بازگشت اجباری از ایران؛ صدف و کابوس زندگی در سایه‌ی طالبان

از روزی که کشور به دست طالبان افتاد و زندگی مردم به‌طور سرسام‌آوری دیگرگون شد، تا زمان نوشتن این روایت، 1650 روز می‌گذرد. از آن روز تا کنون، مردم و به ویژه زنان افغانستان بیشتر از شمار روزهایی که گذشته است، رنج کشیده‌اند که هرگز با حساب ریاضی قابل شمارش نیست. فرار و مهاجرت یک از بزرگ‌ترین رنج‌هایی بوده است که مردم متحمل شده‌اند. بدتر از آن، اخراج اجباری مهاجران افغانستانی از ایران و پاکستان بوده که مردم را یک بار دیگر در گرداب خطر، بی‌کاری، فقر و افسردگی پرتاب کرده‌اند.

صدها هزار مهاجر افغانستانی در ماه‌های اخیر به‌گونه‌ی اجباری از این دو کشور اخراج شده‌اند؛ خانواده‌هایی که برای فرار از جنگ، فقر و سلطه‌ی طالبان راهی این کشورها شدند؛ اما اکنون به کشوری بازگردانده می‌شوند/شده‌اند که در آن هیچ امیدی برای زندگی آزاد و انسانی وجود ندارد. در میان این جمعیت بزرگ، روایت «صدف» چهره‌ی هزاران زن افغانستانی است که در سایه‌ی دو رژیم ـ طالبان و جمهوری اسلامی ایران ـ میان فقر، تبعیض و ترس، زندگی را به دوش می‌کشد.

او زنی ۳۸ ساله‌ای است که در سال ۲۰۲۱، پس از سقوط حکومت اشرف غنی و تسلط طالبان، همراه با شوهر، دو دختر و یک پسرش از کابل به ایران فرار کرد. پس از سه سال کار و زندگی در ایران، در ماه اسد ۱۴۰۴، با خشونت پولیس ایران از خانه‌اش بیرون کشیده و سوار موترهای اخراج مهاجران شد. حالا در یکی از ولایت‌های مرکزی افغانستان، در خانه‌ی گِلی و نیمه‌ویران، روز و شب خامک‌دوزی می‌کند تا بتواند نان خشکی برای فرزندانش تهیه کند.

مهاجرت اجباری

در تابستان ۲۰۲۱، وقتی طالبان وارد کابل شدند، صدف و همسرش که هر دو در یکی از مووسسه‌‌های خارجی کار می‌کردند، در فاصله‌ی چند هفته همه‌چیزشان را از دست دادند. دفترهای شان بسته شد، پروژه‌ها پایان یافت و معاش آخرین ماه کاری شان هم پرداخت نشد. صدف و خانواده‌اش برای چند ماه بدون هیچ کار و امیدی در سایه‌ی طالبان زندگی کردند، تا این که آخرین دانه‌های برنج و چای سبز در خانه‌ی آن‌ها تمام شد و عملا با گرسنگی روبه‌رو شدند. مجبور شدند که خانه‌ی خود را بسیار ارزان و زیر قیمت بفروشند. آن‌ها تصمیم گرفتند که به ایران بروند. راه دیگری نداشتند.

صدف می‌گوید: «پس از اولین هفته‌های تسلط طالبان، فکر می‌کردیم همه‌چیز دوباره به حالت عادی برمی‌گردد؛ اما نشد و همه‌چیز به کابوس سنگین تبدیل شد. طالبان آمدند، دفتر ما را بستند و گفتند زنان حق کار ندارند. من و شوهرم هر دو بی‌کار شدیم. دفتری که شوهرم با آن کار می‌کرد هم بسته شد. خانه‌ی خود را فروختیم. راهی ایران شدیم، چون فکر می‌کردیم آن‌جا حداقل گرسنه نمی‌مانیم.»

صدف و شوهرش تلاش کردند که ویزای ایران را بگیرند و به طور قانونی از کشور خارج شوند؛ اما موفق نشدند. آن‌ها با یک قاچاق‌بر تماس گرفتند و مسیر قاچاقی از نیمروز تا زاهدان را در پیش گرفتند. چند روز در نیمروز ماندند. دختر کوچکش در مرز مریض شد و نزدیک بود از تب بمیرد. صدف می‌گوید که هنوز هم از یادآوری آن شب لرزه بر تنش می‌افتد:

«همه می‌دویدند، کسی به کسی نگاه نمی‌کرد. مرزبان‌ها فریاد می‌زدند و شلیک می‌کردند. ما در تاریکی دنبال راه می‌گشتیم. دخترم نمی‌توانست حرکت کند. او در تب شدید می‌سوخت. وقتی به خاک ایران رسیدیم، احساس نکردم نجات پیدا کرده‌ایم؛ فقط می‌دانستم که دیگر راهی برای برگشت نداریم و باید ادامه بدهیم، حتا اگر دخترم از شدت تب بمیرد. ما ادامه دادیم. دخترم زنده ماند و پس از یازده روز به مقصد خود در استان قم رسیدیم. خیلی سخت بود.»

سه سال زندگی در ایران

صدف و خانواده‌اش به ایران رسیدند. در روزها و هفته‌های اول وضعیت در آن‌جا خوب بود؛ اما دیری نگذشت که موج مهاجرستیزی در این کشور ایجاد شد. بحث اخراج و ردمرزشدن مهاجران، هرچند که قصه‌ی نو نبود، این‌بار شدیدتر شد.

صدف در یک کارگاه خیاطی کار می‌کرد و شوهرش هم به‌صورت روزمزد در ساختمان‌ها به کار مشغول بود. درآمدشان برای گذراندن زندگی روزمره‌ی‌شان کافی بود. او می‌گوید که کار خوب بود؛ اما از آن‌جایی که او و خانواده‌اش از مسیر قاچاق و غیرقانونی وارد ایران شده بودند، هیچ مدرکی نداشتند که باعث می‌شد آن‌ها را از دست پولیس ایران نجات دهد. موج مهاجرستیزی و موج اخراج اجباری مهاجران و پناهجویان افغانستانی با گذشت هر روز بیسشتر می‌شد خطر اخراج، زندگی صدف و خانواده‌اش را تهدید می‌کرد: «زندگی در ایران دشوار بود؛ اما خوبی‌اش در این بود که در آن‌جا برای همه کار بود. گرسنگی را تجربه نمی‌کردیم. هر صبح با امید از خواب بیدار می‌شدم و سر کار می‌رفتم، با وجودی که می‌دانستم ممکن است روزی پولیس بیاید و همه‌چیز تمام شود یا از کارگاه خیاطی بیرونم کند و به افغانستان بفرستد.»

آن‌ها در حاشیه‌ی شهر قم زندگی می‌کردند. خانه‌‌ی کوچک‌شان هم‌چون پناه‌گاهی برای آن‌ها اهمیت داشت. دخترانش به مدرسه‌ی مهاجران می‌رفتند؛ اما از این که حق درس‌خواندن در مدرسه‌های دولتی ایران را نداشتند، نسبت به آینده‌ی خود نگران بودند.

زندگی آن‌ها تا بیشتر از سه سال همان‌طور ادامه پیدا کرد. تا این‌که تابستان ۱۴۰۴ از راه رسید و برنامه‌ی اخراج مهاجران از سوی دولت ایران با شدت و خشونت اجرا شد. حتا کسانی که مدرک و پاسپورت داشتند هم اخراج شدند. روزی پولیس ایران، طبق سیاست جدید «بازگرداندن مهاجران غیرمجاز» دروازه‌ی خانه‌ی صدف را زد و وارد خانه شد. اولین چیزی که از آن‌ها پرسید این بود که «مدارک دارید؟»، آن‌ها مدرکی نداشتند، گفتند که مدرک‌های شان را برای تمدید داده‌اند:«حرف‌مان را گوش ندادند. ما را سوار موتر کردند و به اردوگاه بردند. حس می‌کردم دوباره دارم سقوط می‌کنم، مثل همان روزهایی که در کابل سقوط را تجربه کردیم.»

بازگشت اجباری؛ وطنِ ترسناک و بدون نان

صدف و خانواده‌اش پس از اخراج اجباری از ایران، به یکی از ولایت‌های مرکزی افغانستان منتقل شدند. جایی که برق فقط چند ساعت در روز است و آب آشامیدنی باید از چاه عمومی آورده شود. گروه طالبان برای زنان و دختران، هیچ جایی در اجتماع باقی نگذاشته‌اند. زندگی سراسر محدودیت است. زنان از کارهای بیرون از خانه، منع شده‌اند و برای مردان که اجازه‌ی بیرون‌رفتن از خانه را دارند هم کاری پیدا نمی‌شود.

