از کوچو تا کابل؛ وقتی بدن زن میدان جنگ می‌شود

نگاهی به کتاب «آخرین دختر» و سرنوشت مشترک زنان در سایه‌ی خشونت و افراطیت.

آیا فاجعه‌ی انسانی کوچو در سنجار عراق، فقط تراژدی یک قوم بود؟
آیا بردگی جنسی نادیا مراد حادثه‌ای در جغرافیایی دور بود؟

چرا «آخرین دختر» فقط یک زندگی‌نامه نیست؟

برخی کتاب‌ها روایت یک فرد است، برخی دیگر سند یک دوره‌ی تاریخی و علمی؛ اما «آخرین دختر؛ سرگذشت من از اسارت و مبارزه با خلافت اسلامی (داعش)» فراتر از هر دو است. این کتاب نه‌تنها داستان زندگی نادیا مراد، دختر ایزدی روستای کوچو در سنجار عراق است، بلکه کالبدشکافی سازوکار افراطیتی است که زن را به غنیمت جنگی تبدیل می‌کند و از مذهب و عقیده به عنوان سلاح کشنده برای حذف و سرکوب کار می‌گیرد.

خواندن این کتاب برای زن و مرد افغانستانی، یک انتخاب ادبی نیست؛ یک ضرورت اخلاقی است. زیرا آن‌چه بر ایزدی‌ها رفت، از دل همان منطقی بیرون آمد که زن را ناقص، وابسته و قابل تملک می‌بیند. منطقی که اگر مهار نشود، جغرافیا نمی‌شناسد. منطق و عقیده‌ای که در باور طالبان قابل قبول است و هیچ ارزشی به زنان و دختران به حیث انسان برابر با مرد قایل نیست.

جهان کوچک کوچو

نادیا مراد در سال ۱۹۹۳ در روستای کوچو، در منطقه‌ی سنجار عراق، در یک خانواده‌ی ایزدی به دنیا آمد. زندگی‌اش ساده و بی‌ادعا بود. اهالی روستا با هم به خوبی و سرخوشی زندگی می‌کردند. شب‌های تابستان روی بام می‌خوابیدند، مادران نان می‌پختند، مردان کار می‌کردند، از داشتن زندگی ساده و آرام خوشحال بودند. نادیا رویای معلم تاریخ‌شدن یا باز کردن یک آرایشگاه در روستا را در سر داشت.

ایزدی‌ها قرن‌ها با سوءظن و تبعیض زندگی کرده بودند، اما کوچو هنوز برای نادیا «خانه» بود. خانه‌ی امن و دوست‌داشتنی؛ جایی که تصور می‌کرد امنیت دارد و آرامش. او بعدها نوشته کرد که هیچ‌گاه فکر نمی‌کرد یک روز نام روستایش با واژه «نسل‌کشی» گره بخورد و خودش صبیه «برده‌ی جنسی» گروه داعش شود.

حمله‌ و حضور داعش در کوچو

آگست ۲۰۱۴. نیروهای خلافت اسلامی وارد سنجار شدند. کوچو محاصره شد. مردان را از زنان جدا کردند. از آنان خواستند اسلام بیاورند. نپذیرفتند. شش برادر نادیا تیرباران شدند. مادرش نیز کشته شد.

نادیا در کتابش می‌نویسد:

«مادرم در یکی از کامیون‌های آخر بود. هرگز حال و روزش را در آن لحظه فراموش نمی‌کنم. باد روسری سفیدش را از سرش انداخته بود و موهای مشکی او آشفته شده بودند… وقتی داشت پیاده می‌شد یک لحظه تلو تلو خورد. یکی از شبه‌نظامیان فریاد کشید: راه بیفت!»

این تصویر از لحظه‌ای است که یک دختر، هم‌زمان مادر، برادران و جهان کودکی‌اش را از دست می‌دهد. تنها نادیا نبود همه‌ی نزیکان و همسایگانش در چنگال داعش بودند، مردان و زنان کهن‌سال تیرباران شدند. دختران و زنان جوان را به بردگی گرفتند.

