اشاره: این گفتوگو پیش از این در سایت قبلی شیشهمیدیا به نشر رسیده بود؛ اما چون سایت قبلی از دسترس خارج شد، اینک اینجا برای مطالعهی مخاطبان عزیز به نشر میرسد.
امان فرهمند: به نام خداوند آزادی، آگاهی و برابری! دوستان و همراهان نسل پنجم سلام و وقت همگیتان بخیر، خیلی خوشحالیم که شما را در جمع خود داریم. من محمدامان فرهمند و همکارم آقای احمدعلی حسنی، شما را به پنجمین برنامهی ما با عنوان «مکتب بلخ؛ بدیلی در برابر روایت نوخوارجیگری و ضد آن» با حضور دکتر صاحب میرویس بلخی، وزیر پیشین معارف افغانستان و نویسندهی رسالهی مکتب بلخ، خوشآمدید و خیرمقدم میگوییم.
آقای بلخی، جناب وزیر صاحب یکی از شخصیتهای تاثیرگذار علمی، محقق و نویسندهی توانای کشور ماست. ایشان عملا 8 عنوان کتاب در مورد سیاست، روابط بینالملل و تاریخ نوشتهاند. در کنار نوشتن کتابهای گوناگون، از ایشان مقالههایی به زبانهای فارسی و انگلیسی در جریدهها و ژورنالهای عملی دنیا به نشر رسیده است.
کتابهایی که از جناب دکتر تا هنوز به نشر رسیده، با این عنوانها است:
- سیاست خارجی عربستان سعودی در قبال افغانستان؛
- ملتسازی امریکایی؛ مقایسهی عراق و افغانستان؛
- افغانستان و منطقه از چشمانداز غرب آسیا؛
- مبانی مطالعات منطقه در روابط بینالملل؛
- بلخیهای هند؛
- تاریخ خاندان هرثمهی بلخی؛
- افغانستان بعد از سال 2014؛
- نقدی بر همگرایی منطقهای؛
- مکتب بلخ؛
در این برنامهی نسل پنجم ما ضمن قدردانی از آقای بلخی، در راستای گسترش آگاهی و نوشتن کتاب، بیشتر به کتاب مکتب بلخ، که تازهترین اثر تحقیقی جناب ایشان است، متمرکز میشویم. مشخصا دنبال پاسخ این پرسشها هستیم: مکتب بلخ، روایتگر چه مسایلی است؟ آیا در افغانستان، با درنظرداشت تاریخ جدیدی که ما داریم، در تاریخ معاصر افغانستان این ظرفیت وجود داشته که اساس یک مکتب فکری در آن گذاشته شود؟ سوال بعدی که ما میخواهیم به آن برسیم، مکتب بلخ، کدام خط و مسیر را میپیماید و مدینهی فاضلهی این مکتب کجاست و چیست؟ سوال دیگری که به دنبال پاسخ آن هستیم، آیا این مکتب، یک مکتب هنری است یا سیاسی و اجتماعی؟ اگر سیاسی و اجتماعی است، سیاست و اجتماع کدام مقطع زمانی را در کدام جغرافیا بررسی میکند؟ آیا میتوانیم بگوییم که این مکتب در تقابل با مکتبهای غربی، مانند اومانیسم، ناسیونالیزم، اگسیزتنسیالیزم و … مکتبها قرار دارد؟ یا نه، با طرح این مکتب، جناب آقای بلخی در صدد معرفی نوعی منظومهی فکری مختص به بلخ و افغانستان است؟ در کنار این پرسشها، در این برنامه، استاد عزیز رویش را نیز با خود داریم. استاد رویش به تازگی کتاب مکتب بلخ را مطالعه کرده و از لابلای آن یادداشتهایی را برداشتهاند که ایشان را هم در برنامه خواهیم داشت.
جناب دکتر بلخی و استاد رویش، از فرصتی که در اختیار ما گذاشتید، صمیمانه سپاسگزاری میکنیم. اما در ادامهی برنامه، جناب استاد رویش با آقای بلخی خواهند بود.
عزیز رویش: خیلی خوشحالیم که دوست عزیز ما جناب آقای بلخی را در این برنامه با خود داریم. با توجه به وضعیتی که ما فعلا در افغانستان داریم، این یک برنامهی بسیار مهمی است. ما این برنامه را به بررسی مکتب بلخ اختصاص دادیم که هم عنوان رسالهای از جناب دکتر است و هم طرح ایدهایست که ایشان معتقداند که میتواند در برابر روایت نوخوارجیگری و ضد آن در جامعهی اسلامی مخصوصا در کشور ما افغانستان کمک کند تا از آفتهای افراطیت، نفرت و خشونت نجات پیدا کنیم و به عرصهی اعتدال، مصالحهی مدنی و توسعهی پایدار رهنمایی شویم.
آقای بلخی، در کنار رسالهی مکتب بلخ، تاریخ خاندان هرثمهی بلخی را هم که یک اثر بسیار ارزشمند و تحقیقی ایشان است، نوشته و به نشر رسانیده است. این کتاب را در واقع میتوانیم که نمونهای از محصول مکتب بلخ، قلمداد بکنیم که آقای بلخی به معرفی و شرح آن اقدام کرده است. علاوه بر آن، آقای بلخی در مقام وزیر معارف افغانستان، برنامهی جامع و مفیدی را در اصلاح ساختار محتوای نظام آموزشی افغانستان به منصهی اجرا گذاشت که متاسفانه مثل اغلب گامهای مفید دیگر که گاهی ما در کشور خود داشتیم، به سرمنزل مقصود نرسید و در نیمهی راه متوقف شد. ما در برنامهای که امروز داریم، هردو وجهه، شخصیت علمی و تحقیقی و شخصیت مدیریتی آقای بلخی را به هم پیوند میدهیم تا ایشان هم در مقام معرف یک مکتب جدید، برای حل معضل پیچیدهی کشور ما سخن بگویند و هم در مقام کسی که ساختار نظام آموزشی را برای ترویج در هدف خود داشته است حرف بزند. من قبل از اینکه به سوالها و نکتههایی که با مطالعهی این رسالهی مکتب بلخ یادداشتبرداری کردم و یا حداقل به آنها رسیدهام بپردازم، از جناب آقای بلخی دعوت میکنم که به صورت فشرده، چارچوب نظری و ایدهای که از طرح مکتب بلخ در ذهن داشته و در این رساله تدوین کرده، معرفی کند تا مخاطبان ما که یک جمع شان تا به حال با این رساله آشنایی ندارند، آشنا شوند و به صورت اجمالی بدانند که منظور از مکتب بلخ چیست؟ بعد، در ادامه، من نکتههای دیگری که احساس کنم، بازهم مبهم باقی مانده است، از جناب دکتر خواهیم پرسید و برخی از نکتههایی که خودم دارم و یا برداشتهایی که از رسالهی مکتب بلخ کردیم، خدمت شما تقدیم میکنیم.
جناب دکتر بسیار تشکری میکنیم که در این برنامه با ما هستید، دست شما را میفشاریم و از شما میشنویم.
میرویس بلخی: سلام. از آقای فرهمند و جناب استاد تشکری میکنم. فرصتی که در نسل پنجم، در شیشه میدیا برای من در نظر گرفتید تا به صورت کوتاه، چارچوب و چارچوکات طرح مکتب بلخ را خدمت تمام دوستانی که اینجا تشریف دارند، ارایه بکنم. طبیعتا این یک فرصت بسیار مغتنمی است، به خاطری که هرچه بیشتر و بهتر کردن این طرح و تقویت کردن این طرح و اینکه خلاهای این طرح در کجاست، در نهایت چه قدر میتواند که این طرح، در میان طرحهایی که نسبت به قضایای افغانستان ارایه شده و ارایه میشود، جنبهی تطبیقی دارد و میتواند آرامآرام جای خودش را باز بکند و بتواند یکی از هزار مشکلی که ما در افغانستان داریم، یک بخش این مشکلات را که متاسفانه عاملش نهفته در قضایای روایتهای افراطی است، آن را حل بسازد.
رسالهی مکتب بلخ درواقع یک چارچوببندی و یک اسکیجی از یک طرح بسیار وسیع، کلان و جزیی است که من آهستهآهسته روی آن بیشتر کار میکنم و امیدوارم که بتوانم در فرصت کوتاه جزییات دیگر این مکتب و این طرح را خدمت مخاطبان ارایه بکنم. ولی در اصل، این طرح به زبان انگلیسی در مرکز فلسفه و ادیان کشور اندونیزی به چاپ رسید. در آنجا در میان طرحهای مختلفی که به عنوان نسخههای متعدد روی کاهش افراطیت در جهان اسلام و اساسا کاهش روایتهای افراطی دینی در سراسر جهان مطرح بود، طبیعتا به عنوان یک شهروند افغانستان و با توجه به تمدن فاخر گذشتهای که ما داریم و در رفتار و افکار ما شاخصهای این تمدن فاخر نمایان است، من هم این مسوولیت را پذیرفتم و در آن برنامه اشتراک کردم و نظر بدیلی که میتوانستیم بر مبنای تمدن ارایه بکنیم، من در آنجا صحبت کردم و بالاخره آنها هم آن را چاپ کردند. ولی واضح است که صاحبان و درواقع سهمداران اصلی این طرح، مردم افغانستان و کسانی که نیاکان شان و خودشان در پرورش و رونق دادن این مکتب و این طرح شریک بودند، استند. بنابراین اگر این به زبان فارسی تکثیر نمیشد، و به مخاطبان در افغانستان نمیرسید، یک خلای بزرگی به جا میماند. به همان دلیل تصمیم گرفتم که این طرح به زبان فارسی هم به نشر برسد و طبیعتا دوستان دیگری هم در این هفته در تماس شدند و گفتند که روی ترجمهی آن به زبان پشتو هم کار میکنند. امیدوارم که بتواند حداقل هرکدام این نسخهها به زبانهای مختلف، برای مخاطبان و گویندگان آن زبان برسد و از آن استفاده بکنند.
طرح مکتب بلخ، همانطوری که صحبت شد، درواقع پاسخی به سه روایت غالب در افغانستان امروزی است که من فکر میکنم در یک جامعهی کاملا مذهبی، که حداقل آمارهای که «پییو» و امثال منابعی که از افغانستان ارایه کردند، در حدود 99 درصد مردم افغانستان گرایش و تمایلات مذهبی دارند و بنابراین در پاسخ به این وضعیت که در افغانستان ما و شما شاهدش هستیم. برداشت من این است که حداقل پس از جنگهای چهار دهه که در افغانستان بیشتر از آن ما شاهد هستیم، باعث شد که در میدان منازعات افغانستان به جای اینکه به اصل مساله ما رسیدگی بکنیم، این یکی از انتقادهای من بر رویکرد ملتسازی امریکایی که در آن کتابی که قبلا منتشر کرده بودم، در افغانستان بود که منهای یک فکتور و عامل بسیار اساس و تاثیرگذار و در فکر و ذکر و رفتار انسانی که در افغانستان زندگی میکند، به مسایلی دیگر توجه کرده اند. بنابراین این سه روایت غالبی که من بسیار کوتاه در این رساله هم اشاره کردهام، من فقط نام میگیرم و به جزییات آن نمیروم. برداشت من این است که در چهار دهه غلبه بر فکر و ذکر و رفتار ما در افغانستان تاثیر داشته. روایت اول، روایت افراطیت و تروریسم که ریشه در یک پدیده بیرونی از افغانستان دارد، است و ما سالها و سالها این اصرار را داریم که آنچه ما در افغانستان قربانی میشویم و قربانی میدهیم، این ریشه و بیستر در افغانستان ندارد، بلکه از مرزهای جنوبی و مشرقی در آن طرف خط دیورند پرورش پیدا کرده و بسترسازی شده و یا از سرزمینهای عربی و جنوب آسیا، در کل وارد افغانستان شده است. بنابراین در واقع، رفتار اکتسابی و عارضی است که برای یک مدتی توانسته در افغانستان لانه بکند. روایت دوم این است که در افغانستان ما یک غلبهای که از رفتار فقهی حنفی داریم که این توانسته درواقع به صورت ساری و جاری تمام باز دوباره رفتار فکری و ذهنی و حتا در مسایل کلان فقهای ما و موارد قانونی در افغانستان، توانسته که جامعهی مذهبی ما را تعریف بکند. سوم، روایت سازیهایی که در افغانستان صورت گرفته، از جنس لیبرالیزم، هیومنیزم و از جنس ارزشهایی که حداقل در بیست سال گذشته، ما به نوعی تبلور آن را در رفتار شهروندان افغانستان از کابل تا به سطح روستاها به نوعی کَند و گریز میدیدیم. بنابراین، برداشت ما از جامعهی افغانستان در این مدت طولانی، تا اکنون همین است که افراطیت پدیدهی بیرونی است، مکتب فقهی کلان مردم افغانستان حنفی است و بعد روایتهایی لیبرالی و دموکراتیک و انسان دوستانه و بشردوستانه میتواند که در افغانستان بیاید و غالب شود و بتواند، یک قسمتی از مشکلات اساسی که ناشی از افراطیت است برچیند و بدیل آن قرار بگیرد. هرسه روایت را وقتی من به خصوص در ده سال اخیر از سالهای 2014 به بعد که روی آن تمرکز میکردم، شخصا خودم را به عنوان یک کسی که دغدغهی ملتسازی دارم و در آن عرصه یک مقداری، مینویسم و صحبت میکنم، به قناعت نرساند که ما واقعا این روایتهای متعارف و جابهجا شده در افغانستان را بپذیرم و فکر بکنم که بله واقعا ما در افغانستان بسترهای افراطیت را نداریم. واقعا مکتب حنفی بر روح و روان اکثریت اهل تسنن غلبه دارد که در افغانستان زندگی میکنند. یا بالاخره بدیلهایی مثل لیبرالیزم هم میتواند که جامعهی افغانستان را به تنهایی خودش و بدون اتکا به مبانی فکری و اعتقادی و معرفتی جامعهی افغانستان، تحول و تغییر بیاورد. این است که من به دنبال مطالعهی آنچه که در این بساط تمدنی خود ما داشتیم و از گذشته تا اکنون، تا اندازهای توانسته بر رفتار ما اثرگذار باشد، روی آن یک مقدار تمرکز و آن را یک اندازهای مطالعه بکنم. برای اینکه وضعیت متخاصم روایتهای سهگانهی بالا مرا به یک نتیجهی دیگری هم رسانیده بود که من دو فرضیهای دیگری را باز دوباره مطرح کردم که امیدوارم این فرضیهها اتفاق نیفتد و اثبات نشود. ولی به عنوان یک کسی که تعهد به جامعهی افغانستان دارم، بدون شک، دغدغههایی در ذهن من باعث شد روی این فرضیهها تمرکز بکنم و آن را در خور جامعه به عنوان نگرانی ذهنی من در جامعهی آیندهی افغانستان بدهم که اگر این بسترهای سهگانه یا روایتهای سهگانهی متعارف به این وضعیت و به این منوال به پیش برود، ممکن که در آیندهی ما صدمههای بسیار بزرگتری از آنچه که امروز تجربه میکنیم، با آن مواجه شویم. به همان دلیل، فرضیهی اولی را که من مطرح کردم این است که افغانستان به سرعت از یک وضعیت پلورالیستی و اعتدال که به صورت نسبی از درون جنگهای چهار دهه بیرون شده، به سمت یک جامعهی نوخوارجیگری میرود که شما نه بساط حنفیت را در آن میبینید و نه بساط علویت را در آن میبینید و نه آنچه که به عنوان یک اعتدال و عرفان و به اصطلاح سایر شاخصهای خراسانی که قبلا من خدمت شما اشاره کردم که از دل تاریخ ما بیرون شده، نه آن را در رفتار انسان آیندهی افغانستان میتوانیم ببنیم. به خصوص نوخوارجیگری که من در رساله هم یک تعریف کلانی البته، نه بسیار جزی تخصصی ارایه کردم که بالاخره این چیست و نسبت به روایتهای مترادف چیست و چه تفاوتی با خوارجیگری یا به اصطلاح مکتب کلامی کلاسیکی که در برابر حوصله و اعتدال و تسامح دارد. بعد سناریوی دوم که باز من روی آن یک مقدار تمرکز میکردم و در کتاب ملتسازی امریکایی در مطالعهی مقایسوی عراق و افغانستان بالای آن انجام میدادم، بالای آن یک اندازه توجه کردم و در کتاب افغانستان و منطقه هم در بحث ظهور روایت داعش و اینکه بحث طالبان و امثال آن چگونه و به کجا میانجامد، این فرضیه و این مساله را دوبار من مطرح کردم که آنچه که به نام میکانیزمهای موجود در جهان داریم، برای امنسازی، توسعه و رفاه در یک جامعه، اینها همه در افغانستان به صورت عموم منجر به ناکامیِ میشود که در نهایت امر یک خستگی یا یک سرخوردگی کلان برای انسان در افغانستان مساعد میسازد و این سرخوردگی از لحاظ مذهبی البته منجر به یک جنگ همه در برابر همه میشود. در جنگی که در واقع تمام اصول و تمام مبانی اعتقادی و کلامی مردم به یک فروریزی مطلق مواجه میشود و در نهایت هر انسان با رویکرد اشتهاد به فرد با وابستگی که به هرصورت به یک منبعی از روایتهای دینی دارد، به اصطلاح میآید حکم و فتوا صادر میکند. این فتواهای گوناگون جامعهی ما را که در یک بحران به اصطلاح فروپاشی و هرج و مرج، مواجهه به سمت یک تاریخی که ما در گذشتههای دور به صورت تلخ آن را تجربه کردیم و تا به امروز حتا در قضاوت آن دوره ماندیم و در کتابها پر از روایتهای متناقض و مختلفی که داریم و مواجه هستیم، میکشاند. بنابراین، تمام این مطالعه و مسالهپردازی و ارایهی فرضیه مرا به اینجا کشاند که پس اگر وضعیت اینگونه است و ما به یک سمتی متاسفانه مبهم و توسعه نیافته و در عین حال پرچالش و پرمنازعه در حرکتیم و مسیر به همان سمت در حرکت است، چه کاری میتوانیم انجام بدهیم که ما آرامآرام این مسیر را به یک سمت دیگر جهت بدهیم و از آن وضعیت بحرانی که در آینده قابل پیشبینی است، برگردیم. یا به یک مسیری خوبتر و بهتر و درستتری حرکت بکنیم. این مرا متوجه یک رویکرد تاریخی و موجود، یک التقاط یا یک تلفیقی از به اصطلاح داشتههای تاریخ و امروز مردم افغانستان بود، که به اینجا کشاند که چطور میشود که ما عامل و فکتور مذهبی که توانسته بر اساس فروپاشی منظومهی کلان این مردم را در برابر همدیگر قرار بدهد، در گذشته چطور توانسته که مردم در این جغرافیای وسیع و کلان تمدنی در برابر این افراطیت بار بار بایستد و مبارزه بکند و آن را سرکوب بکند و به جای آن یک رونق و شکوفایی و حیات زنده و به اصطلاح آرامی را نسخهریزی بکند. به خصوص اینکه ما در تاریخ خود ما امثال و مصادق زیادی از افراطیگری و تندروی و خشونت داشتیم. در طول تاریخ دورهی میانهی ما از نیمهی دوم سدهی اول هجری تا به اکنون در مراحل مختلفی بار بار از حوزهها و حتا از درون خود حوزهی خراسان، آمدند جریانها و مکتبهایی که خشونت به پا کردند و قتل کردند و سرکوب کردند و مشکل آفریدند؛ اما آرامآرام توسط روایت های بدیل و روایتهای اعتدالپسند و اعتدالگرا آنها به حاشیه رفتند. به خصوص اینکه از نگاه تاریخی هم بسیاری از کسانی که ما و شما به عنوان شخصیتهای تاریخی و با افتخار و ملیگرای ما در تاریخ، از آن نام میگیریم و به آنها افتخار میکنیم، وقتی به یادداشتهای یک مقدار جزییتر مراجعه میکنیم، متوجه میشویم که اینها شخصیتهایی بوده که در زمانشان درواقع بنیانگذاران یا تطبیقکنندگان قرائتهای افراطی در حوزهی کلان تمدنی ما بودهاند. من به این مثالها زیاد نمیپردازم. دوستان اطلاعات به حد کافی دارند؛ ولی نمونههای برجستهی آن را کسانی مثل حمزهی سیستانی، یعقوب لیس سفار و ابومسلم میدانم که برعکس آنچه که ما امروز از آنها به عنوان بتهای تاریخی تراشیدهایم، اینها در آن دورهی خودشان بانیِ ترویج افراطیت و امثال اینها بودند که البته باز، بعدها در قرائتهای ملیگرایی و چپی آن را ما به جریان های ضد استعمار تبدیل کردیم.
