تقویم جدید، بدون فردای جدید

سال نو از راه رسیده است. تقویم‌ها عوض شده‌، عددها تغییر کرده‌ و مردم در گوشه‌وکنار جهان با امید و آرزو به استقبال روزهای تازه رفته‌اند. صدای خنده‌ها ، تبریک‌ها و آرزوهای خوب در هوا پیچیده است. همه از شروعی نو حرف می‌زنند، از فرصت‌های تازه از فردایی که قرار است بهتر باشد.

اما در میان این همه هیاهوی نو شدن، برای من و هزاران دختر دیگر هیچ چیز واقعاً تغییر نکرده است. تقویم جدید آمده و با دستانم خودم تقویم سال جدید را قبل از تحویل سال در اتاق نصب کردم؛ اما فردای جدیدی با خود نیاورده، این تقویم جدید.

تقویم من زمانی کهنه شد که تازه نو شده بود. تازه سه روز می‌شد که تقویم جدید ۱۴۰۰ را روی دیوار اتاقم نصب کرده بودم. در همان روزها با شوق و امید، کتاب‌ها، کتابچه و قلم‌هایم را در کیفم آماده کردم. با دوستانم شادی‌کنان به طرف مکتب روانه شدیم. وقتی رسیدیم، تا باز شدن دروازه‌ی مکتب منتظر نشستیم. دروازه بسته بود؛ اما ما پر از امید بودیم.

با خودم می‌گفتم، سال نو شده تقویم جدید، کتاب‌های جدید، لباس جدید، کیف جدید و برنامه‌های جدید دارم. می‌خندیدم و فکر می‌کردم خوشبخت‌ترینم. بی‌خبر از اینکه با بسته کردن درهای مکاتب، تقویمم را متوقف کرده‌اند.

مدیر از آن طرف مکتب آمد. ناراحت و دلگیر به نظر می‌رسید. همه با شور و اشتیاق گفتیم «استاد، در را باز کن. سال نو شده، باید سر وقت به صنف‌های‌مان برویم.

مدیر لب به سخن گشود و گفت «دختران عزیزم شما دیگر اجازه ندارید داخل مکتب و صنف‌های‌تان بروید، چون تعلیم بالاتر از صنف ششم ممنوع شده است.

در همان حال که حرف می‌زد، اشک از چشمانش جاری شد. با دستان مهربانش دستی به سر ما کشید و گفت«برگردید به خانه‌های‌تان.»

همان‌جا و همان لحظه، تقویم و سال جدیدم آتش گرفت و سوخت. بعد از آن نه سالی دارم، نه تقویمی و نه فردای جدیدی. همه‌چیز متوقف شد. اشک بی‌درنگ در چشمانم حلقه زد و چند ثانیه بعد، مثل باران اول سال جاری شد.

قبلاً تقویم جدید روزی بود که با آمدن سال نو، دل‌های ما پر از شوق می‌شد. کیف‌های مکتب را با هزاران ذوق آماده می‌کردیم. کتاب‌های تازه را ورق می‌زدیم و در ذهن‌ خود هزاران امید، هدف و آرزو می‌ساختیم. هر روز به مکتب می‌رفتیم تا آینده بسازیم. مکتب رفتن قدمی بود به سوی آینده‌ی روشن‌تر. ما باور داشتیم که می‌توانیم چیزی شویم، کسی شویم، تغییری ایجاد کنیم.

اما حالا سال‌هاست که این رویاها پشت درهای بسته با اشک‌های ریخته و دل‌های شکسته مانده‌اند.

در این تقویم جدید هنوز هم جای خالی مکتب در زندگی ما حس می‌شود. اصلاً حس شادی و نشاط تقویم سال‌های قبل را نداریم. صبح‌ها دیگر بیدار شدن معنای گذشته را ندارد. نه زنگ مکتبی هست نه عجله‌ای برای رسیدن به صنف، نه صدای معلمی که درس بدهد و نه همصنفی‌هایی که کنارشان بخندیم. روزها شبیه هم شده‌اند. تکراری خاموش و بی‌هدف.

تقویم جلو می‌رود؛ اما زندگی ما انگار در یک روز ثابت مانده است. ثانیه‌هایی که گویا تمام نمی‌شوند. برای خیلی‌ها، مکتب فقط یک ساختمان است؛ اما برای ما مکتب همه‌چیز بود. جایی که رویاهای‌مان در آن شکل می‌گرفت، جایی که یاد می‌گرفتیم چگونه زندگی کنیم، چگونه فکر کنیم و چگونه آینده‌ی خود را بسازیم.

بسته شدن مکتب فقط بسته شدن یک در نبود. بسته شدن هزاران امید، هدف و آرزو بود. حالادر این سال نو هنوز هم آن درها بسته‌اند.

دردناک‌تر از همه این است که زمان می‌گذرد. بی‌آنکه ما بتوانیم همراهش حرکت کنیم. هر روزی که از تقویم کم می‌شود فرصتی است که از ما گرفته می‌شود. سال‌ها یکی پس از دیگری می‌آیند و می‌روند. اما ما در همان نقطه مانده‌ایم. گویی زندگی ما متوقف شده، در حالی که جهان به راه خود ادامه می‌دهد. مثل مردگان متحرک شده‌ایم.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000