سبایا؛ وقتی انسان به کالا تبدیل می‌شود

زنان و دختران جوان به موصل منتقل شدند. آنان را «سبایا» می‌نامیدند؛ سبیه واژه‌ای‌ست که داعش برای مشروع جلوه دادن بردگی جنسی به کار می‌برد. دختران در تالارها جمع می‌شدند، فهرست و قیمت‌گذاری می‌شدند و به جنگ‌جویان داعش داده می‌شدند.

نادیا می‌نویسد:

«وقتی اولین بار دستگیر شدم و فهمیدم چه بلایی بر سر دختران ایزدی می‌آید، دعا کردم که فقط یک مرد مرا بخرد… دیگر نمی‌توانستم تصور کنم از یک شبه‌نظامی به دیگری دست به دست شوم، مانند کالایی در بازار.»

این جمله نشان می‌دهد که چگونه انسان به مرحله‌ای می‌رسد که تنها آرزویش، کاهش میزان خشونت است؛ نه رهایی کامل.

او درباره‌ی تکرار تجاوزها می‌نویسد:

«در مقطعی، دیگر چیزی جز تجاوز نبود. این تبدیل به روزمرگی تو می‌شود… بدن تو دیگر متعلق به تو نیست.»

این جمله شاید هسته‌ی مرکزی کتاب باشد. افراطیت پیش از آن‌که خاک را اشغال کند، بدن زن را اشغال می‌کند. بدن زن به میدان نمایش قدرت، انتقام و سلطه تبدیل می‌شود.

داعش نه‌تنها تجاوز می‌کرد، بلکه نظام‌مند این کار را انجام می‌داد؛ خرید و فروش، ثبت اسامی، تعیین قیمت بر اساس سن و ظاهر. این خشونت، فردی و اتفاقی نبود؛ ساختاری و ایدیولوژیک بود: «حاجی سلمان بدترین مردی بود که تا آن زمان دیده بودم . پس از اینکه نگهبانانش به من تجاوز کنند دعا کردم فروخته شوم.»

شکنجه، تحقیر و شکستن اراده

نادیا چندین بار فروخته شد. بارها کتک خورد. زمانی که تلاش کرد فرار کند، به‌شدت شکنجه شد. در کتاب توضیح می‌دهد که چگونه مجبور بود در برابر مردانی که او را «سبیه»ی خود می‌دانستند، لبخند بزند تا کمتر آسیب ببیند.

او می‌نویسد که هنگام شکنجه و تجاوز در اسارت داعش آرزو می‌کرد کشته شود تا این چرخه پایان یابد. این مرحله، همان جایی است که کرامت انسانی هدف قرار می‌گیرد؛ جایی که زن نه‌تنها جسم، بلکه اراده‌اش نیز باید شکسته شود.

فرار؛ دویدن در تاریکی

سه ماه پس از اسارت، فرصتی پیش آمد. مردی که او را در خانه نگه می‌داشت، در را قفل نکرد. نادیا از در بیرون رفت. نمی‌دانست به کجا می‌رود. تنها می‌دوید. کوچه‌های موصل برایش بیگانه و خطرناک بود. هر لحظه ممکن بود دستگیر و این بار شاید کشته شود.

او از دیوار باغی بالا رفت، وارد خانه‌ای شد و در را کوبید. خانواده‌ای مسلمانی در را گشودند. آنان می‌توانستند او را تحویل دهند؛ اما چنین نکردند. لباس به او دادند، مدارک جعلی تهیه کردند و او را به منطقه‌ی امنی رساندند.

این یعنی؛ در دل تاریکی مطلق نیز امکان انسانیت وجود دارد.

نادیا بعدها به اردوگاه آوارگان رسید و از آن‌جا به آلمان منتقل شد؛ کشوری که برنامه‌ای ویژه برای درمان و حمایت از زنان ایزدی آسیب‌دیده ایجاد کرده بود.

