گفت‌وگوی سخیداد هاتف با عزیز رویش

یادآوری: این گفت‌وگو قبلا در وب‌سایت روزنامه اطلاعات روز به نشر رسیده‌است. اینک با توافق آنها جهت مطالعه‌ی مخاطبان عزیز، در وب‌سایت جدید شیشه‌میدیا نیز به نشر می‌رسد.

هاتف: از ایام کودکی و محیط خانوادگی و اجتماعی آن دوره‌ی خود بگویید.

رویش: من متولد فاضل بیگ، نقطه‌ای در غرب کابل هستم. حالا این منطقه از چهار سمت با آبادی‌های زیادی به هم وصل شده و پیدا کردن کوچه‌ای که ما در آن خاطره‌های کودکانه‌ی خود را خلق می‌کردیم، دشوار است. نقشه‌ی شهری آمده و منطقه را از هر طرف خط‌کشی کرده و بین سرک‌های بزرگ و کوچک تقسیم کرده است. آن زمان، این منطقه در مجموع هفت هشت کوچه داشت که به گونه‌ی شرق و غرب افتیده بودند و اغلب خانه‌ها کلکین‌های روبه‌جنوب داشتند. گویا مردم افغانستان، در شهر و روستا، با حس معمولی یک آدم سالم، فهمیده بودند که خانه رو به جنوب باشد تا آفتاب داشته باشد. البته، پارادوکس جالب این بود که تقریباً تمام خانه‌ها پوشیده از درخت بود و این درختان میوه‌دار و بی‌میوه آفتاب را از خانه‌ها می‌دزدید.

بین تاریخ تولد من، بین پدر و مادرم، همیشه اختلاف نظر بود. مادرم روزی در اوایل میزان را حساب کرده بود و همه‌ساله، تا زمانی که از دنیا رفت، در یکی از روزهای این ماه نذر می‌کرد و می‌گفت که اگر نذر نکند، چشمانم حساسیت می‌کنند و «سرخ» می‌شوند. پدرم روزی در ماه عقرب را می‌گفت. اکثر اوقات برای تقویت ادعای خود می‌گفت که در نسخه‌ای از قرآن‌کریم نوشته بود ۲۴ عقرب سال ۱۳۴۸. مادرم، البته هیچ‌گاهی این تاریخ را به رسمیت نشناخت و نذرش از اوایل ماه میزان تا نیمه‌های این ماه، پخش می‌شد.

من پدربزرگی داشتم که اسمش پیوندعلی بود. خانواده‌ی ما از خان‌های تلخک سراب اند که چند نسل قبل‌تر از پدربزرگ من، چهار برادر از قوم محمد خواجه بوده اند که یکی در جنگلک قره‌باغ بوده، دیگری در چاده‌ی شاکی، دیگری در تلخک و چهارمی هم در جاجه‌ی سراب. قصه‌های افسانه‌گونه‌ی زیادی در مورد این برادرها و خاطره‌های شان سینه به سینه می‌گشت و من هم، چه در زبان پدربزرگم و چه در زبان پدر و سایر بزرگان منطقه، این قصه‌ها را می‌شنیدم و از خیلی‌های آن‌ها لذت می‌بردم.

پدربزرگم، تنها فرزند پدر خود بوده است. پدرش قبل از تولد او از دنیا رفته و بعد از آن، تحت مراقبت پدربزرگ خود، خان محمد خان، بزرگ شده است. در سنین شانزده سالگی، وقتی پدربزرگش از دنیا می‌رود، با بی‌مهری شدید عمویش که حاجی عوض خان نام داشت، روبه‌رو می‌شود. عمو ادعا می‌کند که چون وی بعد از وفات پدرش به دنیا آمده، مستحق میراث نمی‌شود. این در حالی بوده که پدربزرگش، خان محمد خان، گویا با درک از این مسأله‌ی شرعی، وصیت‌نامه‌ای نوشته و وی را هم‌چون یکی از فرزندان خود صاحب میراث دانسته بود.

دعوای پدربزرگم با عمویش شانزده سال دوام می‌کند و بالاخره، با میان‌جی‌گری برخی از متنفدان و حکام محلی، به اصطلاح خودش «از گاو غدودی به او دادند». این میراث هم، زمانی که من تلخک رفتم، اگر خوب مراقبت می‌شد، چیزی حدود هفت هشت دهقانی زمین بود که در جمع آن‌ها یک کاریز مستقل با زمین‌های زیاد نیز وجود داشت. سهم عموی پدربزرگم که خان اصلی منطقه بود، اگر به همین تناسب خوب مراقبت می‌شد، شصت هفتاد دهقانی می‌شد که چندین دره و مناطق وسیعی از کوه‌ها و تپه‌ها را در فاصله‌ای حدود سه چهار ساعت راه پیاده‌روی در بر می‌گرفت. اگر مناطق کوهستانی را نیز بر این محاسبه علاوه می‌کردیم، مایملک وی ساعت‌های بی‌شمار را در فاصله‌ی کوه‌ها و دره‌های زیاد شامل می‌شد.

پدربزرگم، برغم این‌همه زمین، از گرسنگی و فقر تلخک را رها کرده و با چهار فرزند خود به کابل آمده بود. قصه‌های دوران عسرت و تنگ‌دستی خانواده‌ی پدربزرگم، از قصه‌های تراژیک خانه‌ی ما بود که پدرم با زبان و لحن خاص خودش آن را به تکرار بیان می‌کرد.

وقتی با همین تنگ‌دستی به کابل می‌آیند، ماه‌های زیادی را در کارته‌ی وزیر، نقطه‌ای نزدیک افشار، روی زمین برهنه و تنها با یک پوستین پدربزرگ و مقداری جول و پلاس کهنه سپری می‌کردند. می‌گویند عمویم که سومین فرزند خانواده بود، شبی روی سفره قروت‌تافه را با مقداری روغن می‌بیند که در بخش‌هایی از کاسه جل جل می‌کرده است. عمویم تکه نان خشکی را می‌گیرد و محکم به کاسه‌ی پر از نان‌ تر می‌زند و می‌گوید: «از دست از تو پدرنالت از تلخک توتا کیده د اینجی امادم. د مینجی ام قد چیمای کور خود رسیدی!»
پدرم و همه‌ی اعضای خانواده از این روزها حکایت‌های تلخی داشتند. اما وقتی من به دنیا آمدم، وضعیت تغییر کرده بود. پدرم در کار رهنمای معاملات تجاربی اندوخته و درامد خوبی پیدا کرده بود که از مدرک آن هم خانه‌‌ای در فاضل‌بیگ خریده و آن را نوسازی کرده بود و هم به سایر نیازمندی‌های خانواده و زندگی سامان بخشیده بود.

من تا سن پنج سالگی که پدربزرگم از دنیا رفت، از محبت و نوازش و قصه‌های زندگی او بهره‌مند بودم. حدس می‌زنم نگاه و منش و شخصیت پدربزرگم بر ذهن کودکانه‌ام تأثیرات زیادی داشته است. اغلب روزها از دستم می‌گرفت و فاصله‌های زیادی را با گام‌های کودکانه‌ی من پیاده‌روی می‌کردیم. حس می‌کردم او دنیای بزرگ خانوادگی‌اش به عنوان یک فرزند خان‌زاده را به دنیای کوچک کودکی من بخیه زده بود و تمام قصه‌هایش را با زبان ساده‌ی پدربزرگانه برایم می‌گفت و در مواقع لازم به تمثیل آن‌ها می‌پرداخت.

هاتف: از تأثیرات شخصیت‌های خانواده روی شخصیت و الگوهای رفتاری تان بگویید. فکر می‌کنید چه کسانی بیشترین نقش را در آن‌چه امروز هستید، داشته اند؟

رویش: فکر می‌کنم اولین نقش را پدربزرگم داشت. همان‌گونه که گفتم، او با من خیلی قصه می‌کرد و سخن می‌گفت. زبان و تمثیل‌هایش برایم قابل درک بود. تجربه‌ها و دریافت‌هایش را به گونه‌ای خرد و ریز می‌کرد که با ذهن کودکانه‌ی من سازگار می‌شد. مثلاً در جریان پیاده‌روی، هر جایی، هر چیزی را پیدا می‌کرد که به نظرش به دردبخور بود، خم می‌شد و آن را بر می‌داشت و به من نشان می‌داد و می‌گفت: «داشته آید به کار، هر چند که باشد زهر مار». این چیز می‌توانست یک پیچ یا مهره باشد یا میخ یا سیم. این صحنه بارها اتفاق می‌افتاد و او به تکرار همین وجیزه را برایم می‌گفت و هر بار هم لحن صدایش را جالب‌تر از قبل می‌کرد. صندوق‌چه‌ای داشت که در خانواده آن را «صندوقچه‌ی بابی» می‌گفتند. هر وقت در خانه چیزی از میخ و پیچ و سیم و مهره کار می‌شد، در صندوقچه‌ی بابی می‌پالیدند. حتماً پیدا می‌شد. من حالا در هر چیزی که در اختیار داشته باشم، خیر و برکتی می‌بینم که فکر می‌کنم به درد می‌خورد. الگوی شخصیتی او باعث شده است که هم در حفاظت هر چیزی که در اختیار دارم، دقیق باشم و هم در استفاده‌ی آن‌ها دست و دل باز عمل می‌کنم.

پدربزرگم قصه‌ی زندگی خودش و تصویری را که از بزرگی و وقار پدربزرگش، خان محمد خان، داشت، رنج‌هایی را که از دست عمویش چشیده بود، با خرد و ریز بیان می‌کرد. از برادر پدربزرگش، یارمحمد خان، قصه‌ی اسطوره‌گونه‌ای داشت که می‌گفت بیست و یک سال با کوچی‌ها دعوا کرده بود تا پای آن‌ها را از واردشدن به منطقه‌ی تلخک بگیرد و بالاخره، با برنده شدن در هفت یا پنج محکمه، با زهری که توسط خدمتگارش خورانده شده بود، از بین رفت. می‌گفت: او روزی که تصمیم گرفت دعوای کوچی را پیش ببرد و مانع ورود کوچی به تلخک شود، قسم خورد که تا به هدف خود نرسد، آب تلخک بر او حرام باشد. بر این عهد خود وفادار ماند و تا بیست و یک سال به تلخک نیامد و دعوا را ادامه داد تا بالاخره جنازه‌اش را به خانه آوردند.

این قصه برای من خیلی جذاب و انرژی‌بخش بود. اغلب خودم را به جای عموی پدربزرگم قرار می‌دادم و به جای او دعوا با کوچی را ادامه می‌دادم تا پیروز شوم. البته، این قصه‌ی پدربزرگم که در زبان پدرم نیز بارها تکرار می‌شد، تصویر وحشت‌ناکی از کوچی و اوغو در ذهنم خلق کرده بود که فکر می‌کردم موجوداتی ترس‌ناک اند که تمام کار شان آزار و اذیت مردم و غارت زمین و اموال دهقانان است.

دومین معمار شخصیتم در دوران کودکی پدرم بود. اسمش غلام حسین بود و محمدی تخلص می‌کرد. سواد اندکی داشت که با آن می‌نوشت و می‌خواند. دفترش ابتدا در ده‌افغانان و بعدها در جاده‌ی میوند بود. کارش در رهنمای معاملات او را با اعیان کابل از یک طرف و با روشن‌فکران چپ و راست و میانه از سویی دیگر آشنا ساخته بود. شخصیت متین و باوقاری داشت و از بذل و بخشش و مهمانی و مهمان‌داری خسته نمی‌شد. او را مظهر غرور و متانت می‌دانستم. او فقیر بود، اما حس فقر را هرگز در چشمان و زبانش ظاهر نمی‌ساخت. در طول زندگی، حتی یک بار از من پول نخواست و نپرسید که چند معاش دارم و از عواید خود در کجا و چگونه استفاده می‌کنم. قصه‌های او نیز سرشار از حماسه و غرور بود: از قصه‌های اجدادش با هیجان و افتخار یاد می‌کرد. از اینکه خان و خان‌زاده است، بر خود می‌بالید و به همین دلیل، رفتارش را متناسب با جای‌گاه اجتماعی‌اش می‌سنجید. در باورهای مذهبی‌اش پابندی داشت و خمس و زکات و وجوهاتش را مثل نماز و روزه هرگز فراموش نمی‌کرد. در سال‌های اخیر که زمام امور خانواده را عملاً به ما سپرده بود، به گونه‌ای در فضای جدید خانواده عجین شده بود که حتی یک بار هم به خاطر خمس و زکات و وجوهات و نذرهایی که در زندگی او امری معمول بودند، پیشانی‌ترشی نکرد.

هاتف: آیا خاطره‌ای دارید که پدر یا عضوی دیگر از خانواده‌ی تان شما را به صورت فزیکی تنبیه کرده باشد؟

رویش: اولین و آخرین بار در زندگی تجربه‌ی دزدی‌ام را با پیامد سنگین آن شاهد شدم که تنبیه شدید از سوی پدرم بخشی از آن بود. از جیب پدرم، نوت پنج‌صد افغانیگی را بالا کشیده و با هم‌بازی‌های کوچه‌ام به دکانی که در نبش کوچه بود و صاحب آن را صوفی می‌گفتند، رفتیم و میوه خریدیم. بقیه‌ی پول را که دکان‌دار داده بود، در جیبم گذاشته بودم. یادم هست که جیبم از این پول پندیده بود. کنار دیواری در چند قدمی دکان نشسته بودیم. میوه‌های گوناگون روی دامن من بود و هم‌بازی‌هایم دورم حلقه زده بودند و میوه را می‌خوردیم و خوش‌حال بودیم که پدرم سر رسید. مرا با میوه‌های روی دامن و جیب پر از پول دید. هیچ چیزی نگفت. دستم را گرفت و کشان کشان آورد و یک‌راست برد به اتاقی که چوب‌های زیادی را انبار کرده بودند تا از آن کلکین و دروازه بسازند. دروازه را بست و بی هیچ حرف و سخنی شروع کرد به لت کردن. جیغ و دادم به هوا رفت. مادر و زن عموهایم سراسیمه تلاش می‌کردند تا وارد اتاق شوند و مرا نجات دهند. هیچ کسی دلیل خشم پدرم را نمی‌دانست. یادم هست که یک بار، کسی صدا کرد و گفت: «بورین بابی را خبر کین». تا پدرم اسم بابی را شنید، دست از لت کردن من برداشت و پیش از اینکه پدربزرگم وارد اتاق شود، فوری از دروازه‌ی عقبی که به آشپزخانه و راهی دیگر در پشت خانه باز می‌شد، فرار کرد.

شب، وقتی توفان پایین نشست، من با سر و صورتی آماس کرده و ران‌های سیاه‌شده کنار پدربزرگم بودم. پدرم ماجرا را گفته و خود را توجیه کرده بود. پدربزرگم هم آن شب و هم تا وقتی زنده بود، دست از نصیحت من بر نداشت تا بگوید که دزدی چقدر بد است و چه عواقب بدی دارد. از آن بعد یاد گرفتم که هیچ وقت کاری نکنم که ناگزیر باشم آن را کتمان کنم. حس می‌کنم اثر تربیتی همین حادثه بر نگاه و شیوه‌های سیاست‌ورزی و مدیریتی‌ام در عرصه‌ی سیاسی و فعالیت‌های اجتماعی و فرهنگی نیز ماندگار بوده است.

هاتف: در کتاب تان از خاطره‌ی کودتای هفتم ثور یاد کرده اید. این کودتا به صورت مشخص بر ذهن کودکانه‌ی تان چه تأثیری گذاشت که فکر می‌کنید تا حالا باقی مانده است؟

رویش: من در سن شش سالگی وارد مکتب شدم و تا صنف سوم در مکتب قلعه‌ی کاشف، جایی نزدیک دوراهی پغمان و ارغندی، درس خواندم. کوچه‌های فاضل‌بیگ، بازی‌های کودکانه‌ی دنده کلیک و تشله‌برد و فوتبال، وارد شدن در گروه‌های هم‌سالان، فضای مکتب و کتابچه و مشق و تمرین و رقابت، رفت و آمد به دفتر پدرم و آشنا شدن با محیط شهر و زندگی شهری تصویرهایی بودند که آرام آرام مرا به خود می‌کشیدند و بزرگ می‌ساختند.

کودتای هفتم ثور حزب دموکراتیک خلق در سال ۱۳۵۷ اتفاق افتاد. من در صنف سوم بودم. این حادثه ذهنم را با تصویرهای جدی‌تری در زندگی آشنا کرد. در کتابم، «بگذار نفس بکشم»، جزئیات این حادثه را شرح داده و از آن به عنوان «تکانه‌ی بیداری» یاد کرده ام. منظورم این است که کودتای هفتم ثور هم مرا به عنوان یک کودک تکان داد و هم جامعه‌ای را که به لحاظ قومی و ملی به آن تعلق داشتم، از یک خواب عمیق چندین قرنه بیدار کرد و به گردابی فرو برد که سرشار از آشوب و هیجان و هراس و تحولات برق‌آسایی بود که پس از آن تا حالا نیز اثرات آن را می‌بینیم.

خوب است از یک خاطره‌ی ماندگار دیگر نیز یاد کنم. صنف چهارم مکتب بودم که اولین دروغ زندگی‌ام را تجربه کردم. قبل از آن شاید دروغ‌های کودکانه‌ی زیادی گفته بودم که دایره‌ی آن از حد پدر و مادر و خانواده و هم‌سالان کوچه و مکتبم فراتر نمی‌رفت. شوهر عمه‌ام که گویا مرد سیاسی و تحت تعقیب رژیم بود، از قلعه‌ی شاده به خانه‌ی ما پناه آورده و مخفی بود. مامایم نیز که دانش‌جوی فاکولته‌ی طب جلال‌آباد بود، به خانه‌اش آمده بود. خانه‌ی مامایم چهار کوچه از خانه‌ی ما دورتر بود. شوهر عمه‌ام خواست که بروم و داکتر مامایم را خبر کنم که برای دیدنش بیاید. من وقتی به کوچه رفتم، در بازی با دوستان کوچه‌ام مصروف شدم و یادم رفت که پیغام شوهر عمه‌ام را به مامایم برسانم. نزدیک عصر بود که به خانه برگشتم و وقتی با سوال شوهر عمه‌ام مواجه شدم، به دروغ گفتم که رفتم، مامایم خانه نبود. دقیقاً در همین لحظه بود که مامایم وارد خانه شد و وقتی شوهر عمه‌ام گفت که عزیز را فرستاده بودم که تو را خبر کند، اما تو خانه نبودی، مامایم گفت: نخیر، من از صبح تا حالا خانه بودم و عزیز هرگز نیامده است.

حس کردم تصویرم به سختی شکست و خرد شد. شوهر عمه‌ام نیز همان لحظه مرا سرزنش کرد و شب نیز تمام ماجرا را برای پدرم و سایر اعضای خانواده بیان نمود. پدرم برای دومین بار خشم‌گین شد و برایم هشدار داد که در زندگی، هرگز و هیچ‌گاه، دو گناه را مرتکب نشو: دزدی نکن و دروغ نگو. فکر می‌کنم هشدار اولی را تا حدی که در استطاعت فردی‌ام بوده، رعایت کرده ام. در زندگی‌ام هرگز چیزی را از فرد یا گروهی ندزدیده ام که در پاسخ‌گویی آن در مانده باشم. اما در هشدار دومی، هرگز موفق نبوده و به خاطر آن زحمتی نیز متقبل نشده ام. بعدها، وقتی نقش نظام و اخلاق و فرهنگ عمومی را در جهت‌دهی رفتارهای انسان بلد شدم، متوجه شدم که دروغ‌های سطح ابتدایی در برخی جاها بی‌مورد می‌شوند و در برخی جاها زیر لفافه‌های سنگینی می‌خزند که تشخیص فردی آن دشوار می‌شود.

از روزهای اولی که حزب دموکراتیک خلق به تعقیب و آزار مخالفان خود شروع کرد و همه‌ی اعضای خانواده‌ و دوستانی که می‌شناختم، به زندگی مخفی و پنهان‌کاری روی آوردند، مفهوم رازداری و دروغ‌گویی و پنهان‌کاری در فکر و باورها و رفتارهایم قاطی پاطی شدند. من شاهد بودم که پدرم در خانه لب به مذمت رژیم خلقی باز می‌کرد و دشمنی با این رژیم را به ذهن همه‌ی اعضای خانواده فرو می‌برد. من این راز را از هر کسی، به خصوص از هم‌سالانم در کوچه، مخفی می‌کردم. این دروغ یا پنهان‌کاری وسیله‌ای بود که از طریق آن پدرم را کمک می‌کردم تا به چنگ جاسوس‌های حزب دموکراتیک خلق نیفتد و از بین نرود. من می‌دانستم که پدرم تفنگ موش‌کش خود را در کدام قسمت حویلی و چگونه پنهان کرده بود. می‌دانستم که شوهر عمه‌ام در خانه‌ی ما مخفی بود. می‌دانستم که نقیب، هم‌صنفی‌ام، روی تخته‌ی صنف بر ضد حزب دموکراتیک خلق شعار می‌نوشت یا کاغذهایی را در این‌جا و آن‌جای مکتب پخش می‌کرد که همه جملات ضد حکومت بودند. می‌دانستم که در خانه‌ی ما اخبار بی‌ بی سی و رادیو ایران را گوش می‌کردند. می‌دانستم که پدرم با چه کسانی از هم‌کوچگی‌های ما حرف‌های سیاسی ضد حکومت می‌گفتند. می‌دانستم که پدرم چه وقت و چه وقت به غزنی فرار کرد و چه وقت و چگونه از غزنی به صورت مخفی به خانه می‌آمد. اما همه‌ی این‌ها را پنهان می‌کردم و به کسی از آن‌ها چیزی نمی‌گفتم و اگر کسی هم می‌پرسید، عکس آن‌ها را می‌گفتم. این رازداری یا دروغ‌گویی نشانه‌ی هوش‌یاری تلقی می‌شد و به خاطر آن مستوجب هیچ ملامتی نبودم.

بعدها پنهان‌کاری در ایدئولوژی، خواندن کتاب، داشتن رابطه با افراد، طرح‌هایی که در حلقه‌های خاصی محدود می‌شدند و دیگران بویی از آن نمی‌بردند، رفت و آمدهای مداوم در مسیر غزنی و پاکستان تا وقتی که خودم به صورت جدی به کنش‌گری سیاسی و اجتماعی رسیدم، همه و همه ملغمه‌های درشتی از دروغ و پنهان‌کاری و رازداری بودند که نمی‌توانستم آن‌ها را از هم‌دیگر به درستی تفکیک کنم. توجیه من برای ارتکاب این دروغ یا پنهان‌کاری هر چه بود، ماهیت زندگی و الگوهای اخلاقی مبتنی بر دروغ و پنهان‌کاری را که من در لابلای آن پیچ می‌خوردم، کتمان نمی‌کرد. این‌ها همه قصه‌هایی اند که با کودکی من آمیختگی دارند.

هاتف: در باره‌ی شخصیت، کارها و گفتارهای شما “گویند هر نوعی سخن”. اما آنچه مورد توافق همگانی است این است که شما انرژی بسیار دارید. این همه تب‌وتاب، این همه انرژی در شما، از کجا می‌آید؟

رویش: حالا می‌دانم و برای دانش‌آموزانم نیز می‌گویم که زندگی یعنی ترکیبی از انرژی و زمان. وقتی انرژی از زمان بریده شود، زندگی قطع می‌شود. سنگ انرژی بریده از زمان دارد و به همین دلیل زنده نیست. گیاه و جانور و انسان انرژی در ترکیب زمان است و به همین دلیل زنده است.

من خود را به عنوان یک موجود طبیعی زنده می‌بینم؛ اما از همان آوان کودکی که زندگی‌ام با مفهوم مبارزه آشنا شد، حس می‌کنم انرژی طبیعی وجودم با زمان پیوندی معنادار پیدا کرد. من از هیچ کسی دیگر متفاوت نیستم. فعالیت و کارم نیز غیر معمول نیست. در بسیاری موارد، خود را تنبل‌تر و کم‌کارتر از هم‌راهان و هم‌قوراغ‌هایم می‌دانم. با این وجود، چیزی که شاید مرا پرانرژی نشان می‌دهد، استمرارم در خط مبارزه‌ بوده است که دوست دارم اینجا بر آن به صورتی مشخص تأکید کنم.

من مبارزه را «تلاش برای تغییر» معنا می‌کنم. مبارز از «وضعیت موجود» راضی نیست و خود را مأمور تغییر آن به «وضعیت مطلوب» می‌داند. وقتی مبارزه در یک خط معین استمرار پیدا می‌کند، انرژی به گونه‌ی مفید روی زمان بار می‌شود و چیزی که از آن به نام «زندگی» یا «حیات» نام می‌بریم، شکل می‌گیرد. شاید دلیل اینکه می‌گویند من پرانرژی ام، محسوس بودن تلاشم برای تغییر بوده باشد. خودم نیز به خوبی می‌بینم که در زندگی فردی خود تغییرات مستمر و کلانی را شاهد شده ام و عامل تغییرات مستمر و کلانی در محیط پیرامون خود نیز بوده ام.

استمرار در خط معینی که آن را «زندگی» می‌نامیم، انسان را صاحب «قصه» می‌سازد. فعالیت‌های منقطع و ازهم‌گسیخته، قصه خلق نمی‌کند. من زندگی‌ام را در نخ قصه پیوند داده و تلاش کرده ام با این نخ «زندگی»‌ام را در ترکیب «انرژی» و «زمان» حفظ کنم. شاید به همین دلیل، انرژی و فعالیت ده‌ها و صدها همراهم نیز به حساب انرژی من گرفته شده است؛ حالانکه سهم فردی من در آن‌ها خیلی چشم‌گیر نبوده است. من در طول زندگی‌ مبارزاتی‌ام، حلقه‌ای از دوستان و همراهانی داشته ام که به صورت تیمی و گروهی با من همکار بوده اند. متأسفانه اغلب این دوستان و همراهانم در خط مبارزه‌ای که با هم و در کنار هم داشته ایم، استمرار به خرج نداده اند. عده‌ای از آنان در این مسیر کشته شده و یا به مرگ طبیعی از بین رفته اند و عده‌ای دیگر نیز به تعبیر نظامی‌ها «از صف محاربه خارج شده اند». در نتیجه، انرژی و اثر کار و فعالیت این دوستان و هم‌راهانم نیز در ضمن قصه‌ باقی مانده که به صورت طبیعی به حساب من ریخته شده و این حساب را فراتر از سهم فردی من برجسته ساخته اند.

راز دیگر به نظرم این است که من در زندگی کارهای متفرق و پراکنده زیاد نداشته ام. همیشه یک کار را به عنوان کار اصلی در نظر گرفته و انرژی و زمانم را به آن اختصاص داده ام. کارهای دیگر همه فرعی بوده و هر وقتی که مصروفیت و اشتغال خود در آن‌ها را به صرفه ندیده ام، از آن‌ها دست کشیده ام. مثلاً من در دوران جهاد تنها معلمی می‌کردم و برای مکاتبی که در ولسوالی جغتو ساخته بودیم، کتاب و قرطاسیه و معاش معلم فراهم می‌کردم. دو زمستانی که نزد استاد حکیمی دروس طلبه‌گی می‌آموختم، باز هم تمام وقت و انرژی‌ام را به صورت شباروزی مصروف همان درس‌ها کرده بودم. در دوران مقاومت غرب کابل، خانه و زندگی و همه‌چیزم را وقف کارهایی کرده بودم که در کابل داشتم. در دوران «امروز ما» و «عصری برای عدالت» از هر کاری دیگر دست و دل کنده بودم و تمام وقت و انرژی‌ام مصروف کارهای این دو نشریه بود. وقتی معرفت به ماجرای اصلی زندگی‌ام تبدیل شد، خود را وقف این کار کردم تا وقتی که بعد از سقوط طالبان به کابل برگشتیم.
در کابل فضا و شرایط به گونه‌ای شکل گرفت که امید و رویا و هیجان و کار و حمایت و تشویق و نتیجه‌ی کار همه با هم وجود داشتند. در این دوران، کارهای اصلی را در تیم و گروه معرفت انجام می‌دادم که من بیشتر نقش تسهیل‌کننده داشتم؛ اما در کنار آن برخی کارهای بسیار سنگین دیگر را نیز با انرژی و هیجان انجام می‌دادم. تقسیم‌اوقات کاری‌ام در حدود یک و نیم سال اول با مسوولیت در شورای ولایتی کابل حزب وحدت و مدیریت جریان تشکیل و فعالیت‌های شورای مردم و اشتراک در جلسات مجمع نهادهای مدنی و رسانه‌ها و نوشته و سخنرانی و سهم در مباحث عمومی به گونه‌ای تنظیم شده بود که تقریباً لحظه‌ به لحظه‌ی آن مفید و موثر تلقی می‌شد.

من در هر کاری که انجام می‌دهم با تمام وجود خود شریک می‌شوم. به کاری که در آن عواطف و افکارم آشتی نداشته باشند، کمتر می‌پردازم. به همین دلیل است که اغلب، کاری را که می‌بینم هیجان و عشقم، به هر دلیلی، در آن کاهش یافته و آسیب دیده است، ادامه نمی‌دهم. تنها روابطم با افراد در این امر مستثنا است. در حفظ رابطه‌ها، حتی در حدی که کراهت و تلخی و آزاردهندگی نیز داشته باشند، اصرار می‌ورزم. در زندگی هیچ دوستی را به یاد ندارم که هر چند در برهه‌ای از زمان از هم فاصله گرفته و با هم قورغول شده باشیم، در اولین فرصت و با کم‌ترین بهانه، دوباره جست‌وجو نکنم و سراغش را نگیرم.

این ویژگی را با کارهایی که انجام می‌دهم، رعایت نمی‌کنم. کارم را با منتهای لذت و هیجان و خوشی انجام می‌دهم. هر وقتی هم که از کاری دل زده می‌شوم، ولو این کار سیاسی باشد یا فرهنگی یا مثلاً یک شغل و حرفه و مدرک معیشت، رهایش می‌کنم و خود را با آن به ملال گرفتار نمی‌کنم. برخی از دوستانم، وقتی مرا اولین فردی می‌بینند که کار مشترکی را ترک کرده ام، ملامت می‌کنند. اما من به خود نمی‌گیرم. به نظرم، آن‌چه که هیچ وقت کم نمی‌آریم، کار است. مهم این است که خط استراتژیک خود در زندگی را فراموش نکنیم. من در حفظ این خط نیز کوتاهی نمی‌کنم. یکی از خط‌های استراتژیکی را که از دیر زمان حفظ کرده ام، خط آموزش است. حالا با اطمینان می‌گویم که این خط، مسیر و روی‌کردهای مبارزه‌ام را به صورتی عمیق و گسترده تعیین کرده و جهت داده است.

هاتف: شما روزتان را چه‌گونه می‌گذرانید؟ تقسیم اوقات دارید؟ معمولاً چه کارهایی را در طول روز انجام می‌دهید که مشغله‌ی روزانه حساب می‌شوند؟

رویش: تقسیم‌اوقاتی منظم و سخت‌گیرانه ندارم؛ اما در کامپیوترم صفحه‌ای دارم که ایده‌هایم را در آن می‌نویسم. هر چه در جریان روز، در اثر مطالعه‌ی کتاب یا دیدن فیلم یا صحبت با یک دوست، به عنوان ایده به ذهنم می‌رسد، تا جایی که یادم بماند، در این صفحه می‌نویسم. تقریباً به صورت مداوم این ایده‌ها را مرور می‌کنم. برخی که قابل عمل اند، بیرون می‌کشم و شامل طرح‌ها و برنامه‌های عملی‌ام می‌کنم. برخی که در جریان زمان به اصطلاح آخوندی «از حیز انتفاع خارج می‌شوند»، از صفحه پاک می‌کنم. بقیه‌ی ایده‌ها را حفظ می‌کنم. همین ایده‌ها ستون اصلی تقسیم‌اوقات روزانه و هفته‌وار و ماه‌وارم را نیز شکل می‌بخشند.

صفحه‌ی دیگری دارم که در آن کارها و وظایفی را که به صورت معین بر عهده دارم یا قرارهایی را که باید به آن‌ها برسم، با ذکر زمان آن‌ها درج می‌کنم. تقریبا همیشه تلاش می‌کنم از هیچ قرار یا تعهدی که برای انجام یک کار دارم، عقب نمانم. حتی اگر نتوانم کاری را مطابق قرار و تعهدی که دارم، انجام دهم، برای طرف مقابلم از آن خبر می‌دهم.

از این‌ها که بگذریم، تا وقتی که در افغانستان، به خصوص وقتی به کارم در معرفت مربوط می‌شد، تقسیم‌اوقات منظم و پر از کارها و امور جزئی داشتم که از ساعت چهار یا پنج صبح تا ساعت هشت و نه شب را در بر می‌گرفت. در این تقسیم‌اوقات ساعات اولیه‌ی صبح بدون استثنا اختصاص داشت به نوشتن یادداشت‌ها و مطالعه‌ی کتاب و پاسخ دادن به پیام‌هایی که دریافت می‌کردم. بعد از اینکه کار معمول مکتب شروع می‌شد، شلوغ و رفت و آمد و فضای کار و درس و برنامه‌های معرفت تمام ساعات روزم را یکی بعد از دیگر به هم بخیه می‌زد تا شب می‌شد. این ساعات با تقسیم‌اوقات درسی یا جلسات یا دیدارهایی که با افراد داشتم، پر می‌شد. در چهار سال اخیر برنامه‌های درسی‌ام در دانشگاه ابن‌سینا نیز بخش منظم و معینی از ساعات مفیدم در بعد از ظهرها را در بر می‌گرفت.

در معرفت من تقسیم‌اوقات درسی منظمی داشتم که به خواست خودم در آن‌ها تدریس می‌کردم. در ابتدا این درس‌ها انسان‌شناسی و اخلاق و علوم سیاسی و دموکراسی و منطق و مطالعات اجتماعی و تفسیر قرآن بود که در صنف‌های مختلف، اما به سبک و دل‌خواه خودم تدریس می‌کردم. پس از سال ۲۰۱۶، تمام این برنامه‌ها در بسته‌ی آموزشی امپاورمنت گنجانیده شد که هم آن را با استاد و مربی‌ام، دیوید گرشان، به صورت جلسات منظم آنلاین به پیش می‌بردم و هم در صنف‌ها و حلقات درسی ارایه می‌کردم.

در کابل، چندین بار تلاش کردم که ورزش را هم به لست کارهای روزانه‌ام بگنجانم؛ اما موفق نشدم. هم به دلیل اینکه امکانات و فضایش را نداشتیم و هم به دلیل نگرانی‌ها و هراس‌های امنیتی که برایم محدودیت خلق می‌کرد. به همین دلیل، در سال‌های اخیر وقتی فشار خونم به یک معضل آزاردهنده تبدیل شده بود، از لحاظ ذهنی تقریباً خود را برای مرگ تدریجی و محتوم آماده می‌کردم.

