دوباره پرواز خواهم کرد

Image

دوران کودکی برای من همیشه پر از امید و آرزو بود. یادم می‌آید وقتی کوچک‌تر بودم، با خودم می‌گفتم روزی بزرگ خواهم شد، همه‌چیز را انجام خواهم داد و به دیگران کمک خواهم کرد. آن زمان‌ها، زندگی شیرین و بی‌دغدغه به نظر می‌رسید. در رویاهایم همیشه خود را خوشبخت می‌دیدم. بدون هیچ نگرانی و دغدغه‌ای زندگی برایم زیبا و خواستنی بود.

اما وقتی بزرگ شدم، دیگر نتوانستم از آن روزهای ساده و بی‌پیرایه لذت ببرم. دنیا دگرگون شده بود و آینده دیگر روشن به نظر نمی‌رسید. بارها به روزهایی فکر می‌کردم که آرزو داشتم دوباره کودک شوم؛ زمانی که دلایل بزرگ‌تری برای امید داشتن داشتم. یادم است چهارده‌ساله بودم و تنها آرزویم این بود که به گذشته برگردم، درس بخوانم و همان آرزوها را دنبال کنم؛ آرزوهایی مثل این‌که روزی داکتر شوم و به دیگران کمک کنم.

اما زندگی هیچ‌گاه آن‌طور که تصور می‌کردم پیش نرفت. حادثه‌ای رخ داد که همه‌چیز را تغییر داد. ناگهان دنیا برایم تاریک و بی‌رحم شد. آنچه ممکن می‌پنداشتم، دیگر دست‌نیافتنی بود. پس از آن، هیچ‌گاه همان آدم قبلی نشدم. اتفاقاتی پیش آمد که مرا به چالش کشید و دوران رویاپردازی‌ام به سرعت به آرزویی دور تبدیل شد.

چهار سال گذشت و من هجده‌ساله شدم. طالبان کشور را تصرف کردند و همه‌چیز در یک لحظه دگرگون شد. مکتب‌ها برای میلیون‌ها دختر افغان، به‌ویژه برای من، به بسته‌ای از آرزوها تبدیل شد. دیگر نمی‌توانستم به تحصیل ادامه دهم؛ اما در همان روزهای دشوار، یاد وعده‌ها و آرزوهای کودکی‌ام افتادم.

یاد مادرم آمد؛ همان روزی که هفت‌ساله بودم و او را بیمار و رنجور دیدم. داکتران افغانستان از درمانش عاجز بودند و ناچار شدیم به پاکستان برویم. آن زمان، تنها دغدغه‌ام نجات جان مادرم بود. استرس و اضطراب همه‌ی وجودم را فرا گرفته بود. روز و شب دعا می‌کردم و از صمیم قلب می‌گفتم: «خدایا، مادرم را نجات بده.»

هر لحظه حال او بدتر می‌شد و من درمانده‌تر. وقتی به شفاخانه رسیدیم، داکتران فوراً مشغول کار شدند. ساعت‌ها گذشت بی‌آنکه خبری برسد. آن لحظات برای من به اندازه‌ی سال‌ها طول کشید. فقط ترس و اضطراب بر من چیره شده بود. چشمانم از حدقه بیرون زده، اشک‌هایم خشک شده و دستانم به شدت می‌لرزید. خودم را از دست داده بودم و کنترلی بر دنیای اطرافم نداشتم.

ناگهان داکتر با عجله وارد اتاق مادرم شد. همان لحظه بی‌حال شدم و از هوش رفتم. وقتی بیدار شدم، احساس می‌کردم در دنیایی تاریک هستم. به سختی چشمانم را باز کردم و داکتر را دیدم که کنارم ایستاده بود. آرام گفت: «خوشبختانه مادرت به هوش آمده است. حالا باید استراحت کنی.»

اشک در چشمانم حلقه زد. خدا را شکر کردم که مادرم زنده ماند و حالش بهتر شد. آن لحظه برای همیشه به من آموخت که حتی در سخت‌ترین شرایط هم نباید امید را از دست داد.

این تجربه به من یاد داد که زندگی پر از چالش است، اما هرگز نباید تسلیم شد. حتی وقتی دنیا در تاریکی فرو می‌رود، باید به خود یادآوری کنیم که می‌توانیم دوباره برخیزیم. من دوباره پرواز خواهم کرد، حتی اگر بارها شکست بخورم. شکست‌ها و سختی‌ها فقط مرا قوی‌تر ساخته‌اند. دیگر از هیچ‌چیز نمی‌ترسم و آماده‌ام با تمام توان با مشکلات مقابله کنم. تنها یک چیز را می‌دانم: دوباره پرواز خواهم کرد.

در این سال‌ها، با وجود همه‌ی دشواری‌ها، آموختم که هیچ چیز نمی‌تواند مرا از پا درآورد. زندگی ادامه دارد و من هر روز قوی‌تر می‌شوم. یاد روزهایی که با خود می‌گفتم روزی داکتر خوبی خواهم شد، هنوز در قلبم زنده است. این آرزو هیچ‌گاه خاموش نشد و همان‌طور که در کودکی به آن امیدوار بودم، امروز هم به آن ایمان دارم. مشکلات و موانع نمی‌توانند این رؤیا را از من بگیرند.

گذشته به من قدرت بخشیده است؛ قدرت ایستادن در برابر مشکلات و ادامه دادن راهی که انتخاب کرده‌ام. این روزها دیگر نه از شکست می‌ترسم و نه از چالش‌ها. من دوباره پرواز خواهم کرد، زیرا زندگی همیشه فرصتی برای شروع دوباره به ما می‌دهد و من هرگز از این فرصت‌ها غافل نخواهم شد.

نویسنده: فرشته فقیری

Share via
Copy link