اولین چیزی که صدف و شوهرش با آن روبه‌رو شدند، بی‌کاری بود. شوهر صدف در پنج ماهی که از ایران اخراج شده، کمتر از چهل روز کار کرده است. صدف در جست‌وجوی کاری برآمد تا شاید بتواند اندکی درآمد داشته باشد و کم‌ازکم، پول «نان خشک» فرزندانش را پیدا کند.

او در گوشه‌ای می‌نشیند و کارگاه دستی دایروی‌اش را می‌گیرد و «لباس هزارگی» و دست‌مال‌های کوچک «خامک‌دوزی» می‌کند. لباس‌هایی که خریدارش تنها چند دکاندار محلی هستند. دوختن لباس‌ها زمان‌بر است و پول اندکی دارد. تنها مجبوری و گرسنگی می‌تواند این کار را توجیه کند: «این زندگی تحقیرآمیز هرگز حق ما نبود. امروز باید برای یک قرص نان خشک، شب و روز سوزن بگیرم و خامک‌دوزی کنم تا فرزندانم زنده بمانند. شوهرم بی‌کار است، هر روز می‌گردد تا کاری پیدا کند؛ اما طالبان فقط مردان خودشان را در ادارات نگه داشته‌اند و در بیرون هم کاری پیدا نمی‌شود. از صبح تا نیمه‌های شب سوزن می‌زنم؛ اما پولی که از این کار می‌گیرم چیزی نیست که دردی را دوا کند. این زندگی نیست، حقارت محض است. زندگی در ایران هم دشوار و تحقیرآمیز بود؛ اما در آن‌جا کار می‌کردیم و با گرسنگی روبه‌رو نبودیم. در این‌جا هر روز و هر دم می‌میریم و دوباره نفس می‌کشیم. بدتر از همه این که دخترانم در تاریکی مطلق قرار دارند و هیچ آینده‌ی روشنی در انتظار شان نیست.»

افسردگی و مقاومت

با وجود همه‌ی این دشواری‌ها، صدف هنوز دست از تلاش برنداشته است. سوزن کوچک او به سلاح قدرتمندی برای مبارزه با وضعیت اسفناک در سایه‌ی رژیم سرکوبگر طالبان، افسردگی و نگرانی‌ها تبدیل شده‌است  که رنج‌هایش را می‌دوزد و ساعت‌های روز و روزگارش را سپری می‌کند. این خودش مقاومت است. مقاومت یک زن اخراج‌شده توسط جمهوری اسلامی و زنی که مجبور است در محدودیت‌های طالبان به زندگی در سایه ادامه دهد و برای دخترانش الگوی صبر و مقاومت باشد:

«ما در خانه‌ کار می‌کنیم. مجبور هستیم که کار کنیم. البته این کار نیست، دردکشیدن است. طالبان زنان را در بیرون از خانه اجازه نمی‌دهند که کار کنند. نان از آسمان نمی‌افتد. این کار کوچک برای من، یعنی تلاش برای ادامه‌ی زندگی.»

صدف در ایران مهاجر محکوم به اخراج بود و اینک، در افغانستان محبوس، محدود و محکوم به زندگی در سایه است.

مرزهای بی‌رحمی

اخراج گسترده‌ی مهاجران افغانستانی از ایران، یکی از بزرگ‌ترین بحران‌های انسانی سال‌های اخیر بوده است. این کشور در نیم‌سال اخیر بیش ازدو و نیم میلیون نفر مهاجر افغانستانی را به‌گونه‌ی اجباری اخراج کرده است. در این میان، زنان و کودکان بیشترین آسیب را دیده‌اند؛ بدون خانه، بدون کار و در محیطی که امنیت، آزادی و عدالت وجود ندارد.

روایت صدف، فقط داستان یک زن نیست؛ چهره‌ی هزاران زنی است که در دو سوی مرز، میان تبعیض و تحقیر، نفس می‌کشند. زنانی که زیر سایه‌ی طالبان می‌دوزند، نه برای زیبایی، بلکه برای بقا. افغانستان امروز، سرزمین زنانی است که سوزن می‌زنند تا رنج‌های خود را در نقش‌های مختلف بر روی پارچه‌ها بدوزند:

«پولیس ایران با تحقیر به ما گفت برگردید به کشور خود. من گفتم، در کشور من زن‌ها حق زندگی آزادانه را ندارند. زنان حق ندارند در خیابان‌ها نفس بکشند. گفت: مشکل خود تان است. حالا در این‌جا مانده‌ایم بدون هیچ چیزی، هیچ دل‌خوشی و امیدی. فقط سوزن دارم و نخ. فقط همین دوچیز.»

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000