از زمانی که به امریکا آمده ام، تقسیم‌اوقاتم خیلی منظم‌تر و مطابق دلخواه خودم شده است. این‌جا از مشغله‌‌های ناخواسته‌ای که در ضمن اهداف تعریف‌شده‌ام نباشند، تقریباً مصوون شده ام. مهم‌تر از همه استرس و نگرانی و هیجان را از زندگی‌ام به صورت هدف‌مندانه دور کرده ام. هنوز هم حسب عادت، حوالی ساعت سه یا چهار نیمه شب از خواب بر می‌خیزم. این چرخه‌ی معمول سحرخیزی از تفاوت جغرافیای زندگی‌ام تأثیر نمی‌پذیرد. هر جایی باشم، ساعت سه تا چهار از خواب بر می‌خیزم. فرقی نمی‌کند که ساعت هشت شب خوابیده باشم یا ساعت دوی نیمه‌شب. پایان خوابم همیشه معین است. در جریان روز اغلب، به استثنای وقتی که فرصتش میسر نشود، دو نوبت به صورت وقفه‌ی کوتاه استراحت می‌کنم. وقت استراحت روزانه‌ام خیلی دقیق نیست و بستگی به فرصت مناسب دارد. استراحت روزانه‌ام هیچ‌گاه از یک ساعت بیشتر نیست و اغلب در نیم ساعت تمام می‌شود؛ اما هر وقتی که تمایل به استراحت داشته باشم، خود را ناراحت نمی‌کنم.

اعتراف می‌کنم که در طول زندگی بیماری کم‌خوابی داشته ام که احساس می‌کنم بر زندگی، صحتمندی‌ و موثریت کاری‌ام تأثیری نامطلوب داشته است. من در چهل و چهار سال اخیر، کمتر زمانی بوده است که در شباروز از پنج یا شش ساعت بیشتر خوابیده باشم. زمانی که کار جدی‌تری برای انجام دادن دارم، این مدت به مراتب بیشتر کاهش می‌یابد. در عین حال، در استراحت کردن و به خواب رفتن هرگز دچار مشکل نیستم. هر جایی باشم و هر قدر شلوغ و آشوب باشد، اگر کسی به من کار نگیرد، وقتی سرم را جایی تکیه دهم و بخواهم بخوابم، در دو یا سه دقیقه به خوابی عمیق فرو می‌روم. در خواب، کمتر کابوس می‌بینم. قبل از نوشتن کتاب «بگذار نفس بکشم»، برخی تراماهای ذهنی داشتم که مرا اذیت می‌کردند. یکی از آن‌ها سالگرد فاجعه‌ی افشار بود. بعد از نوشتن کتاب، این تراما هم از ذهن و زندگی‌ام دور شد.

در جریان سفر با خیالی آرام می‌خوابم. چه در موتر باشم یا در هواپیما. در کابل، کسری‌های خواب و خستگی‌ام را وقتی جبران می‌کردم که کنار درایور روی صندلی می‌نشستم و با گفتن آدرس، در فاصله‌ای چند متری که از مبدأ دور می‌شدیم، به خواب می‌رفتم و وقتی که به آدرس می‌رسیدیم، با صدای درایور بیدار می‌شدم. از زمانی که به امریکا آمده ام، بیماری فشار خونم را به کمک استراحت و دوش و گردش منظم صبح‌گاهی و اندک تغییر در رژیم غذایی رفع کرده ام.

صحبت‌ با دوستان و دانش‌آموزانم که با هم تماس می‌گیریم، در کنار نوشتن و مطالعه و تماشای سریال‌های بلند، بخشی از ساعات روزم را پر می‌کند. اغلب یادداشت‌هایی را که به صورت متن یا کمنت و پاسخ در صفحات اجتماعی یا پاسخ به ایمیل و پیام‌های کتبی دوستانم می‌نویسم، در یک فایل جداگانه‌ی ورد ذخیره می‌کنم. تا حدی که وقت داشته باشم، یادداشت‌های کوتاه یا بلندی را که می‌خواهم برای خواندن عرضه کنم، قبل از ارسال در صفحه‌ی ورد می‌نویسم تا فرصت مرور و اصلاح آن‌ها را داشته باشم.

در مطالعه‌ی کتاب، به تندخوانی، گاهی به خواندن جملات و پاراگراف‌ها و یا حتی به مرور سریع یک صفحه اکتفا می‌کنم. اگر کتاب یا متنی برایم جالب و جدی جلوه کند، چندین بار می‌خوانم و در صورت لزوم یادداشت‌برداری می‌کنم. پیام‌های دانش‌آموزانم را به صورت مشخص، به دقت و جدیت پاسخ می‌دهم. اگر دانش‌آموزی بخواهد که متن نوشته‌اش را اصلاح کنم، به دقت اصلاح و ویرایش می‌کنم و در مورد آن شرح و رهنمایی‌های لازم را نیز انجام می‌دهم.

متأسفانه، در طول زندگی، بین کار اجتماعی یا رسیدگی به تعهد مبارزاتی ام، با اختصاص دادن وقت مفید با اعضای خانواده توازن نداشته ام. این دریغ باعث دل‌خوری مداوم اعضای خانواده ام شده که فکر می‌کنم با بزرگواری خود از آن چشم‌پوشی می‌کنند، اما از گفتن و تذکردادن آن نیز هرگز کوتاهی ندارند. این نقیصه را در زندگی خود در امریکا تا حدی زیاد تلاش کرده ام رفع کنم؛ اما گویا در تامین آن هیچ نمره‌ای نمی‌گیرم.

هاتف: در کارنامه‌ی شما فهرست بلندی از کار سیاسی هم هست. در طول چند دهه، نگاه شما به سیاست در افغانستان تا کجا و از چه جهاتی تحول یافته است؟

رویش: نگاه سیاسی من در قالب تجربه‌هایی که چهار نسل گذشته را با آن رده‌بندی می‌کنیم، تحول یافته است. من از ابتدای دهه‌ی شصت خورشیدی مبارزه‌ی سیاسی را با نگاه ایدئولوژیک چپ مائویستی شروع کردم. آن زمان حدود دوازده سال سن داشتم و به عنوان یک کودک، در جمع مبارزان سامایی پیش روی معلمی نشستم که جامعه‌شناسی احمد قاسمی را برای ما تدریس و تشریح می‌کرد. در جامعه‌شناسی احمد قاسمی پنج دوره‌ی رشد تاریخی انسان را از کمون اولیه تا سوسیالیسم و کمونیسم مرور کردیم. بعد از آن چهار سال دیگر را به عنوان یک نوجوان سامایی با راه‌پیمایی بزرگ مائو و تجربه‌های چه‌گوارا و خاطرات هوشی مین و داستان‌های ماکسیم گورکی و سایر نویسندگان چپ دل‌خوش بودم. تحلیل طبقات مائو را می‌خواندم، خروشچف و دینگ شائوپینگ را به خاطر تجدیدنظرطلبی و انحراف آن‌ها از اندیشه‌های مارکس و لنین و مائو دشمن خود می‌دانستم. شوروی را سوسیال‌امپریالیسم خطاب می‌کردم و مجید کلکانی و یاران او را قطب مبارزه و اندیشه‌ و الگوی عمل خود می‌دانستم. در همین زمان با قسیم اخگر نیز آشنا بودم و از او هم حرف‌هایی می‌شنیدم که هر چند بوی مذهبی داشت، ما در دل خود می‌گفتم که او هم یک کمونیست و مبارز چپ است، اما کمی متفاوت‌تر می‌اندیشد.

در نیمه‌ی دوم دهه‌ی شصت، با یک تحول، در روشنایی اندیشه‌ها و سخنان داکتر شریعتی، از جامعه‌ی بی‌طبقه‌ی کمونیستی به جامعه‌ی بی‌طبقه‌ی توحیدی کوچ کردم و به جای مارکس و انگلس و مائو و چه‌گوارا، به محمد و علی و حسین و ابوذر و فاطمه و زینب اقتدا کردم. در این خط تا مرز تقلید از آیت‌الله خمینی نیز پیش رفتم و وقتی او از دنیا رفت، به توصیه‌ی استاد حکیمی، با تقلید از یک حکم آیت‌الله اراکی، در تقلید خود از آیت‌الله خمینی باقی ماندم. شش هفت سال دیگر عمرم در ختم دهه‌ی شصت و اوایل دهه‌ی هفتاد با خواندن درس‌های ملایی و کتاب‌های اسلامی گذشت.
در دهه‌ی هفتاد عبور از سیاست ایدئولوژیک و ایستادن در سیاست قومی و اتنیکی و طرح مطالبات و خواسته‌های قومی و اتنیکی را تجربه کردم و با کنش‌گران سیاسی این دهه همراه شدم که جنگ‌های کابل و فعالیت‌های فرهنگی و نشراتی «امروز ما» و «عصری برای عدالت» و «فدراسیون آزاد ملی» در همین رده شناسایی می‌شوند.

در دهه‌ی هفتاد خورشیدی، مهم‌ترین تحول در نگاه سیاسی من با شکست مقاومت غرب کابل و آغاز کارهای نشراتی و مخصوصاً تأسیس لیسه‌ی معرفت ارتباط دارد. معرفت، برای من پاسخی به سوال مهم بود که آن را در «بگذار نفس بکشم» به عنوان نقطه‌ی عطف سیاسی در زندگی سیاسی و مبارزاتی خود و تمام هم‌نسلان هزاره‌ی خود می‌دانم. با شکست مقاومت غرب کابل و از دست دادن مزاری، به این تأمل رسیدم که چه سیاستی را می‌توان برای نجات جامعه در پیش گرفت که بهای آن شکست مقاومتی در حد مقاومت غرب کابل و از دست دادن شخصی مانند مزاری نباشد. «امروز ما» و «عصری برای عدالت» این تأمل را از لحاظ منطقی گسترش داد، اما معرفت و نظام آموزشی معرفت پاسخ روشن و عملی به این تأمل بود. پس از آن، هر تحولی که در نگاه سیاسی من پیش آمده است، نخ آن به تجربه‌ی آموزشی معرفت بستگی دارد. معرفت برایم خطی ایجاد کرد که هرگونه رفت و برگشت یا کنش‌گری سیاسی خود را در امتداد همین خط ارزیابی و تعدیل کرده ام. من در دو سوی خط معرفت، با حرکت‌های سیاسی و مدنی زیادی همراهی و درگیری داشته ام، اما معرفت برایم نقش همان خط میانگینی را ایفا کرده که از بحران و نوسان شکننده و خردکننده مصوون بمانم. گاهی دوستانم مرا به خاطر افتادن در خط محافظه‌کاری ملامت می‌کنند. راز این محافظه‌کاری را در معرفت و درگیری‌هایم با آموزش و دانش‌آموز می‌بینم. در قالب معرفت و کار آموزشی، حفظ و مراقبت تمام تحولاتی که به دلیل فضای آموزشی در جامعه اتفاق افتاده است، برایم به دغدغه‌ی اصلی تبدیل شده است. فکر می‌کنم اگر کسی نسبت به این تحول بی‌پروایی کند، به جامعه‌ هیچ خیری نمی‌رساند، بلکه شدیداً آن را آسیب می‌زند.

من به سیاست با تمام وجودم عشق می‌ورزم و سیاست را مهم‌ترین کنش‌گری انسان می‌دانم. از سیاست نان نخورده و به تقدس امر سیاسی همیشه اعتنا داشته ام. تا زمانی که با ادبیات مذهبی انس بیشتری داشتم، سیاست را پیشه‌ی پیامبری می‌دانستم. به نظرم کسی که از سیاست و امر سیاسی کناره‌گیری می‌کند، دو دریغ را به وجود آورده است: خود را از نقش مثبت برای رهبری سالم قدرت و فرصت در جامعه محروم ساخته است و دست افراد شیاد و قلدر را برای سوء استفاده از سیاست برای مطامع و منافع سخیف شخصی و گروهی باز گذاشته است.

سیاست‌ورزی را از سیاست‌بازی و مدیریت قدرت سیاسی مجزا می‌دانم. شاید من به لحاظ سنی و منشی که دارم، دیگر هیچ‌گاه به مدیریت قدرت سیاسی رغبت نشان ندهم؛ اما با خود عهد بسته ام که هیچ کاری را در زندگی‌ام از سنجش با معیارها و استانداردهای سیاسی جدا نکنم.

هاتف: به نظر شما، آیا در افغانستان امکان ساختن حزب سیاسی مستقلی هست که بدون وابستگی به بیرون به ورشکستگی مالی و سیاسی نرسد؟

رویش: بلی. اما شرطش این است که بین «واقعیت» و «آیدیال» جامعه توازن منطقی خلق کنیم. منظورم از «واقعیت» همین چیزی است که حالا هست و وجود دارد و از آن با تعبیر «وضعیت موجود» نیز یاد می‌کنیم. «آیدیال» برای من ایجاد جامعه‌ی مدنی و دموکراتیک است که در آن تمام انسان‌ها از سه آفت ترس و فقر و تحقیر مصوون باشند و به امنیت و رفاه و شادی دسترسی داشته باشند. «آیدیال‌» جامعه را «وضعیت مطلوب» نیز می‌گوییم. گذشتن از وضعیت موجود و رسیدن به وضعیت مطلوب مانند خیز زدن از روی یک پل یا گذر از یک رودخانه نیست. یک تحول تدریجی و مداوم است که در یک فرایند منطقی و روش‌مند اتفاق می‌افتد. حزب سیاسی مستقل همین فرایند را تسریع و تسهیل می‌کند. هم‌چون حزب سیاسی به هیچ منبع مالی گزافی نیاز ندارد. تمام اهداف آن انسانی اند که اکثر آن‌ها با نیروی انسانی برآورده می‌شوند و نیازی به منابع مالی گزاف ندارند.

حزب سیاسی وابسته، طرح‌هایی دارد که بند ناف آن به چیزی غیر از منافع و سرنوشت انسان جامعه بسته است. توطیه و دسیسه و پنهان‌کاری و جنگ و خشونت و تبلیغات فریبنده به پول و سرمایه‌های زیادی نیاز دارد که بدون وابستگی به منابع بیرونی تأمین نمی‌شود. حزب سیاسی مستقل که به هدف تأمین خیر و رفاه مردم فعالیت کند، هیچ کاری را انجام نمی‌دهد که خارج از استطاعت مردم باشد.
بگذارید یک نمونه‌ی ساده از یک حزب مستقل مردمی را برای تان بگویم که اگر یک فرد به معنای واقعی کلمه سرنوشت جمعی خود را جدی بگیرد و زندگی سیاسی را ضمانتی برای مصوونیت سیاسی جمعی خود تصور کند، به چه سادگی بودجه‌ی هنگفتی را برای آن تأمین می‌کند: شما حزبی ایجاد کنید که اعضای آن، از مجموع عواید فردی خود، نود و نه در صد را برای بهبودی و رفاه خود و خانواده‌ی خود اختصاص دهد و تنها یک یا دو فیصد آن را به عنوان «مالیه‌ی بقا» برای رسیدگی به سرنوشت جمعی خود هدیه کند. تصور کنید که با همین هدیه‌ی کوچک اما برنامه‌ریزی‌شده چه منبع عظیمی از عواید مطمین برای یک حزب سیاسی فراهم می‌شود.
حزب سیاسی می‌تواند سرمایه‌گذاری کند، می‌تواند مساعدت جمع‌آوری کند، می‌تواند طرح‌هایی بریزد که بدون هزینه‌ی سنگین، عایدات مطمینی را برای تقویت بودجه‌ی حزب فراهم کند. بنابراین، اگر هیچ کاری شدنی نباشد، ایجاد حزب سیاسی ملی و غیر وابسته شدنی است. شرط اولش این است که واقعاً بخواهیم هم‌چون حزبی را بسازیم.

هاتف: در حدود سه دهه پیش، شما یکی از محوری‌ترین افراد فعال در نشریه‌هایی چون “امروز ما” و “عصری برای عدالت” بودید که در آن زمان بحث‌های داغ بسیار برانگیختند. اگر امروز خودتان آن نشریه‌ها را نقد کنید، چه جنبه‌هایی از آن‌ها را سزاوار نقد و بازسنجی می‌دانید؟

رویش: «امروز ما» و «عصری برای عدالت» اولین تجربه‌ی مبارزاتی ما از آن‌ چیزی بود که بعدها به نام عنوان تجربه‌ی سیاسی به شعور سیاسی جامعه یاد می‌کردیم. جنگ و مقاومت که برجسته‌ترین وجه کنش‌گری سیاسی جامعه در طول دهه‌ی شصت و آغاز دهه‌ی هفتاد خورشیدی تلقی می‌شد، تجربه‌ی تلخی بود که هزینه‌ی سنگین جانی و مالی و عاطفی جامعه را به همراه داشت. این تجربه در دوران مقاومت غرب کابل به اوج رسید. من وقتی از مقاومت غرب کابل یاد می‌کنم، از تجربه‌ای یاد می‌کنم که در آن تمام نیروهای موثر و مفید جامعه‌ی هزاره در حول یک رهبری و حزب منسجم گرد آمده بود. تصور کنید که تمام کادرهای نظامی و سیاسی رژیم حزب دموکراتیک خلق، کادرهای ورزیده و توان‌مند گروه‌های جهادی، افراد و شخصیت‌هایی که در جریان‌های مختلف ایدئولوژیک از فعالان محوری محسوب می‌شدند، نویسنده و شاعر و هنرمند، جوانان شجاع و هوش‌مند، هم‌راه با حمایت عاطفی و اقتصادی از سراسر جامعه در حول این مقاومت گره خورده بود. من وقتی سید یزدان‌شناس هاشمی و ضابط اکبر قاسمی و جنرال خداداد و ابوذر و شفیع و ده‌ها چهره‌ی دیگر را می‌دیدم که تحت رهبری مزاری به یک مقاومت وصل بودند، حس می‌کردم که تمام جامعه‌ی هزاره با تاریخ و خاطره‌ها و استعدادهای خود در همان نقطه گره خورده بودند. جامعه‌ی هزاره، هیچ‌گاهی به آن میزان از انسجام سیاسی نیروها و کادرهای خود نرسیده بود. در سال ۱۳۷۳، وقتی رژه‌ی نیروهای نظامی حزب وحدت در سرک شورای ملی برگزار شد و تمام چهره‌های سیاسی و هزاران نفر از زنان و مردان در دو طرف جاده صف کشیده و آن را نظاره می‌کردند، اوج اقتدار یک جامعه‌ی سرکوب‌شده و محروم را تماشا می‌کردید که در قلب کابل به نمایش درآمده بود. جنگ و مقاومت غرب کابل نیز فشرده‌ی تمام این نیروها بود که با نام حزب وحدت و مزاری یکجا بود. این مقاومت بالاخره، مانند دولت مستعجلی بود که در اواخر سال ۱۳۷۳ در هم شکست و ستون اقتدار آن در قامت مزاری و ساختار حزب وحدت فرو ریخت.

شماره‌ی اول «امروز ما» یک ماه قبل از سقوط مقاومت غرب کابل منتشر شد و تا شماره‌ی سیزدهم تحت چتر حزب وحدت ادامه یافت. در کنار این نشریه، هفته‌نامه‌ی «صفحه‌ی نو» نیز تا بیست و یک شماره منتشر شد، نشریه‌ی دیگری نیز به نام «پیام نو» تحت نام داکتر صادق مدبر و حرکت اسلامی تا پنج شش شماره منتشر شد و چندین شماره‌ی «نامه‌ی خبری» در لندن نیز به صورت ماه‌نامه با مقاله‌هایی از همین آدرس به نشر می‌رسید. در شش هفت ماه نخست کار «امروز ما» پنج جزوه نیز به صورت کتاب کوچک جیبی از آدرس کانون فرهنگی رهبر شهید – اسلام آباد منتشر شد که همه در بسته‌ی کار «امروز ما» قرار می‌گرفت. این کار فرهنگی و نشراتی نیز، درست مانند مقاومت غرب کابل، یک موج بی‌سابقه‌ی انرژی و امید را در جامعه برانگیخت که تا حدی زیاد خلای عاطفی و سیاسی شکست و عدم حضور مزاری را برای هزاره‌ها جبران می‌کرد.

در تجربه‌ی کار «امروز ما»، برای من دو نکته بیشتر از همه آموزنده و تشویق‌کننده بود: یکی، این کار در زیر چتر یک حزب آخوندی صورت گرفت که تفنگ و آیات قرآن را به صورت هم‌زمان در خدمت سیاست قرار داده بود. «امروز ما» با سیزده شماره که هزاران کلمه و صدها صفحه نوشته را شامل می‌شد، در یک فضای مملو از باروت و هیاهو و خشم و جنگ و نفرت به گوشه‌های دست‌نیافتنی و بکر احساسات و عواطف و فکر و باورهای سیاسی و مذهبی جامعه رخنه کرد. اسم هزاره به معنای واقعی کلمه تابو بود، چه رسد به اینکه این کلمه به صورت مشخص با تابوهای دیگر مانند شیعه و تشیع و سید و آخوند و سیاست‌های جمهوری اسلامی ایران و جدال با شورای نظار و تاجیک و پشتون و سیاف و گلبدین حکمتیار و طالب و امثال آن قاطی پاطی می‌شد. وقتی بحث‌های صد سال جنگ روانی با هزاره‌ها و سکوت سیاسی و حق سیاسی و حق مذهبی و محسنی انگل خون برای خیانت و تشیع درباری و سیاست‌های نژادی جمهوری اسلامی و لقب‌هایی که هزاره‌ها را با آن خطاب می‌کردند، در «امروز ما» برجسته شد، مثل این بود که صدها غار زنبور را به یک‌بارگی شورانده باشند و همه در وزوزهای آزاردهنده‌ و نیش‌زدن‌های سوزناک به تکاپو افتیده باشند. در تمام این کاروزارها من و دای‌فولادی تنها بودیم. نفر سوم ما رضا مسکوب، پدر دای‌فولادی بود که از صبح تا شام روی کنده‌ی زانو در اتاق‌های نم‌زده می‌نشست و برخی از دست‌نوشته‌های دای‌فولادی را با قلم خودکار بازنویسی می‌کرد که خواناتر شود. حالا که به آن زمان برگشت می‌کنم، آرامش و بی‌خیالی جالبی که در کارهای خود داشتیم، برایم خوشایند جلوه می‌کند. من در دفتر حزب وحدت تنها بودم و تکیه‌گاهم چند جوان بی‌تجربه‌ای بود که بیشتر از خودم به پناه و دل‌جویی نیاز داشت. گاهی دای‌فولادی که از امنیت من نگران می‌شد، می‌گفت که هوش کن که در ظرف جداگانه غذا نخوری و قبل از دیگران دست به غذا نزنی و شب در اتاق تنها نخوابی و توصیه‌هایی دیگر از این دست. محقق علیه ما فتوا داده و عملاً جبهه باز کرده بود. از رییس تا همه‌ی اعضا و کادرهای حزب وحدت که در دفتر آمد و رفت داشتند، با کار «امروز ما» دشمن بودند و از هیچ تلاشی برای متوقف کردن آن ابا نمی‌ورزیدند.

حالا این کار چه عیب و ایرادهای جدی داشت، می‌گویم که صدها جای آن عیب‌ناک و ناقص بود؛ اما، در عین حال، تمام خلاهای کار این دوران را به دلیل عبور سریعی که از حوزه‌ی تجربه‌ی خونین و پر از اغتشاش و بلوا به نظام آگاهی و بازآفرینی فکری جامعه داشتیم، قابل توجیه می‌دانم. ما هم تازه‌کار بودیم و هم زخمی و دردمند. زبان و ادبیات «امروز ما» فوق‌العاده تهاجمی و بی‌پروا بود. جنگ و خشونت، در «امروز ما»، صرفاً از لحاظ میدان و ابزار و تکنیک‌های خود تغییر کرده بود. این جنگ به تمام معنا جنگ بود؛ اما از عرصه‌ی عمل و تجربه به عرصه‌ی فکر و شعور انتقال یافته بود. «امروز ما» اسم این جنگ را جنگ منطقی گذاشته بود و می‌گفت که در این جنگ، برنده‌ی واقعی جامعه است؛ اگر منطقی پیروز می‌شود، جامعه به یک منطق پیروز دست می‌یابد و اگر منطقی شکست می‌خورد، جامعه از شر منطق غلط نجات می‌یابد. این جنگ، برعکس جنگ فزیکی است که در آن، هر کسی برنده یا بازنده شود، شکست و آسیب و هزینه‌اش کمر جامعه را خم می‌کند. خانه‌ای که ویران می‌شود، انسانی که به قتل می‌رسد، اعتمادی که فرو می‌ریزد، ارزش‌های اخلاقی که نابود می‌شود، همه‌ هزینه‌هایی اند که بر جامعه تحمیل می‌شوند. این در واقع اساس توجیه کار «امروز ما» بود. ما در «امروز ما» افراد زیادی را آزرده ساختیم که در شرایط عادی و معمول بهترین و نزدیک‌ترین دوستان ما بودند. حالا لازم نمی‌دانم که اسم این افراد را تک تک بگیرم؛ اما می‌توانم که در تیغ‌زنی «امروز ما» پروای هیچ کسی و هیچ چیزی را نداشتیم و این کار، به صورت طبیعی، ویرانی‌های زیادی را به همراه داشت.

«عصری برای عدالت» بعد از «امروز ما» منتشر شد. این نشریه که به صورت ماه‌نامه از ۳۲ صفحه شروع شد، در برخی از شماره‌ها تا هشتاد و نود صفحه هم حجیم شد. کار «عصری برای عدالت»، برخلاف «امروز ما»، خط استراتژیک‌ معینی را دنبال کرد که در واقع هر شماره‌اش پله‌ای ابتدایی بود برای ورود به پله‌ی دومی. در «عصری برای عدالت» هیچ یک از ناگزیری‌ها و دست‌وپاگیری‌های کار «امروز ما» را نداشتیم. مثل این بود که پرواز ما از دایره‌ی یک قفس محدود نجات یافته است. از لحاظ امنیتی نیز احساس مصوونیت بیشتری می‌کردیم. چون ناگزیر نبودیم کار خود را در فضای درهم‌ریخته‌ و نامطمینی که دفتر سیاسی حزب وحدت را پوشانده بود، مدیریت کنیم. در «عصری برای عدالت» باز هم من و دای‌فولادی تنها بودیم. داکتر انور یوسفی، دوستی بود که نقش پوشش و استتار در آدرس و تماس‌های حضوری با برخی از افراد و دوستانی را ایفا می‌کرد که ملاقات با آن‌ها را ضروری می‌دانستیم. روزهای من و دای‌فولادی از اول صبح تا شام در چارچوب یک تقسیم‌اوقات معین کاری تنظیم شده بود. قبل از ظهر با انرژی و نیروی تازه کار می‌‌کردیم و مطالب را آماده می‌کردیم تا برای چاپ فرستاده شوند. دای‌فولادی می‌نوشت و من تولیدات روز قبل او را بازنویسی و ویرایش می‌کردم. بعد از ظهرها را برای نشستن و گپ زدن و قصه و گشت و گذار در خیابان‌های راول‌پندی و خرید مایحتاجات خانه اختصاص داده بودیم. شب‌های ما مال خود ما و خانواده بود که من اکثراً با شهناز و دو کودک ما با پای پیاده از سرک حایل بین راول‌پندی و اسلام‌آباد عبور می‌کردیم و در کوچه‌های اسلام‌آباد قدم می‌زدیم.

و اما تجربه‌ی دشوار ما در «عصری برای عدالت»، گیر افتادن بین جنگ و سیاست‌های جنگی حزب وحدت در هم‌سویی با شورای نظار و جمهوری اسلامی ایران بر ضد طالبان بود. در «عصری برای عدالت» جدال آزاردهنده‌ی عواطف و تفکر جامعه را تجربه می‌کردیم. عواطف جامعه از عمکردهای طالبان و شورای نظار و جمهوری اسلامی ایران به یک نسبت جریحه‌دار بود. از زخم غرب کابل و مزاری هم‌چنان خون می‌چکید؛ اما در حوزه‌ی فکر و منطق جامعه نیز راه روشنی وجود نداشت که بتوان با سیاست و رهبری حزب وحدت آن را دنبال کرد یا بدیلی برای عبور از این حزب نشان داد. جامعه در فقدان مزاری به خلیلی و محقق تکیه کرده بود. «عصری برای عدالت» این تکیه‌گاه را خطرناک می‌دید و هشدار می‌داد که جامعه را به صورتی هول‌ناک به پرت‌گاه سیاست‌های جمهوری اسلامی ایران و دستک‌های سیاسی آن در سطح منطقه و جهان فرو می‌اندازد. «عصری برای عدالت» از لحاظ منطقی در موضعی برتر قرار داشت، اما از لحاظ عاطفی جز جریحه‌دارکردن عواطف جامعه بهره‌ای نمی‌گرفت. به همین دلیل بود که وقتی هشدارهای ما برای اجتناب از جنگ نتیجه نداد و جنگ عملاً در حومه‌های مزار و جبهه‌ی شیخ‌علی و دای‌میرداد آغاز شد، «عصری برای عدالت» را قطع کردیم و بعد از یک وقفه دور جدیدی از فعالیت‌های خود را به نام «فدراسیون آزاد ملی» از سر گرفتیم که بیشتر به چاپ و نشر جزوه‌های کوچک محدود بود و با چاپ «افغانستان؛ قلمرو استبداد» به سقوط رژیم طالبان و آغاز دور جدید سیاسی در افغانستان وصل شد.

نگاه منتقدانه‌ی من به کار «امروز ما» و «عصری برای عدالت» در چارچوب تیوری «ویران‌گری سازنده» یا «Constructive Destruction» قرار می‌گیرد. این دو ماه‌نامه، ویران‌گری بی‌باکانه‌ای را در پیش گرفت که هضم و پذیرش آن در زمان خود برای جامعه سنگین بود. به همین دلیل، هم‌چنانکه گفتم، این دو تجربه را رویه‌ی دیگر تجربه‌ی مقاومت غرب کابل می‌دانم که در کتاب «بگذار نفس بکشم» آن را در یک بخش مستقل به نام «قیامی در پایان یک تاریخ» روایت کرده ام. هر دو وجه این قیام تلخی آزاردهنده‌ای داشت: هم جنگ و فاجعه و ویرانی‌هایی که در غرب کابل شاهد شدیم و هم جدال و مناقشه و آشوبی را که در دوران کار «امروز ما» و «عصری برای عدالت» سپری کردیم. در هر دو وجه این قیام، بی‌پروایی و جسارت و خشم موج می‌زد؛ اما آن‌چه این موج را جهتی سازنده می‌داد، سخنی بود که مزاری آن را در همان جمله‌ی کوتاه به ذهن ما فرو برده بود: هزاره بودن جرم نباشد.

تاریخ به عقب بر نمی‌گردد. من هم نیازی نمی‌بینم که خود را به زحمتی بیندازم که کار «امروز ما» و «عصری برای عدالت» را از ظرف زمانی و مکانی خاص آن بیرون کنم و با معیار امروز قضاوت کنم. اما حاصل این تجربه‌ی دشوار برای من همین است که می‌گویم تجربه‌ی نسل دهه‌ی هفتادی ما در شمار یکی از تجربه‌های ناکام و پرهزینه‌ای بود که هرگز به آن برگشت نمی‌کنیم. نقد من، تخطیه‌ی مقاومت غرب کابل یا کارهای «امروز ما» و «عصری برای عدالت» نیست؛ اما نسل امروز و فردای خود را به هیچ قیمت سزاوار آن نمی‌دانم که آن تجربه‌ها را تکرار کند. صلح و آرامش از راه جنگ تأمین نمی‌شود. حق و حقوق از میله‌ی تفنگ به دست نمی‌آید. پاسخ خشونت و نفرت، خشونت و نفرت نیست. اگر این‌ها را به صورتی غیر مستقیم نقد رویکرد مبارزاتی ما در دهه‌ی هفتاد تلقی کنیم، احساس منفی نخواهم داشت.

هاتف: گفته‌اند آگاهی رهایی است و توانا بود هر که دانا بود؛ اما پخش آگاهی لزوما به معنای پخش مباحثه و مناقشه و تکثر صداها هم هست. فرض کنید که در جامعه‌یی مثل جامعه‌ی افغانستان شما می‌خواهید با توحید نیروهای موجود در قالب یک حزب یک طرح یا آجندای اجتماعی-سیاسی را به پیش ببرید و عملی بسازید. بعد، متوجه می‌شوید که گردآوردن نیروها در قالب یک ساختار حزبی (به دلیل همان تکثر افکار و صداها) بسیار دشوار است. به نظر می‌رسد در این‌جا انتشار آگاهی و تکثر صداهای ناشی از آن به جای توانایی ناتوانی آفریده است. نظر شما چیست؟

رویش: دریغ زمان ما این است که آگاهی را در حد اطلاعات یا داده‌های معلوماتی تقلیل داده ایم که نه تنها توانایی خلق نکرده، بلکه توانایی را در حدی زیاد از بین برده است. داده‌های زیاد مانند ریختن خروارهایی از مواد خام و اولیه در یک انبار عظیم است. فرد به ظاهر همه چیز را دارد؛ اما در واقع از هیچ چیزی کار مفید گرفته نمی‌تواند. اگر از ادبیات چپ‌گرایانه‌ام استفاده کنم، این دریغ را بخش مهمی از همان دغل‌بازی قلدرانه‌ی دنیای کاپیتالیستی و زندگی در دنیای سرمایه و ثروت و غارت می‌دانم که انسان‌ها را تا جزئی‌ترین حد امکان فرد ساخته و جهنمی از فردیت‌های متفرق را در چارچوب یک نظام غول‌آسا جابجا کرده است. صدا آگاهی به بار نمی‌آرد. وجود صدا نیز به معنای حمل پیام آگاهی در آن نیست. هر صدایی بالاخره صداست و هر صدایی حامل معنا و پیامی نیست که از آن با تعبیر «آگاهی» یاد می‌کنیم. با چنین وضعیت، علقه‌های پیوند هرگز در بین افراد شکل نمی‌گیرد. نظام یا سیستم حاکم، مغز و ذهن فرد را نیز به خواست و اقتضای حرکت ماشینی خود مدیریت می‌کند. وقتی دیدیم که مثلاً پنجاه هزار نفر در قالب گروه منسجم و هدف‌مندی به نام طالبان، میلیون‌ها انسان مدنی و مکتب‌رفته و اهل دنیای مدرن را با سه صد هزار نیروی امنیتی و حمایت جهانی در نیمه‌ی روز فراری داد یا همه را دچار هراسی تحقیرکننده ساخت، نشان از این بود که اطلاعات و معلومات و توان‌مندی‌های انفرادی چقدر به ناتوانی و استیصال منجر شده بود.

آگاهی کاذب فاجعه‌ی اقناع و خودبسندگی به بار می‌آرد. صفحات اجتماعی با خرد و ریز کردن قالب گفت‌وگو، نظام آگاهی را به سختی آسیب زده است. تفکر عمیق و روش‌مند به حاشیه رفته است. با این وجود، من درک و اذغان بر این واقعیت را مایه‌ی سرخوردگی و یأس نمی‌دانم. آگاهی رقیق که برای اکثریت افراد جامعه قابل دسترس باشد، به مراتب بهتر از انحصار آگاهی در حلقه‌های محدود و گزیده است. آن‌چه افراد را از انسجام و گردآمدن در قالب حزب و گروه‌های سازما‌ن‌یافته باز می‌دارد، تنها عدم آگاهی یا پایین بودن سطح آگاهی نیست؛ بلکه گم شدن دورنما و فقدان رویای روشن در سطح جامعه نیز هست. این دریغ را به کمک آموزش هدف‌مند و ایجاد فضای آموزشی سالم می‌توان رفع کرد.

هاتف: “شیشه میدیا” چه کار می‌کند؟ چه چشم‌اندازی برای آن طرح کرده‌اید؟

رویش: شیشه میدیا را جاگزین تلویزیون سا کردیم. در تلویزیون سا رویای روشنی داشتیم که حس می‌کردیم در چارچوب سایر فعالیت‌هایی که در نظام آموزشی معرفت داشتیم، به خوبی تحقق می‌یافت. پروژه‌ی اصلی ما در معرفت و تلویزیون سا مبارزه با افراطیت و نفرت و خشونت بود. در نظام آموزشی معرفت، رویایی داشتیم که قرار بود در یک برنامه‌ی استراتژیک ده‌ساله به پایه‌ی اکمال برسد. همه ساله در هفته‌ی اول ماه حوت، برنامه‌ای می‌گرفتیم تحت نام «رویای معرفت» که در آن یک گام جدید را در جهت تحقق برنامه‌ی استراتژیک خود تجلیل می‌کردیم.

راهی را که در حدود یک و نیم سال با تلویزیون سا طی کردیم، برای ما خیلی تشویق‌کننده و آموزنده بود. در تلویزیون سا، کار را از هر لحاظ، تقریباً از نقطه‌ی صفری شروع کردیم. برای دفتر و ستدیو و مکان مناسب برای کار تلویزیونی، اتاق‌های موجود در زیرمنزل ساختمان مکتب را به گونه‌ای دست‌کاری کردیم که هزینه‌ی زیادی خلق نکند. لوازم خود را اکثراً از تلویزیون‌های دیگر یا از بازار به صورت جنس دست دوم خرید می‌کردیم. بخش اعظمی از ضرورت‌ها را خود همکاران ما با ابتکارات خود رفع می‌کردند. شاید اقلام اندکی از نیازمندی‌های ما بودند که به صورت معیاری و استاندارد از بازار اصلی خرید کردیم. وقتی سال دوم فعالیت‌های خود را در تلویزیون آغاز کردیم، تجهیزات و لوازم تلویزیون در یک حد نسبتاً معیاری فراهم شده بود. بخش‌های مختلف به شمول دوبله‌ی سریال‌های تلویزیونی و فیلم‌های کوتاه آموزشی را در ستدیوی معرفت انجام می‌دادیم. تعداد کارمندان تلویزیون به رقمی حدود هشتاد و سه نفر رسیده بود که اکثریت آن‌ها را دانش‌آموزان و کادرهای موجود معرفت تشکیل می‌دادند. جمعی از کادرهای ورزیده و متعهد در گروه کاری تلویزیون جمع شده بودند که حس کار گروهی در بین آن‌ها به خوبی پرورده شده بود. برخلاف رسم معمول در رسانه‌ها و تلویزیون‌های دیگر، ما در جمع همکاران خود حس اعتماد قشنگی داشتیم. کسی در موقع ورود و خروج در محوطه‌ی کار تلویزیون بازرسی نمی‌شد. از اینکه مواد یا ابزار و لوازم مورد دستبرد قرار گیرد، هیچ‌گاه دچار هراس نبودیم. در کادر تلویزیونی ما افرادی از رسانه‌های مختلف با تجربه‌های مختلف گرد آمده بودند که مطابق نگاه مرسوم در جامعه، کافی بود هر کدام آن‌ها حامل یک طرح جاسوسی یا نقشه‌ی تخریب‌گرانه بر ضد معرفت تلقی شوند. اما تا آخرین روزی که فعالیت تلویزیون متوقف شد، برای یک لحظه‌ی کوچک نیز کسی مورد سوء ظن قرار نگرفت یا در مورد کسی شک و تردیدی به وجود نیامد.

پس از حدود یک سال وقفه، تصمیم گرفتیم پروژه‌ی تلویزیون سا را به کمک موسسه‌ی نید، از سر گیریم. در تلویزیون سا بخشی داشتیم که تحت نام تاریخ شفاهی و روایت شفاهی و جادوی سخن تجربه‌های فردی را به قصد ایجاد درک و تفاهم مشترک در جامعه منتشر می‌کرد. با تسلط طالبان، فکر کردیم فرصت خوبی یافته ایم که آسیب‌های افراطیت و نفرت و خشونت در جامعه را به صورتی جدی‌تر مورد توجه قرار دهیم. جمعی از کادرهای تلویزیون سا با عده‌ای از دوستان و همکاران دیگر که همه تجربه‌های خوبی در امور رسانه‌ای دارند، در پروژه‌ی شیشه میدیا اشتراک دارند. شیشه میدیا به عنوان یک نهاد غیر انتفاعی در ساسکتون کانادا به ثبت رسیده و در رأس آن هفت نفر به عنوان هیأت مدیره قرار دارند که کار نظارت کلان بر فعالیت‌های شیشه میدیا را به پیش می‌برند. اکثر کارمندان اجرایی شیشه میدیا در داخل کشور یا در پاکستان به سر می‌برند.

در شیشه میدیا ترویج و گسترش رویکرد مبارزه‌ی مدنی عاری از خشونت، تقویت فرهنگ صلح و آشتی و ایجاد زمینه‌های مناسب برای ثبات دموکراتیک در کشور را به عنوان هدف استراتژیک خود در نظر گرفته ایم. فعالیت‌های ما هم‌چنان صبغه‌ی آموزشی دارد و بر نقش نخبگان جامعه در شکل‌بخشیدن و جهت دادن تجربه‌های جدید جامعه تأکید داریم. مخاطب اصلی ما جوانان است که مطابق آمار رسمی بیشتر از هفتاد در صد نفوس جامعه را در سنین پایین‌تر از سی سال شامل می‌شوند.

دورنمای فعالیت‌های شیشه میدیا را بیشتر در قالب «نسل پنجم» جمع‌بندی می‌کنیم. منظور از نسل پنجم نسلی نیست که در خط‌کشی‌های سنی تجزیه شود. این نسل را در قالب تجربه‌های غالب آن توجه داریم. هم‌چنانکه چهار نسل گذشته را نیز در قالب چهار تجربه‌ی غالب که هر کدام یک دهه‌ی تقویمی را در بر گرفته است، رده‌بندی می‌کنیم. می‌خواهیم نسل پنجم آخرین تجربه‌ی نسل امروز و فردای جامعه باشد که باری دیگر به انقطاع نمی‌رسد. تجربه‌ای که بر بنیاد خرد و آگاهی ناشی از تجربه‌های عقیم چهار نسل گذشته به دست آمده است و با احتراز از تکرار آن تجربه‌ها، تسلسل منطقی خود را در قالب تجربه‌های رو به رشد تمام نسل‌های آینده ضمانت می‌کند.

هاتف: پاره‌ای از فعالیت سیاسی شما همراهی با محمد اشرف غنی، رییس جمهور سابق افغانستان، در زمان انتخابات ریاست جمهوری در یک دهه پیش بود. البته آن همراهی ادامه نیافت و شما به قول خودتان به صنف درسی برای معلمی برگشتید. می‌خواهم تجربه‌ی تان از این هم‌راهی را بیان کرده و بگویید که برداشت امروزین‌تان از ورود روشنفکران به کارهای حکومتی و فعالیت‌های حزبی چیست؟

رویش: من در طول زندگی نه از سیاست به دنبال نان بوده ام و نه از آموزش و معلمی. اتفاقاً هر دو را در حد عشق دوست دارم. سیاست و مبارزه‌ی سیاسی را شریفانه‌ترین تمرین برای درک و معناداری انسان می‌دانم. حس می‌کنم اگر من مبارزه‌ی سیاسی نمی‌کردم، هرگز زندگی و لذت زندگی را درک نمی‌کردم. آموزش هم برای من رویکردی متفاوت در عرصه‌ی مبارزه‌ی سیاسی بوده است. اگر کمی صریح‌تر بگویم، من همه چیز را سیاسی می‌بینم و در خدمت سیاست قرار می‌دهم. خدا و دین و مذهب و کتاب و مفهوم و اخلاق و همه چیز سیاست است. ممکن است زبان و شیوه‌ی بیان و تفسیر ما از سیاست فرق کند، اما اگر سیاست را فن مدیریت قدرت بدانیم، همه‌ی هستی از خدا تا انسان و سنگ و چوب و تفنگ و کلمه قدرت به معنای انرژی  ونیرو به موضوعی در سیاست تبدیل می‌شود. آدمی با مفهوم دوم قدرت که توانایی عمل است، این انرژی و نیروی هستی را به خدمت رویا و خواست خود قرار می‌دهد. همین عمل را سیاست می‌گویم.

من تا دورانی که به جمهوریت رسیدیم، مثل همه‌ی هم‌نسلانم در باتلاق سیاست می‌کردم. مشتی بود که در هوا می‌کوبیدیم و نه هدف ما درست روشن بود و نه دستاورد ما قابل سنجش و پیمایش. وقتی نظام جمهوری ایجاد شد، برای اولین بار حس کردم که سیاست مجرای درست خود را در یک بستر مشروع و قانونی پیدا کرده است. از این پس، هر عمل سیاسی من، در همین بستر و با توجه به همین درک انجام شده است. من واقعاً برای قناعت دادن آقای خلیلی که از بامیان به کابل بیاید، خیلی تلاش کردم. برای اصلاح روش و نگاه و عمل‌کردهای سیاسی حزب وحدت و همه‌ی نیروهای سیاسی هزاره تلاش کردم. با محقق در انتخابات ریاست جمهوری و با انجنیر عباس نویان در انتخابات پارلمانی کمک کردم. مکتب معرفت، برای هر کسی دیگر هر جایی بود یا نبود، برای من معنای سیاسی داشت. این مکتب درست در نقطه‌ای آباد شده بود که یک زمان، در جریان مقاومت غرب کابل، منطقه‌ی جنگ‌های خونین بین هم‌رزمان و ما کسانی بود که آن‌ها را دشمنان خود می‌دانستیم. این دشمنان تلاش داشتند از همین مجرا وارد دشت برچی شوند و هم‌رزمان ما تلاش می‌کردند جلو ورود شان را بگیرند. انسان‌های زیادی در همین ساحه به خاک و خون افتادند. من وقتی در آن ساحه درس می‌گفتم و از بام ساختمان آن به اطراف نگاه می‌کردم، تمام خاطره‌های مقاومت غرب کابل در ذهنم زنده می‌شد. این‌ها همه کافی بودند که حضور مرا در معرفت رنگ و بوی سیاسی ببخشند.

اما سیاست من در معرفت از نوعی دیگر بود. اینجا تفنگ و نفرت و خشونت را پاسخ سوال‌های سیاسی خود نمی‌دانستیم. پاسخ ما چیز دیگری بود که هر روز و با هر گامی که در عرصه‌ی معرفت برداشته می‌شد، جان می‌گرفت و زنده‌تر می‌شد. زینب حیدری، یکی از دانش‌آموزان معرفت در سال ۲۰۱۰ عضو گروهی بود که به فیلادیلفیای امریکا آمده بود. او از این شهر از طریق انترنت در مراسم سالیاد مزاری سخنانی گفت که یکی از جمله‌هایش برایم تا کنون حس قشنگی از معنای معرفت را تداعی می‌کند. گفت: در مکتب ما از مزاری زیاد گفته نمی‌شود. عکس مزاری در جایی نیست. اما هر جا که می‌رویم، بوی مزاری را حس می‌کنیم. نمی‌دانم این سخن چگونه و با چه حسی در زبان این دختر جاری شده بود؛ اما برای من سیاسی بودن معرفت را نشان می‌داد و از آن انکار نمی‌کردم.

خودم دو بار برای دست‌رسی به مرجعیت اتوریته‌ی مشروع در قدرت سیاسی به صورت جدی تلاش کردم. هر دو بار، از وضعیتی هراس داشتم که آن را ناشی از بحران سیاسی در کشور می‌دانستم. حس می‌کردم این هراس را تنها از طریق دست‌رسی به مرجعیت اتوریته‌ی مشروع سیاسی در کشور می‌توان پاسخ گفت. در سال‌های ۲۰۱۲ و ۲۰۱۳ هراس من این بود که با خروج نیروهای بین‌المللی از افغانستان، به دوری دیگر از فروپاشی سیاسی و ورود به جنگ داخلی برگشت خواهیم کرد. انتخابات ریاست جمهوری و مدیریت کلان قدرت سیاسی را مجالی موثر برای کنش‌گری سیاسی می‌دیدم. از میان داوطلبان شرکت در انتخابات ریاست جمهوری نیز اشرف غنی را شایسته‌تر از هر کسی دیگر تصور می‌کردم.

برداشت من این بود که عامل اصلی بحران در کشور سیاست قومی و راه حل آن نیز عبور به سیاست شهروندی است. برای تحقق این هدف توجه به دو اصل را ضروری می‌دانستم: تحول و تداوم. منظورم از تحول، همین عبور از سیاست قومی به سیاست شهروندی بود و منظورم از تداوم، حفظ ساختارهای دموکراتیک و اصل قانونیت و احترام به حقوق بشر و سایر ارزش‌های مدنی. اشرف غنی کسی بود که در این هدف مشارکت داشت. اصلاحیه‌ی سیاسی مهم در کار با او این بود که در اصل تداوم، برخوردی واقع‌بینانه با واقعیت‌های موجود سیاسی نیز به عنوان پراگماتیسم سیاسی در نظر گرفتیم و دموکراسی را نیز بستری واقعی – نه خیالی – برای مدیریت سالم قدرت سیاسی تلقی کردیم.

مجموع هم‌راهی من با اشرف غنی ده ماه طول کشید. از این مدت، حدود پنج ماه، تقریباً تنهایی کار می‌کردیم. اغلب روزها صبح یا شام با هم می‌نشستیم و به صورت منظم حرف می‌زدیم و یادداشت‌برداری می‌کردیم و من برخی از جلسات را ثبت می‌کردم. تصور ما این بود که کار ما به یک نقطه‌ی بزرگ تحول در تاریخ سیاسی جامعه تبدیل می‌شود و برخی از نشانه‌های حرکت برای جمع‌بندی تجربه‌ی سیاسی جامعه باید حفظ شوند. گفت‌وگوهای ما نیز بسیار روش‌مند پیش می‌رفت. بحث را از یک نقطه‌ی بسیار عینی شروع کردیم: کشور به صلح و ثبات نیاز دارد. صلح راستین و ثبات دایمی تنها از طریق ایجاد نظامی دموکراتیک و رعایت حقوق بشری و شهروندی افراد ممکن است. قبول داشتیم که نظام موجود با تکیه بر قانون اساسی که داشتیم، راه را برای تحکیم نظام دموکراتیک باز کرده است. انتخابات نیز فرصتی بود که از طریق آن می‌توانیم به مرجعیت مشروع اتوریته دست‌رسی پیدا کنیم. برای پیروزی در انتخابات دموکراتیک به رأی ضرورت داشتیم و رأی نیز در بستر موجود سیاست در جامعه‌ی افغانی با رعایت و استفاده از سازوکارهای قومی حاصل می‌شد.

پذیرفتیم که کامیابی در انتخابات ریاست جمهوری به حمایت و همراهی حد اقل سه جامعه‌ی کلان اتنیکی افغانستان نیازمند است. ترجیح ما جوامع پشتون و تاجیک و هزاره بود. در تکت انتخاباتی فقط سه رکن اصلی برای مشارکت در مدیریت قدرت سیاسی وجود داشت: ریاست جمهوری با دو معاون. از چهار جامعه‌ی بزرگ اتنیکی، یکی به صورت ناگزیر به حاشیه می‌رفت. اشرف غنی پشتون بود. من هم از موضع یک فرد هزاره با او صحبت می‌کردم. از دو جامعه‌ی ازبیک و تاجیک، ترجیح ما این بود که تاجیک‌ها را اگر با خود داشته باشیم، تکت قدرتمندتر و باثبات‌تری خواهیم داشت. این حرف‌ها را در همان جلسه‌ی اول با اشرف غنی مطرح کردیم و به توافق رسیدیم. در ضمن، این توافق را نیز داشتیم که برای جامعه‌ی ازبیک، هم در کابینه‌ی حکومت و هم در قوه‌ی قضائیه جای‌گاه مناسبی را در نظر داشته باشیم که احساس دورماندگی از قدرت در این جامعه خلق نشود.

بحث دوم ما با اشرف غنی روی تبدیل الگوی مدیریت قدرت سیاسی در کشور بود: ریاست جمهوری را از اتکای آن به فرد به نهاد ریاست جمهوری تبدیل کنیم. به همین دلیل، به ایجاد شورایی از متخصصان توافق داشتیم که حدود چهار صد نفر را در بر گیرد و در قالب کمیته‌های مختلف تمام بخش‌های اجرایی حکومت را تحت پوشش قرار دهد. مدیران ارشد نظام اداری از شورای امنیت تا کابینه و کمیسیون‌های مستقل از بین همین شورا برگزیده می‌شدند. مشارکت فعال و گسترده‌ی زنان و جوانان رکن اصلی انتخاب اعضا در این شورا بود.

در عرصه‌ی سیاست عملی برای پیروزی در انتخابات، توافق کردیم که از جامعه‌ی هزاره کریم خلیلی برای هم‌راهی دعوت شود و از جامعه‌ی تاجیک، یونس قانونی. من وظیفه گرفتم که خلیلی را به این تکت دعوت کنم و اشرف غنی متعهد شد که با قانونی صحبت کند و او را متقاعد بسازد که به عنوان معاون در تکت انتخاباتی‌اش سهیم شود. بحث معاون اول و دوم را نیز با همین نگاه کار تیمی برای هدف کلانی که در پیش داشتیم، به سادگی حل کردیم و روی آن تقریباً هیچ اختلافی را شاهد نشدیم.

داستان کارها و اقدامات عملی پس از این مرحله را در «روایت یک انتخاب» که ابتدا در یک سالگی حکومت اشرف غنی در روزنامه‌ی جامعه‌ی باز نشر شد و پس از آن به صورت یک کتاب مستقل درآمد، به تفصیل شرح داده ام.

یکی از فرازهای مهم در این داستان وقتی بود که پس از دو و نیم ماه صحبت و گفت‌وگوهای من با آقای خلیلی، او حاضر شد اشرف غنی را برای ملاقات به منزلش دعوت کند. اعلام این خبر برای اشرف غنی مثل یک هدیه‌ی غافل‌گیرکننده بود. در این نشست خلیلی و اشرف غنی و من تنها بودیم. بعد از تعارفات مرسوم که حدود یک ساعت یا بیشتر از آن طول کشید، خلیلی از من پرسید که تو ساکت بودی و هیچ نگفتی. من از صحبت‌های تعارفی هر دو نفر ابراز خوش‌حالی کردم؛ اما به عنوان کسی که میان‌جی این صحبت بودم، دو خواست متقابل آن‌ها را مطرح کردم و گفتم که اگر روی آن توافق نمی‌توانند، بهتر است از همین حالا خداحافظی کنند: آیا اشرف غنی حاضر است مسأله‌ی کوچی را برای اولین و آخرین بار حل کند یا نه. اگر این مسأله حل نشود، خلیلی نمی‌تواند رأی هزاره را به نفع اشرف غنی کمایی کند. آیا خلیلی حاضر است که یک نفر معاون باصلاحیت و خوب برای اشرف غنی معرفی کند یا نه. اگر معاون خوب و باصلاحیت معرفی نکند، در هم‌راهی با اشرف غنی شکست می‌خورد.

اشرف غنی پیش‌دستی کرد و خطاب به خلیلی گفت: تو در سیاست هزاره مجتهد من هستی. برایم بگو که چه کار کنم. در مورد مسأله‌ی کوچی نیز گفت کاری می‌کنیم که دیگر به خاطر زمین و چراگاه خون هزاره و کوچی بر زمین نریزد. گفت: این مسأله را قبل از ثبت نام به کلی حل می‌کنیم تا وقتی به ثبت نام و انتخابات می‌رویم این مسأله یکی از برگ‌های روشن ما در کاروزارهای انتخاباتی باشد. خلیلی نیز تعهد کرد که پنج نفر باصلاحیت از کادرهای هزاره را برای اشرف غنی معرفی کند تا او از بین آن‌ها فرد مورد پسندش را به عنوان معاون خود انتخاب کند.

فراز دوم این داستان وقتی بود که قانونی، چند روز قبل از ثبت نام انتخابات، به درخواست اشرف غنی پاسخ منفی داد و با این پاسخ، در ابتدا اشرف غنی فوق‌العاده خشم‌گین و نگران شده بود و می‌گفت: «تاجیک‌ها وقت‌کشی کردند و ما را فریب دادند»؛ اما بلافاصله پس از این ماجرا، راه برای جذب جنرال دوستم به تکت انتخاباتی باز شد. قصه‌ی این ماجرا نیز مفصل است که در روایت یک انتخاب شرح داده ام.

حزب حق و عدالت در روز ثبت نام به صورت رسمی به تیم اشرف غنی پیوست. بعد از ثبت نام، کار ساخت و ساز ستادهای انتخابی روی دست گرفته شد و رفته رفته اتمر نقش محوری را در مدیریت تیم به دست گرفت. بعد از دو ماه، کار روی منشور انتخابات اشرف غنی شروع شد و مناقشات و جدال‌های زیادی بین من و او به خاطر مسأله‌ی کوچی‌ها و چاپ منشور پیش آمد تا با همین گیروکش‌ها از دور اول انتخابات گذشتیم و من، به تعبیر شما، به صنف درسی برای معلمی برگشتم.

تجربه‌ی کارم با اشرف غنی، هر چند از لحاظ شخصی آموزش‌هایی به همراه داشت، اما بزرگ‌ترین شکست در نگاه و توقعات من از کار سیاسی در افغانستان بود. تقریباً مطمین شدم که سیاست قومی، حتی در حد یک نگاه نیز، بستر وحدت سیاسی در سطح ملی شده نمی‌تواند و مشخصاً تکیه بر فرد، حتی شخصی مثل اشرف غنی که کتاب «ترمیم حکومت‌های ناکام» را نوشته است، در مقابله با سیاست قومی جواب نمی‌دهد.

باری دوم، در هراس سنگین از برگشت طالبان، تلاش کردم مرجعیت مشروع اتوریته را از طریق کرسی پارلمان به دست بیاورم و از این مجرا بتوانم نقشی در عرصه‌ی مدیریت قدرت سیاسی در کشور بازی کنم. این تلاشم نیز، تقلای ناکامی بود که هرچند هزینه‌ی مالی آن هیچ باری را بر روی دوش خود یا خانواده و دوستانم نینداخت، از لحاظ ذهنی، هراس و نگرانی‌ام از فروریزی و شکست اجتناب‌ناپذیر سیاسی در سطح کشور را بیش از پیش تشدید کرد. اما هیچ یک از این دو شکست باعث نشد که من از سیاست و رابطه‌ی وثیق آن با آموزش چشم‌پوشی کنم.

من به حزب‌سازی و موفقیت کار حزبی در افغانستان باور ندارم؛ هرچند ایجاد نظامی دموکراتیک را نیز بدون حزب سیاسی دموکراتیک ناممکن می‌دانم. این یک پارادوکس است که از لحاظ ذهنی و رفتاری با آن گرفتاریم. اگر می‌خواهیم حزب سیاسی کارامد داشته باشیم، این حزب سیاسی باید دموکراتیک و مدنی باشد؛ اما بستر سیاست قومی در افغانستان، هرگونه تلاش برای ایجاد حزب سیاسی دموکراتیک را عقیم می‌سازد. باید تلاش‌هایی صورت گیرد که ظرفیت سیاسی و مدنی جامعه، از مجراهای آموزش هدف‌مند ارتقا یابد و در جریان زمان، از بستر این زمینه‌ی دموکراتیک و مدنی، حزب سیاسی دموکراتیک و مدنی ظهور کند. تلاشی غیر از آن، شتاب برای چیدن میوه‌ی کال از درخت است که نتیجه‌ی مطلوب به نمی‌دهد.

من تجربه‌ی روشن‌فکران در امر حکومت‌داری و ورود به عرصه‌ی حزب و حزب‌سازی را تجربه‌ی موفقی نمی‌دانم. واقعیتی آزاردهنده در هرم حکومت‌داری و حزب‌سازی در کشور ما این است که تقریباً هیچ یک از چهره‌های شاخص و برجسته‌ی این هرم، تحصیل‌کردگان رشته‌‌های علوم سیاسی و جامعه‌شناسی سیاسی و گرایش‌های نزدیک به مدیریت قدرت سیاسی نبوده اند. اگر رسیدگی به سیاست و مناسبات قدرت در جامعه امری مهم و سرنوشت‌ساز است، آیا سپردن زمام این امر به دست افرادی که هیچ‌گونه صلاحیت علمی و تخصصی برای مدیریت آن را ندارند، عامل اصلی تداوم و تعمیق فاجعه‌ی سیاسی در کشور نیست؟ ملای سیاست‌مدار، سیاست را با باورهای سبژکتیو بخیه زد و فاجعه خلق کرد. داکتر سیاست‌مدار جامعه را بیمار دید و به عنوان یک بیمار با او برخورد کرد. انجنیر سیاست‌مدار با خط‌کشی و محاسبه و فرمول‌های ثابت به مدیریت امر سیاسی پرداخت و محصولش را در سیمای خرابی و ویرانی و تباهی گسترده تقدیم کرد. تاجر سیاست‌مدار با سیاست نان و خانه و عیش و نشاط فردی و خانوادگی را جست‌وجو کرد. قوماندان سیاست‌مدار سیاست را عرصه‌ی قلدری و بزن بکش و قتل و غارت ساخت. این‌ها همه پارادوکس‌های خطرناکی بودند که فاجعه‌ی سیاسی در کشور را شکل بخشیدند. من نمی‌گویم که سیاست‌مدار حتماً باید سیاست‌دان و یا متخصص رشته‌ی علوم سیاسی و جامعه‌شناسی سیاسی و امثال آن باشد؛ اما می‌گویم که خالی بودن عرصه‌ی سیاسی از این متخصصان نیز عامل عمده‌ای در ایجاد و تعمیق فاجعه در کشور بوده است. دریغ دیگری که اکثر سیاست‌مداران کشور ما  با‌ آن مواجه بودند، نمره‌ی کمی بود که از لحاظ سواد عام سیاسی می‌گرفتند. کم‌ترین تعداد این سیاست‌مداران را می‌توان دید که در طول زندگی خود حتی یک جلد کتاب قابل خواندن از تجربه‌ها و دریافت‌های سیاسی خود بیرون داده باشند.

هاتف: به نظر می‌رسد که در شهرهای بزرگ تاسیس مراکزی چون مکتب معرفت – با هزینه‌ی خود شاگردان و خانواده‌ها – امکان دارد. در دهات (که میزان اشتغال و سطح درآمد خانواده‌ها بسیار پایین‌تر است) چه‌گونه می‌توان این تجربه را تکرار کرد؟

رویش: تجربه‌ی معرفت در مراحل اولیه و تأسیسی خود تجربه‌ی مبتنی بر امکانات و زمینه‌های زندگی شهری نبود. تجربه‌ای بود که الگوی آن در سطح دهات و قریه‌های دورافتاده به اندازه‌ی شهرها موفق می‌شد. این تجربه، بر سه عنصر اولیه در یک نظام آموزش تکیه داشت: نگاه آموزشی، نصاب تعلیمی، معلم یا کارگزار آموزش. معرفت در سال ۱۳۸۱ در پل خشک دشت برچی با کمتر از چهل نفر دانش‌آموز شروع به کار کرد که در بین آن‌ها از کودک شش و هفت ساله تا خانمی ۲۵ ساله حضور داشتند. تمام سرمایه‌ی معرفت که از پاکستان آورده شده بود، چیزی معادل شش صد یا شش صد و پنجاه دالر امریکایی بود. کادر آموزشی معرفت شامل هشت نفر بود که پنج نفر از آنان طلبه‌های جامعه‌ی امام صادق در کویته‌ی پاکستان بودند، دو نفر مدرک فراغت از صنف دوازدهم داشتند و یک نفر هم انجنیر با رتبه‌ی دگروال بود که ادعا می‌کرد ریاضی را خوب بلد است؛ اما معلوم نبود که آن را خوب تدریس هم می‌کرد یا نه. بنابراین، الگوی آموزشی معرفت اختصاص به شهرها و مناطق اعیانی ندارد. در هر جایی قابل تطبیق است به شرط اینکه کسی باشد که به آموزش و این‌گونه نگاه مثبت و سازنده به آموزش علاقمند باشد.

هاتف: بعضی افراد از شما انتقاد می‌کردند که از شاگردان لیسه‌ی معرفت پول زیادی می‌گیرید. می‌خواهم در این مورد کمی وضاحت دهید که واقعاً میزان فیس مکتب چه قدر بود و بیلانس عواید و مصرف را در مکتب چگونه تنظیم می‌کردید؟ جدا از وجه تجاری آموزش، من می‌خواهم شما فکرتان را در مورد تحصیل رایگان در برابر تحصیل غیررایگان با خوانندگان ما در میان بگذارید. این دو سیستم چه معایب و مزایایی دارند؟ برای کسی که می‌خواهد تحصیل کند، کدام یکی مثمرتر است؟

رویش: سوال تان دو بخش جداگانه دارد که من کوشش می‌کنم هر دو را در یک بستر واحد پاسخ دهم. ابتدا از قسمت آخر سوال تان شروع می‌کنم: آموزش نیازی است که باید آن را در شمار تمام نیازهای جدی و اساسی زندگی خود قرار دهیم. در ضمن، باید ببینیم که این نیاز را چگونه و با چه روش و ابزاری می‌توانیم بهتر پاسخ گوییم. در افغانستان همه چیز ما فروریخته و ویران است. نظام آموزشی نه تنها فروریخته و ویران، بلکه محل آسیب‌های زیادی نیز هست که عیب و کاستی‌های آن را در حد زیان‌باری افزایش داده است. این نظام با کمونیسم و اخوانیسم و لیبرالیسم و طالبانیسم و مافیای فاسد انجویی به وضعیت بدی گرفتار است که از «دولتی و رایگان» آن نمی‌توان انتظار اصلاح داشت و از «غیر دولتی و غیر رایگان» آن نمی‌توان انتظار رشد و رسیدن به مرحله‌ای که فارغ از محدودیت‌ها و خط و نشان‌های دولتی به الگوی قابل تعمیم آموزشی تبدیل شود.
تجربه‌ی معرفت، از همان ابتدای تأسیس آن، با دل و دندان کندن از خیر دولت و کیسه‌ی دولتی شکل گرفت. وقتی اولین مخاطبان خود را تشویق می‌کردیم که دختران و پسران خود را به مکتب بفرستند، می‌گفتند: آموزش کار دولت است. ما فقیر و گرسنه ایم و نان نداریم بخوریم چه رسد به این که فیس بدهیم که فرزندان ما درس بخوانند. استدلال ما نیز ساده بود. می‌گفتیم آموزش نیاز شماست. دولت نمی‌آید که به این نیاز پاسخ گوید. اگر هم بیاید، خیلی دیر خواهد بود. می‌گفتیم: یک قرص نان دارید که بخورید. همان یک قرص نان را دو تقسیم کنید: یک قسمت را به شکم تان و یک قسمت را به مغز تان اختصاص دهید.

حالا می‌رسیم به قصه‌ی عواید و مصارف در معرفت. معرفت از ابتدای آن به صورت یک ابتکار خانوادگی آغاز شد. در پاکستان خانواده‌ی ما و داکتر انور یوسفی به صورت مشترک در این کار اشتراک داشتند. مکتب را ابتدا داکتر انور یوسفی در زیرخانه‌ی منزل خود در راول‌پندی شروع کرد. اسمش مکتب ابتدائیه‌ی افشار بود. داکتر انور یوسفی از همکاران ما در عصری برای عدالت نیز بود که قصه‌اش را قبلاً گفتم. من و برادرانم نیز در همین مکتب با او همکار شدیم؛ اما اولین کار ما تبدیل اسم مکتب به معرفت بود و تغییرات زیادی که در محتوا و شکل آموزش وارد کردیم. بلافاصله‌ شاخه‌های مکتب در اتک و پشاور گسترش یافت که در ایجاد هر دوی آن‌ها برادارنم، نقش کلیدی گرفتند. مخصوصاً دو شاخه‌ای که در فیصل کالونی و حاجی کمپ پشاور ایجاد کردیم، به زودی زمینه‌ای فراهم کرد که تجربه‌ی واقعی کار آموزشی معرفت را در آن‌ها اساس‌گذاری کنیم. در این‌جا بود که کتاب‌های دری را تألیف کردیم و جزوه‌هایی برای درس انسان‌شناسی تهیه کردیم که یک تحول جدی در کار آموزشی ما بود.

وقتی کابل آمدیم، همه چیز را از صفر، باز هم به صورت یک ابتکار خانوادگی شروع کردیم. برادرانم تصمیم گرفتند که به دانشگاه نروند و خود را وقف مکتب کنند. پدر و مادر و همسرم سه عضو جدی دیگری بودند که در کار معرفت با سرمایه و وقت و انرژی و مهارت‌های خود سهم گرفتند. تا سال ۱۳۸۴، مکتب به همین صورت خانوادگی اداره می‌شد؛ اما پایه‌های نظام آموزشی آن تقریباً تکمیل شد و صاحب یک ساختمان نسبتاً مجهز با اتاق‌های درسی کافی شده بودیم. در رشد و بالندگی مکتب شاگردان و اولیای آن‌ها و تعدادی از شخصیت‌های اجتماعی نیز کمک خوبی فراهم کردند که سپاس‌گزار شان بودیم و هستیم. تعداد شاگردان نیز تا حدود ۲۵۰۰ نفر افزایش یافته بود. در سال ۱۳۸۴ تصمیم گرفتیم که مکتب را به عنوان یک سرمایه‌ی اجتماعی به یک شورای سرپرستی وقف کنیم که استاد اخگر، انجنیر علی، حاجی عبدالعلی رضایی، کربلایی رحمت، حاجی جلال، انجنیر عباس نویان، داود ناجی، علی شهیر، ملک شفیعی، انجنیر رضا ناوری، استاد نجیب الله مسافر، انجنیر ضیا، سلطان علی پیمان و تعدادی دیگر از دوستان ما عضو این شورا بودند.

فیس ماهوار مکتب معرفت در ابتدا با شصت افغانی شروع شد؛ اما وقتی مردم چانه می‌زدند، تا حد ده افغانی هم کوتاه می‌آمدیم. یادم هست که کسانی می‌گفتند «شما با ده افغانی ما را مسخره می‌کنید!» می‌گفتیم: نخیر، می‌خواهیم با همین ده افغانی بر آموزش فرزندان تان احساس مالکیت کنید. حس کنید که خود در پاسخ به نیاز آموزشی تان سهم می‌گیرید. تا چهار پنج سال فیس مکتب معرفت ماهانه بین ۱۰۰ تا ۳۵۰ افغانی بود. این در همان زمانی بود که ما کار ساخت و ساز مکتب را نیز به پیش می‌بردیم و مکتب به صورت هم‌زمان هم از لحاظ محتوای آموزشی و هم از لحاظ زیرساخت‌های خود گسترش می‌یافت.

تجربه‌ی ارتقای فیس در معرفت نیز قصه‌ی جالبی دارد. فکر می‌کنم در نیمه‌ی سال ۱۳۸۵ بود که به علت ساخت و ساز و مشکلات زیادی که در ساختمان کهنه‌ی مکتب داشتیم، به کمبود شدید بودجه گرفتار شدیم. آن زمان مکتب به شورای سرپرستی وقف شده بود و به صورت شورایی اداره می‌شد. پیشنهاد شد که برای جبران کسری بودجه برای خانواده‌ها نامه بنویسیم و بخواهیم که هر کسی هر مقدار که در توان دارد – بالاتر از پنج‌صد افغانی – به گونه‌‌ی مساعدت یا قرض‌الحسنه کمک کند و تعهد کردیم که پول قرضه را تا آخر سال بازپرداخت می‌کنیم. آن زمان تعداد شاگردان مکتب حدود ۲۸۰۰ نفر بود. بعد از یک ماه تبلیغ و نامه‌فرستادن و درخواست کمک، دفتر مالی مکتب خبر داد که حدود سی و هشت هزار افغانی جمع آوری شده است. از این جمع نیز حدود بیست و پنج هزار آن از یک نفر بود که با کمال سخاوت‌مندی و دوستی به سراغ ما آمده بود.

با تجربه‌‌ای تلخ و تکان‌دهنده مواجه شده بودیم. برای اولین بار حس می‌کردیم که جامعه با پاسخ منفی خود ما را تحقیر کرده است. اما این حادثه یک تکانه‌ی قشنگ مدنی نیز بود. تصمیم گرفتیم که از ماه بعدی، فیس مکتب را چهار برابر افزایش دهیم. گفتیم: هر کسی هم که توان پرداخت ندارد، بیاید و به صندوق تعاونی مراجعه کند تا برایش کمک شود. واکنش و بازخورد این تصمیم خیلی مثبت و تشویق‌کننده بود. تقریباً هیچ کسی معرفت را به خاطر بالا رفتن فیس ترک نکرد. واکنش‌های منفی نیز در حد ناراحتی و نارضایتی زبانی برخی از دانش‌آموزان یا اولیای آن‌ها محدود ماند. اما یاد گرفتیم که جامعه، بیشتر از اخلاق و توصیه‌های اخلاقی سنتی، با قانون و برنامه و اصول روشن انضباطی اداره می‌شود. از همین سال، فیس مکتب به تدریج و به حسب ضرورت افزایش یافت که این افزایش با سطح درامد عمومی جامعه نیز سازگاری داشت. در سال‌های آخر فیس سالیانه‌ی مکتب از حدود ۱۱۰۰۰ افغانی تا ۱۸۰۰۰ افغانی بود.

بودجه‌ی عمومی معرفت نیز همه ساله تغییر می‌کرد. در سال‌های اخیر این بودجه تا حدود هفتاد و دو میلیون افغانی نیز ارتقا یافته بود که حدود هشتاد درصد آن از منابع داخلی، یعنی فیس دانش‌آموزان، عواید کانتین مکتب، کورس‌های زبان و مساعدت‌های خیریه تأمین می‌شد. در این سال‌ها، به حکم اساس‌نامه، ده در صد مجموع بودجه به صندوق تعاونی و مساعدت تحصیلی به دانش‌آموزان بی‌بضاعت اختصاص داشت که رقم واقعی آن در سال‌های اخیر تا بیست درصد بودجه‌ی عمومی مکتب نیز رسیده بود. با این بودجه حدود ۴۵۰ دانش‌آموز در بسته‌های متفاوت تحت حمایت قرار می‌گرفت. برای سنجش میزان مساعدت نیز که بین صد در صد تا ده در صد نوسان داشت، معیارهای خوبی در نظر داشتیم که در یک گروه ارزیابی مورد سنجش قرار می‌گرفت و برای دانش‌آموزان هدیه می‌شد.

در این سال‌ها پروژه‌ی تلویزیون سا و برنامه‌های گروه موسیقی سا و مدرسه‌ی شائولین معرفت و بخش نقاشی و آموزش‌های حرفه و فن را نیز داشتیم که در کل یک نظام جامع آموزشی را تشکیل می‌دادند.

در زمان وزارت میرویس بلخی، ما انحصارزدایی از نظام آموزشی را برای وزارت معارف پیشنهاد کردیم و یک طرح آموزشی به نام «آموزش ماراتانی» را نیز به عنوان یک الگوی آموزشی ارایه کردیم. در این طرح، می‌گفتیم وزارت معارف آموزش را به عنوان یک نیاز اساسی تعریف کند که تمام جامعه در پاسخ‌گویی آن سهم بگیرد. در این نظام، برای آموزش حصر زمان و مکان و مضمون و معلم و کتاب و نصاب تعلیمی وجود نداشته باشد. هر کسی در هر جایی که می‌تواند به کار تدریس شروع کند و هر مضمونی را که می‌تواند تدریس کند. وزارت معارف در مقاطع مختلف، خروجی این فعالیت گسترده‌ی آموزشی را به گونه‌ی معیاری ارزیابی و اعتبارسنجی کند. حتی گفته بودیم که برای ایجاد یک منبع عایداتی برای وزارت معارف، برای ورود در ارزیابی‌ها و دریافت اعتبارنامه‌ی تحصیلی، فیس معینی در نظر گرفته شود که هر کسی خواست مدرک بگیرد، فیس معینه را نیز پرداخت کند.

حس می‌کنم در کشوری مثل افغانستان، یک نوع هم‌کاری بین آموزش دولتی که رایگان است و غیر دولتی که هزینه دارد، بهتر جواب می‌دهد. بهتر است نقش دولت تا حد امکان به ارزیابی و اعتبارسنجی و اعتباردهی محدود شود و برای افراد و حلقات اجتماعی مجال دهد تا از هر طریق و با هر امکانی که در اختیار دارند، در پاسخ‌گویی به نیاز آموزشی سهیم شوند.

هاتف: شما به عنوان مدیر لیسه‌ی معرفت هر روز با جمعیت بزرگی از کودکان و نوجوانان سر و کار داشتید. تاکید من روی واژه‌ی “جمعیت” است. به این معنا که در یک منطقه از شهر یا روستا باید تعداد زیادی کودک به دنیا آمده باشد تا آدم بتواند جمعیت بزرگی از کودکان را ببیند. از آن سو، پژوهش‌ها نشان داده‌اند که میزان تحصیلات افراد نسبت سرچپه با تعداد فرزند دارد. یعنی هرچه افراد تحصیلات بالاتری پیدا می‌کنند، تمایل‌شان به داشتن فرزندان بیشتر پایین‌تر می‌آید. به عنوان کسی که برای گسترش آموزش و آگاهی کار کرده‌اید، نظرتان در مورد کاهش جمعیت در میان بعضی گروه‌های اجتماعی چیست؟

رویش: نکته‌ی قشنگی را اشاره کردید که دوست دارم آن را با یک مثال روشن برای تان بازگو کنم. نسلی که من هم در شمار آن بودم، با اینکه نسل مبارز و دارای آرمان‌های بلند ایدئولوژیک بود، هم ازدواج زودرس داشت و هم در تولید فرزند حد و مرزی نمی‌شناخت. سن ازدواج دختران به ندرت از هفده و هجده ساله فراتر می‌رفت، حالانکه شروع سن ازدواج دختران در برخی موارد تا دوازده و سیزده‌سالگی نیز می‌رسید. من وقتی نامزاد شدم، هفده سال داشتم و سن همسرم شاید کم‌تر از دوازده سال بود. اولین فرزند ما در سال ۱۳۷۱ به دنیا‌ آمد؛ زمانی که من شاید سنم بیست ساله بوده باشد و سن همسرم حدود پانزده سال یا کمتر از آن. ما حالا هشت فرزند داریم که بزرگ‌ترین آن ۳۲ ساله است و خردسال‌ترین آن دو و نیم سال قبل، وقتی به کمپ کوانتیکو در ویرجینیا رسیدیم، به دنیا آمد. خواهرم که حدود یک و نیم سال از من بزرگ‌تر است، نه فرزند دارد و زن کاکایم در مجموع سیزده فرزند به دنیا آورد. این در حالی است که خواهر کوچک‌ترم به سه فرزند اکتفا کرده و دختر بزرگم تنها یک دختر دارد و پسرم با همسر خود، پس از پنج سال ازدواج، هنوز تصمیم نگرفته اند که صاحب فرزند شوند.

دلیل این نسبت سرچپه که شما از آن یاد می‌کنید، روشن است: کسانی که دارای تحصیلات بالاتری می‌شوند، هم به مسوولیت نگهداری و مراقبت فرزند بیشتر آگاه می‌شوند و هم با راه‌ها و شیوه‌های مصوون جلوگیری از بارداری بهتر آشنایند.

من نسبت دیگری را نیز در رابطه‌ی آموزش و جمعیت برای تان بگویم که شاید جالب باشد. دختری که به آموزش دسترسی ندارد، زندگی برایش تنها در یک دریچه معنا می‌شود: ازدواج. به همین دلیل، سن ازدواج به صورت طبیعی پایین می‌افتد و دختر نیز از لحاظ ذهنی نسبت به این تحول در زندگی خود تا حدی زیاد آمادگی دارد. دختری که آموزش می‌بیند، مخصوصاً اگر آموزش برای او دورنمای رشته‌ی موفق تحصیلی و شغل و مشارکت فعال شهروندی را نیز به همراه داشته باشد، دوران قبل از فراغت دانشگاه را به صورت طبیعی دوران کودکی محسوب می‌کند. وقتی طالبان دروازه‌ی مکاتب را بر دختران بستند، ناگهان گراف ازدواج‌های زودرس و اجباری در بین دختران به صورتی سرسام‌آور بالا رفت. دلیلش این بود که با بسته شدن دروازه‌ی مکاتب دورنمای زندگی دختران نیز تاریک شد و چرخه‌ی زندگی در همان خط زندگی طبیعی و غریزی به جریان افتاد.

هاتف: آیا در تجربه‌ی شخصی خود مثال دیگری را نیز به یاد دارید که اثر آموزش در آن به روشنی دیده شود؟

رویش: بلی. دوست دارم از دو تجربه‌ی قشنگ برای تان بگویم: در سال‌های ۱۳۸۱ تا ۱۳۸۳ و ۱۳۸۴ اکثریت مطلق پدر و مادرهایی که در جلسات اولیا و مربیان معرفت شرکت می‌کردند، با لنگی و کلاه و پتو و چادری بودند. از این سال‌ها فیلم‌ها و عکس‌های زیادی داریم که همین تصویر را نشان می‌دهند. سال ۱۳۹۸ در یک جلسه‌ی اولیا و مربیان که در ادیتوریم فرانسیس دوسوزا برگزار شد، رو به روی جمعیت نشسته بودم که ناگهان ذهنم به گونه‌ی فلاش‌بک به سال‌های اول معرفت برگشت خورد. به یاد تصویر غالب پدر و مادرهای شاگردان افتادم که با تصویر کنونی صد در صد تفاوت داشت. در برابرم حدود هشت صد نفر زن و مرد جوان نشسته بودند که همه اولیای شاگردان بودند. در بین آن‌ها تنها دو یا سه نفر با لنگی بودند و یکی دو خانم نیز با چادری که آن را بالا انداخته و مثل سایر افراد روی صندلی نشسته بودند. از حاضران جلسه خواستم که هر کس مدرک دانشگاهی دارد، دستان خود را بلند کند. بیش از نود درصد دست‌ها بلند شدند. همان‌جا این دو تصویری را که در خاطره‌ام از جلسات اولیا و مربیان معرفت داشتم، به گونه‌ی مقایسوی بیان کردم. یعنی در فاصله‌ی نزدیک به بیست سال، بالاتر از نود و پنج درصد اولیای دانش‌آموزان معرفت از افراد کاملاً بی‌سواد و سنتی به افراد تحصیل‌کرده و اهل دنیای مدرن تبدیل شده بودند.

تجربه‌ی دوم من در مورد معضل خیابان‌آزاری در غرب کابل بود. در سال‌های ۱۳۸۷ و ۱۳۸۸، چندین بار در جریان درس‌های انسان‌شناسی، از دختران صنوف دهم تا دوازدهم پرسیدم که چند نفر از آن‌ها در بازار با آزار و اذیت‌های خیابانی مواجه می‌شوند و از آن رنج می‌برند. تقریباً اکثریت مطلق دختران، دست‌های خود را بلند کردند و هر کدام مثال‌های دردناکی از آزارهای خیابانی داشتند که به صورت زبانی و رفتاری یا دست کم به صورت نگاه‌های آزاردهنده شاهد آن بوده اند. در سال ۱۳۹۷ و ۱۳۹۸ باز هم چندین نوبت از دختران صنوف دهم تا دوازدهم نظرسنجی کردم. تعداد دخترانی که دستان خود را بلند کرده باشند، به ندرت از یکی یا دو مورد تجاوز می‌کرد. این تفاوت در حالی بود که وضعیت پوشش و گشت و گذار آزادانه‌ی دختران در فاصله‌ی این ده سال خیلی فرق کرده بود.

در سال‌های اخیر، سرک‌ها و کوچه‌های دشت برچی مملو از دختران و زنانی بود که بدون هراس و خوف از خانه بیرون می‌شدند تا به مکتب و دانشگاه و مراکز آموزشی و کلب ورزشی بروند یا نیازمندی‌ها و مایحتاجات خانوادگی خود را تأمین کنند. وضعیت آموزش در غرب کابل با معیارهایی که در کشورهای منطقه مانند ایران و ترکیه و پاکستان و هند داریم، به هیچ صورت قابل مقایسه نیست؛ اما همین سطح نازل آموزش نیز بر تزکیه و پالایش نگاه فرهنگی و الگوهای رفتاری جامعه اثرات عمیقی گذاشته بود.

هاتف: در نوشته‌ها و گفته‌های گذشته‌ی شما رگه‌های قوی از باور به اسلام (حالا اسلام معتدل بر مبنای قرائت‌های نواندیشان) می‌توان یافت. امروز در کجای این نسبت هستید و نقش این دین را در کشور ما – از وجه مثبت و منفی – چه‌گونه می‌بینید؟

رویش: من معنویت و دین را از هم تفکیک می‌کنم تا تکلیف خودم را نیز با هر دوی آن‌ها روشن کرده باشم. معنویت را با آن معنایی که در فرهنگ خود داریم، با توجه به ریشه‌ی «معنا»، «معناداربودن» و کار مهم معنوی را در دو جه «معنایابی» و «معنابخشی» ترجمه می‌کنم. منظورم از «معنایابی» توجه به هوشی و ادراکی است که معنای یک چیز را می‌فهمیم؛ یعنی می‌فهمیم که یک چیز چه خصوصیت‌هایی دارد و به چه چیزی به درد می‌خورد. منظورم از «معنابخشی»، توجه به کارکردی دیگر در هوش و ادراک آدمی است که هر چیزی را به «خواست» خود «معنا» می‌بخشد. مثلاً هوش معنایاب، خدا را می‌شناسد و هوش معنابخش، می‌گوید که این خدا، با این خصوصیت‌ها و ویژگی‌ها و اوصافی که برای او قایلم، چه دردی از دردهای مرا درمان می‌کند یا چه خواستی از خواست‌های مرا برآورده می‌کند. پیامبر اسلام، خدا را شناخت و به خواست خودش معنا کرد. در روشنایی مفهوم «خدا»، هر چیزی دیگر را که در حوزه‌ی زندگی و روابط خود دید، از نو معنا کرد. دنیای بعد از پیامبر به همین دلیل متفاوت‌تر از دنیای قبل از پیامبر است.

معنویت با سوال و حیرت و راز و غرق شدن در همین سوال و حیرت و راز سر و کار دارد. انسان معنوی هستی را معنادار می‌بیند و خدا را نیز معنای هستی می‌داند. برای انسان معنوی جهان و هستی هیچ و پوچ نیست. معنادار و باشعور و دارای قانون و قاعده و سنت خاصی است که بر اساس آن می‌چرخد و ادامه می‌یابد و «هست».

اما «دین»، وجه انضمامی دریافت معنوی یک انسان است. دین پاسخی به سوال و راز و حیرت است و اکثراً هم پاسخ‌های بسیار ساده و آسان. معنویت راز رابطه‌ی پیچیده‌ی انسان با هستی را جست‌وجو می‌کند؛ اما دین صاف و ساده می‌گوید: انسان آفریده و بنده‌ی خداست. معنویت امری انسانی و مرتبط با فطرت جوهری انسان است، اما دین امری تاریخی و فرهنگی و وابسته به درک خاص انسان در شرایط و زمینه‌ای خاص است.

من بحث اسلام و دین اسلام را در همان حدی به حوزه‌ی تفکر و دقت انسان راه می‌دهم که برای سایر فراورده‌های انسانی قایلم. دین نه مقدس است و نه تابو. نه افراطی است و نه معتدل. امری کاملاً بشری و این‌جهانی است و تمام مولفه‌های دینی از باور دینی تا احکام و تعلیمات و ارزش‌های اخلاقی و خط و نشان‌هایی که در زندگی اجتماعی کش می‌کند، قابل بررسی و ارزیابی و نقد و پذیرش و رد اند.

من در اسلام و قرآن و تاریخ و سیره‌ی پیامبر، این ظرفیت را می‌بینم که آدمی بتواند فکر و دقت خود را دخیل کند و بدون اینکه به حس پنهان یا آشکار گناه گرفتار شود، تمام اجزای آن را کند و کاو کند و بیشتر و بهتر و متفاوت‌تر بفهمد.

دین و هر ارزش و متاعی دیگر در جامعه، مورد دست‌برد سیاست قرار می‌گیرد. دین – مخصوصاً دین اسلام – برای استفاده‌ی ابزاری شدن در حوزه‌ی سیاست، از ظرفیت خیلی بالایی برخوردار است. دین را با راه‌کارهای روش‌مند و دموکراتیک از این مخمصه و پرتگاه دور نگه داریم. من بیشتر از این چون صلاحیت تخصصی ندارم، وارد جزئیات رابطه‌ی دین و جامعه و سیاست و فرد نمی‌شوم و می‌‌دانم که برای درک و شرح آن‌ها افراد صایب‌تری وجود دارد.

هاتف: از منظر فعلی‌تان در خارج از کشور، وطن برای‌تان چه معنا دارد؟ گزارش‌ کنونی‌ شما از حس تعلق به آن وطن چیست؟

رویش: من وطنم را دوست دارم؛ با اینکه حس جهان‌وطنی را عملاً در ذهن و روانم قبول کرده ام. وطن برای من، به صورت مشخص، تمام جغرافیای کشورم است؛ اما جایی که در آن بیشتر حس وطن و وطن‌دار بودن می‌کنم، همان غرب کابل و فاضل بیگ و پل خشک و دشت برچی است که بخش مهمی از خاطره‌هایم در سال‌های طولانی به آن گره خورده است.

به خوبی می‌بینم و باور دارم که هر روز، وقتی دوباره به وطنم برگردم، چشمانم خیس اشک و شادی و هیجان می‌شود. در هیچ جایی توقف نمی‌کنم. یک‌راست می‌روم دشت برچی، می‌روم پیش دروازه‌ی مکتب معرفت، می‌روم و در همان نقطه یک نفس عمیق می‌کشم.

دوست دارم این بار وقتی به وطنم برگردم، حس بیگانگی و آوارگی را هیچ کسی و هیچ زبانی به من تزریق نکند. کسی مرا تهدید نکند که راه ورودم به این وطن را می‌گیرد یا مرا به فرار از این وطن وادار می‌کند. دوست دارم، هر انسان وطنم، پاره‌ی تنم باشد و من هم با هر پاره‌ی تنم، درست مانند پاره‌ی تنم احساس یگانگی و اشتراک کنم.

هاتف: عناصر اصلی منازعه‌ی دیرپای افغانستان چیستند؟

رویش: نقطه‌ی ثقل این منازعه این است که ما انسان را به عنوان یک «فرد» انسانی درک و احترام نمی‌کنیم. انسان کلی، اساس منازعه‌ی ماست. انسان کلی ما را به تمام کلی‌های منازعه‌انگیز دیگر وصل کرده است: حق، عدالت، آزادی، کرامت، حرمت، فرهنگ، زبان، دین، ایدئولوژی، همه کلی‌هایی اند که در فقدان حرمت و اعتنا به «فرد» انسان، محل نزاع و مناقشه و مغالطه‌های زیادی شده است. برای «حق هزاره» می‌جنگیم؛ اما این حق را وقتی روی دست محقق و خلیلی دیدیم، هنوز هم جیغ می‌زنیم که حق ما تأمین نشده است. دلیلش این است که نگفته ایم منظور ما از «هزاره»، کریم و معصومه و زینب و خالد و حسین‌بخش است. همین دایره را در سطح کشور تعمیم دهیم. ملت افغانستان چیزی جز مجموعه‌ی افرادی که در ظل این نام قرار می‌گیرند، نیست. به همین دلیل است که من عبور از سیاست قومی به سیاست شهروندی را یک رویکرد مطمین برای رفع قسمت اعظمی از منازعه می‌دانم. سیاست شهروندی بر فرد شهروند تکیه دارد که به عنوان فرد، از حقوق بشری خاص خود برخوردار است. برای تأمین این حق بشری فرد است که به نظام سیاسی دموکراتیک، قانون اساسی دموکراتیک، میکانیزم نظارت و بازبینی و اصلاح مداوم توسط نهادها و شهروندان می‌رسیم. بحث انحصار قدرت ملی که یکی از مصداق‌های اصلی فاجعه در کشور اعلام می‌شود، تنها در بستر سیاست شهروندی پاسخ می‌یابد. هیچ کسی و هیچ گروهی به هیچ نام و عنوان و بهانه‌ای نمی‌تواند قدرت ملی را برای فرد یا گروه خاص خود انحصار کند.

هاتف: شما نیز مدتی است بر مبارزه‌ی عاری از خشونت تاکید می‌کنید. حاکمان فعلی افغانستان، طالبان، با خشونت مشکل چندانی ندارند؛ چون روش پیشفرض‌شان برای باز کردن گره‌ها خشونت است. با “عدم خشونت” از سوی جبهه‌ی مقابل که اصلا مشکلی ندارند. به بیانی دیگر، آنان ترجیح می‌دهند که در برابر قدرت خشونت‌ورزی بی‌مهارشان هیچ خشونتی از طرف مقابل ابراز نشود. کارآیی مبارزه‌ی بدون خشونت در چنین وضعیتی در چیست و بردش تا کجاست؟

رویش: مبارزه‌ی مدنی عاری از خشونت، بیشتر از طرف مقابل به خود ما توجه دارد. ما از «وضعیت موجود» راضی نیستیم و می‌خواهیم به «وضعیت مطلوب» برسیم. برای این تغییر به مبارزه ضرورت داریم. مبارزه‌ی مسلحانه و خشونت‌آمیز و جنگ و تفنگ، تجربه‌ای ناکام است که هم در کشور خود به ناکامی آن پی برده ایم و هم در سطح جهان. دلیلش ساده است: جنگ و تفنگ و خشونت حربه‌ی زورمندان است. حد اقل زورمندان با بهره‌مندی از ابزار جنگ و خشونت و سرکوب توانسته اند زورمند شوند و استیلای زورمندانه‌ی خود را بر ما تحمیل کنند.

اگر ما به همین میدان وارد می‌شویم و با همین حربه مبارزه می‌کنیم، باید بگوییم که تا چه وقت و با چه هزینه به جایی می‌رسیم که معادله‌ی زور یک‌طرفه‌ی ستم‌گر به توازنی برسد که از ترس انتقام ما زورگویی نکند و دست از ستم و سرکوب بردارد؟
یک بار متوجه می‌شویم که هر چقدر این زمان را کوتاه بگیریم، ناگزیریم هزینه و فشار را بالا ببریم و هر چه دراز بگیریم، هزینه و فشار را تداوم داده ایم. هزینه‌ی جنگ جان و مال و عزت و آرامش انسان است. آیا واقعاً رسیدن به مرحله‌ی توازن قوا با ستم‌گر و زورگو، دستاوردی است که به هزینه‌ی سنگین آن در قالب جان و مال و عزت انسان برابری کند؟

تازه، رسیدن به مرحله‌ی توازن پایان ماجرا نیست. حفظ توازن در حالت آتش‌بس و جست‌وجوی فرصت است. مگر رقابت تسلیحاتی قدرت‌های سرکوب‌گر امنیت و آرامش و صلح را در جهان تأمین کرده یا به مخاطره انداخته است؟

اگر نمونه‌ی اثباتی بخواهیم، باز هم با دقتی ساده به آن می‌رسیم: مگر کشورها و جوامع دموکراتیک در درون خود به صلح و آرامش و آشتی مطمین نرسیده اند که ما نتوانیم برسیم. مگر همین جوامع در ارتباط خود با گروه‌ها و قدرت‌های دموکراتیک دیگر به صلح و آرامش و آشتی نرسیده اند که ما نتوانیم برسیم؟

می‌گویند اروپا و امریکا و فلان کشور دیگر نیز از راه جنگ عبور کرده و به صلح و ثبات دموکراتیک رسیده است. حرف ما بر نتیجه‌ای است که در ختم راه رسیده اند. آیا ما ناگزیریم که تمام تجربه‌های تلخ و هول‌ناک این کشورها را نادیده گرفته و آن را در زندگی خود تکرار کنیم؟ چرا خروجی و نتیجه‌ی این تجربه‌ را به عنوان یک دستاورد آگاهی‌بخش در نظر نمی‌گیریم؟

مبارزه‌ی مدنی عاری از خشونت به معنای تسلیم ‌شدن در برابر زورگو و نیروهای سرکوب‌گر نیست. به معنای استفاده از روش و رویکردی است که ما را به هدف می‌رساند، اما هزینه‌ای نامعقول بر ما و نسل‌های بعد از ما تحمیل نمی‌کند. چرا انتخاب خود را بین جنگ و تسلیم‌شدن محدود می‌کنیم؟ چرا نمی‌گوییم که هدف ما رسیدن به صلح و ثبات دموکراتیک است. از کار و تلاش برای رسیدن به این هدف دست نمی‌کشیم، اما جنگ و خشونت و نفرت را وسیله‌ی مناسب برای رسیدن به آن نمی‌دانیم؟ مگر واقعاً در انبان خرد و هوش و قدرت و مهارت‌های انسانی خود چیزی غیر از تفنگ و خشونت و نفرت و جنگ نداریم که وقتی آن را نفی کردیم، دست‌ها را بلند کنیم و صدای تسلیمی و ذلت و انقیاد سر دهیم؟

مبارزه‌ی مدنی عاری از خشونت من و تو و صدها و هزاران و میلیون‌ها انسان کشور را در حول هدفی مشترک و انسانی به هم وصل می‌کند. اگر ما با هم باشیم، مگر یک اقلیت زورگو و ستم‌گر می‌تواند با قلدری و توحش بر ما غلبه کند؟

خوب است از پخش سراسیمگی و اضطراب و وحشت در جامعه دوری کنیم. فتیله‌ی نفرت و خشونت و جنگ را پایین بکشیم تا مجالی برای فکر کردن پیدا کنیم. پراگماتیسم درسی است که باید از انسان‌های معمولی و متوسط جامعه فرا گیریم. مزاری یک زمان در پاسخ خبرنگار فرانس‌پرس که از صلح فلسطین و اسراییل پرسیده و موضع ایران و حزب اسلامی حکمتیار را یادآوری کرده بود، گفت: وقتی کاری نمی‌توانیم، گپ مفت هم نمی‌زنیم!

هاتف: شما در کارهای روزمره‌ی خانه سهم می‌گیرید؟ کارهایی از قبیل پختن غذا، شستن لباس‌ها و نظایر آن.

رویش: بسیار کم سهم می‌گیرم. در واقع به حساب نمی‌آید. یک دلیلش این است که کسانی در خانه هستند که مرا با نوازش دایمی از دست زدن به کاری که خود شان بهتر از من انجام می‌دهند، معاف کرده اند. من در یک حد متوسط آشپز خوبی هستم؛ اما دوست دارم وقت و مهارتم را در کاری که بهتر انجام داده می‌توانم، مصرف کنم. دیگران هم، دوست دارند مرا در آشپزی ببینند، اما بر من سخت‌گیری هم نمی‌کنند. وقتی ضرورت می‌افتد، تقریباً هر کاری را بلدم انجام دهم، بی‌درنگ انجام می‌دهم. در پختن غذا و هر کاری دیگر از این دست خیلی سهل‌گیرم.

در این امر، با مشغله‌هایی که برای خود در امر آموزش و درگیری با دانش‌آموزان و معلمان و کلسترهای آموزشی ایجاد کرده ام، به یک سطح معینی از بیماری بیش‌فعالی که در زبان حرفه‌ای به صورت مخفف: ADHD می‌گویند، مبتلایم. تقریباً همیشه حس می‌کنم که از کار پس مانده ام. اغلب در تفریح و میله و غذا خوردن چیزی در درونم نجوا می‌کند که فلان کار پس ماند. این بیماری را اولین بار پسرم گوشزد کرد و وقتی به مطالعه در مورد آن پرداختم، متوجه شدم که علایم این بیماری روز به روز در من بیشتر ظاهر می‌شود. دلیل عمده‌ی این بیماری پیشینه‌ی دراز آن در زندگی و مشغله‌هایی است که در زندگی داشته ام و حالا در ذهن و روانم رسوب کرده است.

شاید یکی از استراتژی‌های مهم زندگی‌ام به مقابله با همین بیماری اختصاص یابد. البته، نگران این هستم که با ایجاد نظم و تقسیم‌اوقاتی بهتر، بار سنگین‌تری را بر این ذخیره نیفزایم.

هاتف: شما با هر حسابی یکی از افراد موفق کشور ما هستید. این وجه بیرونی تصویری است که از شما داریم. تجربه‌هایی از شکست هم داشته‌اید که فقط خودتان چند و چون‌شان را می‌دانید؟

رویش: من زندگی‌ام را سراسر شکست می‌بینم که معنای دیگر آن عبور از یک مرحله برای ورود به مرحله‌ای دیگر است. من در اهداف مقطعی اغلب شکست خورده، اما در اهداف بلند و استراتژیک اغلب موفق بوده ام. اگر زندگی یک خط دراز است که با نخ قصه‌ کش می‌خورد، من در کش دادن این نخ و این قصه موفق بوده ام. هرگز از هیچ شکستی به حرمان و دریغ و حسرت گرفتار نشده ام. برعکس، اغلب، با بیرون آمدن از یک میدان که برایم شکست بوده است، احساس آرامش و نشاط رهایی و آغاز کاری دیگر با رویکردی دیگر به من دست داده است. من در ساما و کمونیسم شکست خوردم، اما در اسلام همه‌ی شکست‌هایی را که آن‌جا داشتم، جبران کردم. یک بار متوجه شدم که چیزهای زیادی از ساما و کمونیسم برایم مانده بود که در اسلام به سرمایه‌ی خوبی برایم تبدیل شدند. من در اسلام، از برخی گذرگاه‌ها بسیار ساده و راحت عبور کردم: گذرگاه شیرازی و مطهری و حجازی و خمینی راحت بود. با شریعتی دیر ماندم و هنوز هم او را رفیق و دوستی خوب می‌دانم که برخی از مهارت‌های مهم در فهم دین و مذهب و علم و دنیای مدرن و مبارزه را از او یاد گرفتم. با سروش و ملکیان به یک نسبت نزدیک، در دنیای فکر و عرفان و درک آن‌ها از مولانا و حافظ و سعدی و متون اسلامی هم‌سویی داشته و از هر دو به یک نسبت خوشم می‌آید. از پرداختن سروش به سیاست هیچ خوشم نمی‌آید و همیشه دریغ‌های ورود خودم به سیاست را تداعی می‌کند.

در دنیای سیاست و مبارزه‌ی سیاسی، یک رونده‌ی موفق بوده ام و بزرگ‌ترین نشانه‌ی موفقیتم نیز این است که در سیاست زنده مانده و آلوده نشده ام. خیلی‌ها از هم‌راهانم کشته شدند و خیلی‌های دیگر آلوده شدند. من در هر برهه و هر حرکت سیاسی، با علم به اینکه اینجا معبر من است نه توقف‌گاه من، ورود و خروجی آسان و کم‌هزینه داشته ام. یک بار احمد بهزاد در منزلش، در حضور جمعی که حدود بیست و یک یا بیست و دو نفر بودند و همه رفته بودیم تا بگوییم که فتیله‌ی نفرت و خشونت را کمی پایین بکشد و بعد از فاجعه‌ی دوم اسد، باری دیگر به تظاهرات و می‌رویم و بر نمی‌گردیم، تأکید نکند، مرا گفت: «تو آمده ای تا برای نامه‌‌ای سرگشاده‌ی دیگر مواد جمع کنی!» این حرف او به ظاهر ناروا و نارفیقانه بود؛ اما من آن را به خوبی درک می‌کردم. من از هر حرکت سیاسی، بیشتر از نتیجه‌ی محسوس و ملموسی که قابل پیمایش بود، به دریافت و برداشت فکری خودم توجه داشتم و فکر می‌کردم که اگر این حرکت پیروز نشود، درک و فهم من از آن چه خواهد بود.

آخرین شکست سنگین من، در سیمای فرار از کشور تجلی کرد. قصه‌ی این فرار را نیز در کتابی حجیم، با عنوان «معلم فراری» نوشته ام که هر وقت از نگرانی‌ها و دلهره‌های امنیتی آن فارغ شوم، نشر می‌کنم. این شکست، شکست یک تجربه و یک کار نبود. فروریزی تمام برج و باروهایی بود که در عالم رویا و فکر و واقعیت آباد کرده و به آن دل خوشی داشتم. با این وجود، این شکست، برایم سنگین تمام نشد. وقتی هنوز در کمپ کوانتیکو بودیم، روزی در جمعی از دوستان دعوت شدم که عده‌ای از دوستان امریکایی و افغانی‌ام یک‌جا حضور داشتند. حسم را پرسیدند. گفتم: «در طویله‌ای بند مانده بودیم که نه می‌گذاشتند آن را به خانه‌ی آدم تبدیل کنیم و نه می‌گذاشتند از آن بیرون شویم. این حادثه باعث شد که از این طویله نجات یابیم!»
شاید این تلخ‌ترین و بی‌مزه‌ترین تعبیری بود که حس شکستم را بیان می‌کرد. یکی از دوستان افغانی‌ام فوق‌العاده رنجید و آن را توهینی به یک ملت و یک کشور قلمداد کرد. گفتم: «آن‌چه فعلاً دچار آن شده ایم، شرمی سنگین است. اگر از این شرم آب نشویم، سخن من مایه‌ی شرم نیست.»

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000