البته صورت کلاسیک و یا به اصطلاح ضد خارجیها و بیرونیهای مثل عباسیها و امویها میدانیم، به همان خاطر هم آن گذشته را در نظر گرفتم و که حداقل در حاشیههای کلانهای شهرهای افغانستان به صورت تقریبا حاشیهای متوجه شدم که هنوز هم ما از آن منظومهی کلان اعتقادی و فقهی و کلامی اعتدالپسند در رفتار آدمها داریم، نمایندههای آن را داریم که این یک مقداری در سطح مردم افغانستان، این عمل و این فکر در جریان است. به همان خاطر پس میتواند که یک مقدار روی آن فکر و توجه شود، که ما بتوانیم این را پس دوباره برجسته بسازیم، پس دوباره تعریفش کنیم و آرامآرام به یک مسیری برویم که در جنگ روایتها یا در تخاصمها یک روایتِ در حاشیه قرار گرفته را تقویت بکنیم به یک روایت غالب تبدیل بکنیم. به این دلیل که باز یک نکتهی دیگری که من بالای آن تمرکز میکردم و به عنوان یک راه بیرونرفت، معمولا در بیرون از افغانستان بالای آن تمرکز میشود. آن این است که افراطیت و خشونت و این نوع نوخوارجیگری، به واسطهی خلق روایتهای بدیل کاهش پیدا بکند. تجربههایی که یک مقداری در پاکستان و در شمال افریقا و در شاخ افریقا، در مراکش در تونس و یک اندازهای هم در حوزهی قفقاز و ترکیه صورت گرفته بود، با توجه به همان اندازهای که برای خودم پاسخ پیدا میکردم آن را من یک اندازهای مطالعه کردم. ولی در کلیت آن، نتیجهای که من به دست آوردم، این بود که اساسا خلق روایتی بدیل و ایجاد یک روایت، در یک جامعهی اسلامی که مبانی هردو، چه انتولوجیک و چه معرفتی، در واقع، قرائتهای دینی بر مبنای شریعت یا برمبنای تفسیر است، این کاملا در خلاف و در تضاد قرار میگیرد. با ایجاد یک روایت جدید، کماکانی که ما و شما روایت جدید را از لحاظ دینی بدعت میدانیم. از لحاظ دینی بدعت، امری است که با تمام هوش و حواس و انرژی در برابر آن بایستیم و مبارزه کنیم و نگذاریم که یکی از شاخصهای بدعتآمیز وارد اصول دینی یا اصول حتا و حتا فقاهتی شود و آن بتواند که آرامآرام یک جامعهی ایدهآل و با کمال را تعریف بکند. به همان اساس، پس روایتهای بدیل یا ساختن روایت بدیل، از نظر من یک رویکرد نادرست بود و یک راه بیرونرفت منطقی و درست به نظر نرسید. این بود که من بالای روش تلفیقی خودم آمدم. روش تلفیقی خودم، آنچه که در ذهن من آمد، از نوشتههای زیادی کمک گرفتم. از مباحث زیادی در دوحه، در مالیزی و در اندونیزی و بعد با کسانی که بیشتر در این حوزهها علاقمنداند و کار میکنند، صحبتهایی کردم، به خصوص از متخصصان و کارشناسان مسایل اسلامی در داخل افغانستان چه آنهایی که به صورت سنتی کار میکنند و چه آنهایی که به صورت مدرن و دانشگاهی روی این مسایل تمرکز دارند، مشورت کردم. بالاخره به این نتیجه رسیدم که شاید بهترین راه بیرونرفت از وضعیت، همان استفاده از یک مقولهی طبی هست که «زهر را با پادزهر میتوان مداوا کرد.» من این مقولهی طبی را در حوزهی علوم اجتماعی آوردم و کوشش کردم که با این مقوله در حوزهی علوم اجتماعی یک مقدار تمرکز بکنیم. چون جامعهی مریض همچنان نیاز به مداوا دارد. مداوای آن زمانی ممکن است که مقولات طبی و پزشکی و داکتری را بتوانیم در علوم اجتماعی از آن کار بگیریم. پس من فکر کردم که تنها پادزهری که میتواند روایتهایی که حداقل 40 سال در جوامع مختلف به خصوص در افغانستان آمده غلبه پیدا کرده و ریشه پیدا کرده و نهادینه شده و امروز در افغانستان بسترساز شده، زمانی میتواند پادزهر موفق باشد که آن مرجعیت موفقیت در ذهن تمام کسانی که دغدغهی مذهبی دارند، برای شان داشته باشند. از یک اعتبار و یک مبنا قایل باشد. به همان خاطر در تمام مراجع کلان مکتبی که متوجه آن شدم، از مصر گرفته، مدینه و دمشق و عراق و تا به اصطلاح حوزهی خراسان، مکتبهایی که به صورت متعارف آثار و منابع و روایتها و تفسیر دارند، در تمام آنها من رگههای خشونت را به عنوان تفسیرهای متنی مشاهده کردم که بسیار نیاز است بالای آن مسایل بحث شود. ممکن در فرصتهای دیگر بالای آن ما صحبت خواهیم کرد. اما در میان همهی این مکتب ها به این نتیجه رسیدم که باید مکتبی که حداقل در حوزهی خود ما داریم که البته من نام آن را بلخ به این خاطر گذاشتم که همان غلبهی نام خاص یا نام ویژهی بلخ به همان مکتب در گذشته هم در کتابها یاد شده بود. این یک چیز جدیدی نیست که این نام را فقط من به این مکتب گذاشتیم. بلکه در منابع بوده. من فقط آن را یک مقدار برجسته ساختم. در غیر آن این قلمرو جغرافیایی آن را که ما ولایت بلخ داریم، این نیست. قلمرو آن به مرو، بخارا، سمرقند، خجند، بغلان، تخارستان، بدخشان و بامیان، سرپل، جوزجان و… برمیگردد. در واقع یک قلمروی که از لحاظ تاریخی، بر محور بلخ میچرخیده است و علما و فقها و دانشمندانی که در طول تاریخ در این حوزه حضور داشته، اینها خودشان را منصوب به جغرافیای بلخ میکردند و با لقب بلخی در عراق، دمشق، هند و در اقسا نقاط سرزمینهای اسلامی رفتهاند و یک قرائت پلورالیستی از مسایل دینی را ترویج کردند که این جغرافیا باز دوباره در مباحث، یا منابع کلان معرفتی خودش درواقع یک نگاه به اصطلاح مبداگرایانه، یا مبناگرایانه دارد که ریشه در امتزاج ادیان گذشتهی پیشا اسلامی از زردشتیت گرفته تا بودیزیم و تا با آیین پلورالیستی کوشانی و امثال آن در منطقه پرورش یافته و در طول زمان، به اصطلاح قرون متمادی، پخته شده تا اینکه وقتی که اسلام هم در قرن اول اسلامی وارد این حوزه میشود، آرام آرام رنگ معرفت شناختی بلخی به خود میگیرد و پس دوباره در این قلمرو کلان که طبیعتا ما و شما در رفتار عباسیان بیشتر میبینیم، از مرو که مرکز خلافت خرسان است، در دورهی شاهان مقتدر عباسی که دوباره به سمت عراق و بغداد و بصره و… حرکت میکند که در قالب خرد بلخی که بحث دیگری که بالای آن با اقتباس از خرد تمدنی یا خرد کلان منطقههای تمدنی که قبل از اینکه در افغانستان این مباحث مطرح شود، در دنیای غرب و در دنیای عرب، در این مناطق به مراتب پرورش یافته و بالای آن کار شده که حدود و ثغور معرفت آن را مطرح کرده، مینویسم. به هر صورت، مکتب بلخ، پس با توجه به آن مبانی که من خدمت شما اشاره کردم، در دل تاریخ، در طول تاریخی به خصوص قرون اسلامی در پنج شاخص متوجه شدم که میتواند خودش را تعریف بکند. به این دلیل که این شاخصها با همدیگر و در کنار همدیگر توانسته که یک دورهای از شکوه و به اصطلاح نیت و توسعه را در تاریخ گذشتهی ما و بعدها هم در دورههای مختلف تاریخ معاصر و امروز ما در قالب روایت یا قرائت دولتی از بالا به پایین خودش را نشان بدهد. این شاخصها به صورت واضح در کنار همدیگر قرار گرفته است، نه اینکه اینها به اصطلاح به صورت متواتر یا پیدرپی در کدام این شاخصها در یک دورهی تاریخی خود شان را نشان داده باشد. من این پنج شاخص را زیر عنوان عرفان پراگماتیستی یا عرفان منوط به عمل، سکولاریزم سیاسی در باب فلسفی که باز آن هم در بعد سیاست یک بحث متفاوت است، پلورالیزم اعتقادی یا مذهبی و الاهیات اعتدالگرا و میانهرو با حافظهی تاریخی التقاطی تعریف میکنم. پس این جغرافیای کلانتری که من خدمت شما اشاره کردم که البته دادوستد این در طول تاریخ، باز به اقسا نقاط مختلف دیگر حوزهی کلان ما و شما میرسد و در افغانستان معاصر که به عنوان یک دولت و ملت مطرح است، این پنج شاخص به صورت واحد و همزمان توانسته که پاسخهای مختلفی را که در دورههای متخلفی چالشبرانگیز و مشکلآفرین شده، بیاید پاسخ بدهد و بیاید یک روایت بدیل برایش ارایه بدهد.
اینکه اگر سوالی شود که این طرح و این روایت را چه کسانی میتواند تطبیق بکند و چگونه میشود به عنوان یک روایت غالب وضعیت را تعریف بکند و سوالات جدیدی مثل جامعهی مذهبی و دینی مردم افغانستان را مطرح کند، من در دو سطح مطرح کردم که در شرایط کنونی به هر دلیلی ممکن نیست. اما در سطح اول حکومت افغانستان است که با یک حکومتی که رویکرد پلورالیستی و ضرورت افغانستان است، رویکار میآید، ضرورت اساسی و یا مسوولیت اساسی آن این است که بیاید یک قرائت یا یک روایت رسمی منوط بر جامعهی افغانستان از پایین به بالا را تعریف بکند و برایش حدود تعریف بکند و براساس آن در واقع تمام ادبیات، مراجع و منابع دینی، پس دوباره تمام مسایل رفتار روزمرهی انسان افغانستان را در پایین تعریف بکند. چیزی که در بیست سال گذشته به آن توجه کمتر شد، چیزی که در مدل دولت و ملت سازی امریکایی به آن توجه نشد و چیزی که ما متاسفانه حتا در جریانهای احزاب، جریانهای سیاسی متوجه آن نکته کمتر شدیم. نکتهی دوم اینکه طبیعتا افغانستان به عنوان یک دولت و ملتی که من شخصا در نوشتهها و صحبتهایم در آن اشاره میکنم که تا یک مدتی هنوز هم مستلزم به آن است که جامعهی جهانی به لحاظ تخنیکی و اقتصادی به آن برسد که تا حداقل انسان در درون افغانستان به یک قرارداد اجتماعی جدید برسد. یک بخش کلان قراراداد جدید، صحبت روی تعریف رفتار مذهبی و دینی شهروند افغانستان است که باز برایش سرمایهگذاری، تبلیغ، شود و باز به عنوان یک فکتور اساسگذار و تاثیرگذار بالای آن توجه صورت بگیرد که ما حداقل از این ناحیه، تمام فکتورهای عارضی را مثل فقر و اقتصاد و امثال آن را به اصطلاح دوباره تحت تاثیرات منفی قرار ندهیم که باز به یک تکرار مکررات در گرداب موضوعات افغانستان غرق شویم.
این همان کلیات و به اصطلاح چارچوب و اسکیج اصلی آنچه که من در این کتاب در ذهن داشتم آوردم و خدمت شما عرض کردم. اگر سوال و پرسشی بود، من در خدمت شما هستم.
عزیز رویش: جناب دکتر ممنون. شرح مبسوط و جامعی بود. امیدوارم که این طرح باب خوبی برای درک بهتر مکتب بلخ باشد. ما در نسل پنجم پروژهی مهمی که پیش رو داریم، کمک به تحول اجتماعی و تغییر دموکراتیک در جامعه است. منظور از تحول اجتماعی، تحول در میدان سیاست، در راستای سیاست در جامعه است. منظور ما از تغییر دموکراتیک هم این است که بتوانیم قدرت را از توتالیتاریزم و از متمرکز شدن در درون جامعه نجات بدهیم. این در درون جامعه پخش شود تا تمامی افرادی که در جامعه هستند، بتوانند به قدرت و امکانات دسترسی مساویانه داشته باشد. متاسفانه که تجربهی حرکتهای سیاسی یا مبارزات سیاسی ما با وجودی اینکه داعیهی نجات از استبداد و نجات از خودکامگی را در خود داشته؛ ولی برعکس به همان جایی رسیده که شما امروز آن را به عنوان یک بنبست یاد میکنید. بدون شک، یکی از عناصر طرحی که میتواند به تعبیر شما نقش پادزهری بازی بکند تا اثرات این سم خطرناک و کشنده را در اندام جامعه خنثا کند، مکتب بلخ است. به دلیل برخی از ویژگیهایی که شما در آن شمردید و در رساله هم به شکل روشن در مورد آن توضیح دادید. اما سخن این است که سم و زهری که بر اندام و فکر جامعه چیره شده، هزاران سال زمان را در بر گرفته. پادزهری که هم پیشنهاد میکنید، میتواند که یکی از این عناصر باشد، مگر اینکه روی ابعاد دیگر که شما تلویحا به آن اشاره کردید، کار بیشتری صورت بگیرد تا اینها هم به شکل روشن برای مخاطبها بیان شود. من در نظر دارم که در این جلسه از شما بیشتر بشنویم تا با اقدامات و کارهای عملی مشخصتری هم در این زمینه آشنا شویم که مکتب بلخ چگونه میتواند در برابر روایتهای غالبی که حالا هم بر ذهن و هم روان جامعه مسلط است و هم متاسفانه قدرتها و امکانات جامعه را همگی مدیریت میکند، غلبه کند؟
شما به طور مشخص در مکتب بلخ، از بنبستی یاد میکنید که در اثر تفکر و روایت خوارجیگری و نوخوارجیگری خلق شده و در ضمن از رویکردی هم یاد میکنید که بیرون از دین در برابر آن تفکر و روایت مطرح شده و به عنوان یک رویکرد عقیم و معطوف به نتیجهی غیرمطلوب متاسفانه که جامعه را بیشتر به طرف بن بست برده، حداقل جامعههای اسلامی که شما هم بیشتر به آن اشاره دارید. حالا مساله این است که هم روایت متصلبانه از دین بر اساس روایت غالبی که در پشتوانهی خود دارد، مقبولیت عام اجتماعی دارد و هم رویکرد ضد این روایت با پشتوانهی نظام و امکانات و قدرت جهان مدرن از ظرفیت بسیار بلند سرکوب و مقابله با این روایت برخوردار است. مثلا جنگ اسراییل و غزه یکی از نمونههای بسیار بارز این مقابله است که شما میبینید که در یک طرف آن همان چیزی که به هرحال پهلو به روایت نوخوارجیگری در جامعهی اسلامی میزند و هیچگونه مدارا و هیچگونه همزیستی در طرف مقابل نمیپذیرد و طرف دیگر هم از یک قدرت بسیار بالای سرکوب برخوردار است که در برابر آن ایستادگی میکند. افغانستان هم در طول 40 سال اخیر، نمونههای بسیار روشنی از گستردگی نفوذ و سرایت هردو از این روایت و تقابل شان را با همدیگر بر ما نشان داده است. حالا سوال مشخص من این است که مکتب بلخ، چگونه میتواند از پایگاه اجتماعی در دورن جامعه برخوردار شود که هم با روایت نوخوارجیگری مقابله کند و هم سیاستها قدرت را که از بیرون جامعه که به هر حال با این روایت نوخوارجیگری در تقابل است، پس بزند و خود را به عنوا یک بدیلی بومی، بدیلی که در درون جامعه است به اثبات برساند؟
چیزی که خیلی مهم است، مثلا شما از یک طرف یاد میکنید که 99 درصد از نفوس افغانستان به یک نحوی تمایل یا گرایش مذهبی دارند. در عین حال از نفوذ عرب افغانهایی یاد میکنید که در طول جهاد افغانستان، آنها وارد افغانستان شدند و نحلههای بسیار نیرومندی از تفکر نوخوارجیگری را با افراطیت خیلی سازمانیافته وارد افغانستان کرده. از مکتب دیوبندی یاد میکنید که هم در هند و هم در پاکستان و بعد که طرف افغانستان میآید، ریشههای بسیار عمیقی در درون جامعه دارد که باورهای مذهبی جامعه در واقع از همین جاها القا میگیرد. وقتی که یک مقداری این نگاه شما را تعمیم بدهیم، متوجه میشویم که نوخوارجی گری با همین نگاه متصلبانه نسبت به دین، اختصاصی به اهل تسنن ندارد. در جامعهی شیعه شما هم در آخر خط رگهی بسیار روشنی از تصلب را میبینید که دستکمی از تصلب مسلط بر جامعهی تسنن ندارد. شما اگر از یک مقداری از لایههایی که در آن بناهاست و اغلب چشمگیر میشود، عبور بکنید که آنها باعث این می شود که شما تفاوتی در بین آن ببینید. یا احساس بکنید که آنچه در ایران میگذرد، با آنچه که در پاکستان و در افغانستان میگذرد متتفاوت است یا آنچه که مثلا در اندونیزیا است، ممکن است که با آنچه که در لبنان است، متفاوت است، از این یک مقداری، لایههای روبنایی عبور کنیم، به عمق و بنیادها و باورهای دینی غالب هم در جامعهی تشیع و هم در جامعهی تسنن توجه کنیم، تقریبا هردوی شان در ختم راه به یک نقطه میرسند که در آن پلورالیزم، اعتدال، مدارا و یا آنچیزهایی که شما به عنوان پنج عنصر از آن یاد میکنید که از دل مکتب بلخ بیرون میشود، جا ندارد. تکیهی باورهای رایج در جامعهی مذهبی ما، اغلب بر باورهای «سبجیکتیف» که در آن تحقیق و استدلال و چارچوبهای پذیرفته شده در علم مدرن را کسی قبول نمی کند، حتا آن چیزی که شما در ختم عناصر پنجگانه به عنوان حافظهی تاریخی التقاطی یاد میکنید، در درون جامعه یک زمان بسیار طولانی را از جملهی تفکرهایی بوده که تکفیر میشده. یعنی التقاط فقط این نیست که ما برخی از تجربههای عملی را در عرصهی اخلاق، مدارا، نیکویی و… در جامعه ترویج میکنیم. بر عکس یک قسمت زیاد این بینادهای فکری و باورهای مذهبی را هم مورد سوال قرار میدهد. وقتی که اینها را میآوریم، به عنوان التقاط مورد تکفیر قرار میگیرد. مثلا، شما نمیتوانید که آیین زردشت، آیین بودا یا هندوییزم یا عرفانی را که حتا از مسیحیت و… میآید، همگی را یکجا بکنید و بعد در قالب یک مکتب در درون یک جامعه مطرح بکنید، بدون اینکه با واکنش نظام مسلط در درون جامعه مواجه شود، تکفیر میشود. بنابراین، مساله تنها بر باورها و روایتهای دینی نیست. مساله حالا فعلا بیشتر این است که از دل همین باورها و روایتهای دینی، یک نوع نظام سیاسی باز میشود که در طول تاریخ هم همین بوده. از دل روایتی که در مدینه شکل گرفته، خلافتهای اموی و عباسی شکل گرفته. مثال دیگری که امپراتوریهای اسلامی به شمول امپراتوری عثمانی که یکی از قدرتمندترین و طولانیترین بخش را در این خطه نمایندگی میکند، هرکدام شان از دل روایتهای دینی بیرون شده است. وقتی که سلاطین عثمانی مثلا به خاطر قتل، غارت و کشتار و فتح سرزمینهای دیگر میرفتند، نماز خود را فراموش نمیکردند و یا مثلا هیچگاهی بوسیدن قرآن را فراموش نمیکردند. احساس میکردند که از پشت سر این باور دینی هستیم که همچون یک قدرتی پیدا کردند که میتوانند جامعه را بسیج بکنند و به جنگهای بسیار کلان بروند. این را مثلا شما در تیمور، در شاهان افغانستان از احمدشاه درانی گرفته تا امیر عبدالرحمان خان میبینید و در دورههای بعدی که به خصوص، یک مقداری مثلا سیاست هم سازمانیافتهتر شده و مکتبهای فکری که در جهان مدرن آمده، خود را در تقابل با مکتبهای مسلط در جهان ما و شما بازسازی کردند، اینها هم وقتی که وارد شدند، این مساله را خیلی پیچیده تر ساخته. حالا میخواهم که از شما بیشتر بشنوم که واقعا در درون همین پیچیدگی یک تجربهای که بیشتر در حاشیه، حداقل در حاشیهی تاریخ اگر نگوییم، در حاشیهی جامعه باقی بوده و هیچگاهی نتوانسته که بیاید نظام سیاسی را بر انگارهی خود ایجاد بکند، نتوانسته که قدرت سیاسی را بر انگارهی خود مدیریت کند، چگونه میشود که در شرایط کنونی که ما عملا هم با نوخوارجیگری مسلط طرف هستیم و هم با روایت ضد آن که حالا دیگر منتظر نمینشیند که ما روایت بومی خود را مطرح بکنیم و به آنها بگوییم که شما یک لحظه تا امر ثانی را منتظر بمانید تا ما خود را بازسازی بکنیم و ما یک روایت بسیار معتدل و درست را بیاوریم که هم پادزهری بر روایت نوخوارجیگری باشد و هم برای شما در این جهان مدرن قناعت خلق بکند؟
احساس میکنم که این یکی از نکتههایی بود که من در مطالعهی رسالهی بلخ، چندین باری که مرور کردم، زیاد به آن نرسیدم. به همان خاطر، وقتی که تاریخ خاندان هرثمهی بلخی را که مطالعه کردم، احساس کردم در آنجا هم اشارههایی که وجود داشت، این اشارهها یا به قدرت مثلا تکیه دارند که قدرت غالب در همان زمان است تا اینکه نفوذ خود را مطرح بکند. یا اینکه صرفا به عنوان یک تبلیغ و یا به اصطلاح یک نوع تلاشی برای تزکیهی اخلاقی در درون جامعهی اخلاقی رواج داشته که خیلی زیاد خود را با قدرت و با قدرت مسلط در درون جامعه در نمیانداختند. شما حالا فعلا، به خصوص که روایت تان بیشتر برای این است که بیایید به تعبیر خود تان این زهری که بر اندام جامعه پیچیده، این زهر را با این پادزهر مداوا بکنیم و جامعه را از این حالت بیرون بکنیم، این به طور مشخص، در همین وضعیت پیچیده از دل مکتب بلخ، با تکیه بر منابع اسلامی و روایتهایی که از دل اسلام بیرون میشود، چه چیزی مشخص را مطرح میکنید که واقعا میتواند طالبان را به عنوان یک نیروی مسلط قناعت بدهد، جمهوری اسلامی ایران، حماس، اسراییل و مثلا امریکا را قناعت بدهد و امثالهم… هرکدام اینها در سرنوشت ما در افغانستان مسلط اند. طرح شما، به طور مشخص در مکتب بلخ در این زمینهها چه چالشهایی را نشانی کرده و پاسخهای آنها را در به طور مشخص، در کجاها دیدند؟
میرویس بلخی: سلامت باشید. من آنچه که از حرفهای شما دریافت کردم، ببینید چند نکته را من عرض میکنم و بعد میآیم سر مسالهای که در آخر شما به عنوان سوال مطرح کردید. یکی اینکه همانطور پیشتر گفتم که از فرضیههایی که من به آن باور دارم که ما از یک وضعیت متعارف مذهبی به شدت به سمت یک فروپاشی منظومههای اعتقادی در قرائتهای مذهبی در حرکتیم، طبیعتا این حرکت به سمت نوخوارجیگری حرکت دارد. روی آن سرمایهگذاریهایی هم متاسفانه به دلیل آن جنبهی سختافزاری قدرت که مورد توجه بازیهای جیوپولیتیکی است، صورت گرفته که این پاردایم نوخوارجیگری بتواند همانطور که در دنیای عرب، به خصوص در حوزهی عراق و سوریه، آرامآرام بستر باز کرده و دوباره تجدید شده و امروز در واقع رفتار یک بخشی از مردم را در حوزهی هلال حاصلخیر تعریف میکند که تجدید دوبارهی حماس و فعالیتهای حماس ریشه در همان نگاه کلانی که من عرض کردم، دارد. در عینحال هم ما یک روایت غالب در افغانستان نداریم. یعنی از آن طرف که بگوییم روایت متعارف سنتی یا قرائتهای سنتی، که جایگاه خودش را از دست داده یا این به یک روایت غالب نوخوارجیگری تبدیل شده، چنین نیست. فعلا تمام این روایتها در یک وضعیت فروپاشی برابر هست. به همین دلیل جنگ همه در برابر همه که من وقتی به آن اشاره میکنم، در واقع یک جنگ متوازنی است که از هردو طرف قربانی میگیرد. کماکانی که در سهسال گذشته حدود دو هزار و چهار صد عالم از علمای ما و شما در منبرها کشته و در مسیرها کشته شده و در مراحل مختلف و بالاخره در شیوههای مختلفی کشته شده که اگر شما بخواهید این را دستهبندی کنید، این علما مربوط به تمام ملتها در درون افغانستان بودهاند. یعنی شما عالم حنفی را هم میبینید که کشته می شود، عالم سلفی و عالم سنی و عالم شیعی را هم میبینید که کشته میشوند. به شمول عرفا و به اصطلاح کسانی که در حوزههای خانقاهها زندگی میکنند و کار میکنند، آنها هم کشته و ترور میشوند. این درواقع نشانههای ابتدای همان جنگ همه در برابر همه است که ما دیدیم و در این دو سال هم به تلخی تجربه کردیم. مسالهی دوم این است که در تمام جهان اسلامی که ما و شما روی آن بحث میکنیم، البته طرح مکتب بلخ کامل محدود به افغانستان نیست و ما در واقع رگههایی این را که پیشتر هم یک درامد تاریخی برای آن زدم، دیدیم که در مراحل مختلف، در جغرافیاهای مختلف همچنان توانسته این رویکرد آن قدر تاثیرگذار باشد که شما مامون عباسی را به عنوان خلیفهی مقتدر و به عنوان یک تاثیرگذار بر مدنیت اسلامی در بغداد، درواقع در ادامهی همین مکتب میبینید و کسانی مثل غالب بادغیسی یا کسانی مثل یحیا حتا خانوادهی سرخس، اینها متعلق به همین مکتب اند که استادان و تاثیرگذارن بر خرد مامونی است که همینطور ادامهی آن در مراحل مختلفی باز خودشان نشان داده است. منتها اقلیمهای فکری در خود جهان اسلام هم با توجه به همان انتولوژی که هر منطقه به عنوان فکتورها یا متغییرهای اساسی یا مستقل در آن دیده میشود، این بر رفتار و ذهنیت و قرائت اسلامی مردم درون همان حوزه تاثیرات خودش را میگذارد. مثل اینکه زمانی که داعش در حوزهی به اصطلاح شام، همان شام تاریخی ما و شما ظهور کرد و تاثیرگذار شد و بالاخره یک جغرافیایی را آمدند و گرفتند و از آنجا مبارزه کردند و جنگیدند این مسایل… زمانی نحلههایی آن در افغانستان در همان سالهای 2014 مطرح شد، من همان زمان هم صحبتم در مورد آن بود که داعش با آن نسخهی هلال حاصلخیز در افغانستان بستر باز بکند و برایش جای پا داشته باشد، ممکن نیست. من فکر میکنم تا اکنون هم که تقریبا ما 7 سال یا 8 سال از آن سالها را پشت سر گذاشتیم، دیدیم که علارغم تمام تلاشهای خودش، نتوانسته داعش با همان بار معرفتی خودش بیاید و مثلا در حوزهی ما بسترسازی بکند. جز حرکاتی تاکتیکی به هر صورت همان ماموریتی است که عارضی است و ریشه یا مبدا ندارد. در غیر آن صورت شما در آن اقلیمها، درواقع رویکردها و رفتارهایی را میبینید که ریشه در درون خود منطقهی شان دارد که همان منطقه توانسته حداقل یک مدتی برای خودشان یک راه حلی پیدا بکنند. اما در درازمدت موفق نشدند که به یک راه حل کلان و دوامدار و تاثیرگذار برسند.
به همین دلیل است که شما در تاریخ مصر افراطیت را در بسترش میبینید. در دورههای طلایی که حتا عصر طولونیان و عصر یخشیریها است یا عصر فاطمیون و یا حتا دوران ممالک شما افراطیت را به وضاحت در همان منطقه میبینید. در حوزهی شام و عراق افراطیت بستر دارد. به همان دلیل است که شما آنجا به راحتی میتوانید ببنید که غلبه همیشه در واقع حذف دیگری هست. این حذف دیگری همیشه توانسته که حکومت اموی را هم در شام به چالش بکشد و در کنار آن همچنان حکومت عباسی و علویها را هم به چالش بکشد. بنابراین حکومتهای بعدی و تا به امروز یک فاکتور تاثیرگذار در سیاست و قدرت است. به همین دلیل مردان سوسیالیست مجبوراند که بیایند و رفتاری از خودش به نمایش بگذارند که مبیّن استفاده از ایدولوژی اسلامی هم در برابر همان بحث مسالهی عرب و دشمن عرب از یک طرف، با وجودی که یک عرب نشنلیست هم است. اما در حوزهی ما یک اقلیم کلان فکری هست. درست است که ما خوارجیگری داشتیم. درست است که ما روایتهای وهابی داشیتم. حتا احناف اشعری و حنبلیها هم آمدند و در حاشیههای کلان اقلیم فکری خراسانی تاثیرگذار بودند؛ اما به مرور زمان، چون مردم و مبنای معرفتی به آن سمت نبوده و متغییرهای اساسی و کلان حداقل در اینجا به عنوان بازدارنده تاثیرگذار بودند، به مرور زمان آهستهآهسته، ما مثالهای بسیار تلخی از حذف و به اصطلاح دیکته و یا تکفیر و امثال آن در تاریخ ما و شما، در همهی منابع تاریخی که مراجعه بکنید، میبینید که پس دوباره از بین میرود. دربار سامانی، دربار غزنوی و دربارهایی که ما در این منطقه داریم، ظاهرش اسلامی است، در درون آن کاملا یک امر کلان پلورالیستی در جریان است که حتا همین اعضا یا شاخصهای مکتب بلخ را که من خدمت شما اشاره کردم.
امروز بعضی از علما مثلی که چند تن از علمای بزرگواری در افغانستان برای من پیام دادند که ما نمیدانستیم که تو یک سکولار خطرناکی استی که در برابر دین شمشیر میکشی و میجنگی. وقتی من از آنها میپرسم که شما خواندید، میگویند که نه. کافیست که همان خود عنوان نشان میدهد که مثلا تو در یک مسیری هستی که آن مسیر درست نیست. اما به هرصورتش، شما در باطن میبینید که قاضی القضات محمودی میآید با خود محمودی شبها شراب میخورد و روزها حکم میکند و احکام آن هم بر مبنای عدالت است. بر منبای مقاصد زمان و روزگار خودش است. همینطور از خیلی دربارها و حکامی که هم ما در نظر بگیریم، جامعه جامعهای است که کاملا ارجاعی است. کاملا بر مبنای قضاوتهای ارجاعی پیش میرفته و به همان دلیل حوزهی کمتر از رقابتها و شمشیرکشیهایی که در حوزهی عراق ما و شما و حتا در مبانی مقدسات داشتهایم تاثیرگذار بوده. این کمک کرد که بالاخره این مسایل به وجود بیاید.
از این مسایل یا مساله پردازی که بگذریم، من زمینههای تطبیق و زمینههای غلبه و امکان غلبه این پارادایم را در سایر روایتها را در همین شاخصهای پنجگانهای که خدمت شما اشاره کردم، میبینم. طور مثال وقتی که عرفان جنبهی پراگماتیستی پیدا میکند، در واقع به جای اینکه به یک عزلت و به یک انتزاع و به گوشه نشینی و به یک مسلکهای زودگرایی و ترک دنیا بکشاند، رفتار و ذهن انسان را در این حوزه تعریف میکند. ما این خصوصیت را نه در عرفان هند داشتیم و نه در عرفان مسیحیت داشتیم و حتا در عرفان عرب ما این نحلهها را در ابتدا وقتی که میبینیم، عارفان بزرگ حوزهی عرب را در این منطقه نداشتیم. عربها برعکس صاحب دستگاههای اجتماعی هستند، صاحب دستگاههای سیاسیاند و در جنگ ها اشتراک میکنند. در برابر استبداد ایستادگی میکنند. حتا تا به جایی آنها میآیند و خطرپذیر میشوند، به خاطر اصلاح جامعه کشته میدهند و از بین میروند. این به اصطلاح تا به آخر و تا به امروز وجود دارد. شما ببینید، آنهایی که هنوز هم در این خط کلان فکری به اصطلاح این مکتب قرار دارند، در دورهی معاصر از سالهای مثلا تا پایان قرن 18، 19 و 20 و دوران جهاد و دوران مقاومت و دوران امروز که وابسته و متعهد به این جریان است، مردمان گوشهنشین نیستند. میآیند ایستاد میشوند و مبارزه میکنند. یا طور مثال سیکولاریزم یک بحث بسیار طولانی و کلانی است که امروز جامعهی ما و شما را درگیر ساخته. یک جماعت میآیند عملا در برابر سیکولاریزم قرار میگیرند و یک جمعی هم از آن حمایت میکنند. در حالی که ما سنتیز این را در خود این مکتب یا در خود روایت تاریخی و امروزی داشتیم که شما ببینید کسانی هستند مثل ابن سوری، یا در این پسان ها علما و بزرگانی که حتا در دورهی مثلا شیبانیها یا در دورهی آل باینجور و امثال آن وقتی که از اختلافها صحبت میشود و درگیریهای کلان صدر اسلام، بحث های عثمان و بحثهای علی و بحثهای اختلافهای صحابه و بحثهای اختلاف میان رویکردهای مردم این حوزه درواقع از مباحث این گونهای برائت میجویند و به همه احترام یکسان قایل میشوند. برداشت شان این است که اینها …. اینجا صحبتها قطع شده است.
عزیز رویش: دکتر صاحب متاسفانه وقت کم داریم و به آخر برنامه نزدیک میشویم. من مسالهای را که شما طرح کردید، متوجه شدم و جنبههای خطرناک آن را هم توجه دارم. نیاز ما حالا فعلا راه حل مساله است. من طرح مکتب بلخ را هم چه در زمانی که شما در کابل حضوری صحبت میکردید و چیزی که هم در این رساله نوشتید، یک طرح بسیار زیبا یافتم که میتواند در مصالحهی مدنی ما و شما را کمک بکند. من احساس میکنم که اگر مثلا شما در مقام وزارت معارف افغانستان قرار میداشتید و در همان زمانها همین نگاه را اگر میداشتید، حتا میتوانست که در اصلاح نظام آموزشی افغانستان کمک بکند. اما حالا ما فعلا در یک وضعیتی کاملا متفاوتی قرار داریم.
شما اگر دقت کنید، مجاهدین افغانستان در طول دوران جهاد به هزاران شاگرد و طالب را در مدرسهها و در مکاتب تربیه کردند تا آنها به مجاهدین و بالاخره به طالبان تبدیل شدند. شما از خانوادهی آل یحیا و خانوادهی شیبانیها و سامانیها و دیگران هم که حرف میزنید، آنها از دو حال خارج نیستند. یا کسانی هستند که خودشان میروند، قدرت سیاسی را به دست میگیرند و به مدیران قدرت سیاسی تبدیل میشوند یا به نظام حاکم به گونهای تکیه میکنند که مجالی برای تبلیغ و گسترش پیام خود داشته باشند و هیچ پیامی در تاریخ و در جامعهی بشری بدون این دو خصوصیت یا ویژگی نمیتوانست که در درون جامعه جا باز بکند یا به پیام مسلط تبدیل شود. حالا مسالهی ما این است که ما مدل جهان مدرن را برای مدیریت قدرت، مناسبات قدرت قبول میکنیم یا نه؟ حداقل مدل موفق و کارامد دیگری را ما برای مدیریت و مناسبات قدرت، غیر از آن چیزی که به نام دموکراسی یا مبتنی بر این نظام، به حقوق بشر و پیشفرضهای خاصی که دارد، نداریم. اگر دموکراسی و حقوقبشر و سایر ارزشهای جهان مدرن را قبول نمیکنیم، اولا برای حل معضل قدرت و مناسبات قدرت، چه راه حلی را از دل مکتب بلخ ما میتوانیم بیرون بکنیم که بتواند بدیلی در برابر آن باشد؟ در مرحلهی دیگر، اگر تقابلی با ارزشهای جهان مدرن را هم به عنوان یک چالش برای خود در نظر بگیریم، بالاخره در یک جایی با آن روبهرو شویم، مکتب بلخ چگونه میتواند در حالی دموکراسی یا ارزشهای مدرن را برای مدیریت قدرت سیاسی قبول نکند و بدیلی دیگری ارایه کند، چه تدبیری میتواند رویدست بگیرد که در این مقابله هم موفق شود؟ بنابراین ما در یک وضعیتی قرار داریم که از دو طرف با چالش بسیار جدی مواجه هستیم. در درون جامعه، جامعهی اسلامی منظور ماست، با تفکر نوخوارجیگری مسلط، مواجه هستیم که برای خود، طالب دارد، برای خود شاگرد و سرباز و برای خود حتا نظام سیاسی دارد که از آن حمایت میکند. در اکثر کشورهای اسلامی که حالا شما میبینید که همین نیروها غالب و مسلطاند، دقیقا از همین ویژگیها برخوردارند. در بیرون این مساله شما با جهان بسیار مدرنی سروکار دارید که این جهان با ویژگیهای خاص خود حرکت کرده و آمده و حالا بنیادگرایی اسلامی یا مثلا نوخوارجیگری دینی و مذهبی که شما از آن یاد میکنید، این را به یک مانع در برابر خود میبیند که باید از آن عبور بکند. مکتب بلخ در وسط این دو چالش، به معنای واقعی کلمه، چگونه میتواند که به عنوان یک طرحی مطرح شود که آن را یک طرح بدیل حساب بکنیم و بتوانیم براساس در درون جامعه عمل بکنیم و جامعه را بسیج بکنیم و در بیرون از جامعه، توجه قدرتهای بزرگ را که حالا فعلا از اریکهداران جهان مدرن اند به خود جلب بکنیم که آنها در یک رابطهی تعاملی با ما قرار بگیرند و دیگر ما را مثل نوخوارجیها مثلا به دشمن خود یا به عنوان دشمن خود تقلیل ندهند؟
میرویس بلخی: جناب استاد، مسالهی اساسی از نظر من این است وقتی که جامعهی افغانستان را خصوصیت متمایل به مذهب از لحاظ دینی تعریف میکنیم، واضح است که سوال بعدی این مطرح میشود که چه قدر در جامعهی افغانستان، مذهب بروز شده یا چه قدر به اصطلاح نیازهای امروزی جهانی که ما در آن زندگی میکنیم، در چارچوب های مذهب آمده، برایش پاسخ ارایه شده و زندگی امروز ما را بر اساس ما تعریف کرده باشیم. شما ببینید، در کل جامعه افغانستان که علما و دانشمندان به عنوان دو قشری اند که دغدغهی مذهبی مردم را در سطح جامعه تعریف میکنند و برایش پاسخ و نشان تعریف میکنند، کمتر به مباحث کلان جهانی تمرکز کردند یا علاقه دارند که باز بیایند به منابع یا مراجع دینی و مذهبی خود ما در حوزهی ما حداقل مشروعیت دارند به آن مراجعه بکنند و از دل آن یک سنخیتی پیدا بکنند که آیا میشود که به اصطلاح یک ارزش امروزی یا یک ساختار امروزی در سطح جهان که پذیرفته شده، به اصطلاح رنگ مذهب به خودش بگیرد؛ اما در افغانستان آن تطبیق شود؟
طور مثال من باز هم عرض میکنم که وقتی پلورالیزیم که میگوییم، پلورالیزم یک بحثی است که علما در افغانستان در سطح خودشان به این باور دارند. یعنی یک بخشی از علمایی که بیشتر به رویکرد سنتی و ارتودکسی یا متعارف پابند هستند، هنوز هم میآیند نصاب به اصطلاح تعلیمی شان و نصاب درسی شان، طوری مثال، حافظ، گلستان، بوستان، یا مثلا نصاب کلاسیکی که ما در افغانستان از خانقاهها یا مدارس و مکتبخانههای مذهبی که داشتیم، بوده است. برایشان وقتی که بخواهیم پاسخ بدهیم، قابل درک نیست. در حالی که پلورال است، در حالی که باورهای متعدد را محترم میشمارند. برایش تسلیم اند و به آنها احترام دارند. در مراجع و در مباحث مختلف در کنار همدیگر مینشینند و حتا روی بسیاری از مباحث کلان اصولی با همدیگر، تشریک مساعی دارند. منتها وقتی که بخواهی که بیایید بر اساس ساختار و بر اساس بار ارزشی جهان امروزی ما همان مساله را بررسی بکنیم، در آنجا قاصر میمانند و در آنجا پاسخ درست ارایه نمیتوانند. دلیل اساسی آن این است که آن بار معرفتی که نسبت به پدیدهها و نسبت به مفاهیم در جهان امروزی داریم، آن هنوز نزد علمای ما و شما پذیرفته و مطالعه و پرداخته نشده است. مثلی اینکه در تمام عرصهها در افغانستان من همیشه این تاکید را دارم که ما به یک قرارداد جدید نیاز داریم، در مباحث تعریف حدود و ثغور مسایل مذهبی هم که باز گره میخورد به مسایل قدرت، ساختار و مسایل جامعه و مسایل اقتصاد و مسایل فرهنگی در یک جامعه مرتبط است. ما نیاز به یک قرارداد جدید بین علمای ما داریم. که این قرارداد درواقع بین مبانی دینی ما که مربوط به این حوزه است و مسایل و پدیدههای جدید در دنیای معاصر است. من فکر میکنم یکی از رویکردهای ساده و رویکردهای موثر این است که ما به این مسایل بپرادازیم. نپرداختن سادهترین کار است که کسی ریسک را آن به عهده نگیرد و بگذارد که جامعه به هر سمتی برود. طبیعتا جامعه هم به سمتی میرود که امروز، من گفتم به اساس بازیهای ژیوپولیتیکی، پشتوانه دنبال همین قرائتهای پیکارجویانه و مسلحانه است که هم پول و هم حمایت دارند و هم تمرکز بازی روی آن است. به همان خاطر، زمانی یک مساله مطرح میشود، که من فکر میکنم علما برای شان پاسخ پیدا میکنند.
من یک مثال زنده برای شما میدهم. دوستی از یکی از کشورهای عربی و از علمای ما و شما هست، وقتی برای من پیام میدهد، میگوید که من یک صفحه از این رساله را خواندم. وقتی که یک صفحه را خواندم، فهمیدم که رسالهی درستی نیست. من برایش سه پاسخ داشتم؛ اول شما حدس یا گمان بد زدید، اگر کسی به کسی گمان میزند، این از لحاظ دینی حرام است. شما تا آخر میخواندید، بعد ممکن یک چیزهایی دیگری هم من مطرح کرده باشم که براساس اعتقادات شما آن درست میبود. مسالهی دوم اینکه شما مسوول هستید که بخوانید و پاسخ ارایه بکنید. چون از لحاظ سنتی وظیفهی شماست. سوم، اگر من به بیراهه رفتم، وظیفهی شماست که مرا به راه بکشید. بنابراین خود این مساله، برداشت من این است که این به عنوان یک بحث تبدیل میشود. این بحث کمک میکند که علمای ما بیاید و ببینند و اگر ما به طور مثال، پلورالیزم سنتی که اگر ما بر اساس گذشتهی ما داریم، پس نیاز نیست که با پلورالیزم، با سیکولاریزم سیاسی، با پروگماتیزم ایراد بکنیم. من فکر میکنم، اگر جهان امروز ما را در عصر گوناگون نظریههای گلچینی بخواهیم تعریف بکنیم، بیرون از این سه چیز نیست که جنگ ما در حوزهی قدرت، بحث توزیع قدرت، بحث تقابل یا پذیریش و بحث عملگرایی در عرصهی تطبیق آن چیزی که به عنوان قوانین مینویسیم، است. هر سه اینها در اساس بحث ما جا دارد. بنابراین من جای تطبیق این را هم این میدانم که مطرح بکنیم و صحبت بکنیم و بیاییم ساختارها و مفاهیم بینالمللی را براساس مبانی یا مراجع کلان خود ما از دل تاریخ و از دل به اصطلاح تجربیات ما بومی سازی بکنیم و آن را به عنوان رویکرد و یا نتیجهی قرارداد در جامعهی خود ما تطبیق بکنیم.
عزیز رویش: تشکر جناب دکتر صاحب، متاسفانه که وقت ما به پایان میرسد، من البته نکتههای دیگری را هم داشتم که ممکن است در فرصتهای بعدی یا به طور شخصی در مورد آن صحبت بکنیم. یا در یادداشتهای جداگانه به آن بپردازم.
حالا به مجریان برنامهی خود برمیگردیم که اگر سوالهای مشخصی از شما داشته باشند یا اینکه برنامه را تمام بکنند. آقای حسنی و آقای فرهمند!
احمدعلی حسنی: سپاس از شما جناب استاد. سلام دارم خدمت دکتر صاحب آقای بلخی و تمام همراهان ما که در این برنامه حضور دارند. افتخار میکنم که بازهم شما را خوشآمدید بگویم از شما و دوستان هم تشکری بکنم.
جناب آقای بلخی، استاد هم اشارههای مفیدی در مورد کتاب داشتند. اما عموما برداشتی که از اشارههای ایشان و حرفهای شما میشد، به صورت یک مقدمه بود که آن را یاد کردید. با توجه به توضیحاتی که ارایه شد و همچنان سوالهایی که پیش آمده، من میخواهم چند سوال را به صورت گزینشی از شما بپرسم که اصولا پایههای تیوری و فکری مکتب بلخ چیست؟ ما از کدام آدرس آمدیم و به مکتب بلخ رسیدم و کدام جریانهای فکری و اندیشههای گذشته را بررسی کردیم تا اینکه به مکتب بلخ رسیدیم؟ مورد دوم اینکه، اساسا مکتب بلخ با این وضعیتی که فعلا جریان دارد، چه اندازه میتواند جوابگو باشد؟ ما تاکنون شاهد فعالیتهای گوناگونی فکری از طرف اندیشیمندان ما بودیم؛ اما یک خلایی که وجود دارد این است که هیچگاهی ما شاهد اتحاد فکری اندیشمندان خود نبودهایم. در صورتی که اگر این اتحاد وجود نداشته باشد، طبیعی است ما به راه حلهای که هر قدر هم که زیاد باشد و این راه حلها یکی نشود، به نتیجه ختم نمیشود. شما در این مورد چه گفتنیهایی دارید؟
میرویس بلخی: تشکر میکنم. خب، از لحاظ مبنایی نتیجهای که من به عنوان یک مکتب یا طرح یک مکتب خدمت شما ارایه کردم، دو نگاه یا دو مطالعه کمک کرده که حداقل به این نتیجه برسم. یکی نگاه تاریخی. همانطور که من خدمت شما عرض کردم، افراطیت یک پدیدهی امروزی نیست. یک پدیدهی ده سال، صد سال ما نیست. افراطیت یک پدیدهی است که در طول تاریخ ما با آن مواجه بودیم. شما وقتی که به گزارشها، صحتنامهها، سفرنامهها و به اصطلاح پندنامهها را از دوران گذشته تا به امروز بخوانید، متوجه میشوید که هرازگاهی از دل این حوزهی کلان اقلیمی فکری یک جریانی پیدا شده و براساس برداشت و قرائتی که داشته نسبت به متون و نصوص آمدند یک دورهای را با استناد به قدرت و با اتکا به قدرت یک مشکل خلق بکنند. ولی پس دوباره به مرور زمان در واقع، بدیلی روایت تسامحگرا و اعتدالگرا توانسته که این تهدید را کم بکند و حتا آن را از بین ببرد. این آرامآرام تا دورههای معاصر و تا پیش از آغاز منازعات در افغانستان، یعنی پایان حکومت شاهی در افغانستان دیده شده و باربار وقتی با تهدید و چالش مواجه شده، حکام آمدند به مبانی که در این منطقه وجود داشته مراجعه کرده و براساس آن آمدند پس دوباره جمع کردند یک بحرانی را که در منطقه به وجود آمده است. این یک مساله است.
مسالهی دوم، مسالهی کلامی است. من قبلا هم خدمت شما عرض کردم که از لحاظ کلامی حوزهی ما یک خاستگاه و مبنا است. درست است که اسلام با بار هویتی خودش به حوزهی ما آمده؛ ولی اینجا آمده لباس این حوزه را پوشیده و هویت این حوزه را به خودش گرفته. اینجا آمده پربار شده و اینجا آمده آمیخته و با مبانی معرفتی و هستی این منطقه یکی شده. پس دوباره تاثیرگذاری بر حوزههای اصلی زادگاه یا خاستگاه مثلا که ما و شما در سرزمینهای عرب داشتیم. بنابراین این دوتا را وقتی در ابعاد متخلفش میبینیم و آن را مطالعه میکنیم، مثلا متکلمانی که نه در اصول، بلکه در مبانی کلان کلامی خودشان با هم اختلاف دارند، در کنار همدیگر مینشینند، مباحثه و گفتوگو میکنند و حتا در یک اردوگاه در برابر دشمن میجنگند، کتاب تولید میکنند و رساله مینویسند و از همدیگر حمایت میکنند. شما کسی مثل ابوزید را میبینید که ابوالقاسم کعبی را نه تنها حمایت میکند، بلکه به خاطر فقر و تنگدستی حمایت مالی نیز میکند. در حالی که اندیشههای ابوزید و اندیشههای ابوالقاسم کعبی، آن قدر از همدیگر اختلاف دارند که اگر در میدان اختلافات فکری و اندیشهای امروز بیندازیم، شاید تعجب بکنید که این نیاکان مشترک ما بوده که در گذشته تا این اندازه از خود ظرفیت نشان میدادند. بنابراین، این از یک طرف مرا به اصطلاح به یک نتیجه رساند و نتیجهی دوم همان شاخصهای پنجگانهایست که من خدمت شما عرض کردم. این شاخصها همزمان و در یک مرحله توانستهاند که به ابعاد مختلفی، نه تنها مسایل دینی، بلکه در توزیع قدرت و در مشروعیت دادن و در مسایل اجتماعی و فرهنگی، مسایل حقوقی و فقاهتی توانسته که دورههای مختلف مردم را مدیریت بکند و به اصطلاح کمک بکند که در این حوزه به یک رونق و به یک شکوفایی و به یک امنیت برسد.
مساله دوم بحث پاسخگویی یا به اصطلاح اینکه چطور میتواند پاسخگو باشد، من فکر میکنم که در طرح مساله عرض کردم که ما در شرایط کنونی به یک سمت پراکندگی فکری و اعتقادی رفتیم. این پراکندگی فکری و اعتقادی به جایی رسیده که همهی شمیشرها از نیام در برابر یکدیگر کشیده شدهاند. این میدان شمشیر و شمشیرجنگی باعث شده که مردم به جای اینکه بیایند و یک تعریفی از اصول اعقتادی خودشان ارایه بکنند و در آن وجوه مشترک را پیدا بکنند که در مبانیِ به اصطلاح آثار و منابع خودشان وجود دارد، بیشتر آمده به اصطلاح باورهای سطحی خود را محفوظ گرفته و در برابر یکدیگر میجنگند. من فکر میکنم که راه بسیار و خوب و مناسب این است که یک مقداری در کنار به اصطلاح رفتار روزمره، به این مبانی مراجعه شود و این مبانی دوباره مطالعه شود و دیده شود که چقدر میتواند برای تعریف وجوه مشترک مکتبها، قرائت و رفتارهای مختلفی که در سطوح کلانتر معرفتی در زیر یک چتر قابل دیداند، کمک بکند. با همدیگر اساسا نه اینکه در اختلاف باشند، بلکه مکمل یکدیگراند و با همدیگر کمک میکنند. بنابراین کاری که حدقل من کوشش و تلاش میکنم، این است که مثلا یک عالم به جای اینکه بیاید و بر اساس قرائتی که در مدرسهای که درس خوانده یا قرائتی که خودش به آن نتیجه رسیده، بیاید فتوا صادر بکند و قضاوت بکند و دراقع گرایش فکری اعتقادی خودش را صادق و راسخ بداند، یک مقدار مراجعه بکنند و ببینند که آیا واقعا ما میتوانیم فکر کلانتر از این در این پنج شاخص یا در چارچوب یک مکتب داشته باشیم که با همدیگر بیاییم و به اصطلاح روی یک سفره بنشینیم و یک ارزش مشترک را از دل آن پیدا و سپس آن را بیرون بکنیم یا خیر؟ به همان خاطر این طرح نوعی یک تلنگر است، یک گوشزد برای همهی کسانی که حس مسوولیت دینی دارند و مسوولیت شان میدانند که باید به این معضل کلان جامعه رسیدگی بکنند و از رفتن به یک پرتگاه حتمی جلوگیری بکنیم و به آن سمت بدهیم. بنابراین اگر آنهایی که مسوولیت دارند و بیایند به این قراداد مذهبی که به اصطلاح در تاریخ و در منابع شان است، برسند، ما میتوانیم که دوباره بیاییم به اصطلاح به یک شکوفایی مذهبی و با ساختارها و ارزشها پدیدههای مدرن آشتی بکنیم و ما از کاروان توسعه به دور نمانیم. در غیر آن صورت اگر به یک قرارداد نرسیم و به این وضعیت ادامه بدهیم، واضح است که آن فرضیهای که من به عنوان آیندهی بسیار تاریک برای افغانستان عرض کردم با تاسف باز به آنجا حرکت میکنیم.
احمدعلی حسنی: تشکر جناب دکتر. امیدوارم که این کتاب هرچه زودتر به دست مخاطبان برسد و محتوای این کتاب را همگی بخوانند و از آن استفاده بکنند. متاسفانه وقت ما کم است و ما نتوانستیم تمامی سوالهایی که در مورد این کتاب وجود داشت، با شما مطرح کنیم و این کتاب تا جای ممکن موشگافی میشد. به هرحال از حضور شما یک عالم سپاسگزاریم. سلامت باشید. امیدوارم بازهم در فرصتهای بعدی شما را در برنامههای اینچنینی داشته باشیم. از دوستان دیگر هم سپاسگزاری میکنیم که پای برنامهی نشستند و حرفهای جناب دکتر را شنیدند. برنامه در همینجا ختم است، شما را به خداوند پاک میسپارم.
میرویس بلخی: خداحافظ همه، خداحافظ شما!
احمدعلی حسنی: سلامت باشید، خدا حافظ!
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه