گاهی انسان در زندگی به نقطهای میرسد که همهچیز را به گردن شرایط میاندازد. من هم دقیقاً در همان نقطه ایستاده بودم. وقتی مکاتب و دانشگاهها بسته شدند، بهجای آنکه راهی تازه پیدا کنم، بهانهجو شدم. با خودم میگفتم وقتی درس نیست، تلاش برای چه؟ آیندهای که در ذهنم ساخته بودم، ناگهان فرو ریخته بود و من بهجای ساختن مسیر جدید، در همان ویرانهها ماندم و فقط به گذشته فکر میکردم.
روزهایم شکل تکراری و بیهدف به خود گرفته بود. ساعتها در گوشهای از خانه مینشستم، تلفن در دست، بیآنکه متوجه گذر زمان باشم. نه ورزشی داشتم، نه مطالعهای و نه تلاشی برای بهتر شدن خود یا زندگی. تنها جملهای که مدام در ذهنم میچرخید این بود: «وقتی مکتب بسته است، درس خواندن چه فایدهای دارد؟» همین فکر ساده، بهتدریج مرا از درون تهی کرد و انگیزهام را از بین برد.
با گذشت زمان، احساس کردم زندگیام تاریکتر میشود. دیگر امیدی به آینده نداشتم و فکر میکردم تمام تلاشهای گذشتهام بینتیجه بوده است. اما نقطهی تغییر از جایی آغاز شد که انتظارش را نداشتم. روزی استادم در استوری خود تصویری از کتابی گذاشت و نوشت: «ترس ایوان از مرگ نبود، پس از چه بود؟» این جمله ذهنم را درگیر کرد و مرا به فکر فرو برد.
برای اولین بار، با خودم صادق شدم. فهمیدم چیزی که مرا آزار میدهد، ترس از مرگ نیست، بلکه ترس از یک زندگی بیهدف و بیمعناست. اینکه روزی برسد و من هیچ کاری برای ساختن آیندهام نکرده باشم. همین فکر، مثل یک بیدارباش جدی عمل کرد و مرا تکان داد.
آن زمان یک سال گذشته بود؛ اما حالا که نگاه میکنم، پنج سال از آن روزها میگذرد و من هنوز در همان نقطه ایستاده بودم. آن روز تصمیم گرفتم دیگر بهانه نیاورم. با خودم گفتم حتی اگر دیر شده باشد، باز هم شروع کردن بهتر از هیچکاری نکردن است. شروع کردم، هرچند با قدمهای کوچک و لرزان.
در آغاز، همهچیز سخت بود. یک سال کامل از درس دور بودم و ذهنم دیگر تمرکز سابق را نداشت. وقتی کتابی را باز میکردم، مطالب بهسختی در ذهنم میماند. بارها احساس ناامیدی کردم؛ اما اینبار تصمیمم جدی بود. نمیخواستم دوباره به همان زندگی بیهدف برگردم، پس ادامه دادم.
کمکم تغییر را احساس کردم. ذهنم دوباره فعال و یادگیری برایم لذتبخش شد. بهمرور زمان توانستم مسیرم را پیدا کنم. نهتنها به درس بازگشتم، بلکه به دیگران نیز آموزش دادم و بیش از دو سال و نیم بهعنوان آموزگار فعالیت کردم. این تجربه به من اعتمادبهنفس داد و نشان داد که میتوانم مفید باشم.
در کنار تدریس، نوشتن را نیز آغاز کردم. کلمات برایم تبدیل به ابزاری شدند تا افکار و احساساتم را بیان کنم. همچنین تصمیم گرفتم زبان فرانسوی را یاد بگیرم. این کار در ابتدا دشوار به نظر میرسید؛ اما با پشتکار ادامه دادم تا جایی که توانستم آن را بهخوبی بیاموزم.
یکی از بزرگترین دستاوردهایم، مطالعهی گسترده بود. توانستم هشتاد و هشت جلد کتاب بخوانم؛ کتابهایی که هرکدام دریچهای تازه به زندگی برایم باز کردند. این کتابها به من آموختند که آگاهی، کلید رشد و تغییر است و بدون آن، انسان در همان نقطه باقی میماند.
امروز وقتی به گذشته نگاه میکنم، بهخوبی میفهمم که مشکل اصلی من شرایط نبود، بلکه طرز فکر من بود. بهانهجویی مرا متوقف کرده بود و تا زمانی که این عادت را کنار نگذاشتم، هیچ تغییری در زندگیام رخ نداد.
اکنون باور دارم که زندگی با آگاهی معنا پیدا میکند. دانش، حتی در سختترین شرایط، میتواند انسان را نجات دهد. چیزهایی که ساده به نظر میرسند، مانند مطالعه و یادگیری، در واقع پایههای یک زندگی موفق هستند.
من دیگر آن انسان بهانهجو و ترسو نیستم. امروز ایستادهام، قویتر و آگاهتر از گذشته. یاد گرفتهام که حتی در سختترین شرایط هم میتوان مسیر ساخت. فقط کافی است تصمیم بگیری، شروع کنی و ادامه دهی. این حقیقت را با تمام وجود درک کردهام که هیچوقت برای تغییر دیر نیست.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه