همهی ما آببازیم؛ اما هرکس به شیوهی متفاوت. برخی انگیزهی یادگیری دارند و در صنفهای آببازی ثبتنام میکنند؛ اما هرگز جرات ورود به آب را پیدا نمیکنند. گروهی دیگر تنها به توصیهها گوش میدهند و با خود میگویند: «من هم میتوانم یک آبباز ماهر باشم.» اما دستهی سوم کسانی هستند که دل به دریا میزنند و بیپروا خود را به آب میسپارند. بار اول در آببازی نزدیک است غرق شوند و استادشان نجاتشان میدهد، بار دوم استاد تنها راهنماییشان میکند و در آخر، بار سوم خودشان راه را مییابند و به آبباز چیرهدست تبدیل میشوند. اکنون ما دختران در این شرایط، همچون آببازان دستهی سوم هستیم.
ما دختران فقط حرف نمیزنیم، بلکه عمل هم میکنیم. بار اول استاد ما دست ما را میگیرد، بار دوم راهنمایی میکند و بار سوم خود ما گام برمیداریم و موفق میشویم. این جملات را دیشب استادم در صنف بیان کرد و برایم خیلی الهامبخش بود، بهویژه در این روزهای زندگیام. بعد از سقوط حکومت دل به دریا زدم و راه تحصیل را در پیش گرفتم. هر روز چیزهای تازهای میآموزم و قدمهای جدیدی برمیدارم.
امروز لحظهشماری میکردم، انگار زمان به آرامی میگذشت. شب صنف ما بهصورت آنلاین در لابراتوار برگزار میشد و این اولین باری بود که بعد از سقوط حکومت، تجربهای چنین متفاوت را از سر میگذراندم. نزدیک به شروع صنف بود که با اشتیاق به واتساپ سر زدم و منتظر لینک جلسه شدم. پیش از آن در جلسهای دیگر با دوستان اوکراینیام حضور داشتم. در تیمی که این سمستر عضو آن شدم، همهی اعضای صنف از اوکراین هستند و تنها دختر افغانی گروه من هستم. پولینا به زبان انگلیسی از من پرسید: « چرا اینقدر خوشحالی؟» و من پاسخ کوتاهی به او دادم.
وقتی لینک صنف در واتساپ به اشتراک گذاشته شد، با عجله وارد جلسه شدم. استاد در حال صحبت بود، اما مایکاش مشکل داشت و صدایی شنیده نمیشد. پس از مدتی از طریق موبایل به صنف وصل شد و تدریس را ادامه داد. امروز درس ما در یکی از لابراتوارهای دانشگاه برگزار میشد. پیش از شروع درس استاد از همه پرسید: «آیندهی خود را چگونه میبینید؟ خود را در کدام جایگاه تصور میکنید؟»
من پاسخ دادم: «همه چیز در حال تغییر است، بهویژه من، به جایی خواهم رسید که سزاوارش هستم و هر روز به رویاها و اهدافم نزدیکتر میشوم. هیچکس نمیتواند آینده را پیشبینی کند.» پس از شنیدن این جمله، استادم گفت: «همهی شما روزی در این لابراتوار حضور فیزیکی خواهی داشت.» این سخن برایم عمیقاً معنادار و الهامبخش بود.
موضوع امروز ما دستگاه ثبت زمان با نوار کاغذی «Ticker Tape Timer » بود. استاد آن را بهصورت عملی نشان میداد. در افغانستان هرگز چنین تجربهای را در مکتب انجام نداده بودیم، چون امکاناتش را نداشتیم. اما در این لابراتوار همهی تجهیزات فراهم بود. دقیقاً مانند ویدیوهای آموزشی که در یوتیوب میدیدم، این بار خود ما عملی کار کردیم. با دقت نگاه میکردم که استاد نوار کاغذی را در دستگاه قرار داد و ماشین در هر ثانیه پنجاه ضربه ثبت میکرد. این اولین تجربه بود.
آزمایش دوم دربارهی اندازهگیری سرعت و شتاب بود. روی یک موترک کاغذی چسپاند و سپس آن را روی سطح شیبدار قرار داد. دستگاه به یک «Villp» متصل بود و سرعت ماشین را محاسبه میکرد. این ماشین به کمپیوتر استاد وصل میشد و اندازهگیری را نشان میداد. برای کم کردن خطای ابزار، این آزمایش را سه بار تکرار کردیم و هر بار نتایج دقیقتری به دست آوردیم.
پس از پایان آزمایشها، استاد کارخانگی را مشخص کرد و صنف به پایان رسید. بعد از آن با انرژی تمام، بخش ریفلکشن و خلاصهنویسی درس را انجام دادم. خیالم راحت بود و از خود پرسیدم: «امروز چقدر برای خودم مفید بودم؟»
روزم با درس آغاز شد و این حقیقت را بار دیگر به من یادآوری کرد که حتی اگر همه چیز را از ما بگیرند، نمیتوانند آموزش را از ما سلب کنند. این روزها بیشتر از همیشه مطالعه میکنم، کتابهایی میخوانم که مرا بیشتر با شرایط زندگی و حقایق روبهرو کند، کار تیمی انجام میدهم و روزگار دور از مکتبم را مینویسم. امروز، پس از یک هفته مریضی و حال ناخوش، تمام کارخانگیام را انجام دادم و صبحم به نوشتن و مرور درسها گذشت. بعدازظهر نیز با اشتیاق کامل در صنف حاضر شدم و درسهایم را پیش بردم.
امروز روزی پربار و زیبا بود. درس خواندم و بار دیگر فهمیدم که تحصیل و تلاش برای آینده، ارزشمندترین کاری است که یک فرد میتواند در طول زندگیاش انجام دهد. آموزش نه تنها دانایی میآورد بلکه روح را نیز پرواز میدهد و من، با هر قدمی که برمیدارم، بهسوی آیندهی روشنتر پیش میروم.
نویسنده: سلونیا سلحشور