یادآوری: «اعتماد»، مجموعهای از یادداشتهای معلم عزیز رویش است که از کتاب بلندی تحت همین عنوان به صورت پاورقی در شیشهمیدیا نشر میشود و پس از اتمام نشر، به صورت کتاب نیز در اختیار علاقمندان قرار خواهد گرفت.
***
کتاب «بگذار نفس بکشم» را در سال ۲۰۱۱ نوشتم و یک سال بعد، در ۲۰۱۲، نشر کردم. آن زمان حدود چهلودو سال عمر داشتم. سه دهه از عمرِ مفیدم را در خطی روایت کردم که آن را «تحول و رشد مدنی» خود و جامعهام میدانستم. هدفم از نوشتن «بگذار نفس بکشم» فقط ثبت خاطره نبود. میخواستم نشان بدهم زندگی – با همهی افتوخیزهایش – میتواند مسیرِ عبور و ساختن باشد. میتواند به آدم و جامعه امید بدهد و شاید تنها ضرورت یا شرطش همین باشد که چشمان خود را از «ویرانی» به «امکان» برگردانیم.
در «بگذار نفس بکشم» از پنجشنبهای یاد کردم که من – و مثل من جامعهی هزاره، جامعهای که در جغرافیای تجزیهشده و اتنیکیشدهی افغانستان به آن تعلق داشتم – با کودتای هفتم ثور و با صدای انفجار، از یک خواب عمیق بیدار شدیم. صدای مهیب کودتای هفتم ثور، برای من و جامعهام فقط صدای یک انفجار بیرونی نبود. صدای شکستن یک نظمِ ذهنی هم بود. از همان لحظه، سه دههی پیهم، پرماجرا و سرشار از تحول آغاز شد: سه دهه راه رفتن روی زمینِ ناهموار تاریخ؛ سه دهه عبور از فراز و فرودهای زیاد؛ سه دهه آزمون ترس و امید، شکست و ایستادگی، حذف و بازسازی.
در پایانِ آن سه دهه، من به پنجشنبهی دیگری رسیدم: پنجشنبهای که پشت پودیم موسسهی «نید» در واشنگتن ایستاده بودم و قصهی سفر سیسالهام را روایت میکردم. در این مناسبت، ضمنِ روایتِ خودم، جامعهام را هم نشان میدادم؛ جامعهای که از گمنامی و جرم و حاشیه، قدمبهقدم تا مرزهای قابلِ توجهی از دستاورد و دیدهشدن در جهانِ امروز پیش آمده بود. من آنجا میدیدم که یک قوم، با همهی زخمهایش، توانسته است چیزی را در خود نگه دارد: ارادهی ماندن و توانِ ساختن.
«بگذار نفس بکشم» در جوهرهی خود روایتِ عبور از تاریکی بود. شاید به همین دلیل، تجربهی سه نسل جامعهی هزاره در سه دههی شصت و هفتاد و هشتاد خورشیدی را در قالب سه عنوان آوردم:
- «تکانهی بیداری»؛
- «قیامی در پایان یک تاریخ»؛
- «حرکتی در آغاز یک تاریخ»؛
این سه عنوان برای من سه ایستگاه بودند:
- ایستگاهِ بیدارشدن؛
- ایستگاهِ نه گفتن؛
- ایستگاهِ آغاز کردن؛
اما امروز میخواهم روایت تازهای را از زاویهای دیگر شروع کنم. باز هم به همان زیست جمعی نگاه میکنم. باز هم به همان جامعه. اما این بار مفهوم یا ارزشی را که میخواهم برجسته کنم «رشد و تحول مدنی» نیست. این بار میخواهم روی «اعتماد» ناخن بگذارم. اعتماد، ارزشی است که در جامعهی هزاره مثل یک روح پنهان در متن رابطهها جریان داشته است. گاهی همین اعتماد ما را از فروپاشی نجات داده است؛ گاهی راه را در تاریکترین لحظهها نشان داده است و گاهی، وقتی آسیب دیده، هزینهی سنگینی بر ما تحمیل کرده است. میخواهم نشان دهم که زندگی انسانی در نهایت فقط با نهاد و ساختار نمیایستد. با یک رشتهی ناپیدا هم جان میگیرد: رشتهی اعتماد.
***
با کمال تواضع و ادب، مجموعهی روایتهای «اعتماد» را به مزاری اهدا کردهام. پیش از این، او را «معمارِ باورِ نوینِ نسل ما» خوانده بودم. اکنون، در این روایت تازه، او را نخستین مربیِ اعتماد در میان همنسلان خود میدانم – حداقل برای من چنین بوده است. نه از این رو که نخستین کسی بود که واژهی اعتماد را گفت یا در بین ما رواج داد؛ بلکه از این رو که اعتماد را از سطحِ شعار و احساس بیرون آورد و به سطحِ «شیوهی زیستن» انتقال داد. به ما نشان داد که اعتماد یک اخلاق جمعی، یک راهبرد انسانی و یک اصلِ بقا است. مخصوصاً در روزگاری که همه چیز انسان را به سوءظن و انتقام و پراکندگی دعوت میکرد.
برای من و بسیاری از همنسلانم، نخِ اعتماد از نگاه و زبان و دستِ مزاری به گونهای روشن و خوانا تنیده شد. شاید برای کسانی که از زمانهی مزاری فاصلهی حضوری دارند، فهمِ این تجربه آسان نباشد. آن زمان جامعهی هزاره وضع رقتباری داشت. جامعهای متشتت و پراکنده بود. از درون به دهها خطِ مرزیِ ریز و درشت تقسیم شده بود: کافر و مسلمان؛ کمونیست و دیندار؛ خلقی و پرچمی و شعلهای و مذهبی و سکولار؛ نصری و سپاهی و حرکتی و شورایی و نهضتی و مجاهدین مستضعفین؛ آخوند و روشنفکر؛ شهری و روستایی؛ بهسودی و دایزنگی و ترکمنی و جاغوری و بامیانی و دایکندی و مزاری و سرپلی و بغلانی و درهصوفی؛ خان و ملا و دهقان و فقیر؛ و باز هم دهها شقهی دیگر…. و هر شقه میتوانست بهانهی نزاع و بدگمانی و حذف باشد.
مزاری در میانهی همین پراکندگی، خودش یک «حلقهی وصل» شد. نه اینکه اختلافها را با یک فرمان خاموش کرده باشد؛ نه اینکه تفاوتها را با یک خطکش یکسان ساخته باشد. کار او از اینها بنیادیتر بود: او زاویهی نگاه را جابهجا کرد. به آدمها کمک کرد خودشان را از بیرونِ برچسبها ببینند؛ از بیرونِ نامها، نسبتها، پیشینهها و دعواهای ریز و درشت. آنها را به افقی برد که در آن، پیش از هر عنوان و تبار و روایتِ جداکننده، میشد آدمها را «انسانِ شریکِ سرنوشت» دید.
در همین جابهجاییِ نگاه بود که مزاری مفهوم اعتماد را به یک اوجِ کاربردی دیگر رساند؛ نه به حیث شعار، نه به شکلِ خطابه، بل به عنوان شیوهی زیستن. او از میان مهرههای چندرنگ و به ظاهر ناهمگون، نخی را عبور داد که همه را – مثل دانههای تسبیح – کنار هم نگه میداشت: نخِ اعتماد. مزاری هزارهها را دقیقاً روی خط همین نخ با هم مرتبط کرد؛ نه با وعدههای بزرگ و سخنهای پرطمطراق، بل با ساختنِ یک حسِ مشترک و ساده، اما سرنوشتساز که گفت: «اگر کنار هم نایستیم، هرکداممان جدا جدا فرو میریزیم.»
بگذارید تمثیلم را از زاویهای دیگر باز کنم: مزاری قطرهها و جویچههای پراکندهی جامعهی هزاره را به یک رودبارِ بزرگ بدل کرد – رودباری که نامش اعتماد بود. آن قطرهها از پیش هم وجود داشتند؛ در دل هر آدم، در رگهای هر قریه، در حافظهی هر خانه. اما پراکنده بودند؛ بیبستر بودند؛ هرکدام به سمتِ خودش میرفت و در خاک گم میشد. مزاری کاری کرد که این آبهای پراکنده راه پیدا کنند؛ مسیر پیدا کنند؛ به هم برسند؛ در یک بستر جمع شوند و از «آبِ بیسرنوشت» به «رودِ سرنوشتساز» تبدیل شوند.
لحظهای که مزاری از قلعهی علیمردان، دست در دستِ سیدعلی، گامبهگام، به سوی دارالامان به راه افتاد، فقط در حال رفتن نبود؛ گویی داشت جهتِ جریان را تماشا میکرد. ظاهرِ صحنه شکست بود؛ ظاهرش مثل فروریختنِ یک سد مینمود؛ مثل آوار شدن یک بنای عظیم. اما مزاری پیش از آن، بسترِ رودخانه را هموار کرده بود. مسیرِ عبورِ این آبِ خروشان را از پیش ترسیم کرده بود. به همین خاطر، وقتی دروازهی خانه را بست و آرام بیرون شد – تنها، با همان یارِ دمِ دست، با سید علی – به افق نگاه کرد، به زمین نگاه کرد، به آدمها نگاه کرد… و انگار مطمئن بود که آب، راه خود را پیدا کرده است… و به راه افتاد.
گویی مزاری، در لحظهی نهایی حرکت از قلعهی علیمردان، مطمئن بود اعتمادی که برای آن بستر ساخته است، دیگر متوقف نمیماند، از دیوارها هم میگذرد؛ از خاکریزها هم عبور میکند؛ از خوف و اختفا و هیاهو هم رد میشود و خودش را به میدان میرساند. گویی مطمئن بود که آنچه در طول پنج سال، مخصوصاً در طی دو سال و ده ماه مقاومت غرب کابل، ساخته است، فقط «یک لحظه» نیست، یک مسیر است که به صورت یک «کاریدور بدیل»، تاریخِ یک قوم، تاریخِ هزاره، در همان مسیر، خطِ تازهی خود را باز مییابد: خطی که در آن، هر گام، هر نگاه، هر نفسِ یک هزاره، جای پای همان اعتماد را با خود حمل میکند.
مزاری، وقتی از قلعهی علیمردان به سمت دارالامان حرکت کرد، در این خط، دیگر به یک نامِ تاریخی محدود نماند. در گام و نگاه و نفسهای مردم خانه گرفت. او نه مثل یک تصویر در قاب، بلکه مثل یک جریان در رگهای مردم جاری شد و باقی ماند. پس از آن، هرجا که آن اعتماد دوباره زنده میشود، مزاری دوباره از همانجا آغاز میشود.
کاری که مزاری در غرب کابل انجام داد، کار آسانی نبود؛ کاری طاقتفرسا و مالامال از خون دل خوردن بود. آن روزها از یک طرف، انفجارِ کودتای ثور و پسلرزههای جهاد، رشتههای جامعه را از هم پاره کرده بود و از طرف دیگر، جنگهای ویرانگرِ داخلی مجاهدین، آتش تازهای بر خرمنِ زیست جمعی ملت افغانستان انداخته بود. جامعهی هزاره درست در محراقِ این دو آتش ایستاده بود: وحشت بود و گریز بود و اختفا بود؛ هیاهو بود و اتهام بود و تبرئه بود؛ هرکس به هرکس مشکوک و هر صدا احتمالِ یک دام محسوب میشد.
در میانهی همین بلواهای منفجرکننده، مزاری دستی بود که در کنار دستهایی دیگر، آرام آرام تکان میخورد. حضور و سخن و رفتار مزاری هیچکدام برای نمایش و یا برای قهرمانسازی نبود، بلکه برای این بود که به مردم اطمینان دهد که هنوز میشود زنده ماند؛ هنوز میشود برای بقا امید ساخت؛ هنوز میشود برای مقاومت انرژی آفرید و هنوز میشود برای انسجام و کنار هم ماندن، اعتماد خلق کرد. در لحظهای که همهچیز میخواست از هم بپاشد، مزاری نخ را نگه داشت – نخی که اگر پاره میشد، تسبیحِ یک قوم دانهدانه روی خاکِ تاریخ میریخت.
و من، در یکی از اوجهای خاصِ زندگی مبارزاتیام، شاهد زندهی همین لحظهها بودم: لحظههایی که اعتماد، دیگر یک واژه نبود؛ یک «راه» بود – راهی برای ماندن، برای ساختن و برای دوباره انسان شدن در دلِ ویرانی. من شاهد بودم که چگونه در دوران مقاومت غرب کابل و در شعاع رهبری مزاری، اعتمادی که او ممثل و ترویجکنندهی آن بود، در رفتار روزانهی آدمها جاری میشد: در نوعِ خطابکردن آدمها، در سپردن مسئولیتها، در تقسیم بار خطر، در میدان دادن به دیگران، در ایستادن کنار هم – وقتی ترس میخواست هرکس را در جزیرهی تنهایی خودش زندانی کند.
مزاری به ما آموخت که اعتماد «سادهلوحی» نیست. اعتماد انتخاب آگاهانهی کرامت انسانی است. یعنی انسان را در اصلِ وجودش محترم میداری؛ حتی وقتی جهان پیرامونت پر از دلیل برای تحقیر و بدگمانی است. همین انتخاب ما را ضعیف نکرد. برعکس، ما را از درون نیرومند ساخت. چون فهمیدیم هرقدر اعتماد بیشتر شود، هزینهی زیست جمعی کمتر میشود و ظرفیت ساختن بیشتر.
***
در یادداشتهایی که در پیش دارم، همین نخ را دنبال میکنم. میخواهم نشان دهم که اعتماد در زندگی من چگونه کار کرده است. میخواهم قصه کنم که در سختترین لحظهها چگونه سر این نخ را یافته ام؛ چگونه به این نخ چنگ زدهام و از ورطهی شک و کینه بیرون ماندهام. میخواهم جاهایی را هم نشان دهم که موریانههای بدبینی و توطئهاندیشی و نفرت، این رشته را آرامآرام خوردهاند و چه ویرانیهایی ساختهاند. میخواهم بگویم که چرا هنوز باور دارم اگر «نسل پنجم» قرار است گذرگاه سالمی برای «نسل ششم» بسازد، باید این گوهر را سالم نگه دارد. میخواهم بگویم که اعتماد را باید منتقل کرد؛ نه به عنوان آرزو، بلکه به عنوان مهارت اخلاقی و سرمایهی اجتماعی. میخواهم هشدار دهم که آینده بدون اعتماد دوام نمیآورد.
ما سالهاست – بیآنکه دقیق بدانیم – اعتماد را از متن رابطههای واقعی بیرون کشیدهایم و به صفحههای مجازی سپردهایم. نه فقط اعتماد، خودِ رابطه را نیز به صفحات مجازی منتقل کردهایم. آرامآرام به یک قرارداد نانوشته تن دادهایم: به جای دیدارِ واقعی، همدیگر را «تصور» میکنیم. به جای مسئولیت حضور، به آسودگی یک کلیک پناه میبریم. میدانید چه میگویم؟ در فضای مجازی طرح میریزیم. عهد و پیمان میکنیم. حزب و انجمن و شورا میسازیم. حکومت و پارلمان و کابینه و بیرق و حتی «کشور» طراحی میکنیم. محکمه و قضا و دعوا و جنگ و صلح را هم روی صفحه میبریم. فاصلههای دراز را در چند ثانیه طی میکنیم. کارهای بزرگ را در یک رشته پست فیسبوکی انجام میدهیم، بیآنکه از جا تکان بخوریم، بیآنکه گردِ راه بر دستمان بنشیند، بیآنکه خطر واقعی را لمس کنیم و بیآنکه ذرهای از آرامش خوشخیالانهی خود را به هم بزنیم.
تناقض زمانه همین است: زیست جمعی ما پر از حرکت مجازی شده است، اما از حرکت واقعی تهی مانده است.
در چنین جهانی، اعتماد هم به یک «تصویر» تقلیل پیدا میکند. ما به بازنمایی آدمها اعتماد میکنیم، نه به رفتارشان. به موج و هیاهو اعتماد میکنیم، نه به امتحان زمان. وقتی اعتماد از جهان رفتار جدا شود، دیگر ستون زیست جمعی نیست. سایهای میشود که با هر باد میلرزد.
***
در همین حسِ تلخ است که یک قصه برای من مثل آفتاب روشن میشود. قصهای که نشان میدهد اعتماد در جهان واقعی از جنس حرکت است. از جنس رنج راه است. از جنس پذیرفتن مسئولیت است. این قصه را از حاجی سلطانی درهصوفی شنیدم؛ وقتی روایتهای دوران جهادش را ثبت میکردم.
او از روزگاری گفت که شاید نوزده یا بیست ساله بود. تازه از یک مأموریت دشوار در پشت بند برگشته بود؛ خسته و خاکآلود. هنوز بوی راه از لباسش بلند میشد. در مدرسهی سرولنگ بود. مسئولین جبهه به او خبر دادند که «استاد مزاری نامه فرستاده. گفته تو باید بروی چارکنت. تو را میفرستد هجدهنهر.»
سلطانی نه پرسید نامه کجاست، نه پرسید در نامه چه نوشته است. نه نشست تا جزئیات را پیش روی خود روی فرش بگذارد و با ده نفر احتمالها را سبکسنگین کند. او اعتماد داشت و این اعتماد برایش یک بحث نظری نبود. تصمیم بود.
به خانه نرفت. خانهاش از مدرسهی سرولنگ چهار پنج ساعت با پای پیاده فاصله داشت. همانجا دست و صورتش را شست. کمرش را دوباره بست. بدون اینکه با خانواده خداحافظی کند، راه افتاد. هی میدان و طی میدان. راهی که از دالان و شولگر میگذشت. از کوه و بیابان عبور میکرد. بعد از حدود یکونیم روز سفر، نزدیک عصر به چارکنت رسید.
در چارکنت، مزاری را دید که با پدرش حاجی خداداد دم دروازهی مدرسه ایستاده بود. صحنه ساده بود. بیتشریفات. بیهیاهو. اما سنگین؛ طوری که انگار تاریخ در همان پناه دیوار، در کنارهی دورازهی مدرسه، نفس میکشید. مزاری که او را دید، فقط پرسید: «امادی بابیمه؟»
سلطانی گفت: «بلی…»
همین. گفتوگو کوتاه بود، اما ژرف. مزاری رو به پدرش گفت: «سلطانی را از درهصوف خواستهام و به هجدهنهر میفرستم…» بعد به سلطانی گفت برو مدرسه. دست و صورتت را بشوی. نماز بخوان. آماده شو. فردا راه میافتی.
سلطانی رفت. نماز خواند. شام شد. مجاهدین جمع شدند. مزاری هم در جمع بود. لقمهای با هم خوردند. بعد مزاری به او گفت برو در گوشهای از مسجد استراحت کن تا فردا آماده باشی. سلطانی هم رفت و در گوشهای از مسجد جایی را پیدا کرد و همانجا خوابید. فردا صبح، بعد از اذان و نماز، دو نفر با او یکجا شدند. این دو نفر حاجی محمد و ذکریا از قریهی قرهغوجله بودند، جایی نزدیک شاخمغیلان در دولت آباد. حرکت بعدی با همین دو نفر آغاز شد. بیسروصدا. بیپروتوکل. و باز هم بر شانهی یک چیز: اعتماد.
من وقتی این قصه را شنیدم، بیملاحظه پرسیدم: مزاری برایت چه گفت؟
گفت: هیچ.
گفتم: پول و خرجی داد؟
گفت: نه.
گفتم: کسی را معرفی کرد که وقتی رسیدی از او خرجی بگیری؟
گفت: نه… همین!
و همین «همین!» برای من یک درس بزرگ بود. اعتماد واقعی با کلمههای زیاد نمیآید. با تضمین و چکوچانه نمیآید. با قراردادهای مفصل و مشورههای بیپایان نمیآید. گاهی در همان سکوت کوتاه زاده میشود. در همان «بلی» گفتن. در همان بستن کمر و راه افتادن.
سلطانی یک شبانه روز دیگر راه رفت. از تنگی شادیان و دشت شادیان گذشت. جاهایی که در تیررس نیروهای حکومت در دامنههای مزار بود، دور زد تا به شاخ مغیلان در دولتآباد رسید. آنجا، در میان مردمی که هرگز ندیده بود و هیچ شناختی از آنان نداشت، در سن نوجوانی فرمانده جنگ و جهاد شد. چهار سال در هجدهنهر ماند. سلطانی این دوره را زیباترین و شیرینترین فصل زندگیاش میدانست.
وقتی این قصه را شنیدم، مکث کردم. از خود پرسیدم – و از همنسلان امروز هم میپرسم: آیا چنین اعتمادی را میتوان در میان همنسلان امروز خود سراغ کرد؟ ما که آسمان و زمین را در فضای مجازی به هم میدوزیم، اما گاهی در جهان واقعی حتی به یک سلام ساده هم مطمئن نیستیم. آیا برادری میتواند از برادر خود چنین اعتمادی را انتظار داشته باشد؟
سلطانی از درهصوف است. مزاری از چارکنت. حاجی محمد و ذکریا از قریهی قرهغوجله در دولتآباد اند. هیچکدام نسبتِ خونی و جغرافیایی با همدیگر ندارند. اما اعتمادشان در جهان واقعی ساخته میشود، نه در جهان بازنمایی. همین اعتماد است که حرکت تولید میکند. حیات میسازد. رابطه میآفریند و شبکهی انسانی را از خیال به واقعیت میآورد.
صفحههای مجازی، همانگونه که از نامشان پیداست، مجازیاند. اما شگفتی زمانه این است که اعتماد مجازی آرامآرام جای حقیقت را گرفته است. در این ازدحام سرابگونه، دروغ و تهمت و افترا و توهین و نفرت ارزان شده است. حقیقت به حاشیه رفته است. نه چون حقیقت ضعیف است؛ چون چشم ما به نور آسانفریب صفحهها عادت کرده است. ذهن ما هم به قضاوت فوری و مصرف خبر خو گرفته است. چیزی که در جهان واقعی باید برایش ایستاد، سنجید، پرسید و شاهد آورد، در جهان مجازی گاهی با یک موج ساخته میشود و با موج دیگر فرو میریزد.
***
من در قصههایی که در پیش دارم، میخواهم از اعتماد بگویم. میخواهم آفتاب را از حاشیه به متن برگردانم. در این قصهها خطابه ندارم. موعظه ندارم. تجربه دارم. قصه دارم. قصهی آدمهایی که در لحظههای سخت، زندگیشان را روی یک واژه گذاشتهاند: اعتماد.
اعتماد برای من یک مفهوم تزئینی نیست. ستون پایداری زیست جمعی است. اگر ترک بردارد، رابطهها فرو میریزد. زبان زخم میشود. در فقدان اعتماد، انسانها کنار هم میمانند، اما با هم نمیمانند.
***
این یادداشتها را به صورت مشخص برای دخترانی مینویسم که امروز، در دل فشار و تهدید، مشغول ساختن پارادایم «رهبری زنانه» با «نگاه زنانه» اند. میخواهم به آنان یادآوری کنم که اعتماد، همان ارزش انسانی است که فرهنگ مردسالارانهی مالکیتمحور قربانیاش کرده است. فرهنگی که رابطه را آلوده به حاکمیت میکند و انسان را به مالکیت تقلیل میدهد. هرجا مالکیت معیار شد، کرامت زخمی و اعتماد کمیاب میشود.
من میخواهم اعتماد دوباره جوهرهی انسانی خود را از نگاه زنانه – از نگاه مادرانه – بگیرد. از همان کیفیت نابِ پرورشگر که کودک را بخشی از وجود خود میداند. نه چیزی برای کنترل، نه چیزی برای تصاحب، بلکه جانی برای پاسداری و رشد. اعتماد مادروار یعنی ساختن امنیت، نه تولید ترس. یعنی میدان دادن به انسان تا رشد کند، نه حلقه انداختن به گردنش تا رام شود.
قصههایی که میآورم، از دورههای مختلف زندگیام میآیند؛ از حوالی شانزده هفدهسالگی که مستقیم وارد زندگی جمعی شدم و اعتماد را در میدان تجربه کردم تا امروز که در اواخر سالهای پنجاه، به سنین کهنسالی نزدیک میشوم. من از حقیقتی سخن میگویم که دیدهام. از واقعیتی که با آن زیستهام. من ایمان دارم اعتمادی که در زندگی واقعی پرورش یافته، ماندگارتر از آن است که در زرقوبرق صفحهها گم شود.
وقتی میبینم هزاران دختر، با وجود فشار و تهدید، از درس و آگاهی نمیافتند، به اعتمادی باور میکنم که به خود دارند؛ به خانواده، به فکر، به آینده، به دستهای خود. وقتی در سال ۲۰۲۲ آخرین فرد از کاروان همراهان ما به پناهگاه امن رسید، فهمیدم صدها انسان – و در میانشان صدها دختر جوان دور از خانواده – را هیچ نخ دیگری جز اعتماد به هم وصل نکرده بود. وقتی در روزهای اختفا و فرار، حاجی سیفالدین را دیدم که بیهیچ شناختِ پیشین، من و خانوادهام را از میان صفوف طالبان عبور داد و زیر آفتاب ایستاد تا مطمئن شود از دیوار سنگی گذشتهایم، دوباره فهمیدم اعتماد گاهی همان تصمیم بیصدا و روشن است که زندگی را از مرگ جدا میکند.
آنچه من در این سلسله گرد میآورم، فقط سرفصلهای یک کتاب نیست. سرفصلهای یک زندگی بلند است. زندگیای که به خاطر زمختیِ سطحِ ظاهریاش، کمتر فرصت کردهایم به رازِ درونش نگاه کنیم. در آن رازِ درون، چیزی نفس کشیده و به همه چیز جان داده است. نامش اعتماد است.
من میخواهم این گوهر را از حاشیهی شعار به متن تجربه برگردانم. میخواهم انسانها دوباره به حقیقتِ درون خود باور کنند و زندگی زیبای انسانی را نه بر اساس هیاهوی صفحهها، بلکه بر بنیاد حقیقت زیسته – بر بنیاد اخلاق رابطه – نظم ببخشند.
دیدگاهها (1)
از همکارانم در شیشه میدیا که فرصت دادند این کتاب به صورت پاورقی در این صفحه به نشر برسد، سپاسگزارم. امیدوارم این روایتها بتوانند فرصتی برای تأمل بر مفهوم و ارزش بزرگ «اعتماد» را در زندگی و تجربههای فردی و جمعی ما فراهم کند.
ارسال دیدگاه