از اردوگاه تا سازمان ملل

نادیا تصمیم گرفت سکوت نکند. او می‌گوید:

«هر بار که داستانم را تعریف می‌کنم، احساس می‌کنم بخشی از قدرت را از تروریست‌ها می‌گیرم.»

در سال ۲۰۱۵ در شورای امنیت سازمان ملل سخنرانی کرد و خواستار شناسایی رسمی نسل‌کشی ایزدی‌ها شد. در سال ۲۰۱۸ جایزه‌‌‌ی صلح نوبل را دریافت کرد. او نخستین عراقی و نخستین ایزدی بود که این جایزه را گرفت.

او همچنین بنیان‌گذار «ابتکار نادیا» شد؛ نهادی برای بازسازی جوامع نابودشده و حمایت از بازماندگان خشونت جنسی. دریافت کننده‌ی جایزه‌ی حقوق بشر و اسلاو هاول و جایزه‌ی ساخاروف و اولین سفیر حسن‌ نیت سازمان ملل در راستای ارج‌ نهادن به بازماندگان قاچاق انسان است.

نادیا گفت:

«می‌خواهم آخرین دختری باشم در جهان که چنین داستانی دارد.»

اما این جمله، بیش از آن‌که پایانی برای دختران قربانی خشونت‌ها باشد، پرسشی است که چرا هنوز چرخه‌ی هر نوع خشونت و تبعیض در برابر زنان متوقف نشده است؟

پیوند با افغانستان؛ شباهت‌های نگران‌کننده

آیا افغانستان سنجار است؟ نه.
اما آیا منطق افراطیت می‌تواند تکرار شود؟ بلی!

در افغانستان، دختران از آموزش، تحصیل و هر نوع فعالیت مدنی محروم‌اند. زنان به طورکامل نادیده گرفته شده‌اند. حذف شده‌اند و حضور اجتماعی آنان محدود شده است. هر روز دختری و زنی به زندان و شکنجه‌گاه‌های طالبان می‌یافتد. خبرهای زیادی از تجاوز جنسی و شکنجه‌ی زنان و دختران توسط طالبان نشر شده است که نشان می‌دهند، طالبان نیز به زنان به چشم «غنیمت جنگی» نگاه می‌کنند.

ارزش‌های مدنی نزد طالبان نیز کم‌رنگ‌ است و فقط به شریعت و خوانش افراطی خود از دین ومذهب توجه می‌کنند. داعش روستایی‌های ایزدی از کوچو را به بردگی جنسی بردند و مردان و زنان کهن‌سال را قتل‌عام کردند. در چهار سال گذشته طالبان هر روز دختران و زنان رابه بهانه‌های مختلف از جاده‌های کابل و ولایت‌های کشور بازداشت، زندانی و شکجه کرده‌اند.

هزاره‌ها و تکرار منطق تکفیر در جغرافیای دیگر

اگر روایت ایزدی‌ها در سنجار را فقط  تراژدی یک اقلیت مذهبی در عراق بدانیم، اشتباه می‌کنیم. آن‌چه بر ایزدی‌ها رفت، محصول یک منطق و عقیده بود؛ تکفیر، انسان‌زدایی و مشروع‌سازی خشونت. همین منطق، سال‌هاست در افغانستان نیز قربانی می‌گیرد.

هزاره‌ها به‌عنوان یک اقلیت قومی و مذهبی، بارها هدف حمله‌های گروه‌های افراطی قرار گرفته‌اند. از انفجار در مرکزهای آموزشی غرب کابل گرفته تا حمله به مسجدها و مراسم‌های مذهبی، الگوی خشونت آشکار در برابر این مردم است؛ هدف‌قرار دادن غیرنظامیان، به‌ویژه جوانان، زنان و دانش‌آموزان.

در سنجار، ایزدی‌ها «کافر» خوانده شدند و نابودی‌شان مجاز اعلام شد. در افغانستان نیز، گفتمان‌های تکفیری هزاره‌ها را «مرتد» و «غیرخودی» معرفی کرده‌اند. این برچسب‌زنی، نخستین گام در فرآیند انسانیت‌زدایی بوده است؛ فرآیندی که راه را برای خشونت هموار کرده است.

