانیم یک رویای مشترک بسازیم و همان گروهی که میسازیم، بتوانیم فعالیتهای مشترک بکنیم. همین گونه چند روز گذشت. آنها گفتند که جلسه میمانیم تا گروه را ایجاد بکنیم. بعد من گفتم که ببینم چه میشود. باز هم دو دله بودم. روز بعدی آنها آمدند، گفتند که در جلسه نبودی. بعد من گفتم که نتوانستم، خلاصه یک دروغ گفتم؛ اما بار دوم گفتند که بیا دوباره یک جلسه میگیریم، شما هم حتما باشید. خوب این بار رفتم. در آنجا رفتیم. آنها گفتند که خودت رهبر شو. من گفتم که گپی نیست، ببینیم که چه میشود. باز هم دو دله بودم. بالاخره همینطور پیش رفت، پیش رفت تا این که من واقعا فهمیدم که نقطهی مشترک ما چه است. همهی ما دختر بودیم، همهی ما تحصیل میکردیم، درس میخواندیم، همهی ما دوست داشتیم که حداقل زندگی و آیندهی بهتر داشته باشیم. درست که فعلا فضا و وضعیت برای ما دختران خوب نیست، اما ما باز هم هر روز با چهرههای خندان و خوش میآییم، درس میخوانیم و استاد از ما ارزیابی میکند، روز ما خوب تیر میشود. کار خانگی را امضا میکند. همینطور روزهایی که در امپاورمنت هستیم، خیلی خوب تیر میشود. درسهای زیادی را یاد میگیریم. من توانستم که نقطهی مشترک را پیدا کنم. نام گروپ ما هم «گروه همکاران دانش» یا «Knowledge Partners Group» بود. بعد از این که گروه جور کردیم، گفتیم که اولین فعالیت ما این باشد که بتوانیم یک کورس سوادآموزی ایجاد کنیم. رفتم همهی محلهای را که نزدیک آن مسجد بود، گفتم که ما در مسجد شما را درس میدهیم. همه نامهای شان را دادند، خیلی هم شوقزده بودند. گفتند که بالاخره میشود. بعد در داخل مسجد رفتم. با خادم مسجد صحبت کردم. آنها گفتند که حتما باید یک جلسه با مردها بگذاریم که مردها چه میگویند. من هم قبول کردم، گفتم امشب در آن طرف، سمت خانمها، هستم، شما جلسه بگیرید که چه میشود. بعدش آنها جلسه گرفتند و قبول نکردند. گفتند که نیاز نیست که آنها در مسجد درس بخوانند. اگر آنها بیایند خیلی مشکلات زیادی را در پی دارد. شیشهی مسجد شکستانده میشود. مشکلات زیادی را گفتند. نمیشود دیگر، کلا جواب رد دادند. زیاد کسان را نمیشناختم. کس هم مرا حمایت نکرد. در همان گروه پنجنفری خود ما بودیم. همراه استاد نوری هم صحبت کردیم. ایشان گفتند که نمیشود، پس شما در فکر توانمندسازی خود تان باشید. اولین فعالیت ما شکست خورد. نتوانستیم که همان کورس خود را به راه بیندازیم. بعدش که من مجبور شدم که در کمپ سخی درس غیرحضوری بخوانم، در آنجا هم تصمیم گرفتم باید یک انجمن بسازم که همه اطلاع داشته باشند. بفهمند که ما چه کار کنیم. تقریبا یک ماه میشود که من انجمن را تشکیل دادم. فعلا در تکاپو و تلاش آن هستم که آنها حداقل دیدگاه شان را به همین زندگی که دارند، عوض بکنند. روز اولی که من آنها جمع کردم، نگفتم که من میخواهم که انجمن بسازم. به در خانهی همهی شان رفتم، گفتم که یک سمینار آموزشی و آموزنده دارم، حتما بیایید. کسانی را که اطلاع داده بودم، همه آمده بودند. خیلی خوش شدم، با شوق و انگیزه آمده بودند و بعدش سمینار را شروع کردم، تمام گپهای خود را گفتم و در آخر انجمن را معرفی کردم. گفتم که من میخواهم که یک انجمن بسازم «انجمن صاحبان رویا». تمام اطلاعاتی که داشتم، به آنها گفتم. آنها هم خیلی شگفتزده شدند و گفتند که حتما ما به این انجمن میپیوندیم و اعضای فعال میشویم. همینطور روزهای جمعه ساعت 5 بعد از ظهر برگزار میشد و آنها همیشه سر وقت میآمدند و توانستند که حداقل بفهمند که چطور میتوانیم دیدگاه خود را عوض کنیم. در روز اول من از یک دختر دانشگاهی که سال دوم را به دانشگاه رفته بود و دیگر نتوانسته بود به دانشگاه برود، وقتی که از او پرسان کردم چه در دل داری، هر چه در دل داری، بگو. تقریبا یک ساعت گپ زد، خیلی درد دل کرد، حتا در مقابل ما گریان کرد. من در آن وقت فقط گوش میکردم. فهمیدم که واقعا باید درد دل دختر افغان را بشنویم. واقعا شنیدنی است. درست است که ما بعضی وقتها هیچ قدرتی نداریم؛ اما قدرت سخنگفتن را از ما گرفته نتوانستند. ما میتوانیم که صحبت بکنیم، ما میتوانیم که تمام احساسات و درد دلی که داریم، به همه بگوییم و به همه این پیامی را که داریم، برسانیم و یک حرفی را همیشه برای گفتن داریم. وقتی که من گپهای آن دختر را شنیدم، واقعا خودم هم گریان کردم. تمام خانمهایی که آنجا بودند، واقعا متأثر شده بودند که چرا او نتوانست دانشگاهش را ادامه بدهد و رشتهی اقتصاد را که خیلی خوش داشت، پیش ببرد. روز اول او در مورد شخصیت خوب سمینار داشت. سمینارش را ارایه کرد؛ اما زیادتر در مورد درد دلهای خودش گفت. جلسهی بعدی، زمانی که جلسه برگزار کردم، او آمد و من دیدم که واقعا تغییرات زیادی در او مشاهده میکنم؛ چون من در مورد دیدگاه مثبت در جلسهی قبل گفته بودم. انجمن را معرفی کرده بودم که واقعا ما برای چه در اینجا هستیم، چه کار میکنیم. بعد تغییرات مثبت را در او دیده بودم، چون آن روز که آمد، گفت که درست است من به دانشگاه رفته نمیتوانم، فعلا درس خوانده نمیتوانم، فضا مساعد نیست؛ اما من میتوانم که تمام تجربیاتی که دارم به شما برسانم. تمام تجاربی که او داشت، در این چند جلسهای که هست، ایشان به طور خیلی خوب میگفتند، چون وقت ما هم محدود بود. حداقل میتوانستند که چند تجربهی شان را با همان کتابی که میدهند، ارایه بکنند، گپ بزنند و خیلی زیاد گفتند، حتا یک جملهاش از یادم نمیرود، گفت که دانشگاه خوانده نمیتوانم؛ اما میتوانم که یک مادر خوب و باسواد باشم. فعلا وقتی که من مادر شدم، میتوانم که فرزندان خوبی را داشته باشم، میتوانم برای همان فرزندان خود یک زندگی بهتر بسازم. من نمیخواهم مثل بعضی مادر و پدرهای دیگر باشم که از دختران شان حمایت نکنند، چون آنها دختر استند و پسر نیستند. بعضی تبعیضهای که در خانواده وجود دارد. من میخواهم که یک مادر خوب باشم. من حداقل این قدرت را دارم که بتوانم یک مادر خوب باشم. واقعا من از این حرفش شگفتزده شدم که حداقل او یک تکانی را خورد. یک تغییر مثبتی ایجاد شد. چون او در جلسهی قبل واقعا ناامید بود؛ اما وقتی که در جلسهی دوم یک تغییر مثبتی را در او دیدم، یک انگیزهای بود که باید این انجمن را من بزرگتر کرده بروم.
رویش: حالا در این انجمن چه فعالیت خاصی را انجام میدهید که فکر میکنی رویای تو را برای ایجاد تغییر مثبت در زندگی دختران و زنان در پی خواهد داشت؟
فاطمه سیفی: در اول ما در انجمن سر بعضیها که نمیتوانند زیادتر صحبت کنند، تمرکز زیادی داریم، چون آنها باید کتاب بخوانند. نیاز نیست که ما کارهای زیادی را بکنیم و تجربه داشته باشیم. ما میتوانیم از کتاب تجربه بگیریم. پس آنها را من تشویق کردم تا کتاب بخوانند و زیادتر شان کتاب میخوانند و کتابهای شان را ارایه میدهند. بعد میگویند که آن کتاب چه مفهوم یا معنایی داشت. بعد در جلسه بعدی میگویند که آن کتاب چه تأثیری بالای من داشت. همین طور در طول یک هفته در کمپ سخی یک مشکل بد این است که چون دخترانی که در کمپ سخی هستند، ناامید هستند. ما در کمپ سخی دو کورس داریم که یک کورس زیاد شاگرد ندارد، فقط بچهها میرود. یک کورس دیگر هم هست که کورس خوب است؛ اما من اصلا نمیبینم که کدام دختری درس بخواند. چون میگویند که ما امید نداریم، چرا درس بخوانیم. اصلا ما چرا باید انگلیسی، ریاضی یا کیمیا بخوانیم. چرا باید اصلا درسهای خود را ادامه بدهیم. به خاطر همان من خواستم که تحت همین نام ما انجمن صاحبان رویا بتوانیم که اعضاگیری کنیم، نفر جمع کنیم و بتوانیم که حداقل دیدگاه آنها را عوض کنیم که آنها تنها نیستند ما همه با هم هستیم. اگر ما اتحاد داشته باشیم، میتوانیم که یک تغییر مثبتی را ایجاد کنیم. بالاخره روزی میشود که ما میگوییم خوب شد که حداقل ما آن روز تکان خوردیم و شروع کردیم و از آن مرحلهای که میخواستیم، عبور کردیم.
رویش: برنامهی خاص آموزشی هم برای زنان و دختران راه انداختید که بتواند این توانمندیهای شما را به طور مشخص برای آنها انتقال بدهد؟
فاطمه سیفی: بلی، فعلا یک کورس سوادآموزی باز کردیم. همان دخترانی که در انجمن میآیند، مادران یا کسانی که از تحصیل باز ماندهاند، در آنجا اشتراک کنند و دو هفته شده که آن صنف را شروع کردیم. فعلا هم نفر میآیند، جمع میشوند و خیلی هم شوق دارند. من وقتی که اولین بار به خانمها گفته بودم که شما چه قدرتهایی دارید، فهمیدم که آنها حداقل کی هستند. بعضیهای شان میگفتند که ما آمدیم تا ببینیم که شما چه میگویید. ما نیاز به درسخواندن نداریم. نیاز نیست که ما یاد داشته باشیم، نیاز نیست که ما درس بخوانیم. چون ما پیر شدهایم. حداقل همان فرزندان ما به یک جای برسد، کافی است. دیگ خود را کنیم، شوهر خود را راضی نگه داریم، کافی است؛ اما من برای شان گفتم که شما باید خود را بشناسید. شما فعلا نمیدانید که چه قدرتی دارید. در برخی گروپها ما اشتراک میکنیم، بحث از این است که ما کلا با هم گپ میزنیم، گفتوگو میکنیم تا رهبری زنانه داشته باشیم. آیا شما نمیتوانید؟ شما قدرت این را ندارید؟ آنها همه ساکت ماندند و من به سخنرانی خود ادامه دادم، گفتم شما همه قدرت دارید. من یک دختر هستم و چند سال بعد من هم زن میشوم، شما هم زن هستید، بیایید با هم اتحاد داشته باشیم و بتوانیم که یک زندگی خوبتر داشته باشیم. آیا شما این سواد را دوست ندارید. گفتند: ما سواد را خیلی دوست داریم. من گفتم که شما که در برخی مراحل زندگی که رسیدید، از همهی ما درک کردید. اگر من سواد میداشتم، نمیتوانستم این کار را بکنم. من میتوانستم که نوشته کنم و فعلا من هیچ مشکل نداشتم. اگر من میتوانستم که بخوانم، فعلا هیچ مشکلی نداشتم. یک زندگی خوبی داشتم. میتوانستم که به فرزندانم کمک بکنم. به درسهای شان کمک بکنم، حتا به شوهرم کمک بکنم تا یک خانوادهی خوبی در جامعهی خود باشیم. وقتی که سمینارم تمام شد، آنها همه لیست/ نام شان را دادند تا من لیست بگیرم و گفتند که ما حتما در این کورس میآییم. فعلا کورسهای ما خانگی است. ما کدام فضای خوبی را نداریم تا بعضی کورسهای تقویتی برای مکتب یا کورس انگلیسی ایجاد کنیم. خودم در خانه درس میدهم و امیدوار هستم که حداقل 6 ماه که من پلانریزی کردم تا همان مادران و خواهران خوبم حداقل سواد خواندن و نوشتن را داشته باشد تا طی این 6 ماه بتوانند به همان مرحله برسند.
رویش: تجربهات که در کمپ سخی رفتی، چقدر متفاوت است از تجربهات در علیآباد؟ فکر میکنی مخاطبانت در آنجا در برابر تو چه واکنش نشان میدهند؟
فاطمه سیفی: من در علیآباد زیاد کسی را نمیشناختم. خلاصه فکرم نبود و میگفت که خدا داند این آدم از کجا آمده و میخواهد یک تغییر مثبت ایجاد کند یا کورس راه بیندازد یا هر آن چیز دیگر؛ اما در کمپ سخی چون ما همه از یک آغیل یا یک منطقه هستیم، در روز اول که سمینار دادم، همهی شان آشنا بودند. من گفتم که درست است که ما و شما آشنا هستیم؛ اما من شما را خاله/ خالی نمیگویم، شما را عمی نمیگویم، شما را مادر … نمیگویم، شما را با نام و تخلص تان میخوانم. شما با نام و تخلص تان شناخته میشوید و شما را مادر احمد نمیگویم، مادر علی نمیگویم، شما با اسم تان شناخته میشوید. مادر احمد اینجا شناسایی شما نیست، شما با اسم خود تان شناخته میشوید.
رویش: در امپاورمنت آشناشدن با نام یک مرحلهای از آشناشدن با خود است. به خاطر این که خود تعریف دیگر ندارد، جز همان اسمی که به عنوان یک نشانه برای خود میگذاری، مثلا نشانهی یک وجود برای تو فاطمه است. برای این زنها به جای این که با کس دیگر شناخته شود «مادر احمد»، «مادر حسین»، یک بار به نام نرگس، به نام زهرا، به نام زینب شناخته شوند، چه حس خلق میکرد؟ احساس شرمندگی میکردند، احساس تعجب میکردند، خوشحال میشدند؟ چه بود؟ این زنها چه حس داشتند؟
فاطمه سیفی: در اول وقتی که من لیست/ نامهای شان را گرفتم، بعضیهای شان حتا تخلص شان را بلد نبودند. میگفتند که تخلص چه است. من گفتم که تخلص این چیز است. تو باید حداقل تخلص داشته باشی یا تخلص شخصی، بعضیها تخلص شوهر شان را میگیرند یا تخلص فامیلی. من در روزهایی که درس میدادم آنها را با نام یا تخلص صدا میکردم، آنها طوری که گفتم، اول هیچ جواب نمیدادند، بعد با همان نام بچهی شان که خانمهای دیگر میگفتند، جواب میدادند. آهسته آهسته فعلا خوب شده، بعضیهای شان احساس میکنم کمی حس شرم دارند، چون آنها تقریبا 20 سال یا 30 است که آنها را با نام همان بچهی بزرگ شان، مثلا مادر علی، مادر رضا صدا میکنند و آنها به همان نام عادت کردند. وقتی که کسی آنها را گپ میزند یا اسم شان را از سر صدا میکند با همان نام شناخته شدهاند. وقتی که من میگویم بعضیهای شان احساس غرور میکنند. احساس فخر میکنند که واقعا من خودم هستم یا من به این نام شناخته میشوم. وقتی که من به آن تخلص یا نام شان صدا میزنم، آنها واقعا خیلی بلند میگویند که بلی، من حاضر هستم. خیلی خوشحال میشوم و بعضیهای آنها هم خیلی خیلی خوشحال میشوند، چون آنها میگویند که ما اصلا نتوانستیم که درس بخوانیم. وقتی که اینجا میآییم احساس میکنیم که ما مثل دانشآموزان صنفهای 6 یا 7 ساله هستیم و اینجا درس میخوانیم. واقعا احساس خوبی دارند.
رویش: تمرینهای امپاورمنت تمرینهای قابل انتقال برای همه در هر سن و سال و در هر سطح و سویه است. مثلا امپاورمنت یعنی توانمندسازی، بیشتر برای کسانی است که به توانمندی ضرورت دارند. حال اگر کسی توانمندی را از درک نامش و پذیرفتن نام خود شروع کند، آغازین مرحلهی توانمندسازی است. تمرین توانمندسازی است. تو آموزگاری توانمندسازی یا آموزگاری امپاورمنتی را از این کار با شاگردان خود شروع کردی؟
فاطمه سیفی: در اول، روز اول جلسهی ما، من آنها درس ندادم که الف ب یا یک دو سه درس بدهم، همهی شان را گفتم که شما با نام و تخلص تان شناخته میشوید، شما باید بفهمید که شما کی هستید. به همهی شان اسم و تخلص شان را گفتم. تمام شان را لیست گرفتم، گفتم که شما این کس هستید، شما به همین نام شناخته میشوید و آن روز زیادتر آنها انگیزه دادم، زیادتر با آنها گپ زدم، درد دلهای شان را گوش کردم، بعضی سخنهای شان را گوش کردم که آنها چرا نتوانستند درس بخوانند، اگر میتوانستند درس بخوانند، میخواستند که چه شوند. سوالهای زیادی را پرسیدم و از یک مادر پرسان کردم، گفتم که بانو احمدی شما اگر که درس میخواندید، خوش داشتید که چه شوید، میتوانید که یک تصور داشته باشید. گفت که اگر من درس میخواندم، میخواستم که یک معلم شوم. گفتم چطور، یعنی خوش داشتید. اگر خوش داشتید که حداقل به هر طریقی میتوانستید که درس بخوانید. گفت در آن زمان ما نمیتوانستیم درس بخوانیم. فامیل ما طوری بود که پسران درس میخواندند؛ اما دختران اجازه نداشتند که از خانه بیرون بروند. فقط کار میکردند و آنها را نمیگذاشتند که درس بخوانند. من گفتم که چرا معلمشدن را انتخاب کردی. گفت که من میخواهم که استاد شوم و به طور عادلانه هم به دختر و هم به پسر درس بدهم. من واقعا خوشحال شدم، گفتم که آفرین. اگر تو درس بخوانی، نیاز نیست که تو حتا اگر 70 ساله هم باشی، میتوانی که استاد شوی. به نظرم روز سوم بود، یکیشان را گفتم که شما باید درس بخوانید. وقتی که درس بخوانید میتوانید که حداقل خود تان امرار معاش کنید. خود تان میتوانید کارهایی بکنید که مثلا پول در بیاورید. استقلال داشته باشید، خودکفا شوید. به یک کسی به نام بانو حسینی گفتم که خودت وقتی که توانستی سواد داشته باشی، مثلا بتوانی که نوشته کنی یا بخوانی، بدون این که از کسی پرسان کنی. بانو حسینی گفت که اگر من بتوانم قدرت داشته باشم تا بخوانم و نوشته کنم، اولین کلمهای که من خوش دارم که بخوانم «استقلال » است. من گفتم که آفرین. خوب چطور؟ گفت وقتی که کدام کمک میشود، من میروم و تذکرهی خود را نشان میدهم- چون کسی را در خانه ندارد، کلا طفلان خرد دارد. کسی را ندارد که بداند این تذکره از کی است، تذکرهی بچهاش هست، تذکرهی پدرش است. بعد تذکرهام عکس نداشت، تذکرهی کاغذی بود. وقتی که در کمک میروم، هیچ نمیفهمم که کدامش از خودم است، کدامش از شوهرم است کدامش از خسرم است. همهی شان را میآورم، در آنجا میگویم که یکی اینها از من است، ببینید. گفت من میخواهم که اول اسم خود را یاد بگیرم که بخوانم اسم من صدیقه است. این تذکرهام است. من گفتم که واقعا جای شکر است. اگر طی این 6 ماه شما همت داشته باشید و این شجاعت و این انگیزهای که فعلا دارید، از دست ندهید، شما حتما به آن مقام و هدفی که دارید، میرسید. باید بگویم که این صدیقه حسینی اولین شخصی است که زیاد مرا میگفت که «خیر است فاطمه جان، یگان کورس باز کن.» آن وقت من در علیآباد بودم، گفتم که نمیشود. من اینجا هستم، به خانه هم یک بار در روزهای جمعه میروم، واقعا نمیتوانم. میگفت که خیر است، یگان کار کن. وقتی که در کمپ سخی رفتم، اولین مژدگانی را هم به او دادم. خیلی خوش شده بود. شب مهمانی داشتیم و خانهی او نزدیک خانهی ماست. اولین مژدگانی را به او دادم. خیلی خوشحال شده بود. گفت که بهترین مژدهای که دادی، همین بود.
رویش: حالا فعلا در انجمنی که تشکیل کردید، چند نفر دانشآموز همکار در کنار تان است؟
فاطمه سیفی: فعلا 20 نفر است و دیشب پیام داده بودند که 5 نفر دیگر هم عضو میشوند، یعنی فعلا 25 نفر هستیم. جمعیت کم است؛ اما روز به روز زیاد میشود.
رویش: حالا به طور اختصاصی چه چیزهایی را درس میدهید؟
فاطمه سیفی: در اول ما کوشش میکنیم که از هر جامعه در انجمن ما عضو باشد، چه مهارتهای شخصی است، چه بعضی از فعالیتهای بیرونی. کوشش میکنیم که بعضی از فعالیتهای دیگر را هم در انجمن خود داشته باشیم. مثل بعضی تبلیغهایی که در بخش رهبری زنانه داریم و بعضی فعالیتهای دیگر در بخش تشویق دختران به درس، همهی شان بعضی پلانهای ماست که در آیندهی نزدیک قرار است که پیاده شود و با وجود برخی از همکارانی که در انجمن هست، انشاالله آن روز نزدیک است و ما میتوانیم که به پلانهایی که داریم، زودتر برسیم.
رویش: از رهبری زنانه گپ زدید. برای تو رهبری زنانه چه معنا دارد، اصلا از رهبری زنانه چه مفهومی در ذهنت میرسد؟
فاطمه سیفی: رهبری زنانه یعنی شجاعت، همدلی و ایجادکردن یک تغییر مثبت در جامعه و کشور ما است.
رویش: فکر میکنی که همین مفهومی از رهبری را با شاگردان و همکاران خود هم شریک ساخته میتوانی؟ آنها هم در این مفهوم با تو یکجای میشوند؟
فاطمه سیفی: در انجمن، بلی. در انجمن وقتی که من به آنها گفتم که ما پلان داریم که این کار را کنیم و بیایید که رهبری زنانه را پیاده کنیم، آنها گفتند که چطور، میخواهی رئیس جمهور شوی. من گفتم که نه، رهبری زنانه و این که تو یک رهبری باشی، فقط در این نیست که تو یک رئیس جمهور شوی یا یک مقام بالایی از دولت شوی. همین که تو بتوانی خانوادهی خود را رهبری کنی، همین که تو بتوانی زندگی خود را رهبری کنی، خودت تصمیم شخصی داشته باشی و زندگیات مال خودت باشد، همین هم میتواند یک رهبری باشد. آنها خیلی تشویق کردند و گفتند که بلی، ما میتوانیم و از این مفهومی که من در مورد رهبری زنانه گفتم، آنها خیلی خوش شدند و گفتند که باید این پلان را پیاده کنیم.
رویش: یکی از فرمولهایی که در تمرینهای امپاورمنتی شما بلد هستید، فرمول بسیار سادهی (2=1+1) است. یعنی شما یک هدف دارید، حال برای شما مثلا ایجاد تغییر مثبت در جامعه از طریق آموزش است و در این آموزش هر نفر یک نفر دیگر را در یک زمان معین، مثلا ماه یک نفر را به آموزش و درس تشویق میکند، بعد همین را برای نفر بعدی هم توصیه کرده میرود. آیا این فرمول را در انجمن خود پیاده کردی؟ برای گسترش کارها و فعالیتهای خود در کمپ سخی از این فرمول استفاده کردی؟
فاطمه سیفی: در جلسهی سوم در انجمن بود، رفتم دفترچهی تأمل روزانهی خود را نگاه کردم. گفته بودم که شاید یک چیزی از قلم مانده باشد. یک تمرین امپاورمنتی باشد که انجام بدهیم یا به آنها کمی تشریح بدهم، به همین شکل کتابچهام را ورق میزدم تا به این فرمول (2=1+1) رسیدم. وقتی که واقعا آنجا رفتم تا این که تشریحاتی که نوشته کرده بودم، در آن روز هم کمی خاطره نوشته بودم، تمام آنها را خواندم، گفتم که واقعا راست است یک جمع یک مساوی به دو میشود. قبل از این که من در جلسات امپاورمنت با این مقوله آشنا شوم که یک جمع یک مساوی به دو میشود، این چگونه گسترش یابد. من یک فیلم را تماشا کرده بودم، در آنجا میگفت که به هر کسی که کمک کردی، به آن نفر هم بگو که به سه نفر دیگر هم کمک کند. این باعث میشود که این گسترش یابد و همه با هم به یکدیگر خود کمک و همکاری میکنیم. گفتم که واقعا چقدر خوب میشود که همه با هم این مفکورهها را داشته باشیم. وقتی با همین یک فرمول ساده میتوانیم که یک جامعه یا یک کشور را خوب مدیریت کنیم. ساعت نزدیک 5 شده بود و جلسه را شروع کردم. گفتم که دختران، آیا باور دارید که یک جمع یک مساوی به دو میشود. گفتند بلی. گفتم که چطور. آیا میتوانید که ثابت کنید. یکی برخاست و گفت درست است در مکتب میخوانیم که یک جمع یک مساوی به دو میشود، نیاز به اثبات نیست. من تشریح دادم، گفتم که فعلا ما نفر کم هستیم و تمام ما مانند یک نور هستیم. شعلهی این نور هر روز زیادتر میشود. طبق این فرمول میتوانیم که شعلهی نور را زیادتر بسازیم. اگر هر کدام تان بتوانید که یک دختر را تشویق کنید که به درس رو بیاورد، یک امید به زندگی داشته باشد، آنها دست به خودکشی نزنند، دست به ناامیدی نزنند، بلکه دوباره همان هدف و رویایی که داشتند، دوباره به همان سمت و به همان راه بروند. پس بیایید همین فرمول را پیاده کنیم. همهی شان گفتند که خوب چطور پیاده کنیم. گفتم خیلی ساده است. همهی ما شروع میکنیم. در جلسهی اول، وقتی که این را گفتم، جلسهی دوم گفتم که وقتی که هر کسی که آمد حتما یک تجربهی شخصی خودش را بگوید که کی را تشویق کرد و تمام مشخصات گفتوگوی شان را به من بگوید. همه آمدند و آن روز زیادتر با هم گفتوگو کردیم. … کتاب نشد، همه تجربهی شخصی شان را گفتند. افراد زیادی در آنجا گپ زدند، گفتند که من رفتم و خواهر خود را گفتم، چون خواهرم دستدوزی میکرد و چند سریال را تماشا میکرد، میگفت زندگی من عالی است. اگر کار نداشته باشم، سریال میبینم. اگر کار داشته باشم، کار میکنم و پول خود را میگیرم. من رفتم، اول دیدگاه او را عوض کردم. او را تشویق کردم که آیا هدفت چه بود. گفت که هدفم مثلا …. بود. آیا تو نمیخواهی که به هدفت برسی، آهسته آهسته گپهای همهی شان را شنیدیم و از این فرمول واقعا سود زیادی را بردیم. به همین خاطر است که فعلا انجمن ما 25 نفر میشود.
رویش: دومین تمرین امپاورمنت تمرینی است که توانمندی جسمی و توانمندی ذهنی را در گروه انجام بدهید. مثلا در توانمندی جسمی ورزش میکنید، ورزش به شکل منظم. مثلا روزانه 15 دقیقه ریسمانبازی میکنید و تقسیماوقات غذایی جور میکنید. تقسیماوقات غذایی در حقیقت شما را کمک میکند که با غذا آشنا شوید، با ترکیب غذا آشنا شوید، حتا با قیمت غذا آشنا شوید، نرخ غذا را یاد بگیرید، با بازار آشنا شوید، مدیریت بودجه را در خانهی خود بلد شوید… اینها تمرینهای بسیار ساده ساده استند. این درسهایی را که شما میخوانید، در حقیقت توانمندی ذهنی است. به طور منظم هر روز در کلاس میآیید، الفبا یا 1،2، 3 نوشته میکنید یا در کلستر ایجوکیشن کیمیا، فزیک و ریاضی میخوانی، با همدیگر کار میکنید، این تمرینها را هم تا حال آغاز کردی یا جزء برنامههای خود داری که در کمپ سخی شروع کنی؟
فاطمه سیفی: بلی، استاد. چون دختران آنجا زیادتر تمرین جسمی دارند. ورزش میکنند. من خودم میبینم که صبح وقت بر میخیزند، ورزش میکنند یا بعضیهای شان ریسمانبازی میکنند، بعضی Mutation دارند، 45 دقیقه یا 15 دقیقه انجام میدهند؛ اما تمرین ذهنی نداشتند. به خاطر همان برای آنها خیلی سخت است. بعضیهای شان میگویند که ما یک سطری از کتاب را که خواندیم، اصلا حفظ کرده نمیتوانیم که چه است. من گفتم شما تمرین ذهنی نداشتید. سه سال بیکار ماندید، اصلا تمرین ذهنی نداشتید، به خاطر همان تأثیرات خیلی زیاد منفی دارد، چون شما تمرین ذهنی نداشتید. اگر ما تصور بکنیم یک ورزشکار اگر هر روز به طور مداوم و منظم ورزش بکند، درست است که بدن او صحتمند میماند. اگر او یک هفته ورزش نکند و از همان روال عادیاش بیفتد، طبق پلان و برنامهریزیاش پیش نرود، او دوباره همان شخصی که بود، میشود. یعنی به آن صحتمندی که میخواست، نمیرسد و تمرین ذهنی هم همانقسم است. اگر ما درس بخوانیم و بخوانیم، بعد بگوییم که دیگر بس است، دیگر همین قدر کافی است، دیگر به من نیاز نیست؛ شما از تمرین ذهنی میمانید. دیگر نمیتوانید که یک متن خیلی ساده را درک کنید، دیگر نمیتوانید که یک کتابی را که خواندید، به طور عمیق درک کنید که آن کتاب چه گفته، مفهوم و معنای آن کتاب چه است و کلا مغز شما جام میماند. … من در آن وقت هیچ چیز را درک کرده نمیتوانم. مشکل زیاد دختران کمپ سخی همین است. چون تمرین ذهنی ندارند، به خاطر همان با مشکلات زیادی رو به رو هستند.
رویش: جز از برنامههای اولی که حالا داری، چه است یا چگونه در نظر داری که برنامههای امپاورمنت و بازی صلح را در انجمن خود پیاده کنی؟
فاطمه سیفی: در اول وقتی که بخواهیم که این هفت اکشن را پیاده کنیم، باید به ترتیب پیش برویم. تمام دخترانی که در آنجا هستند، من فکر کردم که از کجا و چطوری با آنها شروع کنم، چگونه به آنها بگویم که آنها چطور با هم متحد شوند و این هفت اکشن را با هم انجام بدهیم. در اول چند نفر به شکلی در خانه یا در بیرون ورزش میکردند؛ اما به صورت جداگانه. ما در امپاورمنت میخوانیم که ما میتوانیم که حداقل این را به صورت منظم و یکجا به هم انجام بدهیم. به خاطری که اتحاد و همکاری میان هم باعث میشود که ما زودتر به اهداف و رویاهایی که داریم، برسیم. پس آنها هم با هم یکجای شدند.
رویش: یعنی جزئی از برنامههای تان این است که هفت اکشن بازی صلح را جزئی از تمرینهای منظم این دختران در انجمن بسازید؟
فاطمه سیفی: بلی، استاد. من اول هم از همین تمرین جسمی شروع کردم که آنها چطور میتوانند که به صورت منظم و یکجای ورزش بکنند.
رویش: در ختم این راهی را که حالا در امپاورمنت دارید، به همین رویای بسیار کلانی که حالا شما دارید، رویای رهبری زنانه که شما در جامعه به مقامی میرسید که در عرصههای مختلف حیات جمعی رهبر باشید. حالا این میتواند ریاست جمهوری باشد، میتواند مقام قضا باشد، میتواند ادارهی یک شرکت باشد، میتواند در یک دانشگاه باشد. شما جامعه را رهبری میکنید. فکر میکنید که دورنمایی را که پیش رو داری، این رویا چقدر برای تو روشن و قابل دسترس به نظر میرسد که در طول 10 یا 15 سال آینده به آن میرسی؟
فاطمه سیفی: در اول، وقتی که من شوق و انگیزهی تمام دختران را میبینم، خودش باعث میشود که حداقل ما یک نگاه مثبتی به آینده داشته باشیم. در اول، وقتی که میخواستم شروع کنم، کسی نبود که مرا حمایت یا تشویق کند. خودم حرکت کردم. گفتم که فعلا درست است که ما در این منطقه هستیم. من چند سال آیندهی خود را چطور میبینم. من میتوانم که یک تغییر مثبتی ایجاد کنم. آیا اصلا امکان دارد که ما رهبری زنانه را پیاده کنیم. باید در اول کار مشخص شود که شما میتوانید رهبری زنانهای که میخواهید، پیاده کنید. در اول خیلی سخت بود که جواب بدهم، چون دو دله بودم که آیا میشود، من میتوانم که انجمن تشکیل بدهم، خانمها را در یک جای جمع کنم و با آنها صحبت کنم، دیدگاه شان را عوض کنم و آنها بتوانند که درک بهتری از خود پیدا کنند. بدانند که من کی هستم، زندگی که دارم، چه قسم است، من باید چطور زندگی کنم. ما باید در اول تمام اینها را در نظر بگیریم. من در اولین مرحله زمانی که خواستم که این فعالیتهای خود را شروع کنم، در اول خواستم که یک تصور داشته باشم از این که من 10 سال یا 20 سال آیندهی خود را چطور میبینم. با خود عمیق شدم و فکر کردم که در 10 یا 20 سال آینده من کلا جایی را میبینم که روزی میشود همه به کارهای هم افتخار کنیم. میگوییم که ما 20 سال پیش شروع کردیم و فعلا در این مرحلهای از زندگی و موفقیت خود رسیدیم.
رویش: فاطمه جان، رویای رهبری دخترانه، رویای رهبری زنانه، برای بسیاری کسانی که در جامعهی شما استند، خیلی دور و دستنیافتی و غیرواقعی است. تو هم به همین باور هستی، فکر میکنی که رویای خیلی دور است؟ خیلی غیرواقعی است؟
فاطمه سیفی: من اصلا به این باور نیستم. چون منی دختر به تنهایی از کمپ سخی تا علیآباد میآیم و نیم مسافت آن را پیاده طی میکنم و این راه طولانی را که طی میکنم، چرا به خود اجازه بدهم و بگویم که این کاری که من میخواهم انجام بدهم، دشوار است؟ وقتی که من میتوانم این راه طولانی را طی کنم و راه بیایم، پس من میتوانم که چند سال آینده را هم خیلی خوب ببینم. چون من میتوانم که تمام این دشواریها را رد کنم و درست است که خیلی حصارها، مشکلات و چالشهای زیادی را میبینم. ریسکهای زیادی را میبینم که در پیش راهم است؛ اما آن انگیزه و امیدی که در درونم است، از آن مشکلات، چالشها و ریسکهایی که در پیشرویم میبینم، زیادتر است. پس من میتوانم که بالای آنها غالب و پیروز شوم. من اصلا/ هرگز به این فکر نکردم که من نمیتوانم که این راه طولانی را طی کنم.
رویش: یگان وقتی اگر در سر بام خانهی خود ایستاد شوی، مثلا یک بار علیآباد را از کمپ سخی ببینی و یک بار دیگر هم رهبری زنانه را در 40 سالگی خود تصور کنی، فکر میکنی که کدامش برای تو روشنتر معلوم میشود؟ کدامش سهلتر و آسانتر؟
فاطمه سیفی: من فکر میکنم که از این که من وقتی بالای بام بالا میشوم، میبینم که من میتوانم که پیاده یا با موتر در یک ساعت یا یک و نیم ساعت میتوانم تا علیآباد برسم؛ اما این که شما 20 سال بعد را فکر کنید که در 20 سال بعد چه میشود، این رهبری زنانهای که من در 20 سال بعد میخواهم، چه قسم است و تصورش میتواند چه قسم باشد، من میتوانم که روشنتر و درخشانتر ببینم. چون من فعلا در اول کار هستم، من هنوز از راه دست نکشیدم، پس من امیدوار هستم که در این راهی که من هستم، 20،10، 30، 40 سال آینده را هم میتوانم که روشنتر و روشنتر ببینم.
رویش: پیامت به عنوان یک رهبر آینده، از این مقام به 20 سال بعد چیست؟
فاطمه سیفی: پیامم به همهی دختران عزیزم این است که هرگز تسلیم نشوید. درست است دنیا میتواند خیلی خیلی بیرحم باشد، طبق خودت رفتار نکند؛ اما تو باید خودت باشی و باور کنی که تو خودت خیلی قدرت داری و هرگز هرگز به این فکر نباش که خدایا، چرا مرا دختر خلق کردی. این که من دختر هستم، همه نسبت به من تبعیض دارند و مشکل همه فقط این است که چرا من دختر خلق شدهام. همیشه به این افتخار کن که من دختر هستم. به این افتخار کن که من یک دختر افغان هستم. همیشه باور داشته باش که اگر تو خودت بخواهی، تو میتوانی. من همیشه به همه دخترانی که ناامید میشوند، این را میگویم که اگر تو باور داشته باشی، میتوانی که همه کوههایی را که میبینی، چپه کنی.
رویش: وقتی که خرد بودی، داکترهایی آمدند برای پدر و مادرت گفتند که این دختر زنده نمیشود، از این دست بکشید؛ ولی یک بستنی/ آیسکریم تو را پس دوباره به زندگی آورد. حالا در افغانستان دختران زیادی هستند که مثل فاطمه از زبان داکترها، از زبان زنان و مردان زیادی در جامعه میشنوند که میگویند دخترها نمیتوانند که زنده بمانند، حداقل با رویاهای خود. نمیتوانند که رهبر شوند. نمیتوانند که به یک زندگی شاد، زندگی فارغ از ترس و تحقیر باورمند باشند. بهتر است که تسلیم شوند. اینها به بستنی، به یک آیسکریم ضرورت دارند. فاطمهای که این بستنی/ آیسکریم را برای شان بدهند، چه برای شان هدیه میکند که اینها زنده بمانند، به زندگی باور کنند؟
فاطمه سیفی: چون در اول هم کسی امید نداشت که من زنده بمانم و من زنده ماندهام و 19 سالم است که من زنده هستم و معجزهی من بستنی بود، همان آیسکریم. فعلا برای تمام دختران، کسانی که انگیزه ندارند، تسلیم شدهاند و از رویاهای خود دست کشیدهاند، به نظرم همان بهترین معجزهی آیسکریم را اگر من بخواهم که با دست خودم به آنها تقدیم کنم، همان قدرت سخنگفتن است. دختران عزیز، وقتی که همهی دنیا به تو میگوید که خاموش باش، همه میگویند که خاموش باش و صحبت نکن؛ اما تو قدرتی را داری که صحبت کنی و تو میتوانی تصمیم بگیری که آیا من ساکت باشم یا حرف بزنم، من میخواهم که همان بستنی اعجازگر این باشد که همان قدرت صحبتی که تو خودت داری، این در درون تو مانند یک قدرت یا یک نیروی فوقالعاده و یک نیروی معجزه است و میخواهم این را با دستان خودم تقدیم بکنم که آنها هم میتوانند صحبت بکنند. همیشه آنها میتوانند که یک حرفی برای گفتن داشته باشند.
رویش: تشکر فاطمه جان. بسیار زیاد خوشحال شدم که شما را در سلسلهی رهبران فردا با خود داشتیم.
فاطمه سیفی: تشکر از شما استاد جان و از همهی کسانی که همکار ما هستند و کسانی که بینندهی ما هستند، واقعا سپاسگزارم و خیلی هم خوشحالم که توانستم یک فرصت داشته باشم که با شما یک صحبت خیلی صمیمی و دوستانهای داشته باشیم. تشکر از همهی شما.