آن روز که فهمیدم چرا می‌نویسم

امروز بعد از مدت‌های طولانی دوستم زهرا را ملاقات کردم و با هم حرف زدیم. بیشتر او گوینده بود و من شنونده. در لابلای حرف‌هایش، فقط گاهی دلداری‌اش می‌دادم؛ اما بیشتر تلاش می‌کردم به حرف‌هایش گوش بدهم. به این خاطر که هم اشتیاق حرف زدن در او موج می‌زد، هم حرف‌هایش ناگفته‌هایی از دل همه‌ی دختران بود. هر کلمه‌ای که به زبان می‌آورد پر از درد و ناراحتی بود، انگار می‌خواست درد این چند سال اخیر را امروز به زبان بیاورد تا دل کوچکش کمی آرام بگیرد و خالی شود. حرف‌هایش همه بوی اندوه می‌داد. بعد از هر قصه‌اش می‌گفت: چقدر خوب شد تو را دیدم.

زهرا پیش از این، همیشه دختری ساکت و درون‌گرا بود و حرف‌های دلش را با کسی شریک نمی‌کرد؛ اما امروز من زهرای دیگری را دیدم. او دختری بود که فقط می‌خواست کسی حرف‌هایش را بشنود تا کوله‌بار سنگین خاطرات تلخ این سال‌ها کمی در دلش سبک شود.

بعد از دیدار با زهرا به فکر فرو رفتم که من چگونه این چند سال را دوام آورده‌ام. چه چیزی باعث شد که دنبال کسی نگردم تا حرف‌هایم را بشنود و سنگینی دردهایم کم‌تر شود. من جوابش را می‌دانستم.

شاید خیلی‌ها فکر کنند نوشتن کاری ساده و پیش‌پاافتاده است؛ اما امروز با جرأت می‌گویم نوشتن قدرت من است. اگر نمی‌توانستم بنویسم، شاید من هم مثل زهرا به دنبال کسی می‌گشتم تا فقط شنونده‌ی حرف‌هایم باشد.

هر وقت احساس می‌کنم دنیا روی سرم آوار شده و نزدیک است زیر خرابه‌های خاطرات ناخوشایند و دردها دفن شوم، به نوشتن پناه می‌برم. آن وقت راه نفسم باز و انگار روحم تازه می‌شود. خستگی‌ها و تلخی‌ها آرام‌آرام از وجودم دور می‌شوند و مرا وادار می‌کنند برای رویاهای مقدسم قوی‌تر از قبل بجنگم. تا روزی در برابر راحله‌ی آینده سربلند بایستم و با افتخار بگویم: راحله، این منِ گذشته بودم که باعث شد تو امروز موفق باشی.

نوشتن برای من راهی است برای ثابت کردن هویتم در آینده. می‌خواهم از دردهایم بنویسم، از خوشی‌هایم، از لبخندها و اشک‌هایم بنویسم، تا روزی خودم را فراموش نکنم و به یاد بیاورم که راحله‌ی گذشته چه رنج‌هایی را پشت سر گذاشت و چگونه با کلمات از سدها عبور کرد و متوقف نشد.

مثل «هری» که با چوب‌دستی جادویی‌اش مشکلات را حل می‌کرد، راحله هم با قلمش مشکلات را حل خواهد کرد. او با قلمی پنج افغانی و کتابچه‌ای پانزده افغانی، اما با کلمات جادویی می‌تواند خودش را نجات دهد و شاید روزی راهی برای نجات هزاران دختر این سرزمین پیدا کند. روزی که دختران بتوانند با لبخندهای روشن به سوی آموختن بروند و دیگر هیچ‌وقت این روزهای سخت تکرار نشود.

به امید آن روز!

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000