در حمله‌های متعدد به آموزشگاه‌ها و مکتب‌ها در غرب کابل، بیشتر قربانیان دختران دانش‌آموز بوده‌اند. این انتخاب تصادفی نیست. افراطیت، هم‌زمان دو هدف را می‌زند؛ اقلیت مذهبی و زنِ در حال آموزش و تغییر. زیرا آموزش دختران، تهدیدی برای ساختارهای بسته و ایدیولوژیک محسوب می‌شود.

در سنجار، زنان ایزدی به بردگی جنسی گرفته شدند تا «شکست دشمن» به‌صورت نمادین تثبیت شود. در افغانستان، گرچه شکل خشونت متفاوت است، اما پیام مشابه است؛ حذف، ارعاب و به حاشیه راندن.

نکته‌ی نگران‌کننده این است که حمله به هزاره‌ها در افغانستان، در بسیاری موردها با واکنش جدی و پی‌گرد موثر همراه نبوده است. مصوونیت عاملان خشونت، خطر تکرار را افزایش می‌دهد. تجربه ایزدی‌ها نشان داد که بی‌کیفر ماندن نخستین جنایت‌ها، راه را برای فجایع گسترده‌تر باز می‌کند.

شباهت دیگر میان کوچو و کابل در این‌جاست؛ همان‌گونه که ایزدی‌ها در لحظه‌ی حمله تقریبن بدون پشتیبانی رها شدند، هزاره‌ها نیز بارها احساس کرده‌اند که امنیت‌شان اولویت نیست. این احساس بی‌پناهی، خود بخشی از آسیب جمعی است.

با این حال، یک تفاوت مهم وجود دارد؛ افغانستان هنوز در مرحله‌ای است که می‌تواند از تجربه‌های دیگران درس بگیرد. سنجار، هشداری است پیش از یک فاجعه‌ی گسترده‌تر. اگر جامعه‌ی افغانستان، نخبگان سیاسی، رهبران مذهبی و نهادهای مدنی نسبت به گفتمان‌های تکفیری و تبعیض ساختاری حساس نباشند، زمینه برای تکرار همان منطق فراهم می‌شود.

مسله تنها هزاره‌ها نیستند، آینده‌ی کشوری است که اگر نتواند از کثرت‌گرایی قومی و مذهبی‌اش محافظت کند، ثبات پایدار نخواهد داشت. همان‌گونه که نادیا مراد می‌خواست «آخرین دختر» باشد، امروز نیز این پرسش پیش روی ماست؛ آیا افغانستان اجازه خواهد داد که زندگی دخترانش به فصل بعدی یک روایت تکراری بدل شود؟

سکوت یا مسئولیت؟

نادیا در کتابش از همسایگانی می‌نویسد که سکوت کردند. سکوت، همیشه بی‌طرفی نیست. گاهی اجازه می‌دهد و کمک می‌کند که فاجعه و نسل‌کشی عادی شود.

افغانستان امروز در نقطه‌ی حساسی ایستاده است. اگر حذف زنان عادی شود، اگر تبعیض قومی نادیده گرفته شود، اگر خشونت مذهبی بی‌پاسخ بماند، تاریخ می‌تواند بی‌رحمانه تکرار شود.

آیا او آخرین دختر خواهد بود؟

نادیا می‌خواست «آخرین دختر» باشد. آخرین دختری که سرنوشت چنان تاریک و وحشتناکی تجربه کرده است؛ اما این «آخرین» بودن، به تصمیم جامعه‌ها بستگی دارد.

از کوچو تا کابل، فاصله جغرافیایی زیاد است؛ اما فاصله میان بی‌تفاوتی و فاجعه، بسیار اندک.

و جان سخن این ست: «آخرین دختر» فقط خاطره‌ی یک نسل‌کشی در عراق نیست. هشدار است.
هشداری برای همه‌ی ما. هشداری که از تکرار تاریخ مشابه سخن می‌گوید.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000