اعتماد (۸)؛ لایه‌های درونی سازمان نصر

پیش‌تر گفته بودم که دستان استاد حکیمی، مرا به حلقه‌ی سازمان نصر برد. امروز، وقتی از فاصله‌ی سال‌ها به آن روزها برمی‌گردم، می‌بینم که آن ماجرا فقط یک آشنایی ساده نبود؛ فقط این نبود که جوانی به درِ خانه‌ی مردی دق‌الباب کرده باشد و از همان در، راهی به یک جمع و جبهه پیدا کند. اگر بخواهم با زبان امروز خودم دقیق‌تر بیان کنم، سراچه‌ی خانه‌ی استاد حکیمی برای من چیزی فراتر از جای خواب و نان و رفت‌وآمد، یک آستانه بود: آستانه‌ی ورود به دنیایی که پیش از آن تنها نامش را شنیده بودم و از درونش – از اخلاق و زبان و رابطه‌های پنهان و آشکارش – تقریباً هیچ چیزی نمی‌دانستم.

صورت بیرونی قصه، در ظاهری ساده پنهان بود: پدر روستایی به مردی روحانی اعتماد کرد و پسرش را به او سپرد؛ جوانی شوریده‌سر به بزرگ‌مردی انقلابی دل داد و دروازه‌ی ذهن و رویاهایش را به روی او گشود. سیاست‌مداری پرآوازه، در پاسخ به اعتماد یک مبارز تازه‌کار، خانه‌اش را گشود، سراچه‌اش را هدیه کرد، سفره‌اش را پیش کشید و جایی در کنار زندگی روزمره‌ی خود برای او باز نمود.

اما امروز، وقتی پس از نزدیک به چهار دهه به همان صحنه‌ها نگاه می‌کنم، می‌بینم آن‌چه میان ما اتفاق افتاد، فراتر از یک مهربانی شخصی یا یک رابطه‌ی عاطفی معمولی بود. آن‌ها رشته‌های نازک، اما واقعیِ همان چیزی بودند که حالا با دقت بیشتری نامش را «نقشه‌ی اعتماد» می‌گذارم؛ رشته‌هایی که مرا آهسته‌آهسته از خانه و خانواده و زندگی شخصی، به دالان‌های قدرت و تشکیلات و سیاست می‌بردند و جهان واقعی پیرامونم را – با همه‌ی پیچیدگی‌ها و تناقض‌هایش – برایم قابل فهم می‌ساختند. اگر بخواهم دقیق‌تر بگویم، آگاهی واقعی من از زندگی جمعی و سیاسی، از همین «نقشه‌ی اعتماد» آغاز شد و در همان بستر رشد کرد.

من از راه اعتماد وارد جهانی شدم که دروازه‌ی نخست آن، نام «سازمان نصر افغانستان» را بر خود داشت. این ورود نه با عضویت رسمی همراه بود، نه با تشریفات حزبی، نه با سوگند و بیعت. در آغاز، همه‌چیز فقط با اعتماد پیش رفت: اعتماد پدرم به استاد حکیمی، اعتماد من به استاد حکیمی و اعتماد استاد حکیمی به من. سه حلقه‌ی ساده‌ای که برای گشودن یک در کافی بود.

بعدها که بیشتر دیدم و بیشتر فهمیدم، دریافتم که این فقط قصه‌ی من نبود. تقریباً هیچ‌کس در سازمان نصر، در آغاز راه، با سازوکارهای رسمیِ عضویت، با برگه و دفتر و هویت‌نامه‌ی تشکیلاتی وارد نشده بود. بیشتر آدم‌ها از راه رابطه آمده بودند؛ از راه شناخت، توصیه و اعتماد. یکی به دیگری گفته بود: «تو نصری هستی»، یا «من نصری‌ام»، یا «بیا نصری باش». قصه از همان‌جا آغاز شده بود. بعد از آن، میدان بود و جنگ بود و خون بود و خاطره بود و سرنوشت بود و مسئولیت و هراس از پاسخ‌گویی به مسئولیتی که آدم‌ها در آغاز شکل‌گیری‌اش نقش چندانی در پدید آمدنش نداشتند؛ اما ناگزیر بودند بارش را بر دوش بکشند.

قصه‌های بی‌شمارِ «نصری‌شدن» در همین قالب می‌گنجند. قصه‌ی سید هادی اصغری در سرچشمه، روایتی دیگر از همین مسیر است؛ همان‌گونه که قصه‌ی جویای مزاری، پسرعموی مزاری با روایت سلطانی دره‌صوفی و داوود سلطانی در کجاب و قصه‌ی حاج کاظم یزدانی که جانش را در راه سازمان نصر می‌گذارد، همه از همین جنس اند. حتی روایت شفق بهسودی در کتابش (حکایت حضور)  چیزی متفاوت‌تر از این نیست. او نیز از همین دالانِ رابطه و اعتماد و پیوندهای عاطفی عبور می‌کند؛ هرچند در میانه‌ی راه، مقاومت می‌کند، چانه می‌زند و شروط خود را می‌گذارد تا وارد سازمان نصر شود. شفق می‌نویسد که مزاری در کابل «ابتدا نزد محمد کریم خلیلی رفت تا حمایت او را به دست آورد. خلیلی هم همان حرف خود را در قم تکرار کرده بود که پیوستن وی به تصمیم مجموع همکاران کابل بستگی دارد.» مزاری نشانی کسانی را می‌گیرد تا شفق را پیدا کند. وقتی هم که شفق را پیدا می‌کند، با جواب سربالای او مواجه می‌شود که می‌گوید: «شما و دیگر همکاران مقیم ایران از حزب حسینی خارج شدید و بدون داشتن صلاحیت، حزب حسینی را منحل اعلام کردید… جواب ما به بدعهدی پیش‌آمده این است که شما می‌دانید و سازمان‌تان و ما می‌دانیم و جنبش خودمان.» شفق، می‌گوید که مزاری ناامید و شکست‌خورده از کابل به چارکنت رفت و سپس با نیش و کنایه و طعنه، از دیواری یاد می‌کند که مزاری در تنگه‌ی شادیان ساخت تا جلو تانک‌های دشمن را بگیرد؛ اما سیل آمد و «سنگ و خشت دیوار… را در میان امواج خروشان سیل راهی دشت شادیان نمود.» بعد، قصه را به زمانی می‌برد که واحدی آمد و می‌گوید «رقتی که در گفتار واحدی پیدا شد، مقاومتم را شکست و در تنگنای اجبار عاطفی، راضی شدم که عضویت در سازمان نصر را بپذیرم.» او از واحدی نقل می‌کند: «اگر می‌توانستم این‌گونه پیش‌آمد را پیش‌بینی کنم، چنین اشتباهی نمی‌کردم. من نمی‌توانم از دوستانم جدا بمانم و با دیگران کار کنم.» شفق اضافه می‌کند: «تأثر روحی واحدی، مرا هم متأثر کرد… پس همه‌ی همکاران را متقاعد کردم و همگی پیوستن به سازمان نصر را پذیرفتیم.» (حکایت حضور، صفحات ۳۰۵ تا ۳۰۷)

من نیز در ادامه‌ی همین راه، یک فردی تازه‌وارد بودم که به کاروان نصری‌ها محلق می‌شدم. برای من، البته قصه‌ی اصلی فقط «پیوستن» نبود. قصه‌ی اعتماد به راهی بود که نامش را در ادبیات خودم «مبارزه» گذاشته بودم. من با اعتماد به استاد حکیمی و نام و عنوان سازمان نصر، مسیر مبارزه‌ام را در این تشکیلات سیاسی انتخاب کرده بودم. به همین دلیل، از همان لحظه‌ای که پایم را به آن سوی این در گذاشتم، کم‌کم این مفهوم در ذهنم شکل گرفت که «اعتماد» در پارادایم مبارزه، صرفاً یک خصلت خوب اخلاقی نیست؛ بلکه یک واقعیت اجتماعی و سیاسی هم هست. نیرویی است که هم راه باز می‌کند، هم آدم‌ها را به هم وصل می‌کند، هم سلسله‌مراتب می‌سازد، هم حریم می‌آفریند، هم اعتبار تولید می‌کند و هم – اگر زخمی شود یا تَرَک بردارد –  می‌تواند سرنوشت آدم‌ها را در مسیرهایی بیندازد که روزی، پس از سال‌ها، خودشان را در نقطه‌ای کاملاً متفاوت، حتی ناباورانه، روبه‌روی هم ببینند.

بنابراین، در تجربه‌ی من و استاد حکیمی، «اعتماد» فقط در را باز نکرد؛ زندگی را هم جابه‌جا کرد. ما را از جایگاه‌های اولیه‌‌ی ما بیرون آورد، به مسیرهای تازه انداخت و در فرجام، به نقطه‌هایی رساند که اگر آن روزها کسی پیش‌بینی می‌کرد، شاید هیچ‌کدام ما باور نمی‌کردیم. در همین‌ مسیر بود که من به تدریج فهمیدم اعتماد فقط پیوند نمی‌سازد؛ تاریخ هم می‌سازد، هم در مقیاس زندگی یک فرد و هم در مقیاس سرنوشت یک جمع…. به هر حال، می‌گذاریم و می‌گذریم.

***

گفتم که با ورود به سراچه‌ی منزل استاد حکیمی، در حقیقت وارد دالانی شدم که یک سرش به نان و نمک و قصه و گفت‌وگو و رفاقت با استاد حکیمی و به محبت و نوازش پدر ریش‌سفید و مهربانش می‌رسید که در اتاق کوچک بالای سردر خانه، با سادگی و صفا از ما پذیرایی می‌کرد. سر دیگر آن دالان، اما، به دنیای دیگری باز می‌شد: به پایگاه‌ها، نشست‌ها، مسئولان محلی، فرماندهان، ملاها، مجاهدین و جهان درهم‌پیچیده و پرلایه‌ای که آن روزها نامش را «جبهه» گذاشته بودیم. من از همان دالان، آرام‌آرام، به لایه‌های درونی «سازمان نصر» و – تا حدی – «پاسداران جهاد» وارد می‌شدم؛ جایی که بخشی از سیاست افغانستان، در مقیاس هزاره‌جات و جامعه‌ی شیعه‌ی آن روز، در همان کوه و دره و قریه و مسجد و قرارگاه، ساخته می‌شد و پیش می‌رفت.

آن زمان، گروه‌های جهادی در هر جا که دست‌شان می‌رسید و نفوذ و تسلطی داشتند، به اندازه‌ی فهم و توان و ظرفیت خود، نوعی حکومت محلی ساخته بودند. هر کدام این گروه‌ها برای خود دفتر و دیوان داشتند، قضا و محکمه داشتند، تحقیق و پی‌گرد و جزا و مکافات داشتند، برای مردم مرز می‌کشیدند، بر رفت‌وآمدها نظارت می‌کردند و از هر رهگذر و مسافر پرس‌وپال می‌کردند، موضع سیاسی می‌گرفتند، با دولت در می‌افتادند و با گروه‌های رقیب وارد زدوبند می‌شدند.

به تعبیری روشن‌تر، جبهه فقط میدان جنگ نبود؛ یک نظم اجتماعی کوچک هم بود که مردم در متن آن زندگی می‌کردند: نان می‌خوردند، دعوا می‌کردند، صلح می‌کردند، محکمه می‌رفتند، فطر و ذکات می‌دادند، از پاسگاه می‌گذشتند و هر روز با قدرت و ترس و امید سروکار داشتند. اگر از چشم مردم به این فضا نگاه می‌کردی، می‌دیدی که یک نوع «اعتماد» – یا دست‌کم تکیه و اتکا – به سوی این پایگاه‌ها و مسئولان آن جاری است. مردم آنان را صاحب اتوریته و اقتدار می‌دیدند و بر بنیاد همان اعتماد، یا در خانه‌های خود آسوده‌تر می‌خوابیدند یا در محدوده‌ی نفوذ آنان، مثل رعایای یک نظم موجود، با خیال راحت رفت‌وآمد می‌کردند.

برای من که پیش از آن، تاریخ انقلاب‌ها و جنبش‌های جهان را در کتاب‌ها خوانده بودم و قصه‌ی فلسطین و لبنان و الجزایر و ویتنام و چین و کوبا و بولیوی و مکزیک را با شور و شوق در ذهن و دل داشتم، این فضا در نگاه نخست بیگانه نبود. با خود می‌گفتم: این هم یکی از همان مسیرهاست که یک جنبش سیاسی ـ نظامی با عبور از سخت‌ترین شرایط، راه خود را به سوی آینده باز می‌کند. تصورم این بود که با همه‌ی فقر و کمبود و خامی‌ای که دارد، باز هم در بنیاد، بخشی از یک راه بزرگ‌تر است؛ راهی که قرار است روزی به دولت‌سازی، تغییر نظام و دگرگونی سرنوشت مردم برسد.

اما آن تصویر، تصویرِ دور بود؛ تصویرِ کتاب در ذهن جوانی که هنوز بیشتر با مفاهیم زندگی می‌کرد تا با جزئیات آدم‌ها و واقعیت‌ها. هر قدر که پایم را از سراچه‌ی منزل استاد حکیمی فراتر می‌گذاشتم و در همان دالانی که او نشانم داده بود، پیش‌تر می‌رفتم، قصه آرام‌آرام عوض می‌شد. نه این‌که همه‌چیز یک‌باره فرو بریزد، نه؛ اما همه‌چیز کم‌کم تَرَک برمی‌داشت و از لای آن تَرَک‌ها، چهره‌ی واقعیت، برهنه‌تر و بی‌پرده‌تر نمایان می‌شد.

هرچه بیشتر با آدم‌های جبهه نشست‌وبرخاست کردم – با مجاهد و مسئول و فرمانده و ملا – و هرچه بیشتر زبان‌شان را شنیدم و شوخی‌ها و طعنه‌ها و رقابت‌ها و حسادت‌ها و ریزه‌کاری‌های رفتاری‌شان را از نزدیک دیدم، تصویرهای آرمانی و درشتی که در ذهن داشتم، کوچک‌تر شدند و وزن واقعی خود را پیدا کردند. کم‌کم داشتم به یک حقیقت ساده اما مهم پی می‌بردم: «جهاد» فقط در اعلامیه و شعار نیست؛ در خلق‌وخوی مجاهد هم هست. «سیاست» فقط در تحلیل و موضع‌گیری نیست؛ در لحن حرف‌زدن، در نوع برخورد، در نحوه‌ی تقسیم نان و چای، در احترام یا تحقیر آدم‌ها هم هست. «انقلاب» فقط در آرمان نیست؛ در ادبیات روزمره‌ی انقلابی‌ها هم هست.

همین درک ساده، برای من یک تمرین تازه را آغاز کرد؛ تمرینی که بعدها فهمیدم از مهم‌ترین تمرین‌های فکری و اخلاقی زندگی‌ام بوده است: این‌که «جهاد» را در «مجاهد» بسنجَم؛ «انقلاب» را در «انقلابی» و «سیاست» را در «سیاست‌مدار» محلی. چیزی شبیه همان درسی بود که از قصه‌ی ساده‌ی «موش» گرفته بودم و استاد عنایت علی‌زاده آن را به من یاد داده بود. داشتم می‌فهمیدم که گاهی یک سؤال ظاهراً کوچک، معیارهای فهم آدم را از نو مرتب می‌کند. انگار همه‌ی کتاب‌هایی که خوانده بودم – از «خوشه‌های خشم» تا «آموزش ستمدیدگان»، از «زوربای یونانی» تا «بینوایان»، از «مکتب دیکتاتورها» تا «نان و شراب» سیلونه، در این میدان دیگر به تنهایی کافی نبودند. نه این‌که بی‌فایده شده باشند؛ اما خم و راست واقعیتِ زیسته، چیز دیگری بود. همه‌چیز تازه بود و من باید بخش بزرگی از فهم و آگاهی‌ام را از نو، از الفبا، در متن زندگی واقعی آدم‌ها بازسازی می‌کردم.

این سنجش‌ها و تطبیق‌ها و مقایسه‌هایی که پیش رو داشتم، البته کار آسانی نبود. گاهی مرا به شوق می‌آورد. چیزهایی می‌دیدم که اعتمادم را بیشتر می‌کرد: اخلاص، پاکی، فداکاری، مردانگی، شرافت، تحمل و آمادگی برای هزینه‌دادن. اما گاهی هم چیزهایی می‌دیدم که اعتمادم را زخمی می‌کرد: درشتی، تحقیر، سطحی‌نگری، بی‌سوادی، بازی‌های حلقه‌ای، رقابت‌های پنهان و آن فاصله‌ی دردناکی که میان شعار و رفتار دهان باز می‌کند و آدم را در سکوت به فکر فرو می‌برد.

امروز که به آن سال‌ها برمی‌گردم، می‌بینم «اعتماد» برای من در همان‌جا – در همان کوه و دره و سراچه و پایگاه – آهسته آهسته از یک مفهوم اخلاقی ساده، به یک معیار شناخت بدل می‌شد. من داشتم همه‌چیز را از نو می‌خواندم. دیگر فقط نمی‌پرسیدم چه کسی چه شعار می‌دهد. می‌پرسیدم: چگونه حرف می‌زند؟ چگونه رفتار می‌کند؟ با زیردستش چه می‌کند؟ با هم‌سنگرش چه می‌کند؟ با مخالفش چه می‌کند؟ در غیاب مردم چگونه است و در حضور مردم چگونه؟

این پرسش‌ها بود که آرام آرام مرا به لایه‌های درونی سازمان نصر نزدیک‌تر کرد. وقتی می‌گویم «نزدیک‌تر»، منظورم واقعاً نزدیک‌تر است: نزدیک به زبانِ درونی آدم‌ها، نزدیک به مناسبات واقعی قدرت، نزدیک به آن رشته‌های ناپیدایی که هم اعتماد می‌ساختند و هم، گاهی، آن را از درون می‌فرسودند. از این پس دیگر فقط با خاطره‌ و تجربه‌ی شخصی روبه‌رو نبودم؛ با یک ماجرای پیچیده‌تر مواجه بودم که قصه‌ی بزرگ «اعتماد» را در درون یک تشکیلات سیاسی ـ نظامی باز می‌کرد.

سازمان نصر، در میان گروه‌های سیاسی جامعه‌ی هزاره، یکی از مؤثرترین و ماندگارترین گروه‌ها بود. رهبران و کادرهای آن، بعدتر در حزب وحدت، در سال‌های جنگ‌های داخلی، در دوره‌ی جمهوریت و حتی پس از جمهوریت نیز کم‌وبیش بر مسیر سیاست هزاره‌ها اثر گذاشتند. به همین دلیل، امروز که لایه‌های درونی این سازمان را مرور می‌کنم، فقط رجوعی به گذشته ندارم؛ بلکه تلاش دارم ریشه‌های یک فرهنگ سیاسی را بهتر بفهمم. می‌خواهم نشان دهم که «اعتماد» در درون این سازمان چگونه ساخته می‌شد، بر چه پایه‌هایی می‌ایستاد، چگونه در زبان و رفتار و مناسبات روزمره جاری می‌شد و چگونه در برخی جاها تَرَک می‌خورد، مخدوش می‌شد و از درون فرسوده می‌گردید.

برای من، این بخش فقط مرور یک خاطره‌ی سیاسی نیست؛ مرور یک تجربه‌ی انسانی است: تجربه‌ی دیدن فاصله میان آرمان و آدم. شاید این کار من، در عمق خود، تلاشی است برای این‌که نشان دهم هر تحولی بزرگ، اگر بخواهد پایدار بماند، باید از همین لایه‌های کوچک و پنهان آغاز شود: از زبان، از رفتار، از حرمت و مهم‌تر از همه، از اعتماد.

***

در آن روزگار، برای من «اعتماد» هنوز بیش‌تر یک حس انسانی و عاطفی بود؛ چیزی شبیه همان گرمایی که در روابط نزدیک آدم‌ها جریان دارد: اعتماد پدرم به استاد حکیمی، اعتماد من – به عنوان شاگردی جوان – به معلمی به نام استاد حکیمی و اعتماد استاد حکیمی – به عنوان میزبان و استاد – به من که مهمان و شاگرد او بودم. در آن سطح، اعتماد با چیزهایی زنده می‌ماند که در فرهنگ ما همواره مقدس شمرده شده است: نان و نمک، حرمت بزرگ‌تر، دست‌گیری، مهربانی و آن بزرگواری آرامی که بی‌سروصدا آدم را پناه می‌دهد.

اما کم‌کم فهمیدم همین اعتمادهای کوچک و شخصی، وقتی از حریم خانه بیرون می‌روند و به ساختارهای سیاسی و جبهه‌ای راه پیدا می‌کنند، ماهیت‌شان عوض می‌شود. اعتماد در خانه می‌تواند با محبت و حرمت و عاطفه دوام بیاورد؛ اما در تشکیلات، اعتماد باید از آزمون دیگری عبور کند: آزمون قدرت. یعنی از آزمون زبان و رفتار، از آزمون عدالت و مسئولیت، از آزمون ظرفیت اخلاقی آدم‌ها، از آزمون این‌که وقتی اختیار و نفوذ و «حق تصمیم» به دست کسی افتاد، با دیگری چگونه رفتار می‌کند و با خودش چگونه حساب می‌دهد.

بعدها، وقتی استاد جواد سلطانی در درس‌گفتارهایش با «رهبران فردا» از اعتماد به عنوان سرمایه‌ی اجتماعی یاد کرد، من در ذهن خودم دقیقاً همین بخش از معنای اعتماد را زیر و رو می‌کردم. چون اعتماد شبیه یک سرمایه است: هم باید سرچشمه و منبع تولیدش را بشناسی، هم باید بدانی چگونه مصرف می‌شود و هم باید بفهمی مدیریت و رهبریِ درست چطور آن را حفظ می‌کند یا چطور – اگر بد عمل کند – آن را به سرعت می‌سوزاند.

من در تجربه‌هایی که در لایه‌های درونی سازمان نصر داشتم، درست با همین سرمایه در یکی از مبهم‌ترین و مه‌آلودترین بسترهای اجتماعی روبه‌رو می‌شدم: بستری به نام جهاد، با آرایه‌های ایدئولوژیک مذهبی، با زبان قدسی، با شعارهای بزرگ و با مناسباتی که همیشه شفاف نبودند. همین آمیزه‌ی عجیب در من هم‌زمان هیجان و سرگردانی خلق می‌کرد: هیجان از این جهت که حس می‌کردم به یک امر بزرگ و تاریخی نزدیک شده‌ام، سرگردانی از این جهت که می‌دیدم در زیر پوست همین امر بزرگ، واقعیت‌هایی جریان دارد که به آسانی با آن تصویرهای آرمانی سازگار نیستند.

در سازمان نصر، از همان آغاز، چهره‌های ناهمگون را کنار هم می‌دیدم؛ چهره‌هایی که مثل دو جریان موازی در لابه‌لای هم می‌لولیدند و گاهی هم به هم گره می‌خوردند. از یک سو، آدم‌هایی را می‌دیدم که شرافت، تقوا، صداقت و حس مسئولیت‌شان واقعاً سرمایه‌ی اعتماد بود؛ همان چیزی که یک جامعه، یک گروه و یک حرکت جمعی با آن جان می‌گیرد. حضور این آدم‌ها خودش اطمینان می‌آورد. آدم احساس می‌کرد هنوز می‌شود به چیزی تکیه کرد، هنوز می‌شود در میان گرد و خاک جنگ و فقر، چیزی را سالم نگه داشت.

اما از سوی دیگر، درست در همان فضای مشترک، زبان و اخلاق و رفتار و مناسباتی هم وجود داشت که می‌توانست اعتماد را از درون زخمی کند: بی‌مبالاتی و ولنگاری، بی‌سوادی، خودشیفتگی و پوکی، ریاکاری و دورویی، عناد و کین‌توزی، کوته‌نگری و حسودی، پول‌پرستی در مقیاس‌های مبتذل و پیش‌پاافتاده، رقابت‌های کوچک و قبیلوی و بازی‌های ریزِ حلقه‌ای که گاهی بی‌صدا اما پیوسته ذهن و رابطه و فضا را فرسوده می‌کند. تلخ‌تر این بود که این‌ها فقط حاشیه نبودند؛ در بسیاری موارد، همین خصلت‌ها هم در گردش چرخ‌های تشکیلات نقش داشتند و بخشی از واقعیت سازمان را می‌ساختند.

این دوگانگی، بعدها برایم به یکی از مهم‌ترین واقعیت‌های هر تشکیلات سیاسی و ایدئولوژیک تبدیل شد. به مرور زمان بیشتر پی‌ بردم که اعتماد همیشه در یک خط مستقیم ساخته نمی‌شود. اعتماد هم‌زمان ساخته می‌شود و فرسوده می‌شود. در یک جا با فداکاری بالا می‌رود؛ در جای دیگر با تحقیر و خودخواهی پایین می‌آید. در یک لحظه با شرافت کسی استوارتر می‌شود و در لحظه‌ای دیگر با یک بی‌انصافی کوچک تَرَک برمی‌دارد.

اما آن زمان، من هنوز این حقیقت را به زبان نظری و روشن نمی‌دانستم. برای من، همه‌ی این‌ها مثل پرده‌هایی بود که یکی‌یکی جلو چشمم کنار می‌رفت. چیزی را می‌دیدم، تعجب می‌کردم، وزن می‌کردم، در دل خود می‌سنجیدم و بعد می‌فهمیدم که اعتماد – این گوهر ظریف – نه با شعارهای کلان، بلکه با همین جزئیات خرد زنده می‌ماند یا می‌میرد. همین کشف تدریجی بود که راه را برای مثال‌ها و قصه‌های بعدی باز می‌کرد؛ قصه‌هایی که در هر کدام‌شان می‌توان دید اعتماد چگونه ساخته می‌شود، چگونه مصرف می‌شود و چگونه گاهی بی‌صدا فرو می‌ریزد.

***

وقتی تازه وارد فضای سازمان نصر شده بودم، ذهنم هنوز زیر تأثیر ادبیات مبارزه و انقلاب نفس می‌کشید. نام‌ها برایم وزن داشتند. عنوان‌ها هیبت داشتند. «مجاهد»، «مسئول»، «روحانی»، «فرمانده»، «سازمان» – هر کدام در ذهن من باری از معنا و شکوه را حمل می‌کردند؛ چنان‌که گویی هر واژه، خودش یک پرچم است و هر صاحبِ عنوان، ناگزیر یک قهرمان.

وقتی انجنیر ظاهر و انجنیر ایاز و سرجنگ و استاد گل‌خان و بچه‌های دیگر نصری از خواجه‌عمری به مکتب شهید نظامی یا پایگاه سید جمال‌الدین می‌آمدند، در دل خودم احساس می‌کردم کاروانی از مبارزان دوران‌ساز وارد قلمرو ما شده‌اند. همین‌طور وقتی برای نخستین بار میثم و ضابط احمد و قائدزاده و جمعی دیگر از بچه‌های سازمان نصر از جاغوری و قره‌باغ به قیاق آمدند، وزن حضورشان در چشم من باشکوه و عظیم می‌نمود؛ مثل آمدن خبرهایی از «جای بزرگ‌تر»، مثل این‌که یک دستی از تاریخ، از دورترها، آمده باشد و شانه‌ی این دنیای کوچک را تکان داده باشد.

اما این هیبت‌ها – در بسیاری موارد – مثل ابرهای بهاری بودند: با رعد و برق می‌آمدند، یک غرش می‌کردند، چشم را می‌گرفتند و بعد زود می‌گذشتند و آسمان دوباره همان آسمان می‌شد؛ گاهی خالی، گاهی مه‌آلود، گاهی پر از غبار. زمان که می‌گذشت، ذهن من آهسته‌آهسته به این نکته نزدیک می‌شد که برای فهم حقیقت، نمی‌شود به نام‌ها اکتفا کرد. باید دید این نام‌ها در واقعیت روزمره چه می‌کنند. داشتم به این امر بدیهی واقف می‌شدم که یک جبهه را نمی‌توان فقط با اعلامیه و شعار شناخت؛ باید از نزدیک دید آدم‌هایش چگونه حرف می‌زنند، چگونه می‌نشینند، چگونه اختلاف می‌کنند، چگونه تصمیم می‌گیرند و مهم‌تر از همه: با آدم‌های کوچک و ضعیف چگونه رفتار می‌کنند.

من آن روزها هنوز زبان نظری این تفاوت‌ها را نداشتم؛ اما در عمل، دقیقاً همین مسیر را می‌پیمودم: از سطح «مفهوم» به سطح «مصداق» می‌آمدم، از سطح «ادعا» به سطح «رفتار» و از سطح «شعار» به سطح «اخلاق». درست در همین نقطه بود که مفهوم اعتماد هم برایم از یک احساس خوب و ساده، آرام‌آرام به یک معیار شناخت اجتماعی تبدیل شد. دیگر اعتماد فقط این نبود که «کسی را دوست داشته باشم» یا «به بزرگی حرمت بگذارم». اعتماد معیاری شد که ببینم آیا آنچه گفته می‌شود، در رفتار هم وجود دارد یا نه؟ آیا قدرت، آدم را شریف‌تر می‌کند یا خشن‌تر؟ آیا دین، آدم را مسئول‌تر می‌کند یا فقط زبانش را مقدس‌تر می‌شود؟

آنچه فرصت بازنگری همه‌ی این‌ها را – نه در میدان جنگ، بلکه در یک بستر آموزشی – برایم فراهم کرد، درس‌هایی بود که با استاد حکیمی آغاز کردم. این درس‌ها را، خیلی ساده و بی‌پرده، از صرف و نحو زبان عرب، از همان «ضَرَبَ، ضَرَبا، ضَرَبُوا…» شروع کردم. استاد ظریفی کنارم بود. او این درس‌ها را بلد بود و در کنار رهنمایی‌های استاد حکیمی، دستم را می‌گرفت و کمکم می‌کرد قواعد را درست بفهمم. خودم هم تصمیم گرفته بودم این راه را تند و جدی طی کنم. در مدتی نه چندان دراز، از کتاب‌های ابتدایی صرف عبور کردیم. صرف هوا و صرف میر و نصاب الصبیان و جامع‌المقدمات را یکی یکی خواندیم. این‌ها همه کتاب‌هایی بودند که ریشه‌ی کلمات عرب را نشان می‌دادند و آدم را با استخوان‌بندی زبان عرب آشنا می‌ساختند. نفس همین آشنایی با این فن خاص زبان‌شناسی برایم هیجان‌انگیز بود و تمام وقتم را معنادار می‌ساخت.

این یادگیری برای من فقط یک درس دینی نبود؛ یک کلید عملی هم بود. چون من در مکتب شهید نظامی فرهنگ اسلامی و ادبیات فارسی درس می‌دادم، دانستن ریشه‌های کلام عرب برای فهم متون، برای توضیح واژه‌ها، و برای محکم‌کردن حرف‌های خودم در صنف، فوق‌العاده کمک می‌کرد. معلومات آفاقی و ادبی من گسترده بود؛ خوب می‌خواندم، خوب می‌نوشتم و خوب می‌فهمیدم. اما در عین حال، ساده‌ترین چیزهای رسمیِ آموزش را بلد نبودم. اسم و فعل و حرف، جمله و قید و صفت و امثال آن را به شکل قاعده‌مند نمی‌شناختم. درس‌هایی که با استاد حکیمی شروع کردم، رهنمایی‌ها و کمک‌هایی که استاد ظریفی و علی‌زاده می‌کردند، مرا کمک کردند تا همه‌ی این ضرورت‌ها را – پیش از آن‌که شاگردانم مچم را بگیرند – در خودم ترمیم کنم و با چهره‌ی معلمی مسلط‌تر و حرفه‌ای‌تر پیشِ صنف ظاهر شوم.

از آن پس، آموخته‌های عربی‌ام را هم در صنف، بی‌آن‌که کسی بفهمد، تمرین می‌کردم. شاگردانم پیش از اینکه متوجه شوند، اغلب تخته‌مشق آموزش‌های من بودند. همین‌طور تاریخ اسلام و مسایل ابتدایی علوم دینی را که پیش از آن چندان چیزی از آن‌ها نمی‌دانستم، با مرور سریع چند کتاب فقهی و دینی یاد می‌گرفتم و بعد در صنف درس، روی همان‌ها ایست می‌کردم و توضیح می‌دادم. من، در حقیقت، هم‌زمان هم معلم بودم و هم شاگرد؛ هم درس می‌دادم و هم، در همان لحظه‌ها، از نو خودم را می‌ساختم.

این تمرین‌ها برای من چند نتیجه‌ی هم‌زمان داشت: هم اعتماد به نفسم را در صنف بالا می‌برد؛ هم استعداد یادگیری‌ام را در چشم استاد حکیمی تثبیت می‌کرد و هم ذهنم را برای یک سنجش مهم آماده می‌ساخت: سنجش آنچه ملاها و آخوندهای جبهه – به اتکای آن – خود را هادی و رهنما و پیشگام مردم جا زده بودند.

دیری نگذشت که کم‌کم متوجه شدم بسیاری از مسئولان جبهه و جهاد، از حیث دانش دینی و فهم ایدئولوژیک، چیزی بیشتر از آنچه من در ذهن داشتم، در چنته ندارند. این کشف، برای من هم حیرت‌انگیز بود و هم هشداردهنده. حیرت‌انگیز، چون من خودم را هنوز در آغاز راه می‌دیدم؛ هشداردهنده، چون می‌فهمیدم بخشی از اقتدارِ بسیاری از این افراد، نه از عمق دانایی، بلکه از اعتبارِ عنوان‌ها و از اعتماد ساده‌ی مردم تغذیه می‌کرد.

در همان حال، چیزهای دیگری هم بود که دستم را می‌گرفتند و مرا در موقعیتی بهتر قرار می‌دادند. من نوجوان محجوب و بانزاکتی بودم. در زدوبندها و جناح‌بندی‌های درونی سازمان نصر و پاسداران جهاد دخالت نداشتم. علیه هیچ‌کس سخنِ نامربوطی نمی‌گفتم. در چشم و دل استاد حکیمی هم جایگاهی داشتم که بسیاری نسبت به آن غبطه می‌خوردند.

از همه مهم‌تر، من معلم بودم و به کودکان‌شان درس می‌دادم. بدون توقع مزد و پاداش، دور از خانه و خانواده، آمده بودم تا فرزندان مردمی را آموزش دهم که با آن‌ها نه پیوند خونی داشتم، نه منفعت شخصی. همین یک واقعیت، خودبه‌خود نوعی منزلت اجتماعی برایم می‌ساخت و مرا – بی‌آن‌که بخواهم – در جایگاهی قرار می‌داد که می‌توانم آن را «داور پنهان» بنامم: کسی که نه در حلقه‌های رقابت سهم دارد، نه در بازی‌های قدرت؛ اما همه نگاهش می‌کنند و از سکوت و حضورش حساب می‌برند.

این‌جا بود که فهمیدم اعتماد، همیشه فقط یک احساس ساده نیست؛ گاهی یک «جایگاه» می‌سازد، یک «اعتبار» می‌آفریند و آدم را در موضعی قرار می‌دهد که دیگران، خواه‌ناخواه، حرف و سکوتش را وزن می‌کنند. به این ترتیب، رفته رفته راه من برای دیدن جزئیات دقیق‌تر باز شد و به این امر مهم بیشتر نزدیک شدم که بدانم اعتماد چگونه ساخته می‌شود، چگونه مصرف می‌شود و چگونه – اگر مراقبت نشود – در لایه‌های درونی یک تشکیلات، بی‌صدا تَرَک می‌خورد. تفصیلاتش را بیشتر باز می‌کنم….

***

یکی از نخستین تکانه‌هایی که در فضای جبهه و در کنار مجاهدین تجربه کردم، همان ماجرای سید طارق بود. قصه‌اش را در یادداشت‌های پیشین آورده‌ام: این‌که چگونه در پاسخ به یک خواهش ساده و انسانی – خواهشی برای شریک‌شدن در چای نیم‌چاشت – با زبانی تحقیرآمیز، با کنایه‌ای زشت و با لحنی که بیش‌تر از «رد کردن درخواست» بوی «خرد کردن آدم» می‌داد، با من برخورد کرد.

در ظاهر، ماجرا فقط یک صحنه‌ی تلخِ شخصی بود؛ یک برخورد تند، یک بی‌ادبی، یک لحظه‌ی شرم و سکوت؛ اما در ذهن من، آن صحنه بزرگ‌تر از یک ماجرای شخصی معنا پیدا کرد. چون من تازه داشتم به دنیایی پا می‌گذاشتم که در آن، «جهاد» و «رهبری» و «سیاست» عنوان‌هایی مقدس و پرهیبت بودند. پس وقتی در همان فضای مقدس‌نما، زبان تحقیر چنین بی‌پروا جاری می‌شد، در همان لحظه فقط سید طارق در ذهنم جابه‌جا نشد؛ تصویر جبهه‌ای جابه‌جا شد که در آن رهبری و اخلاق سیاسی مجاهدان نیز شکل می‌گرفت.

برای من، مهم‌تر از رفتار سید طارق، واکنش اطرافیان بود: خنده‌ها، سکوت‌ها، نگاه‌های بی‌تفاوت و آن حالت عجیبی که انگار همه چیز عادی است؛ انگار این هم بخشی از «روزمره‌گی» جبهه است. من از زاویه‌ای دیگر به مسأله نگاه می‌کردم. رفتار سید طارق، هرچند در ظاهر فردی بود، اما در واقع، در یک «فضای اخلاق جمعی» اتفاق می‌افتاد. با خود فکر می‌کردم که تحقیر، اگر در یک فضا به شوخیِ عادی تبدیل شود، اگر قباحتش بریزد، اگر کسی به آن اعتراض نکند، آن فضا دیر یا زود اعتماد را از درون می‌سوزاند. چون اعتماد، بیش از آن‌که با شعارها ساخته شود، با همین جزئیات ریزِ زبان و رفتار حفظ یا نابود می‌شود.

من البته پا پس نکشیدم و نشکستم؛ اما در درونم چیزی تغییر کرد؛ یک تغییر مهم و بنیادین که به گونه‌ی یک چرخش ساده و کوچک شروع شده بود. داشتم کم کم، برای اعتمادکردن به یک آدم یا یک ساختار، فقط به سابقه و عنوان و شعار نگاه نمی‌کردم؛ به زبان روزمره نیز نگاه می‌کردم، به رفتارهای کوچک، به نوع برخورد با «آدم معمولی»، به نحوه‌ی شوخی، به نوع نگاه، به مرزهایی که آدم‌ها در زبان و رفتار رعایت می‌کنند یا نمی‌کنند، نیز دقت می‌کردم.

آن ماجرا برای من آغازی از یک کشف روشن بود و آن اینکه اعتماد در سطح کلان، از اخلاق در سطح خرد تغذیه می‌کند. این نطفه در ذهنم رفته رفته بزرگ‌تر شد و به مرور زمان بیشتر پی‌بردم که اگر زبان روزمره فاسد باشد، اگر تحقیر در کلمات عادی شود، اعتماد سیاسی هم دیر یا زود تَرَک می‌خورد؛ حتی اگر بیرون از آن، شعارها هنوز درشت و پرطمطراق باشند.

از آن پس، هر بار که به پایگاه سید جمال‌الدین در دره‌ی سربید می‌رفتم و مسئولان سازمان نصر و پاسداران جهاد را از نزدیک می‌دیدم، این فهم در من دقیق‌تر می‌شد. من آن‌جا فقط با آدم‌ها آشنا نمی‌شدم؛ داشتم اجزای سازنده و زایل‌کننده‌ی اعتماد را، مثل قطعه‌های یک ماشین، یکی‌یکی می‌شناختم.

در همان فضا، آدم‌هایی را می‌دیدم که حضورشان خودبه‌خود اعتماد می‌ساخت. مثلاً خیر محمد حاذق را می‌دیدم: مردی مؤمن، متقی، پاک‌نفس و شریف، که مسئول مالی و اداری پایگاه بود. در محیطی که ساختارها هنوز خام و ناپخته‌اند، گاهی یک آدم شریف، خودش به اندازه‌ی یک نهاد کار می‌کند. حاذق برای من از همین جنس بود. حضور او، نظم او، امانت‌داری‌اش و وقاری که در رفتار و گفتارش بود، به آدم احساس اطمینان می‌داد؛ حس می‌کردی هنوز می‌شود به چیزی تکیه کرد، هنوز می‌شود روی یک انسان حساب کرد.

در کنار او، جواد عطایی را می‌دیدم، سید حسن صالحی را، استاد جان‌عارفی را، استاد اسدالله عرفانی را؛ هر کدام با سهم و خصلت خود تابلویی را که در برابر خود داشتم تکمیل می‌کردند. این‌ها فقط اسم نبودند. هر کدام به نحوی در ساختن یا سبک‌کردن فضای اعتماد نقش داشتند: بعضی با متانت، بعضی با انصاف، بعضی با شوخ‌طبعی سالم و بعضی فقط با حضور مسئولانه؛ همان حضوری که بی‌سر و صدا کار می‌کند و سنگینی مسئولیت را، بی‌هیاهو، بر دوش می‌کشد.

اما درست در همان فضای مشترک، لایه‌های دیگری هم جاری بود؛ لایه‌هایی که مثل رطوبت پنهان، دیوارها را آرام‌آرام پوک می‌کرد: شوخی‌های تند، متلک‌ها، کینه‌ها، سعایت‌ها، رقابت‌های ریز، فراکسیون‌بازی، حلقه‌های پنهان، حسادت‌های جناحی، طعنه‌زدن‌ها، سبک‌کردن همدیگر و گاهی تحقیر خاموش. همه‌ی این‌ها با هم، این حقیقت تلخ را برای من نشان می‌دادند که اعتماد فقط با حضور آدم‌های شریف ساخته نمی‌شود، بلکه به مراقبت هم نیاز دارد. باید از آن حفاظت شود. باید نهادینه شود. وگرنه همان آدم‌های شریف هم، در میان گرد و غبارِ رفتارهای فرساینده، تنها می‌مانند و کم‌کم اثرشان کم می‌شود.

برای من که هنوز ذهنم از دور به «جبهه» نگاه می‌کرد، این مشاهده‌ها هم تکان‌دهنده بودند و هم آموزنده. من از قبل هم می‌دانستم هیچ تشکیلاتی فقط با ایمان و شعار پاک و منزه نمی‌شود. می‌دانستم اگر روی تربیت اخلاقی و نظم درونی کار نشود، همان بیماری‌های معمول جامعه، با لباس جبهه و دین، دوباره تولید می‌شوند. اما آن‌چه برایم باورنکردنی و دردناک بود، این بود که می‌دیدم در پایگاه سید جمال‌الدین – دست‌کم در آن مقطع – هیچ ذهنیتی جدی برای آموزش، اصلاح و تربیت نیروها وجود ندارد؛ هیچ برنامه‌ای که نیروهای جبهه را از سطح شور و شعار، به سطح فهم و مسئولیت و اخلاق تشکیلاتی ببرد، مطرح نمی‌شود.

من این سؤال را گاهی مستقیم و موردی از آدم‌ها می‌پرسیدم: «برای تربیت و آموزش مجاهدین چه برنامه دارید؟ برای بهترشدن اخلاق و زبان و رفتار چه کار می‌کنید؟» اغلب، جواب‌ها یا سکوت بود، یا تعجب، یا این احساس که پرسش من از جایی بیرون از دایره‌ی نیازهای آنان می‌آید. گاهی می‌ترسیدم که به من یا سوال‌هایی از این جنس که مطرح می‌کنم، مشکوک نشوند.

کم‌کم حس می‌کردم که در ذهن اغلب مسئولین سازمان نصر، جهان از همین قریه‌های کوچک شروع شده و به همین پایگاه‌های درون کوه ختم می‌شود. گویی همین که جنگ هست و تفنگ هست و پایگاه هست، کافی است؛ دیگر ضرورتی به فکر کردن، طرح‌ریختن، ایده‌ساختن و برنامه‌دادن احساس نمی‌شود. با این دریافت، ذهن من، درگیر پرسش بزرگ‌تری نیز می‌شد: اگر «اعتماد» قرار است ستون یک جبهه باشد، اگر قرار است این جبهه روزی از جنگ به سیاست و از پایگاه به جامعه برسد، این ستون را چگونه باید حفظ کرد؟ با چه زبانی؟ با چه اخلاقی؟ با چه تربیتی؟ با چه سازوکاری؟

پاسخ این پرسش، همان چیزی است که مرا قدم‌به‌قدم به لایه‌های درونی سازمان نصر نزدیک‌تر کرد و راه را برای فهم واقعیت‌های درشت‌تری در این سازمان سیاسی هموار نمود. داشتم ظرفیت و تدبیر رهبری در سازمان نصر، مخصوصاً در محدوده‌ی پایگاه سید جمال‌الدین یا ولایت غزنی را بیشتر کندوکاو می‌کردم. رده‌های پایین سازمان، از خانواده‌های عادی و عامی تا مجاهدین و فرماندهان و مسئولینی که یکی دو رده به حلقه‌ی تصمیم‌گیری نهایی نزدیک بودند، همه بر اساس «اعتماد»، به این تشکیلات پناه آورده و گردن گذاشته بودند. آن حلقه‌ی محوری، آن هسته‌ی رهبری، به عنوان گلوگاه این همه اعتماد، با این سرمایه‌ی عظیم اجتماعی، با این مواد خامی که بی‌آلایش و دغدغه از سراسر اندام جامعه گرد می‌آمد، چگونه برخورد می‌کرد؟ آن را چگونه حفاظت و چگونه مصرف می‌کرد؟… از این‌جا بود که ذهنم از حوزه‌ای کلان‌تر و عمومی‌تر به حلقه‌ای نزدیک‌تر و موردی‌تر تمرکز کرد…. قصه‌اش را می‌گویم.

***

شاید تکان‌دهنده‌ترین تجربه‌ی من در مسیری که پیش رو داشتم، آشنایی با ادبیات درونی روحانیون بود؛ نه از آن جهت که شوخی می‌کردند – شوخی کردن، بالاخره، از انسان جدا نیست- بلکه از آن جهت که آن شوخی‌ها، آن لحن‌ها و آن مرزهایی که گاهی شکسته می‌شد، با تصویری که من تا آن روز از «ملا» و «آخوند» در ذهنم ساخته بودم، هیچ جور نمی‌آمد.

تا آن زمان، ملا و آخوند در خیال من در هاله‌ای از تقدس می‌چرخید. گمان می‌کردم زبان آنان باید همیشه سنجیده، پاک، باوقار و مهار‌شده باشد. تصورم این بود که مقام دینی، خودبه‌خود نوعی انضباط زبانی و رفتاری می‌آورد که دست‌کم برای حفظ شأن معنوی و حرمت دین، مراقب کلمه و اشاره و خنده‌‌های خود هستند. فکر می‌کردم برای حفظ ظاهر خود هم که باشد، نوعی ریاضت نامرئی می‌کشند تا تصویر شان در ذهن مردم آلوده نشود. من هنوز جهان را از پشت همان شیشه‌ی ساده و صافِ نوجوانی می‌دیدم: شیشه‌ای که در آن، «عالم دین» باید یک‌سره شبیه همان چیزی باشد که مردم از او انتظار دارند. گذشته از همه‌ی این‌ها، روحانی و آخوندی که من با آن‌ها سروکار داشتم، حالا در مرجعیت رهبری سیاسی و اجتماعی، در گلوگاه «اعتماد» جامعه قرار داشتند. این موقعیت بود که نقش آن‌ها را نیز متفاوت می‌ساخت و انتظارات مرا نیز به تبع آن، در سطح بلندتری قرار می‌داد.

اما در حلقه‌های درونی سازمان نصر، به‌ویژه در مجلس‌های غیررسمی، با واقعیت‌هایی که مواجه شدم، بسیار انسانی‌تر و زمینی‌تر بود که باعث می‌شدند من نیز از آسمان خیال و رویاهایم به زمین واقعیت و عینیت پای بگذارم. این زمینی‌بودن، گاهی آن‌قدر بی‌پرده می‌شد که مرا غافل‌گیر می‌کرد. من استاد ناصر دانش را می‌دیدم: ملایی کارکشته، صاحب‌نفوذ و مشهور؛ اما در عین حال اهل متلک و بذله‌گویی و دست‌انداختن‌های بی‌حد و حساب. از زبان او شوخی‌ها و هجوهایی می‌شنیدم که برای من هم جالب بود و هم تکان‌دهنده؛ جالب از آن جهت که می‌دیدم پشت آن عمامه و عنوان، انسانی نشسته است با خنده و زبان و ذوق و تکان‌دهنده از آن جهت که می‌دیدم آن زبان، گاهی مرزهایی را می‌شکند که من تصور می‌کردم در ساحت دین باید نگه داشته شود.

دانش اصالتاً از علاودینی بود؛ منطقه‌ای در گوشه‌ای ولسوالی ناور ولایت غزنی. گویا فضای زندگی برایش از طرف مخالفان سیاسی‌اش تنگ شده و به سراب آمده بود تا در پناه هم‌رزمان نصری خود زندگی کند. در پایگاه سید جمال‌الدین، از چهره‌های بلندپایه‌ی سازمان نصر به حساب می‌آمد. آخوند ورزیده و مشهوری بود که از سطح سواد و معلومات خوبی نیز برخوردار بود. نسبت و پیوندی هم با یک ملای مشهور دیگر در علاودینی داشت که می‌گفتند نام او هم شیخ ناصر بوده؛ ملایی با مواضع تند و جدی که سال‌ها پیش‌تر از دنیا رفته بود و نامش هنوز در میان مردم با هیبت و افسانه همراه بود.

اما استاد دانش، با همه‌ی جایگاهش، گاهی در حضور جمع شوخی‌های گزنده‌ای درباره‌ی سیدها می‌کرد. استاد حکیمی خودش سید بود و در پایگاه هم سید کم نبود. با این‌همه، دانش شعری را با خنده و طعنه بارها می‌خواند که «آدم از خاک، سید از نور است – پس سید از آدمیت به دور است…» و مجلس می‌خندید. گاهی آن خنده، خنده‌ی ساده‌ی جمع بود؛ گاهی هم انگار خنده‌ای بود که در پشت خود، چیزهای نگفته‌ای را پنهان می‌کرد؛ رقابت‌های قدیمی، شمشیربازی‌های آخوندی، حساسیت‌های طبقاتی و صنفی و تبارشناختی و آن زخمه‌های ریزی که در جامعه‌ی ما زیر پوست مناسبات مذهبی و قومی خوابیده است.

از این نوع شوخی‌ها بر زبان استاد دانش بی‌وقفه جاری بود؛ اما بیشترین کسی که تیر شوخی‌هایش را می‌خورد، یکی از هم‌قطاران نصری‌اش به نام استاد غلام‌حسن صادقی بود؛ مردی شریف و آرام که می‌گفتند اصالتاً از دای‌زنگی است. او در قریه‌ی «چلمه»‌ی سراب زندگی می‌کرد. البته این را هم بگویم که مجاهدین نصر و پاسدار مسئولین رده‌بالای خود را، بدون حساب و کتابی خاص، استاد خطاب می‌کردند. استاد صادقی هم یکی از همین استادان جبهه بود. او در برابر استاد دانش، اغلب از سیاست سکوت کار می‌گرفت و گاهی با لبخندی ملیح و یکی دو تکه‌ی آرام از خود دفاع می‌کرد؛ اما همین سکوت و خنده‌ی آرام یا دفاع معصومانه، شاید دانش را بیشتر تحریک می‌کرد که هیچ وقت دست از یقه‌ی او برنمی‌داشت. گاهی او را موضوع شوخی‌هایش می‌کرد؛ گاهی لهجه‌اش را دست می‌انداخت و گاهی، که برای من از همه تکان‌دهنده‌تر بود، همین شوخی را به میدان مقدس‌ترین روایت‌های مذهبی می‌کشاند.

دانش، ظاهراً با حمله بر صادقی و ریشه‌ی تباری دای‌زنگی او، درباره‌ی عاشورا و محرم، با لهجه‌سازی و هجو و تمسخر، قطعه‌هایی می‌خواند که در فضای آن مجلس، بیشتر جنبه‌ی خنده و تفریح داشت؛ اما برای من که تازه با شریعتی و فهم انقلابی از عاشورا آشنا شده بودم، این دو جهان با هم جور نمی‌آمدند. من عاشورا را با زبان «شهادت»، «آگاهی»، «انتخاب» و «مسئولیت» می‌شناختم. در ذهن من، کربلا فقط یک واقعه‌ی تاریخی نبود؛ یک معیار اخلاقی بود، یک افق سیاسی بود، یک خط روشن میان «حق» و «باطل» بود. از زبان شریعتی «حسین» را «وارث آدم» می‌دانستم؛ اما حالا می‌دیدم همان عاشورا و همان «حسین» در زبان برخی از ملاهای جبهه، گاه به میدان شوخی و هزل تبدیل می‌شود.

روزی در یک جمع، استاد دانش گفت: «ملای دایزنگی سر منبر رفت و خواند که عمر سعد در روز عاشورا کار امام حسین را در چهار قرت تامو کد…» بعد صدایش را – مثل همان سبک روضه‌خوانی آخوندهای دایزنگی – کش داد و با قلقله خواند: «آهاهای… قرت اول بود نوه شیو کربلا – قرت دوم نوبلی کربلا – قرت سوم کندلو جولو کده – قرت چارم کار حسین تامو کده…»

مجلس منفجر شد: بعضی با دهان باز، بعضی با دست روی زانو، بعضی با چشم‌های جمع‌شده از شدت خنده. اما من، در همان خنده‌ها، چیزی دیگر هم می‌دیدم: تَرَک خوردنِ یک تصویر؛ تصویر اعتماد. نه این‌که بگویم آن‌ها حق خنده نداشتند؛ نه. مسأله برای من این بود که گوینده کیست و مقام او در ذهن مردم چیست. از زبان ملایی که باید الگوی دین و مذهب و اخلاق باشد، چنین لحن و لهجه‌ای برای من تصویر تکان‌دهنده‌ای می‌ساخت که نمی‌دانستم آن را با کدام وزن و ترازو سنجش کنم.

از همین تجربه‌ها بود که رفته رفته به یک نکته‌ی بنیادی نزدیک می‌شدم که بعدتر در بحث «اعتماد» بارها به آن برگشتم: زبان رهبران و حاملان یک جبهه، فقط وسیله‌ی ارتباط نیست؛ سازنده‌ی فضای اخلاقی و فکری آن جبهه هم هست. زبان، مثل هواست: اگر آلوده شد، همه در همان هوا نفس می‌کشند. اگر زبان، بی‌محابا و تحقیرآمیز و هزل‌زده شود، اعتماد در لایه‌های پنهان ذهن آدم‌ها آسیب می‌بیند. شاید در ظاهر چیزی فرو نریزد؛ اما در درون، هیبت اخلاقی جبهه کم می‌شود. جبهه‌ای که قرار است مردم را به یک «معنای بزرگ» وصل کند، اگر در زبانش تحقیر و تمسخر و هزل بی‌حساب جاری شود، دیر یا زود سرمایه‌ی اعتماد را مصرف می‌کند و مصرف اعتماد، مثل مصرف پول نیست که بشود فردا دوباره از بازار خرید. اعتماد، وقتی شکست، ترمیمش سال‌ها وقت می‌خواهد.

آن روزها من به ادبیات شریعتی ایمان داشتم. البته از زبان او درباره‌ی آخوندها چیزهای زیادی شنیده بودم؛ اما انتظار نداشتم آن تمثال‌ها را در جبهه‌ای ببینم که خودم برای شکل‌دادن آرمان‌های اسلامی و دینی خود وارد آن شده بودم و استاد حکیمی و آخوندهای سازمان نصر را مظهر برجسته‌ی آن حساب می‌کردم. من از علی و حسین و ابوذر تصویری داشتم که فکر می‌کردم می‌شود در جبهه‌ای که آدم‌ها جان‌شان را کف دست می‌گیرند، آن نمونه‌ها را زنده کرد. برای من، شریعتی سخنگوی شیعه و انقلاب بود. ادبیات انقلاب، در ذهنم همیشه با نوعی انضباط اخلاقی و زبانی همراه بود. من از «شیعه، یک حزب تمام» سخن می‌گفتم…

اما حالا، وقتی زبان و رفتار برخی چهره‌های جبهه را می‌دیدم، ناگزیر دست به مقایسه‌های تلخی می‌زدم: مقایسه‌ی آرمان و آدم. مقایسه‌ی شعار و زیست روزمره. همین مقایسه‌ها بود که ذهن مرا دگرگون می‌کرد و به نتایجی نزدیک می‌ساخت که برای نوجوانِ آن روز، ناخوشایند و آزاردهنده بود.

***

اما اگر بخواهم از یک لحظه‌ی نمادین دیگر سخن بگویم – لحظه‌ای که در آن، بخش بزرگی از تصویر ذهنی‌ام درز کلان‌تری برداشت و چیزی از آن «هیبتِ پاک و یک‌دست» بیشتر فرو ریخت – باید برگردم به قصه‌ای که در «بندالیِ» سراب پیش آمد. آن‌جا، برای نخستین بار، نقابی از چهره‌ی یک آدم بزرگ‌تر کنار رفت؛ نه به این معنا که او ناگهان «بد» شد، بلکه به این معنا که من ناگهان فهمیدم تصویری که از او در ذهن ساخته‌ام، بی‌اندازه شیشه‌ای و آرمانی بوده است. تصویر استاد سید عباس حکیمی.

اواخر خزان سال ۱۳۶۸ بود؛ سفری که همراه کاروان بزرگ سازمان نصر به سراب رفتیم – همان سفر که به‌گونه‌ای غیرمنتظره، پایوازی من به خانه‌ی خسرم هم در حاشیه‌ی آن اتفاق افتاد. روزی در مسجد بندالی نشسته بودیم. کارهای رسمی و گفت‌وگوهای جدی با مردم قریه و بحث‌های تشکیلاتی میان خود ما تمام شده بود. بعد از آن، مثل هر مجلسی که از حالت رسمی بیرون می‌آید، مجلس آرام‌آرام رنگ دیگری گرفت: جمع‌ها خرد شد، حلقه‌ها تشکیل شد، حرف‌های پراکنده آمد، شوخی‌ها شروع شد و صدای خنده، در میان زمزمه‌ی گفت‌وگوها، بالا رفت.

مسجد به خانه‌های مردم خیلی نزدیک بود. از آن سوی پنجره، صدای زنان و کودکان می‌آمد؛ گاهی صدای خنده‌ی طفل، گاهی صدای بلند زن‌ها در حیاط، گاهی هم فقط همهمه‌ی زندگی. همین نزدیکیِ مسجد با خانه‌ها، به فضا یک نوع «حساسیت» می‌داد؛ انگار دیوارها نازک‌تر بودند و صداها زودتر از چیزی که فکر می‌کردیم از مرزهای ما عبور می‌کردند.

در حلقه‌ای که ما نشسته بودیم، جمعی از مسئولان سازمان نصر و چند مجاهد بودند. دیگر نوبت و سلسله‌مراتب رسمی وجود نداشت. هر کس هرچه به ذهنش می‌آمد، می‌گفت. یکی فکاهی می‌گفت، یکی حکایت نقل می‌کرد، یکی از یک خاطره‌ی عجیب می‌خندید، یکی دیگری را متلک می‌زد. مجلس، مجلس غیررسمی بود و همین غیررسمی‌بودن، مثل یک درِ نیمه‌باز، اجازه می‌داد که زبان هم بی‌محاباتر حرکت کند. من و ظریفی کنار هم بودیم و هر دو با استاد حکیمی، یکی دو نفر فاصله داشتیم.

در همین فضا، ناگهان استاد حکیمی وارد میدان شد و حکایتی گفت با مضمونی صریح و جنسی؛ آن‌قدر صریح که برای منِ آن روز – با آن سن و سال، با آن شرم نوجوانی و با آن ذهنیت قدسی که از استاد داشتم – بوی ابتذال می‌داد. مجلس خندید. خودش هم خندید؛ خنده‌ای بلند، رها و بی‌پروا. درست همین‌جا بود که احساس کردم چیزی در درونم تکان خورد؛ نه فقط از شنیدن حکایت، بلکه از دیدن این‌که گوینده کیست و با چه اطمینان و آسودگی این کلمات را بر زبان می‌آورد.

جواد عطایی – که بیشتر از همه نگران بازتاب صدا و خنده در بیرون مسجد بود – با لحنی نیمه‌عتاب‌آمیز گفت: «استاد، خدا تو را انصاف دهد… آن‌جا سیاسرهایند، همه می‌شنوند…»

این جمله، خودش یک تصویر بود: ما در مسجد نشسته بودیم، اما دیوار مسجد تا خانه‌ی مردم فاصله‌ی زیادی نداشت. «سیاسرها» یعنی همان زن‌ها و خانواده‌ها، همان زندگیِ بیرون از مجلس مردانه‌ی ما، همان نگاهِ جامعه که همیشه در حاشیه حضور دارد؛ حتی وقتی فکر می‌کنیم غایب است.

برای کسی که بیرون از آن فضا باشد، شاید این فقط یک شوخی عادی به نظر برسد؛ بخشی از شوخی‌های رایجِ جمع‌های مردانه. اما برای منِ آن روز، این یک رویداد درونی بود. حس کردم شیشه‌ای که از استاد حکیمی در ذهن ساخته بودم – شیشه‌ای از وقار، فاصله، متانت و نوعی قداست – یک‌باره تَرَک خورد. وقتی شیشه تَرَک بخورد، حتی اگر هنوز کاملاً فرو نریخته باشد، دیگر آن شفافیتِ پیشین را ندارد. آدم از پشت شیشه‌ی تَرَک‌خورده، دنیا را شکل دیگری می‌بیند.

صادقانه بگویم: در آن سن و سال، هم ناراحت شدم، هم حیرت‌زده. نه فقط از محتوای حکایت؛ از این‌که گوینده‌اش استاد حکیمی بود؛ کسی که برای من جایگاه دیگری داشت. من از آن دسته نوجوان‌ها نبودم که بتوانم سریع از کنار چنین چیزهایی عبور کنم. آن لحظه، انگار بین دو جهان گیر مانده بودم: جهانِ قداست و آرمان که در ذهن من ساخته شده بود و جهانِ واقعیت انسانی که بی‌پروا جلو چشمم ایستاده بود.

ظریفی کنارم نشسته بود. از نگاه و حال من فهمید که چه‌قدر شرمگین و خجالت‌زده شدم. شاید حتی حس کرد که درونم چیزی شکست. استاد حکیمی، اما، بدون آن‌که کوچک‌ترین مکثی کند، با دهانی باز و صدایی بلندتر از همه می‌خندید؛ انگار هیچ مرزی در آن لحظه برایش معنا نداشت؛ یا دست‌کم، آن مرزی که برای من وجود داشت، برای او وجود نداشت.

وقتی از مسجد بیرون شدیم و به سوی خانه‌ی خسرم – که کاروان بزرگ سازمان نصر را برای شب مهمان کرده بود – راه افتادیم، من و ظریفی در مسیر با هم حرف زدیم. ظریفی با آرامش توضیح داد که این نوع شوخی و مطایبه در میان بسیاری از روحانیون رایج است و من تازه دارم با واقعیتِ زندگی زبانی آنان آشنا می‌شوم. به زبانی ساده‌تر، او می‌گفت: «این‌ها هم آدم‌اند و آدم‌ها در جمع‌های خودشان، زبان‌شان فرق می‌کند.»

سال‌ها بعد، خود من هم با خواندن متون دینی، فقهی و ادبیات قرآنی، واقع‌بینانه‌تر شدم و فهمیدم که نقش دینی آخوندها، آنان را از همه‌ی لایه‌های عادی زندگی جدا نمی‌کند. فهمیدم که قداستِ «نقش»، لزوماً به معنای قداستِ «زبان روزمره» نیست. اما آن روز، برای من مثل افتادن ناگهانی در آب سرد بود: یک شوک کوتاه، اما عمیق؛ شوکی که نه فقط بدن آدم، که تصویرهای ذهنش را هم می‌لرزاند.

در همان‌جا، بار دیگر درس اعتماد برایم تکرار شد. داشتم به این وقوف تازه آشنا می‌شدم که اعتماد با اسطوره‌سازی کورکورانه سازگار نیست. اگر بخواهم به اعتماد پایدارتر و بالغ‌تری دست یابم، باید آدم‌ها را در واقعیت انسانی‌شان ببینم: با قوت و ضعف، با ایمان و لغزش، با وقار و شوخی، با نور و سایه. یعنی باید یاد بگیرم که «اعتماد» را بر شناخت واقعی بنا کنم، نه بر تصویرهای بی‌نقصی که ذهن نوجوان، از سرِ نیاز به قهرمان، می‌سازد.

اما در آن لحظه، آن‌چه می‌دیدم، فقط یک درس اخلاقی نبود؛ یک درس تشکیلاتی هم بود. آن‌چه من در چنین تجربه‌ها می‌دیدم، نشانه‌ی این حقیقت بود که اعتماد در تشکیلات، فقط با تفنگ و شعار ساخته یا خراب نمی‌شود؛ بیشتر از آن، با زبان و رفتار آدم‌های تشکیلات ساخته یا خراب می‌شود. اگر کسی می‌خواهد از اعتماد سخن بگوید، باید جرأت کند در همین جزئیات کوچک و ظاهراً کم‌اهمیت مکث کند؛ چون سرنوشت اعتماد، غالباً از همین‌جاها تغییر می‌کند: از یک جمله، از یک خنده، از یک سکوت، از یک شوخی، از مرزی که رعایت می‌شود یا نمی‌شود.

و شاید به همین دلیل بود که بعدها جرأت کردم با استاد حکیمی – و سپس با استاد عرفانی – در این موارد بی‌پرده‌تر سخن بگویم. نه از سرِ بی‌احترامی، بلکه از سرِ این باور که اگر اعتماد قرار است سرمایه‌ی یک جبهه باشد، باید بتواند نقد را هم تاب بیاورد، وگرنه، همان اعتماد، آرام‌آرام در زیر پای خودش فرو می‌ریزد.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000