وقتی سال جدید شد و مکاتب باز شدند، در دقایق اول خوشحال بودم. از اینکه شاید مثل سالهای گذشته، من هم راهی مکتب شوم، بیصبرانه منتظر بودم. با یونیفرمهایی با رنگهای شبیه به هم، با لبخندی که به امید فردایی بهتر شکل میگرفت. با «خداحافظ» گفتن به مادرم برای پنج ساعت و پاسخ او که میگفت: «مواظب خودت باش.» شوق برگشتن از مکتب، صدای استادانم که میگفتند: «مگر چه شده؟ از زندان زاویرا آزاد نشدهاید!» خوشحالیِ بودن با دوستان در ساعتهای سپورت… هرگز فراموش نمیکنم روزی را که با توپ، شیشه دفتر را شکستیم؛ اما باز هم همهی ما شاد بودیم که دیگر نمیتوانیم پیدا کنیم…
اولین روز، وقتی دیگران در حال رفتن به مکتب بودند، قلب من در سینه آرام نداشت. نفسهایم به سختی بالا میآمدند. انگار از یک قافله عظیم جا میماندم….
در همان روز، وقتی لباس دختر کاکایم را که صنف پنجم بود، اتو میکردم تا به مکتب برود، سنگینی عجیبی در قلبم افتاد؛ سنگی که برداشتنش دشوار بود. یاد روزهایی افتادم که خودم همینطور به مادرم اصرار میکردم: «ننه، لباسم را اتو کن، وقت ندارم؛ اگر دیر بروم، دروازهی مکتب بسته میشود.» هنوز یادم هست وقتی کتابم گم میشد، تمام خانه را زیرورو میکردم و چقدر با مادرم بحث میکردم…
روزی که استاد نمیآمد، چقدر خوشحال میشدیم. در صنف، یکی آهنگ میخواند و دیگری میرقصید. آن زمان، حتی وقتی صنف ششم بودم، هنوز کودکی ساده بودم؛ چیزی از سیاست و جنگ و جدالهایی که قرار بود مسیرم را پیچیده کنند، نمیدانستم. کودکی بودم که وقتی میافتاد، گریه میکرد، وقتی کتابچهاش خط میخورد، ناراحت میشد، وقتی وقت مکتبش نزدیک میشد، آرام و قرار نداشت.
آن همه شبهایی که زود میخوابیدم تا فردا بهموقع بیدار شوم و به مکتب برسم، چگونه میتوانم فراموش کنم؟
بسته شدن مکاتب، هر سال در همین روزها که همه از مکتب رفتن میگویند، زخم عمیقی را در قلب ما دختران افغانستان تازه میکند؛ اما قلمم اجازه نمیدهد پایان این داستان را با ناامیدی بنویسم.
همه اینها برایم درسی شد؛ درسی که حالا کتابی شده است. کتابی که هر سطرش میتواند بسازد یا ویران کند. حالا میدانم سیاست چیست، جنگ چیست. قدر چیزهایی را فهمیدم که قبلاً نمیدانستم.
در ابتدا برایم سخت بود که دوباره بایستم. گریه میکردم، زانوی غم بغل میگرفتم و در گوشهای از خانه منتظر باز شدن مکاتب میماندم. شبهایم تاریک شده بودند و چشمهایم آیندهای مبهم را میدیدند.
اما طولی نکشید که تصمیم گرفتم از جا بلند شوم. خودم را با کتابهای گوناگون مصروف کردم. خواستم این اتفاق را، که نقطهی ضعفم بود، به نقطهی قوتم تبدیل کنم.
اولین گام موفقیت من، از همان روز بسته شدن مکاتب آغاز شد.
زمان برد تا این را بفهمم؛ اما بالاخره فهمیدم که میتوانم مثل دیگران پرواز کنم، حتی با یک بال و در هوایی متفاوت. در جایی که دیگران پرواز میکنند، امنیت است، مکتب است، دانشگاه است؛ اما در هوایی که ما پرواز میکنیم، اسارت است، جنگ است، دود است و صدای تفنگ… نبود مکتب و دانشگاه.
ما خودمان مسیرساز خود شدیم و برای همین، پرواز کردن در چنین هوایی، هنر است.
امروز به خودم افتخار میکنم که یک دختر در افغانستان هستم؛ دختری که نماد ایستادگی است و تعریفی تازه از موفقیت دارد. دخترانی که از پل اسارت عبور کردند، جنگیدند حتی وقتی امیدی نبود. کسانی بودند که قلمها را شکستند؛ اما دختر افغانستان با همان خاکستر نوشت و ادامه داد.
امروز دخترانی هستند که مسیرشان بوی اسارت میداد، قدمهایشان با ترس همراه بود؛ اما به مقصد رسیدند. دخترانی که از افغانستاناند و حالا الهامبخش دیگران شدهاند.
افتخارم این است که از همین نسل هستم؛ دختری از افغانستان، از کوچهپسکوچههای غمدیدهی کابل…!
و هنوز هم برای آزادی رویا میبافم. هنوز هم میجنگم. هنوز هم اجازه ندادهام کتابم پاره و قلمم شکسته شود…!
درست است، مکتب میتوانست راه را آسانتر کند؛ اما در این مسیر، داستان من متفاوت شد. دیگران شاید مسیر سادهای رفتند، اما داستان من، داستان دختری است که پشت دروازههای بسته رشد کرد.
دختری که در اسارت جنگید…!
و حالا، به موفقیت رسیده است…!
چشمهایم با تمام تلاشم، هنوز به رویاهایم دوخته شدهاند!
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه