چهار سال گذشت از روزی که دیگر نتوانستیم در یک صنف، به درسهای خود ادامه بدهیم. در این چهار سال زندگی همهی ما دستخوش تغییرات زیادی شدهاست.
چندی پیش در صفحات مجازی با یکی از استادان دوران مکتبم پیام رد و بدل میکردم؛ نخستین همکلامی ما پس از چهار سال بود. در صنف دهم، همهی استادان ما شاد و شوخطبع بودند و این استاد نیز از جملهی شادترینهای شان بود، کسی که خاطرات زیادی از او در ذهن دارم خاطراتی که هنوز هم لبخند را بر لبانم زنده میکند. به ویژه همان تکیهی کلامش که همیشه با آن شوخی میکردم؛ گاهی از دستم دلخور میشد و گاهی با لبخند میگفت: “خدا نکند گپ در دهن اوشتوک بیفتد.”
پس از احوالپرسی، اولین سوالی که از من کرد این بود: “مریم، چه زمانی از جشن فراغت دانشگاهت خبر شویم؟”
در سالی که او به ما درس میداد، من صنف دهم بودم. برایش از مسیر درسهایم در این سالها گفتم، از تلاشها و موفقیتهایم؛ اینکه مکتب را به پایان رساندهام، بورسیهی تحصیلی گرفتهام و اکنون مصروف تحصیل هستم. بعد از آن، از همصنفیهایم پرسید. پاسخی نداشتم؛ سالها است از هیچ یک شان خبری ندارم. برایش نوشتم: “استاد، زندگی پر از فراز و نشیب است. بعد از آن سال، با هیچ کدام شان در تماس نیستم. فقط میدانم تعدادی از آنها ازدواج کرده اند و برخی دیگر ترک تحصیل؛ اما مسیر من متفاوت بود، با وجود همهی چالشها ادامه دادم.”
او در پاسخ گفت: “مریم، زندگی همین فراز و نشیبهاست. من از جریان تلاشها و کارهایت کاملا باخبرم. در میان بیش از ششصد شاگرد دختری که در مکتب درس میخواند، تنها تو بودی که تحصیل خود را ادامه دادی. تنها دختری که روی پای خود ایستاد و مایهی افتخار مکتب و تمام استادانی شد که در صنف دهم به تو درس دادند. امروز با سرفرازی میتوانیم بگوییم شاگرد ما، مریم امیری، به جایگاهی رسیده که الگویی برای نسل نو است.”
این سخنان برایم هم آشنا بود و هم دلگرم کننده. در پاسخ، با شوخی نوشتم: استاد، این همان قدرت دخترانه است؛ به ویژه قدرت پرحرفی و شوخی! البته درکش چهار سال زمان برد.
اما واقعیت این است که همصنفیهای من شاید انتخاب دیگری نداشتند. شرایط مسیر زندگی شان را تعیین کرده بود. آنها در آن زمان به یک راهنما، یک مربی نیاز داشتند؛ کسی که کمک شان کند تشخیص دهند کدام فرصت بهتر است و چه چیزهایی را نباید بپذیرند.
امروز دختران زیادی را میشناسم که در سردرگمی به سر میبرند. برای برخی از آنها بهعنوان یک خواهر و مربی برنامهریزی میکنم. این سردرگمی گاهی آنها را به سمت ازدواج زودهنگام یا انتخابهای ناخواسته سوق میدهد. سخنی از داکتر انوشه را به یاد میآورم که میگفت: “انسانها مانند موترهایی در جاده اند؛ به چراغ ترافیک نیاز دارند تا گاهی توقف کنند و دوباره به حرکت ادامه دهند.” اما مشکل اینجاست که بسیاری از دختران وقتی به چراغ سرخ میرسند، دیگر حرکت نمیکنند. آنها به چراغ سبز نگاه نمیکنند؛ فقط قرمز را میبینند، در حالی که زندگی همچنان در جریان است.
دخترانی که ازدواج میکنند، بسیاری شان تلاش کرده اند؛ اما در نخستین پیچوخم زندگی توقف را تنها راه حل دیده اند. یا گاهی این انتخاب، نتیجهی اجبار خانواده و فشارهای اجتماعی است یا در بسیاری از موارد، فقر نقش تعیین کننده دارد.
همصنفیهای من تکتک شان حق تحصیل داشتند؛ اما شاید فرصت برای شان فراهم نشد. من آنها را درک میکنم، زیرا خودم هم در آغاز راه سردرگم بودم؛ اما مسیرم را از طریق تحصیل پیدا کردم. مربیانی در کنارم بودند که با تمام وجود میخواستند به جایی برسم که شایستهاش هستم. همهی مربیانم نیز هرکدام در بخشی از مسیرم مرا هدایت میکنند.
اگر این راهنماها را نداشتم، شاید من هم زودتر از بسیاری از همصنفیهایم ازدواج میکردم؛ اما من نیرویی در وجود خودم پیدا کردم، نیرویی که متعلق به خودم بود و باید از آن استفاده میکردم.
امروز بیش از هر زمان دیگر تلاش میکنم تا دختران را از سردرگمی و ازدواج زودهنگام نجات دهم. داستان هرکدام شان متفاوت است؛ اما بسیاری از آنها نرسیدن به دانشگاه و فقر را دلیل اصلی میدانند. این مسیر را خودم نیز تجربه کردهام، مثل زمانی که پذیرش دانشگاه را داشته باشی؛ اما به دلیل هزینههای بالا نتوانی ادامه بدهی.
یا مثلا همین حالا، اگر شما بخواهید در افغانستان از دختران حمایت کنید تا در خارج از کشور تحصیل کنند، شاید از نظر روحی همراه شان باشید؛ اما از نظر مالی این کار بسیار دشوار است. برای تحصیل در خارج، حداقل به سی هزار دالر هزینه نیاز است.
در این میان دختران مقصر نیستند؛ شرایط عامل اصلی است. البته برخی نیز اعتماد به نفس و انگیزهی کافی ندارند. وقتی با آنها به صورت غیر مستقیم از طریق انترنت کار میکنم و روی درخواستهای دانشگاهی شان تمرکز میکنیم، در همان ابتدا میگویند: نمیتوانم. شرایط را بیش از حد سخت میبینند: سند مکتب ندارم، مدرک زبان ندارم، توانایی پرداخت هزینهها را ندارم، سنم گذشته…. همهی اینها را وقتی دقیق بررسی کنیم، میبینیم که بیشتر مانعهای ذهنی است تا بیرونی و واقعی.
با این حال باور دارم وقتی با تمرکز و جدیت روی هدف کار کنیم، جهان نیز به کمک ما میآید و مسیرها یکییکی باز میشود.
وقتی اینها را برای استادم نوشتم، در پاسخ گفت: مریم جان، حقیقت را میگویی. اینها واقعیتهای تحصیل دختران است؛ نداشتن اسناد مکتب، مدرک زبان، محدودیت سنی و ناتوانی در پرداخت هزینههای تحصیل.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه