گفتوگو با استاد عزیزالله رویش، نویسنده و آموزگار مدنی
اشاره: این گفتوگو پیش از این در سایت قبلی شیشهمیدیا به نشر رسیده بود؛ اما چون سایت قبلی از دسترس خارج شد، اینک برای مطالعهی مخاطبین عزیز، اینجا به نشر میرسد.
حسنی: به نام خداوند آگاهی، آزادی و برابری. به دومین برنامهی ما در اکس اسپیس، از طریق شیشه میدیا خوش آمدید. من احمدعلی حسنی به اتفاق همکارم محمدامان فرهمند و با حضور صمیمانهی استاد عزیزالله رویش در این برنامه در خدمت شما عزیزان قرار داریم. در این برنامه، قرار است که نسل پنجم را بیشتر به معرفی بگیریم؛ نسل پنجم کیست؟ چیگونه ما با گذار از چهار نسل قبلی، اکنون به نسل پنجم رسیدیم؟ اساساً رابطهی چهار نسل قبل با نسل پنجم چیست؟
همراهان عزیز لازم به یادآوری است که این برنامه بهصورت رسمی برای یک ساعت تنظیم شده است؛ اما دوستانی که علاقه داشته باشند، میتوانند در ادامهی برنامه به بحث و گفتوگو شرکت کنند. در بخش نخست، استاد رویش در مورد نسل پنجم شرح میدهد و در قسمت پایانی برنامه آقای فرهمند، پرسشها و نظرهای شما مخاطبین عزیز را به استاد رویش ارجاع میکند، بنابراین هرکسی که خواهان اشتراک در این بحث میباشد، درخواست صحبت بدهند، آقای فرهمند آنها را وصل میکند؛ اما قبل از آن برنامه را با استاد رویش آغاز میکنیم؛
جناب استاد، در این برنامه بسیار زیاد خوش آمدید. بهعنوان اولین پرسش، برای ما لطف کرده بگویید که چیگونه به نسل پنجم رسیدیم و این نسل دقیقاً کیها هستند؟
رویش: تشکر آقای حسنی و دوستان. سلام برای همهی شما عرض میکنم و حضور شما را صمیمانه خیر مقدم میگویم. قبل از هر سخن دیگر، لازم میدانم که مراتب تسلیت خود و همکاران خود را برای تمام هممیهنیهای سوگوار خود که در حادثه زمینلرزهی هرات آسیب دیدهاند، ابراز کنم. با تأسف، دیریست که ما قصهی تکراری خود را با همین رویارویی با فاجعه، درد و سوگواری و ابراز تسلیت داریم. کمتر فرصت یافتهایم که هدیهی خوشی خود را برای همدیگر پیشکش کنیم؛ تا وقتیکه میخواهیم یک ایده و یا نظریهای را مطرح کنیم، یا یک دستآورد را تجلیل کنیم، بازهم ناگزیز میشویم که چاشنی یک درد را به آن علاوه کنیم. ابعاد فاجعهی هولناک زمینلرزه، یادآور قصهی تلخ «ارگو»، «نهرین» و «خوست» است که داغ همگی آن، تا هنوز بر دلهای ما هست. آهنگی را که در آغاز این برنامه شنیدیم، در واقع یک دردنامهای بود که یک زمانی در لیسه عالی معرفت بهخاطر فاجعهی ارگو ساخته شده بود. امروز هم به یاد همان و یادآوری یک خاطرهی تلخ دیگر، دوباره پخش شد.
به هر حال امیدوار هستم که این گپ در مایههای ما بتواند فرصت دیگر برای دریافت نقطههای اشتراک در دیدگاهها، فعالیتها و برنامههایی باشد که ما را کمک کند، تا بتوانیم بهعنوان شهروندان فعال یک کشور میراث خود را برای فرزندان خود چیزی بهتر از آن چیزی عرضه کنیم که خود ما از پیشینیان خود به ارث بردهایم.
در رابطه با نسل پنجم در برنامهی گذشته، یک سری نکتههایی را بهصورت گذرا مطرح کردیم. در این برنامه، بیشتر به این نکته توجه میکنیم که آیا تجربهی چهار نسل پیش از ما در تمام کشور، بهصورت همسان قابل تطبیق هست؟ یا در جامعه و اقشار مختلف از هم تفاوت دارد؟ در جریان پرسشها و نظریاتی که باهم خواهیم داشت، بیشتر میکاویم.
پاسخ کوتاه من این است که ما در طول 44 سال گذشته، سیری از یک حرکت را در تجربهی سیاسی جامعه شاهد بودیم که تقریباً بهطور عام در تمام کشور قابل تعمیم هست. میتوانیم هر بخش این تجربه را در این دهه، تقریباً در تمام نقاط کشور بهصورت عام تعمیم بدهیم. اما بهطور مشخص تجربههای جوامع و اقشار مختلف در نحوهی مواجهه با این تجربهها قطعاً از هم متفاوت هستند. من به دلیل اینکه خودم بیشتر در درون جامعهی هزاره زندگی کردهام و تجربههایم هم بیشتر با تحولاتی عجین هست که در درون جامعهی هزاره اتفاق افتاده است و رگههای بسیار روشنی را از یک تسلسل در این تجربهها میبینم که احساس میکنم بهنحوی قابلیت تعمیم در تمام کشور را دارد، ولی برای اینکه مشخص شود، ما ضرورت داریم که فعالین و کسانی که در این چهار دهه حضور داشتهاند، کسانی که با مطالعهی دقیقتر حوادث و تحولات را مرور کردهاند، یک مقداری اینها را در هر جامعه موردیتر بسازند. مثلاً: دههی شصت برای تمام کشور ما دههی حضور و نقش نیروهای ایدولوژیک است؛ نیروهای حزب دموکراتیک خلق، هواداران شعلهی جاوید، احزاب اخوانی، کسانی که برای استقرار ولایت فقیه میرزمیدند، تمامیشان یک نسبت اوتوپیاهای ایدولوژیک خود را برحق و دیگران را ناحق میپنداشتند و بهدلیل اینکه رویکرد ایدولوژیک در سیاست، بهطور طبیعی با مبارزهی مسلحانه، تفنگ، نفرت، خشونت و افراطیت همراه است، این دهه در تمام کشور و در بین تمام نیروهایی که بهنحوی حضور موثر دارند، بهصورت عام بازهم یک تجربهی همسانی را نشان میدهند. همین قسم در دههی هفتاد، دههای است که ما آن را منازعه بر سر حق و مشارکت در قدرت سیاسی و مدیریت قدرت سیاسی و سهم از امکانات عامه میدانیم، بازهم میبینیم که در این دهه نیروهای فعال سیاسی، در این میدان درگیر هستند و تقریباً تمام کشور تجربهی عامشان همین منازعه بر سر حق است. بر سر این که جایگاه ما در کجا هست؟ بههمین شکل در دههی هشتاد که ما آنرا دههی رویاپردازی و خوشبینی نسبت به آینده میگوییم، بازهم ما با یک موجی از خوشبینی در سراسر کشور مواجه هستیم که همگی احساس میکنند، ما به یک نحوی از گذشته فاصله گرفته، رو به آینده داریم و داریم یک سرزمین بهتر و آیندهی بهتر را برای خود ترسیم میکنیم.
بههمین شکل وقتیکه وارد دههی نود میشویم، دههای است که بیشتر با اعتراض عجین هست؛ باز هم میبینیم که در سراسر کشور همان نیروها، بهنحوی در تجربهی اینها شریک هستند، ولی ضمن این مورد، چیزی را که حالا من میخواهم یک مقداری روشنتر و مشخصتر بگویم که احتمالاً بحث ما را هم نزدیکتر میسازد، برای اینکه ما بتوانیم از درون این رویکردها، نسل پنجم را برای مواجهه با مسایلی که در برابر خود دارند شناسایی کنیم، یک مقداری با مثالهای روشن از جامعهی هزاره میخواهم که گپ بزنم؛ امیدوار هستم بعد از اینکه من تسلسل حادثهها را در جامعهی هزاره مرور میکنم، مجالی باشد برای اینکه بتوانیم نقطههای اشتراک یا تفاوتش را در جوامع دیگر هم پیدا کنیم. مثلاً: در دههی شصت خورشیدی فعالین جامعهی هزاره، با تمام وجود خود ایدئولوژیک بودند. کسانی که در جناح حزب دموکراتیک خلق قرار داشتند، کسانی که در جناح شعله جاوید قرار داشتند، کسانی که در جریان احزابی قرار داشتند که اینها برای ولایت فقیه میجنگیدند، هرکدامشان به آرمانهای ایدولوژیک خود به تمام معنا باور داشتند و بههمین خاطر، حاضر به فداکاری بودند و خشونتهایی را هم که اتفاقاً از اینها در این دوره دیده میشود، خشونتهایی است که بار همین آرمانهای اتوپیایی بسیار بلند را دارد. بابه مزاری در دههی هفتاد، وقتی که فضای دیگری ایجاد شده بود، افرادی که متعلق به حزب دموکراتیک خلق بودند، وارد حزب وحدت شده بودند، در جبههی غرب کابل شرکت داشتند، یکی نکتهای را با طنز میگفت: «خلقیهای هزاره، در راه لنین بر قرآن خدا قسم خوردند.» واقعاً همینطوری بود. یعنی احساس میکردید که اینها باور و ایدولوژیشان بهگونهای بود که احساس میکردند تمام هستیشان با همان پیوند پیدا کرده است. بههمین شکل ما در بین احزابی که ولایت فقیه را بهعنوان ایدولوژیشان انتخاب کرده بودند، میدیدیم، هرکدامشان بهخاطر این که خود را ولایت فقیهیتر نشان بدهند، هزاران نفر را کشتند و بیخانمان ساختند، تا اینکه به زمانی رسیدیم که روسها از افغانستان بیرون میشدند. وقتیکه روسها از داخل افغانستان بیرون شدند و حزب دموکراتیک خلق به حزب وطن استحاله شد، مجاهدین در پیشاور حکومت عبوری را ایجاد کردند. در همین زمان، آن چیزی که برای رهبران و قومندانان هزاره یک نقطهی عطف شد که اینها را دوباره به خودشان برگشتاند، حذف اینها از تمامی مراجع تصمیمگیری و مشورتی در حکومت عبوری مجاهدین بود. البته حزب دموکراتیک خلق را، حزب وطن دروازهی خود را تحت عنوان مصالحهی ملی برای همگی باز کرده بود، ولی در آن زمان جبههی غالبی که در حالت تهاجمی قرار داشت، جبههی مجاهدین بود و احساس میشد که بعد از رفتن روسها، این مجاهدین هستند که تصمیم میگیرند، تا آیندهی سیاسی کشور چیگونه باشد. در همین برهه، احزاب شیعی و احزاب هزاره را به کلی نادیده گرفتند. بابه مزاری میگوید: «ما وقتی با همچون برخورد مواجه شدیم، احساس کردیم که موجودیت ما در خطر است. بعد از آن بود که ما برگشت کردیم، برای اینکه ما از موجودیت خود دفاع کنیم. حاصل این برگشت در درون جامعهی هزاره که تقریباً از اواخر سال 1367-1369 شروع میشود، یک دورهی انتقال برای دههی هفتاد است. تأسیس حزب وحدت و ایجاد یک رهبریت بسیار قدرتمند و مسلط در درون جامعه است. ما در این دوره میبینیم که تمامی خط و بندهای ایدولوژیکی که درون جامعه هست، برداشته میشود و گروههایی که بهشکلهایی گوناگون در طول این دهه بهشکلهای گوناگون با هم جنگیده بودند، در زیر یک چتر جمع میشوند و وقتی که در کابل میآیند، همین چتر گسترش پیدا میکند. حتا در برابر نیروهایی که از لحاظ ایدولوژی خود در یک جبههی «انتاگونستی» قرار داشتند.[در جبههی ضد] مثل اعضای حزب دموکراتیک خلق، شعلهایها و …اینها همگیشان در کابل در زیر چتر حزب وحدت، با یک داعیهی تازه، با یک مطالبهی تازه وارد شدند. مزاری یا حزب وحدت در این دوره برای هزارهها کاری را کرد که فکر میکنم بازهم قابلیت تعمیم برای جاهای دیگر را دارد، در یک صورتی که باید اینها هم کاویده شود، همین بود که آمد و میدان سیاست هزاره و موضوع سیاست هزاره را تغییر داد. میدان سیاست هزاره را تغییر داد یعنی چه؟ یعنی از جاغوری، مالستان، دایزنگی، دایکندی و یکاولنگ این را در سطح کل کشور آورد و موضوع سیاست هزاره را که جنگ ایدولوژیک بر سر حقانیت این و آن بود، بر سر یک مسألهی بسیار حساس آورد که همان «هزاره بودن جرم نباشد» بود. یا ما بهشکل انضمامیاش در تصمیمگیری سیاسی شریک باشیم، مذهب ما رسمیت داشته باشد یا از بیتالمال حقوق مساوی داشته باشیم. همین خودش، جامعهی هزاره را به طور کل به یک دورهی جدید آورد که ما این دوره را دورهی «مطالبهگری» میگوییم. البته در اینجا ویژگیاش این بود که تا حالا را هم رویکرد غالب مبارزهی مسلحانه، توسل به جنگ و توسل به خشونت بود. جهاد به پیروزی رسیده بود و حتا اعضای حزب دموکراتیک خلق هم در برابر مبارزهی مسلحانه شکست خورده بودند، حقانیت یک داعیه را هم احساس میکردند که با رویکرد مبارزه مسلحانه ما میتوانیم به اثبات برسانیم. به همین خاطر بود که یک جنگ بسیار خونین در سراسر کشور اتفاق افتاد و حزب وحدت یا هزارهها هم در این تجربه شریک هستند. بعد از اینکه حزب وحدت فروپاشید، رهبریتش در هم شکست، جامعهی هزاره مثل یک دیگی که سرپوش خود را از دست داده باشد، (بخارش) نیروهایش کاملاً بیسرپوش ماند. این دوره بازهم دوام کرد، تا در دههی هشتاد رسید. در دههی هشتاد وقتی که میآییم، بازهم دورهی آزادی، دموکراسی و قانونیت است. همگی در یک فضای باز به یک تجربهی جدید میرسند. این در سراسر افغانستان هست؛ ولی تجربهی جامعه هزاره یک مقداری خاصتر هست، بهخاطری که این جامعه به معنای واقعی کلمه احساس میشد که با دموکراسی، با آزادی، با قانونیت، با حقوق شهروندی و …یک نوع پیوند خاص دارد. مثلاً: همگی در انتخاب اشتراک کردند، ولی تنها زن هزاره بود که تنها در دایکندی یا یکاولنگ، در وقت رأی دادن گریست. اشک یک پیرزن بهمعنای این بود که او یک پیوند وجودی بین خود و بین این برگهی رأی احساس میکرد. یا مثلاً: همگی فعالیت مدنی کردند، همگی به طرف آموزش روی آوردند، ولی هزارهها با تمام وجود خود آمدند. همگی پذیرفتند که حقوق شهروندی بین اعضای یک جامعه تفکیک ناپذیر هستند. زن و مرد همگی در عرصهی زندگی جمعی مشارکت دارند، ولی این هزاره بود که با تمام وجود خود این ایده را پذیرفته و عملی ساخت.
بعد از آن وقتیکه ما در دورهی اعتراض میرویم، بازهم میبینیم که دههی نود، اعتراضی هست که در سراسر کشور هست. بهخاطری که همگی احساس میکنند که داعیهها و آرمانهایی را که داشتند، به بنبست رسیده است. نه کسی که مکتب رفته و از دانشگاه بیرون شده، پس دوباره به جامعه برگشته و توانسته که از تخصص و درس خود استفاده کند، در اینجا به یک حکومت فاسد، سراسر تبعیض و تعصب مواجه شده است. نه کسیکه فعالیت مدنی کرده است، در ختم روز به جایی رسیده است که در ختم روز احساس کند که با جریانهای مدنی خود میتواند یک کاری کند. با یک جریانهای مافیایی انجوهایی مواجه شد که همگیشان در فساد خود کمتر از اراکین دولت نبودند. مثلاً کسانی که در حرکتهای سیاسی خود احساس میکردند با دموکراسی، با انتخابات، به طرف تعدیل قدرت میرویم، ولی به یک تقلب و بازی بسیار خطرناک رسیدند.
سرخوردگی جامعه در دههی 90 در قالب اعتراض عمومی بروز میکند. هرکدام از جوامع متناسب با ظرفیت خاص خود اعتراض خود را بهشکل خاص بروز میدادند. طالبان یک نوع اعتراض هستند. یا فرض کنیم که حزب تحریر، جمعیت اصلاح و مولوی انصاری یک نوعی اعتراض هستند. در عین حال جنجالها و جدالهایی که بین مارشال دوستم، ایشچی، قیصاری و اکبر بای وجود داشت، همگی اعتراض میباشند. بههمین شکل ما در درون جامعهی هزاره اعتراض داریم، اما جامعهی هزاره اعتراض خود را در قالب قیام تبسم و جنبش روشنایی، در یک کمیت بسیار گسترده و انسجام بهتر یا متفاوتتر را نشان داد. چیزی که جنبش روشنایی را از تجربهی دههی هفتاد متفاوت میسازد، این است که ما در دههی هفتاد تشکیلات نیرومند و رهبری نیرومند داریم؛ ولی جامعه، جامعهی ضعیف است. تشکیلات قدرتمند و رهبری منسجم هم به دلیل این است که نیروهایی که درگیر منازعه و جهاد بودند، همین نیروها باهم ائتلاف کرده و حزب وحدت را تشکیل دادند؛ ولی به معنای این نبود که جامعه به معنای واقعی کلمه، در آن مرحلهای از قدرتمندی خود رسیده که بتواند داعیهی مطالبهگری خود را به شکل عام و بهشکل نهادینه نهادینه دنبال کنند. اما در دوران جنبش روشنایی قضیه برعکس شده بود. جامعه تماماً مدنی شده است، جامعه سراپا انرژی و حرکت در قالب میلیونها انسانی که در داخل کشور و بیرون از کشور حرکت کردند، اما رهبری و تشکیلاتی که بتواند همین نیرو را منسجم کند و به کار بیندازد، بسیار ضعیف و ناکارامد بود. بههمین خاطر بود که بیشتر از چهار ماه دوام نکرد. انفجاری که در میدان روشنایی در دهمزنگ اتفاق افتاد، یک بخشش انفجاری بود که گروهی از انسانهایی را که در میدان آمده بودند تکه تکه کردند، ولی در واقع این انفجار، یک انرژی در درون جامعه هزاره هم بود، به دلیل اینکه این ظرفیتی که بتواند جامعه را به شکل درست رهبری و مدیریت کند، شکل نگرفت. به همین خاطر بود که هزارهها به یک نوع سرخوردگی از این حرکت رسیدند. ما بعد از سال 1400هـ.ش بازهم به شکل عام در تمام جامعه به یک وضعیت جدید روبهرو شدهایم. وضعیتی هست که تجربهی جدیدی را در برابر چیزی بیشر از 35میلیون انسان جامعهی ما قرار میدهد. در این، بازهم همگی شریک هستند. نکتهی نهایی که من میخواهم بیان کنم و بعد از آن بحث را میکشانیم به سوال و جوابهای مشخصی که ممکن است مطرح شود، این است که ما در طول این دههها، یک نوعی استحاله شدن، یک نوع به حاشیه رفتن و یک نوع گم شدن نیروهای جدید را تجربه کردیم. برخی کسان از دههی شصت توانستند که بیایند در دههی هفتاد، واقعاً به نیروهای موثر در دههی هفتاد تبدیل شدند، ولی برخی کسان همان خصوصیتهای دههی شصت را به دههی هفتاد انتقال دادند، ولی دچار بحران شدند. در درون حزب وحدت، مثلاً: آقای اکبری و…کسانی بودند که در جریان مقاومت غرب کابل، از داعیههای ایدولوژیک دههی شصت حرف میزدند. از اینکه حزب وحدت هست که باید تصمیم بگیرد، از اینکه ما اساسنامه داریم، اساسنامهی ما مهم بود. در حالی که کسانیکه در غرب کابل بودند، مسألهی اساسیشان این بود که مثلاً: ما چرا با یک سوال بسیار کلان به نام جرم مواجه هستیم؟ بههمین شکل خیلی از نیروها آمدند و در دههی هشتاد استحاله شدند، اما برخیها همین آمیزش و هماهنگ شدن را با نسل جدید برای خود دشوار یافتند. به همین خاطر، در طول دورانی که در دههی هشتاد بودند، اینها از آرمانهای ایدولوژیک خود بیشتر پیروی و با چاشنیهای ایدولوژیک حرکت میکردند. به همین شکل وقتی که ما در دههی 90 میآییم و وقتیکه اعتراض میشود، همگی در اعتراض شریک هستند، ولی اعتراضی که در بطن جامعه هست، اعتراض تودهای بهخاطر مسایل بسیار بسیار انضمامی هست؛ مردم نان ندارند، امنیت ندارند، جوانان فرصت آموزش ندارند، در جامعه امید از بین رفته است، در جامعه تقلب وجود دارد، فساد جریان دارد و تبعیض وجود دارد، ولی کسانی از موضع قبلی هم در این دهه آمده و همگام شدهاند. اینها هم اعتراض دارند. مثلاً: اعتراض آقای محقق، با اعتراض میلیونها انسانی که در درون جامعه ایستاد شدند و گفتند که تبعیض نباشد، با هم فرق داشت. به همین خاطر بود که ما شاهد یک انشقاق بودیم. حالا هم ما وقتی از نسل پنجم سخن میگوییم، منظور ما نسل تقویمی هست، نه نسل سنی. ما در این نسل، تمامی افرادی را داریم که از گذشته آمدهاند، کسانی که حالا ده یا دوازده ساله اند، در این نسل شامل هستند. حداقل یک مقداری خودشان را وارد عرصهی حیات اجتماعی کرده باشند، تا هشتاد ساله و نود ساله را در بر میگیرد، اما خیلی کسانی هستند که همچنان با نگاهها، تجربهها و رویکردهای نسلهای پیشین وارد این دهه شدهاند و مطمئناً نمیشود به اینها گفت که شامل نسل پنجم هستند، به خاطری که نسل پنجم نسل غالبیست که مسألهیشان این است که شاید 80% نفوس جامعه را جوانان تشکیل میدهند که این جوانان [در زمان اکنون] امید و آینده ندارند. آموزش بر رویشان بسته شده است، حکومت ندارند، وقتی که از کشور خود بیرون میشوند، اعتبار ندارند، حرمت ندارد، در درون جامعه زنان از تمام حقوق خود محروم هستند، در حالی که این زنها، زنان چهل سال و یا سی سال پیش نیستند. اینها در طول بیست سال در یک میدان کلان با تمام وجود خود رشد کرده و پیش آمدهاند، بنابراین ما هنوز هم در اینجا پارادوکسهایی را میبینیم که از درهم آمیختگی نیروهایی که از گذشته آمدهاند، تا حالا با نیروهای جدید به وجود آمده است. ولی احساس میشود که آنچه در افغانستان دارد اتفاق میافتد، نسل غالب را نسلی ساخته است که موضوعاتشان را موضوعات بسیار حساسی هست که این موضوعات، زندگی و هستیشان را مورد سوال قرار میدهد. به همین دلیل است که من فکر میکنم پرداختن به نسل پنجم، برای ما و شما یک مسألهی حساس و مهم است و امیدوار هستم که بتوانیم این طرحی را که در جمع همکاران ما در شیشه میدیا مطرح شده است و بهعنوان یک نقطهای برای حرکت جدید ما شمرده میشود، بتوانیم آن را به یک بحث عمومی کنیم و واقعاً ببینیم که چه چیزهایی در نسل پنجم وجود دارد که ما را از نسل چهارم، سوم، دوم و اول ما متمایر میسازد و در چه چیزهای خود همچنان میراثداران این نسل هستیم که این را باید بهشکل امانتدارانه حفظ کنیم.
حسنی: سپاس جناب استاد از توضیحاتی که دادید، اما از این توضیجاتی که شما ارائه کردید، به این نتیجه میرسیم که شما نسلها را در این طرحتان بر اساس عملکردها در تاریخهای مشخص یا در دهههای مشخص تقسیم کردهاید، با توجه به این مورد، افراد زیادی که تجربههای گوناگون در گذشته داشته است و وارد این نسل، یعنی نسل پنجم شدهاند، اما ممکن است که بخش عظیم این افراد، تجربهها و دیدگاههای گذشته برایشان باقی مانده باشد و برای امروز هم چندان کارا نباشد، لذا به نظر شما تکلیف این گروه با نسل پنجم چه میشود؟
رویش: نسل پنجم قرار نیست، نسلی باشد که با نسلهای پیش از خود تصفیه حساب کند. نسل پنجم نسلی هست که تجربه و رویکرد خاص خود را عرضه میکند. میگوید که ما با مسایل بسیار خاصی مواجه هستیم که نسل پیش از ما با رویکردهای خود پاسخ گفته نتوانستهاند. مثلاً: نسلهای پیش از ما مسألهی استبداد را داشتهاند، مسألهی تبعیض و تعصب را داشتهاند، مسألهی حقطلبی را داشتهاند، مسألهی فساد و نابرابری را در درون جامعه داشتهاند و همه چیز بوده است؛ ولی رویکردهایی را که در چهار دهه انتخاب کردهاند، رویکردهای نبوده است که ما را به آرمانها ما و خواستهای ما که داشتیم، نزدیک کند. بنابراین نسل پنجم تجربهی جدید خود را دارد. مثلاً: این نسل دیگر نمیتواند با ایدولوژی حرکت کند، حداقل نمیتواند به خاطر کمونیزم یا بهخاطر اتوپیای یک نظام مذهبی حرکت کند، به خاطری که هردویشان در میدان عمل، کارایی خود را نشان داده نتوانستند. این نسل نمیتواند که مثل دههی هفتاد، بازهم بهخاطر مطالبهی خود به مبارزهی مسلحانه متوسل شود، به خاطر اینکه مبارزهی مسلحانه در تمامی گروهها و اشکال خود، نتیجهی مطلوب ندارد. این نسل دیگر نمیتواند رویاهای خود را بر کمکهای امریکا، جاپان، انگلیس و …بسته کنند، بهخاطری که انگلیس و امریکا دیگر نه این بالهای خود را برایشان هدیه میکنند و نه هم اینها در جایی هستند که بر بالهای آنها امید بسته کنند. این نسل نمیتواند که مثل دههی 90 صرف با اعتراض کردن، در خیابان آمدن و تظاهرات کردن برای حقوق خود و یا آن چیزی که مورد نظر خود دارند، برسند. بنابراین اگر این تجربهها را هم اگر ردهبندی کنیم و بگوییم که این تجربهها، تجربههای ناکارآمد هست، نسل پنجم با همین سوال مواجه میشود که رویکرد ما چیست؟ به همین دلیل است که ما در طول یک سال گذشته در شیشه میدیا «تِز» مبارزهی مدنی عاری از خشونت را مطرح کردیم. تز مبارزه مدنی عاری از خشونت فقط یک چیز دارد؛ آن این است که ما را از تجربههای سنگینی که بارهای سنگین را بر دوش ما تحمیل کرده است، فاصله دهد؛ اما این به معنای تصفیه حساب کردن نیست. شما با هیچ کسی از نسل گذشته تصفیه حساب نمیکنید. برعکس، هرکسی را در برابر این سوال بزرگ قرار میدهید؛ مثلاً: با همین طبیعتی که فعلاً با ما بیمهری میکند و خشک شده است، با این چه کاری باید کرد؟ با سیاستی که همیشه با خون و جان ما بازی میکند، با این چه کاری میکنیم؟ با نظام فرسوده، با نظام ناکارآمدی که حتا آموزش و بهداشت را بهعنوان حق ابتدایی ما، برای ما فراهم کرده نمیتوانند، با اینها چه کار کنیم؟ برای این چه کاری کرده میتوانیم وقتی که من به عنوان یک جوان از کشور بیرون میشوم، کوچکترین حرمت برای خود، پاسپورت و هویت خود نمیبینم؟ اینها سوالهایی هست که نسل جدید و نسل پنجم ما با تمام وجود با آنها مواجه هستند. در نتیجه، نسلهای پیشین خود را در برابر این سوالها به پاسخگویی میخواهند و بگویند که ما در پی این نیستیم که بگوییم دوستم برحق بود یا گلبدین حکمتیار؟ این دعوا، دعوای سال 1370 هـ.ش هست، اما اگر دوستم و گلبدین حکمتیار نتواند برای من فعلاً و در زمانی که زندگی میکنم، پاسخ بسیار روشن بدهند و بگویند که ما چه کار کنیم؟ اینها مسایلی هستند که نسل پنجم ما را از نسلهای قبلی متمایز میسازد. دیگر این نسل را نسل انتقامجو و نسلی که آدمها را در دادگاه میکشاند، با آدمها تصفیه حساب میکند، نبینیم. اینها را نسلی ببینیم که با مسألهای مواجه هستند و برای این مسأله راه حل خاص میخواهند. راه حل عملی. این نسل پنجم هست و تفاوت آنها با نسلهای پیشین.
حسنی: ممنون جناب استاد، در مورد رویکرد نسل پنجم هم میرسیم، اما پرسش دیگری که وجود دارد، این است که شما در گفتههایتان پیشتر یادآور شدید که نسلهای قبلی استحاله شدند، یا در دیدگاههای شان تغییرات ایجاد شد، اما در یک دید خوشبینانه که ما اینگونه فکر کنیم که نسلهای گذشته، خود را برای نسل جدید و امروز آماده کرده است، این آمادگی نسلهای گذشته به نظر شما تا چه اندازه کافیست و چه اندازه میتواند که برای نسل پنجم و نسل فعلی مفید واقع شود؟
رویش: خیلی هم مفید است. فرض کنید که من یکی از کسانی هستم که در هر چهار دههی گذشته حضور داشتهام، من در دههی شصت با آرمانهای ایدولوژیک حرکت کردهام، در دههی هفتاد برای مطالبه و حق حرکت کردهام، در دههی هشتاد با رویاهای بسیار بلند و خوشبینانه حرکت کردهایم که معرفت[لیسه عالی معرفت] ثمرهی این رویا هست و یا فعالیتهای سیاسی که در درون جامعه داریم. در دههی 90 در اعتراضهایی که سهم گرفتهایم و فعالیتهایی که انجام دادهایم، همگی آن نشانههای این است که حضور موثر و معنادارتری را برای خود قایل بودهایم؛ اما در این دوره، به اینجا رسیدهایم، به این سوال مواجه هستیم که با نسل کنونیای که دست و پایش شکسته است، چی کار کنیم؟ حالا اگر من تجربههای نسلهای گذشته را بهعنوان دیدگاههایی که به شکل روشن از تجربههای زیستی خود ما، تجربههایی که پیش چشم ما گذشتهاند، بسیار صادقانه و صمیمانه میآورم و با نسل جدید در میان میگذارم و این تجربهها را به خاطرهیشان تبدیل میکنم، خاطرهیشان را به آگاهی تبدیل میکنم و آگاهیشان را یک چراغ راه برای آیندهیشان تبدیل میکنم، در حقیقت من نقش موثر را بازی کردهام. ولی اگر من بخواهم که در دههی اول قرن سیزدهم خورشیدی تمامی مشکلات و منازعاتی را که ما در جنگهای ایدولوژیک خود داشتهایم، در دورهی جنگهای کابل داشتهایم، یا حتا مسایلی را که حتا با رویاهای اتوپیایی دههی هشتاد و نود داشتهایم، اینها را بیاورم و برای نسل کنونی خود کار کنم و اینها را مقید بسازم برای این که از اینها تبعیت کنند، من کار خلافی انجام دادهام، بهخاطر اینکه اول این نسل این را نمیپذیرد، چون مسألهی آنها نیست. دومش اینکه من با این کار خود، برای این نسل مانع خلق میکنم. ما هنوز هم کسانی را میبینم که تصمیم بر این دارند که تمامی رویکردهای گذشته را بیاورند و برای مسایل کنونی ما پاسخگو بسازند، در حالی که چنین نمیشود. مسألهی ما بسیار روشن و شفاف است و اولین مسأله، موجودیت حکومت اسلامی طالبان است. اینها با حکومت طالبان چه کار میکنند؟ کسی با مبارزهی نظامی در مقابل آنها ایستاد میشوند؟ کسی با مبارزهی سیاسی در برابر اینها ایستاد میشود؟ کسی با کارهای فرهنگی و آموزشی در برابر اینها ایستاد میشود؟ چه کار میکنند؟ این یک سوال بسیار جدی است. این سوالی نیست که فقط در ذهن افراد پاسخ پیدا کند. حالا آقای محقق، خلیلی، مارشال دوستم، سیاف، اتمر و …همگیشان در ترکیه هستند و بسیار به راحتی میتوانند که تمامی دعواهای گذشتهی خود را در همانجا بنشینند و حل کنند. چه ضرورت دارد که در افغانستان، از انرژی نسل پنجم برای حل این مسأله استفاده کنند؟ اما اگر اینها این کار را نکنند، تجربههای خود را به یک آگاهی تبدیل نکنند، برای مردم نگویند که شکست ما در دههی ایدولوژی، در دههی مطالبهخواهی و …چه بوده، اینها بار دیگر جامعه را به یک بنبست بسیار خطرناک دیگر میکشاند. جامعه ممکن است که با اینها بسیار به سادگی تصفیه حساب نتواند. باز هم میگویم و واقعبینانه بگوییم که کسی نمیتواند اینها را بگوید که شما به کلی نیستید و از صحنه کنار رفتهاید؛ ولی اینها هستند که میتوانند نقش بسیار مثبت و مفید را بازی کنند. واقعاً بیایند و با دههی کنونی و نسل پنجم، صادقانه و صمیمانه برخورد کنند و بگویند که اگر ما نتوانستیم که در چهار دههی گذشته رویکردهای بسیار مثبت و مفیدی را برای شما عرضه کنیم، حالا حداقل میتوانیم که تجربههای خود را برای شما بگوییم، تا شما بار دیگر به این دام نیفتید و یا دوباره آن تجربههای ما را تکرار نکنید. این کاری است که نسل گذشته، برای نسل جدید باید انجام دهد.
حسنی: با توجه به وضعیت فعلی، نسل پنجم افغانستان خود را در یک خلاء میبینند. از سویی هم شما میخواهید بگویید که نسلهای قبلی با تجربههای متفاوت در این نسل رسیدهاند، اما کسی که در دههی هفتاد، فعال سیاسی بوده و به نحوی در اتفاقات سهم داشته، فکر نمیکنید که بخش بزرگی از مشکلات که متوجه نسل پنجم هست، بر میگردد به همان فعالانی که در گذشته فعالیت داشته است؟
رویش: وقتی ما از نسل پنجم سخن میگوییم، منظور ما نسل سنی نیست که بگوییم کدام آدها و نباید اینها را به اقشار و گروههای خاص تقلیل بدهیم. نسل پنجم تمام کسانی هست که از لحاظ تقویمی بعد از سال 1400هـ.ش به سر میبرند. همین نسل با سوالهای مشخص مواجه هستند؛ مثلاً: طالبان پیش از سال 1400هـ در حکومت نبودند و به سادگی میتوانستند که انتحار و انفجار انجام دهند و مردم را بترسانند و تهدید کنند که ما این کار را میکنیم؛ اما بعد از این سال، طالبان در مرجعیت قدرت و اتوریته قرار گرفتهاند؛ اینها هستند که باید از مرزها حفاظت کنند، مسألهی مهاجرین را رسیدگی کنند، به زلزلهی هرات باید رسیدگی کنند، اینها باید به ناامنیهایی که در ارزگان، بهسود و …وجود دارد، رسیدگی کنند. همگی اینها در دروازهی طالبان ایستاد هستند. به همین شکل گروههای سیاسی که تا سال 1400هـ هرکدامشان در حکومت سهیم بودند، حالا توسط طالبان از حکومت و کشور بیرون رانده شدهاند. به سوالی که مواجه هستند، این است که چیگونه دوباره به کشور بر میگردند؟ اگر بر میگردند، برای چه بر میگردند؟ تجربههای گذشتهی خود را تکرار میکنند، یا نه، با یک تیوری و تز جدید بر میگردند؟ مثل همان قشرهای فعالین مدنی، بروکرات، تکنوکرات و …جامعهی ما، همگیشان در دههی جدید با سوالهای جدید مواجه هستند. بنابراین وقتی ما از نسل پنجم گپ میزنیم، ما اینها را به گونهای تفکیک نکنیم که گویا یک قشر جوان بیدست و پای در آنجا ماندهاند که نه مکتب و دانشگاه رفته میتوانند، نه نان پیدا میتوانند و نه حزب سیاسی تشکیل کرده میتوانند و نه، ما با تمامی تجربههایی مواجه هستیم و با نیروهای کارآزموده و نخبهای مواجه هستیم که از نسلهای گذشته آمدهاند و وارد دههی اول قرن سیزدهم خورشیدی شدهاند. وقتیکه اینها آمده باشند، اینها را بهعنوان سرمایه درنظر بگیریم. تنها سوالی را که فعلاً ما داریم، این است که همین نسل نگاه خود را تغییر بدهند و وقتی که همین ردهبندی نسلی را میکنند، جایگاه خود را تعیین کنند و بگویند که ما به دههی ایدولوژیک بر نمیگردیم. دیگر جنگ ایدولوژیک خود را بر نسل پنجم تحمیل نمیکنیم. ما دوباره به دههی هفتاد بر نمیگردیم که بیاییم رویکردهای خشونتآمیز، ماجراجویانه و جنگی خود را برای اثبات حق خود بر این نسل تحمیل کنیم. ما دیگر رویاهای و آرزوهای خود را بر بال کمکهای امریکا و انگلیس بسته نمیکنیم. ما دیگر نسل خود را صرفاً یک نسل معترض که در خیابان فریاد بکشد و اعتراض کنند، نمیبینیم. اینها را نسلی میبینیم که پایش در زمین هست و در روی زمین، با مسایل زمینی روبهرو هستند. همین موارد توسط نیروهایی پاسخ گفته میشود که حالا در دههی جدید حضور دارند و اینها سرمایههای کمی نیستند. استحاله که میگویم، خود من هم در همین جمع شامل هستم، ولی اگر از استحاله بگذریم، ما داریم یک تحول را تجربه میکنیم. هر انسانی تحولپذیر هست و هرکدام ما در این تحول شامل هستیم و باید ثمرهی این تحول را بهعنوان یک میراث خوب، مفید، ارزشمند و کارآمد، برای نسل جدید و نسلهای فردای خود تقدیم کنیم.
حسنی: استاد، یک تفاوت بسیار کلان در اینجا و جود دارد و این تفاوت هم تجربهها هست و بدون شک ما این را میپذیریم که تجربههای آدمها باعث میشود که نسبت به آینده و اکنون تصمیم بگیرد و کار کند. شما در این مورد چه گفتنی دارید؟
رویش: تجربههای هر کسی مربوط به گذشته هست. وقتی که از تجربه سخن میگوییم، مربوط به گذشته است. فورمولی را که ما داریم و آن این است که تجربه را باید خاطره و خاطره را باید به آگاهی تبدیل کنیم. به خاطر اینکه عربها میگویند: «ما مذا، مذا»(آن چیزی که گذشت، گذشت.) ما هیچ چیزی را در گذشته به اصطلاح انگلیسی Undo کرده نمیتوانیم. هیچ چیزی را تغییر داده نمیتوانیم. فقط کاری را که میتوانیم، این است که آنچه در گذشته اتفاق افتاده است، همینها را بیاوریم و به خاطره تبدیل کنیم و به ذهن خود بسپاریم و وقتی که به ذهن ما انتقال پیدا کرد، مجال این را پیدا میکنیم که این خاطره را سبک و سنگین کرده و رده بندی کنیم. وقتی ردهبندی کردیم، این را به آگاهی تبدیل کنیم و آگاهی است که چراغ راه ما برای آینده میشود. آیا واقعاً ما کارهایی را که در دههی شصت، هفتاد و یا هشتاد انجام دادهایم، کارهای خوبی بوده است یا نه؟ اگر کار خوبی بوده است، برای ما آگاهی میبخشد و کار خوبیست باید آنرا ادامه بدهیم و آنهایی را که احساس میکنیم برای ما اضطراب و دشواری خلق کرده است، به عنوان مانع که در گذشته برای ما بوده است، به گذشته بسپاریم و با خود در آینده انتقال ندهیم. بنابراین ما وقتی از تجربه حرف میزنیم، چیز کمی نیست. چیزی بیارزش نیست. تجربه را ما با حیات خود و با مواجهات خود با مسایل در زندگی به دست آوردهایم؛ لذا کار کلان ما این است که تجربهی خود را به ذهن خود انتقال دهیم و نسبت به آن، درنگ کنیم و به آگاهی تبدیل کنیم و آگاهی خود را برای نسل بعدی به عنوان یک میراث تقدیم کنیم.
حسنی: جناب استاد، یک مورد مشترک دیگری هم در این میان وجود دارد؛ البته تا حالا که بحث کردیم، برداشتهایی که برای ما هم رسیده است، به یک نحوی نسل گذشته را یک مقداری در مقابل نسل فعلی میبینند، اما یک نکتهی مشترکی که وجود دارد، این است که همه نسلهای گذشته هم تا حدودی در یک وضعیت بدی قرار دارند و نسل فعلی یا به یک برداشتی که از آن میشود نسل جوان، این دو نسل هم به یک نحوی سرخورده و ناامید هستند، چه آنهایی که در افغانستان زندگی میکنند و چه آن جوانانی که در کشورهای دیگر به صورت خواسته و یا ناخواسته تبعید شدهاند. به نظر شما این سرخوردگی مشترک میتواند که دلیل خوبی برای همسرنوشت بودن و یا هم کارکردن نسلها باهم باشد؟
رویش: اگر یک مقداری معلمانهتر برخورد کنیم، ما باید در اینجا یک ردهبندی انجام دهیم؛ وقتی که ما میگوییم نسل سرخورده، سرخوردگی هم به شکل کلی، برای همگی یکسان نیست. مثلاً: افغانستان چهل میلیون نفوس دارد، از چهل میلیون نفوس، تصور کنید که یک میلیون آن به یک نحوی از امتیازات حکومتی که طالبان ایجاد کردهاند، برخوردار هستند. یک میلیون نفر از همین آدرس نان میخورند، از امتیازات آن استفاده میکنند و از قدرت و فضایی که خلق کردهاند، لذت میبرند. ممکن است که میلیون نفر دیگر هم از تمام امتیازات و امکاناتی که در طول چهار دههی دیگر اندوختهاند، بهخصوص در این دو دههی اخیر اینها را برای خود به یک سرمایه تبدیل کردهاند، در قالب نیروهای مدنی، سیاسی و هر کس دیگر بیرون شده و در کشورهای غربی آمده باشند، یک میلیون در این رده قرار میگیرند، اما 38 میلیون انسان دیگر در درون جامعه بهطور کامل دیگر از این امتیازات بهرهمند نیستند. اگر سه یا چهار میلیون مهاجر در پاکستان داشته باشیم، اگر چهار یا پنج میلیون مهاجر در ایران داشته باشیم، اینها همگیشان در آوارگی و بیسرنوشتی خود، باهم یکسان هستند. بالاخره باید همینگونه که پاکستان، ایران و ترکیه بر آنها فشار میآورند، یک روزی اینها دوباره به کشورشان برگردند. یک عدهی قلیلی شاید چانس این را داشته باشند که از آنجا بیرون شوند و یا در آنجا برای خود یک جای پای مستحکم پیدا کنند؛ ولی یک کمیت بالاتر از 90% باید به کشور برگردند. اینها همان کمیت 37 یا 36 میلیونی جامعهی ما را تشکیل میدهند. وقتی که ما از سرخوردگی سخن میگوییم، سرخوردگی بین طالبان و کسانی که امتیاز میگیرند، وجود ندارد. این سرخوردگی برای کسانی که در فضای امن و آرام آمدهاند و راحت زندگی میکنند، در بین اقیانوس نیستند و در بین دلدلزار نیستند، برای آنها نیست. اینها نهایتاً یک نوستالژی دارند که من در گذشته یک همچون کاری را انجام میدادم و حالا نمیکنم. اینها به طور واقع در یک محیط امن رسیدهاند، در محیط امن زندگی میکنند، اما سرخوردگی واقعی مال کسانی هست که دستشان از آسمان و پایشان از زمین کنده هست و عملاً در افغانستان زندگی میکنند و طبیعتش برایش مهر نمیورزد. مثلاً: در کابل همین اکنون هفت میلیون انسان زندگی میکند، با مشکل بسیار سادهی آب روبهرو هست که هر روز و هر لحظه، دو یا سه سال بعد شاید به یک فاجعهی بسیار بزرگ مواجه شوند. یا زلزلهای که در هرات اتفاق افتاده و تحقیقات نشان میدهد که این زلزله به عنوان یک آسیب ممکن است که دوام پیدا کند. ما در برابر یک همچون آسیب و آفتی که طبیعت برای ما راجع میکند، فقط کسانی را میبینیم که در افغانستان هستند، نه کسانی که در آمریکا و جاهای امن نشستهاند. وقتی ما از سرخوردگی هم حرف میزنیم، باید مشخص کنیم که سرخوردگی یعنی چه؟ به همین دلیل، ما میآییم و نقطهی اتکای خود را برای همین کمیت کلان، یا نسل غالبی میبینیم که 37 یا 36 میلیون در افغانستان وجود دارند. این مجموعه انسان چه میکنند؟ این 36 میلیون یکجایی خودکشی نمیکنند. اینها در زیر زمین رفته نمیتوانند، اینها از کشور خود فرار کرده نمیتوانند، هیچ کاری کرده نمیتوانند، بجز یک چیز؛ و آن ماندن در همین کشور و همین کشور را به سرزمین خود تبدیل کردن است. اگر با همین نگاه شما ببینید، همین 38 میلیون انسان، با یک نگاه بسیار انسانی و مثبت، به بزرگترین انرژی و منبع قدرت نیز در درون جامعه تبدیل میشوتد. به خاطری که افغانستان با امکاناتی که در اختیار خود دارد، کشور بسیار گسترده هست و جای تنگی برای این 37 میلیون انسان نیست. افغانستان از هیچ لحاظی نمیتواند بگوید که در شمار کشورهایی است که در فقدان امکانات و زمینهها مواجه هست. فقط چیزی را که افغانستان در طول سالهای متمادی گم کرده و نداشته و فعلاً هم از فقدان آن رنج میبرد، نگاه است. نگاهی که انسانی باشد. نگاهی که به انسان حرمت قایل شود. انسان جامعه را در درون جامعه برایش ارزش قایل شود. در آن صورت شما میبینید که همین انسانهایی که فعلاً به بار دوش خود، جامعه، حکومت و جهان تبدیل شده است، اینها انسانهای بسیار نیرومند، موثر و مولد میشوند که بالاتر از کوریای جنوبی یا سنگاپور میتوانند که نقش بازی کنند. این دیگر اتوپیا نیست، فقط یک نگاه کار دارد. نگاه برای که؟ برای کسانی که مجبور هستند در این جغرافیا بمانند. اگر ما بیاییم و همین کشور و جغرافیا را برای انسان سرزمین خود به زندان تبدیل کنیم و هر روز انسان را در درون این کشور تحقیر، توهین و شکنجه کنیم، هیچگاهی انتظار این را نداشته باشیم که ما باز میتوانیم با کمک از بیرون، یا استمداد از نیروهایی که بیرون از مرز هستند، برای مشکل خود در داخل کشور راه حل پیدا کنیم.
حسنی: بعضی افرادی در جامعه وجود دارد که با توجه به تجربههای گذشتهیشان، هنوزهم پافشاری به همان رویکرد و دیدگاهشان دارند و به هر نحوی تلاش دارند که نسخهی خودشان را در جامعه بپیچانند و آن را تطبیق کنند. شما چه فکر میکنید که این گروه تا چه اندازه سد راه نسل فعلی و یا هم پنجم هست؟
رویش: شما هر گروهی را که در درون جامعه میبینید، بهعنوان یک واقعیت در نظر بگیرید و احترام کنید. ما در همین چهار دههای که داشتیم، یکی از خلاهایی که داشتیم این بود که ما اغلباً واقعیتها را در ذهن خود تفسیر میکردیم و پس آنچه را در ذهن خود داشتیم، پس به آن واقعیت بار میکردیم. مثلاً: ستم، استبداد، فقر، بیعدالتی، حزب دموکراتیک خلق، مجاهدین، این گروه یا آن گروه، واقعیتهایی بوده است که در آنجا و جود داشته است. ما از بس در ذهن خود غرق بودیم، همینها را به عنوان واقعیتهای موجود نمیدیدیم. به همین خاطر بوده است که وقتی با آنها مواجه میشویم، میگوییم که یا اینها را از سر راه خود با فشار برداریم و محو کنیم و سرکوب کنیم، یا از آنها بترسیم و پس فرار کنیم. این یک روندی بوده است که ما با روش خوب با واقعیتهای جامعهی خود برخورد نکردهایم. وقتی شما میگویید که کسانی شاید در جامعه وجود داشته باشد که اینها سد راه جامعه واقع شوند، اینها واقعیتهای جامعه هستند. مثل سنگ، کوه، دره و … که در کشور خود داریم. حرف اینجاست که ما اینها را بهعنوان مانع میبینیم یا راه حل؟
در درسها و اصطلاحات امپارومنتی داریم که میگوید: «اگر شما با همچو مسایلی روبهرو میشوید، یک قدم پس بروید، یک (ویژن) برایتان خلق میشود. همین مسأله را شما در متن ببینید، همان چیزی را که شما به عنوان مانع میبینید، عاملی برای حرکت میشود. در تعبیرات قرآن وقتی که میگوید: (وَعَسَى أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئًا وَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ) همین است. یک وقتی شما از یک چیزی خوشتان نمیآید، ولی وقتی از یک زاویهی دیگر نگاه کنید، امکان دارد که در همان خیرتان نهفته باشد. مهم این است که شما همین نگاه را برای خود خلق میکنی یا نه؟ بنابراین من احساس میکنم که تمامی نیروهایی که در درون جامعهی ما هست، اگر به این حقیقت بسیار بدیهی اعتراف کنند که چهار دههی گذشته، تمامی تلاشهایی را که ما داشتیم، خوب یا بد به نتیجهی مطلوب نرسیده است. ما از این به آزادی، عدالت، راحتی، آرامش و شادی نرسیدیم و تمام جامعهی خود را گرفتار توهین، ترس، فلاکت و بدبختی بسیار ناخواسته کردهایم. اگر همین واقعیت را ما در ذهن خود درک کنیم و این را به یک حقیقت ذهنی تبدیل کنیم، بسیار به راحتی میتوانیم که برای نسل جدید خود از عاملی که مانع حساب میشویم، به یک عامل ممد و مفید تبدیل میشویم. من دوست ندارم که هیچ نیرویی را در داخل جامعه به خصوص برای نسل جدید، به عنوان مانع و به عنوان کسی که صلاحیت این را دارد که مانع خلق کنند، ببینم. نسل جدید، یک چیز را باید بپذیرد که به گذشته برگشت نکند. رویکردهای کهنهی گذشته را برای مسایلی که با آن مواجه هستند، آزمایش نکنند. آن رویکردهای چیست؟ رویکرد ایدولوژیک، رویکرد مبارزهی مسلحانه و خشونتآمیز، رویکرد اتکا به بیگانهها که احساس میکنیم تمام رویاهای خود را تحقق ببخشیم و رویکردی که با اعتراضکردن، نفرت پراکنی، دشنام و فحش، اینها هیچکدام در طول چهار دهه نتیجه نداده است. از ما نیرو، انرژی و هزینهی بسیار سنگین گرفته است؛ ولی ما را به جایی که سرزمین مقصود ماست، نرسانده است. اگر همین را به یک تجربهی قشنگ برای خود تبدیل کنیم، به نظرم میرسد که نیروهای موجود در درون جامعه، هر کدامشان سهم مثبت بازی میتوانند، اگر برای هیچکس دیگر نکنند، برای فرزندان خود انجام میدهند و نزدیکترین انسانی که در نزدیکش قرار دارد و از او پرسان میکند که چرا به طور مداوم برای من رنج، تحقیر و اهانت بیاوری؟
حسنی: من بازهم میخواهم که در بحث تجربه بیایم و ممکن است که نسل گذشته، تجربههای غالبتری برای نسل فعلی داشته باشد، به نظر شما این تجربههای غالب چه میتواند باشد؟ و اگر روشن و مشخص نیست، چگونه نسل جوان میتواند این تجربههای غالب را بشناسد و از آن درست استفاده کند؟
رویش: این تجربهها را یاد کردیم. من فکر میکنم، هر کسی که برای روایت دیدگاهها و تجربههای خود شروع کرده است، در حقیقت دارد همین تجربهها را به یک چراغ راه برای آینده تبدیل میکند. این چراغ راه میتواند که در قالبهای مختلف؛ قصه، روایتهای شخصی، تحلیلی از گذشته و …باشد. من برداشتم این است که ما تجربهی غالب برای نسلی داشتیم که در همان نسل بوده است. ای تجربهی غالب، پس در زمان ما نمیتواند که تجربهی غالب باشد. مثلاً: وقتی میگوییم که در دههی شصت، تجربهی غالب جنگ ایدولوژیک بوده، رویاروییهای ایدولوژیک، برخورد با مسایل ایدولوژیک بوده، این دیگر در نسل پنجم نمیآید. یا تجربهی غالب ما در دههی هفتاد وقتی که میگوییم دعواکردن و مطالبه کردن از میلهی تفنگ بوده و خود ما احساس میکردیم که همان گونه که جهاد را با میله تفنگ به پیروزی رساندیم، حق خود را با همدیگر با میلهی تفنگ تثبیت کنیم، همین در آن زمان تجربهی غالب بود، ولی این تجربهی غالب برای نسل پنجم بوده نمیتواند. ما وقتی در دههی هشتاد امیدوار بودیم که کمکهای بینالمللی برای ما کاری را انجام خواهد داد، این یک تجربهی غالب بود و همگی به این فکر میکردند. حالا نسل ما میآیند و میبینند که این دیگر تجربهی غالب نیست. اعتراض، تجربهی غالب دههی 90 بود؛ ولی ما با اعتراض در قالبهای گوناگون، اعتراضهای فیسبوکی، اعتراض در پارلمان، اعتراض در برابر تفنگ طالبان، جنبش تبسم، روشنای و رستاخیز، همگی اینها تجربههای غالب نسلهای گذشتهی ما بوده است. اینها به عنوان تجربه غالب برای نسل پنجم ما انتقال پیدا نمیکند و به دلیل همین است که ما ضرورت به یک تأمل داریم. ما در آغاز دههی پنجم قرار داریم، این آغاز حرکت ماست و ما اگر واقعاً بتوانیم این تجربه را دیگر از ده سال عبور دهیم و برای بیست سال و پنجاه سال همین تجربهی ما شود، تجربه برای حرکت مدنی رو به رشد، مطمئن باشید که ما دیگر با انقطاع تجربهی نسلی مواجه نیستیم. دیگر ضرور نیست که ما بیاییم و بین نسلهای خود در هر دهه، آن قدر فاصله ایجاد کنیم که به عنوان مثال دههی هفتاد در تعارض با دههی شصت قرار بگیرد و آنها را چلنج بدهد(به مبارزه بطلبد) که اگر میتوانی در این میدان بازی کنی خوب، اگر نه، باید در حاشیه بمانی. این تجربه، یک دریافت تلخیست که ما داریم. ما در نسل پنجم باید این انقطاع را بشکنیم. باید نسل خود را در یک امتداد تاریخی به هم وصل کنیم که دیگر در ده سال متوقف نشوند و در هر ده سال برای خود هدف استراتیژیک تعیین کنند، رویای خود را در یک نقطه بخیه بزنند. بگویند که ما تا ده سال اینجا میرسیم، تا بیست سال اینجا میرسیم و تا سی سال اینجا میرسیم. ولی همین نسل هست که یکی در کنار همدیگر، دست در دست همدیگر حرکت میکنند و به پیش میروند.
حسنی: مهمترین مسألهی نسل پنجم چیست؟
رویش: مهمترین مسألهی نسل پنجم در حقیقت شناخت خودش در یک میدان بسیار دشوار و سخت و تعیین نسبت کردن با نسلهای پیش از خود.
سوالات بخش مخاطبین:
فرهمند: باوجودی که در برنامهی قبلی به صورتی مختصر اشاره شد، اما ارتباط میاننسلی در هر کدام از تجربهها را چیگونه ارزیابی میکنید؟ آیا این ارتباط به حدی هست که بگوییم یک نسل با تمام تجربههای خود از یک دهه به دههی دیگر انتقال یافته است؟
رویش: بلی. به خاطر اینکه وقتی ما نسل تقویمی میگوییم، به معنای این است که یک نسل با تمام سن و سال خود و با تمام تجربههای خود از یک دهه به دههی دیگر انتقال پیدا میکند. بعد، وقتی در این نسل میآییم، یک نسلی را داریم که رویکرد غالب یا تجربهی غالب این دهه را به خود اختصاص میدهد. بنابراین یک رابطهی میان نسلی وجود دارد؛ به عنوان نمونه، بسیاری از قومندانهایی که ما در دههی شصت داشتیم، اینها آمدند و در دههی هفتاد، به فرماندههای بسیار نیرومند برای مطالبهی حق خود تبدیل شدند. دیگر اینها کسانی نیستند که ایدولوژیک برزمند. ما بسیاری از رهبرانی را داریم که اینها در دههی شصت و هفتاد، نقش بسیار قوی و موثر داشتند، ولی در دههی هشتاد با نسل جدیدی که به طرف رویا میروند، همگام شدند. آقای کرزی، یکی از نمونههای آن است. وقتی آقای کرزی میگفت که من رویایی دارم که پیش خانه هر افغان موتر ایستاد باشد، در حقیقت در همین دوره آمده بود. آقای محقق، مثلاً در همان ابتدا برای مردم گفت که تفنگهایتان را کنار بگذارید و بهجای تفنگ قلم بگیرید و به جای چانتههایتان کمپیوتر بگیرید، این در حقیقت نشان میداد که نسلی از گذشته آمده و این بار با این نسل غالب در اینجا همآوا شده است. خیلی از کسانی که در گذشته جنگ ایدولوژیک داشتند، در پارلمان آمدند و زیر یک چتر، گروه پارلمانی تشکیل دادند. این نشان میدهد که یک نوعی استحاله بین این نسلها وجود داشته که در تمام دورهها هست، بناءً ما تفکیک خیلی روشن کرده نمیتوانیم که بگوییم و وقتی که نسلی از یک دهه به دههی دیگر انتقال پیدا کرد، چه مقدار از نیروهایش مضمحل و نابود شدند و به حاشیه رفتند و چه مقدار آنها به نیروهای فعال تبدیل شدند. بهطور طبیعی همان افرادی که ظرفیت و پویایی لازم را برای حرکت داشتند، اینها حضور موثر خود را در هر دهه حفاظت کردند. اگر شما ببینید، بسیار راحت میتوانید که چهرههایی را شناسایی کنید که دههی جهاد شروع کردند و تا آخر را اثرگذار ماندند و خیلی از کسان دیگر را دیدیم که در همین دههها عبور کرده آمدند و حتا حضور خودشان را نگاه کردند، ولی حضور همیشه خسته که با واقعیتهای جدید مداوم ستیزه کرده و در برابر تحولات جدید با موضع منفی برخورد کردهاند و هم خود را خسته کردهاند و هم انرژی و نیرویی که در داخل جامعه بوده خسته کرده و به انحراف کشاندهاند. این یک واقعیت خیلی طبیعی است و بنابر همین دلیل است که ما میگوییم: در دههی جدید و در نسل جدیدی را که داریم، ما باید رویکردی را در پیش بگیریم که استحالهی نیروهای ما در حرکت و تجربهی جدید به گونهای باشد که کسی احساس فشار و محدودیت نکند. فکر نکنند که به زور و یا اجبار کاری را انجام میدهند و اگر انجام دهند، به یک محدودیت منجر میشود.
محمدعلی سروری: استاد، سلام به شما و حاضرین در برنامه. کشوری را که ما از گذشتگان به ارث بردهایم، فعلاً در یک وضعیت خیلی خرابی قرار دارد؛ از طرفی تغییرات اقلیمی و پیشرفت تکنالوژی، یک چالشی برای نسل پنجم هست. شما چه راهکاری را برای این نسل پنجم پیشنهاد میکنید؟
رویش: نسل پنجم در کنار همه چیز که هرکس توانایی فراهم کردن آن را دارد، آموزش هست. نسلهای گذشتهی ما، خصوصاً دههی نود را وقتی میبینیم، از کیفیت آموزشی بسیار دور ماند. در دههی هشتاد هر کسی احساس میکرد که خود را با سلاح علم، دانایی و تکنالوژی جدید برای ورود به میدان رقابتهای جهانی مجهز بسازم. اینها یک نسل بسیار فعال، پویا و کاری بود. به همین خاطر در همان جمع ما یک گروه کثیری از آدمهای بسیار موثر و توانمند را پیدا کردیم. باوجودی که نظام آموزشی چندان خوب نبود. امکانات و سهولتها کم بود. دسترسی به تکنالوژی مثل حالا نبود؛ ولی بخاطر اینکه رویای خیلی روشن داشتند و خود را احساس میکردند که خود را برای ورود در این میدان آماده بسازند، کار، مطالعه، جستوجو، بحث و گفتوگو بسیار رایج بود. در دههی نود وقتی که رسیدیم، متأسفانه همین نسلی که در دههی هشتاد بود، همگیشان به یک نوع سرخوردگی رسیدند که اصلاً اثر این سرخوردگی به عنوان یک دم خوردن بر نسل دههی نود بسیار منفی بود. در نتیجهی آن آموزش اهمیت خود را از دست داد؛ شاگردی که در دههی هشتاد درس میخواند، دیگر آن شاگرد در دههی نود نبود. در دههی نود، احساس میکردند که با زور پدر و مادر و یا برخی خیالات بسیار کلان، میآیند و درس خود را میخوانند. در حالی که این یک فاجعهی بسیار کلانی بود. سطح دانشگاهها در دههی نود بسیار افت کرد و اکثریت جامعه به نسل فیسبوکی تبدیل شد که خوراک خود را در استاتوسهای کوچک کوچک فیس بوک میدید و یا مثلاً: یکی دو مقاله از انترنت و این و آن طرف میگرفتند و با همان اشباع میشدند، بسیار کم به تأمل میپرداختند و بسیار کم به رشد استعدادها و ظرفیت خود میپرداختند. همین باعث شد که اعتراضشان به یک موج منفی تبدیل شود و بار منفی اعتراضشان بسیار بالا بگیرد. نسلی که فعلاً ما داریم، متأسفانه با آوار بسیار خطرناکی مواجه هستند که این آوار از گذشته برایش رسیده است. دیگر نظام آموزشی ندارند، رویا ندارند، حزب سیاسی تشکیل نمیتوانند، تجربههای بودن در حزب سیاسی را ندارند؛ ولی مسایل بسیار جدی و کلان پیشرویشان قرار دارد. بنابراین پیشنهاد من برای این حرفی که شما در این رابطه مطرح میکنید، صرفاً و صرفاً تأکیدی بر آموزش است. آموزشی که هر فرد ما درون خانهی خود، باید آن را به یک مسألهی بسیار جدی تبدیل کنیم. برای خانواده، فرزندان، اطرافیان، برای کسانی که امکان خواندن دارند، برای کسانی که در مکتب هستند، آموزش را به یک امر جدی تبدیل کنند. به آموزش اهمیت بدهیم و آموزش را از سطح سواد بسیار پایین و ابتداییشان به مسایل جدی انتقال بدهیم که قدر فکر کردن پیدا کنند و اندیشیدن را بیاموزند. سوال کردن، جستوجو کردن، رویارویی با مسایل بسیار حساس را یاد بگیرند. به عنوان یک معلم که کارم معلمی بوده است، احساس میکنم که برای نسل جوان، هیچچیزی موثرتر و مفیدتر از آموزش نیست. ما اگر همین نکته را در دهههای گذشته توجه میکردیم، شاید ما به رویکردی که حزب دموکراتیک خلق در پیش گرفت، بسیار ساده بیاید و باکودتا و در یک شب انقلاب را به پیروزی برساند، نمیرسیم. احساس میکردند که تغییر بنیادهای جامعه و جامعهی فقیر و عقبمانده، بسیار پیچیدهتر و دشوارتر از این است که با یکی دو شلیک تانک او تغییر کند و یا با دو سه شعار ایدولوژیک. مثل همان مجاهدین ما، بسیار بسیار انرژی و امکانات خود را در دورانها و منازعات داخلی خود از دست دادند و اگر همینها از همان زمان به آموزش تأکید میکردند، نسل اندر نسل آموزش میدادند. حتا همان پیروان خود را که با آنها بودند و وقتی وارد دههی هفتاد میشدند، یک نسل بسیار قدرتمند و توانمند از آدمهای با فکر را میداشتیم. ما در دههی هفتاد واقعاً از فقر انسانهایی که بتوانند بیندیشند، رنج میبردیم.
فاضله: شما(عزالله رویش) تجربهی چهار نسل را دارید؛ با این تجربهای که شما دارید، نسل پنجم را چیگونه تعریف میکنید؟ نظر به تجربیاتی را که شما دارید، مشکلات و بحرانهایی که متوجه نسل پنجم میباشد، چه میباشند؟ راههایی را که شما برای نسل پنجم پیشنهاد میکنید، چیست؟ راههای دشوار پیشروی نسل پنجم، چه چیزهایی میتواند باشد؟
رویش: من احساس میکنم که سن خود من به عنوان معلم، به عنوان کسی که در طول 44 سال گذشته، در همین بحرانهایی که در افغانستان وجود داشته، شاهد همین حوادث بودهام و میتوانم که یک راوی دست اول حوادث و تحولات باشم، همین است که ما باید به سیر تحول مثبت در درون جامعه، همیشه باورمند باشیم. احساس میکنم که درست است، فرازوفرودهایی را در این چهل و چهار سال داشتهام، ولی در مجموع وقتی به نسلی، به نام نسل پنجم میبینیم، نسل اولی که ما در سال 1357 و 1358 هـ.ش میدیدیم، بسیار زیاد تفاوت دارد. اصلاً قابل مقایسه نیست؛ در اول از لحاظ کمیت، در سالهای 1357 و 1358هـ.ش شاید نفوس افغانستان از پانزده یا شانزده میلیون نفر بیشتر نبود و ما حالا دو برابر آن، 35 یا 40 میلیون نفوس داریم. در آن زمان سطح سواد در جامعه بسیار پایین بود، ولی حالا با یک کمیت بسیار بالا آدمهای باسواد داریم. در آن زمان جامعهی بسته داشتیم، حالا جامعهی باز داریم. در آن زمان دسترسی ما به امکانات بسیار محدود بود و حالا تقریباً با تمامی منابع امکانات و فرصتهایی که وجود دارد، آشنا هستند و بسیاریهایشان را در دسترس خود دارند. بنابراین خود همین حرکت، با تمام فراز و فرودهایش، یک نگاه خوشبینانه خلق میکند و بعد اگر ما خواسته باشیم از این نگاه خوشبینانه چیگونه به یک راهکار عملی برسیم و واقعاً کار کنیم، بازهم میگویم که باید یک درنگ انسانی بسیار ساده انجام دهیم و این درنگ، به داشتن سواد زیادی تعلق ندارد؛ درنگ کنیم و ببینیم که آیا واقعاً مسألهای که به من ارجاع میشود، همین مسألهی مرا کس دیگر پاسخ میگوید یا نمیگوید؟ اگر کس دیگر پاسخ نمیگوید و یا ملزم نیست که پاسخ بگوید، خودم آن را پاسخ میدهم یا منتظر مینشینم و گداگونه و ملتمس، فقط چشم میدوزم؟ اگر همین سوال را ما پاسخ بگوییم؛ درسخواندن، آموزشدیدن، با رفیق خود دوستی کردن، در درون خانهی خود فضای محبت ایجاد کردن، در محیط خود صلح و آشتی را ترویج کردن، شادی را در درون جامعه ترویج کردن، کار بسیار سختی نیست و هرکسی میتواند یک رویای خوبی داشته باشد، امیدی داشته باشد و همان را به دیگران انتقال دهد. نسل پنجم ما درست هست که در برابر چالشهایی که در مقابلش هست، یک مقدار ناتوان هست، ولی نسل ناتوان نیست، نسل بسیار باظرفیت بالا هست که من این را با تجربهی خودم که در پیش چشمم دیدهام و با چهار نسل دیگر راه رفتهام و احساس میکنم این نسلی که فعلاً هست، حتا از همین نسل همدوره و (همقراغ)ش در دههی 90 خورشیدی، بسیار زیاد تفاوت دارد، اگر دیگر نداشته باشد، حداقل این نسل حاضر نیست که به سادگی صدای خود را برای هر چیزی خفه کند.
فرهمند: جناب استاد، از حضور شما و همهی مخاطبین نسل پنجم، صمیمانه سپاسگزاری میکنیم که ما را تا این دم همراهی کردید. برنامهی این هفته، در همینجا خاتمه پیدا میکند و در هفتههای آینده بازهم در خدمت مخاطبین نسل پنجم با مهمانان دیگر خواهیم بود.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه