سخنرانی عزیز رویش در سیویکمین سالیاد شهادت بابه مزاری – واشنگتن دیسی – 8 مارچ 2026
اشاره: این متن، بازنویسیِ سخنرانی من در مراسم سیویکمین سالیاد شهادت بابه مزاری به تاریخ هشتم مارچ ۲۰۲۶ در تالار دانشگاه مونتگومری واشنگتن دیسی است. فایلهای این سخنرانی با تلفنهای همراه ثبت شده و متأسفانه در بخشهای مختلف، بریدگیها و افتادگیهایی دارند؛ به همین دلیل، قسمتهایی از سخنرانی اصلی در فایل ویدیویی حذف شده است.
از سوی دیگر، به اقتضای حالوهوای محفل و نیازی که در آن فضا احساس میکردم، لحن سخنانم را عامیانه و هزارگی برگزیدم تا بتوانم با مخاطبان خاص آن مجلس، رابطهای نزدیکتر و زندهتر برقرار کنم.
در این متن، هم زبان و بیان آن سخنان را بازپردازی کردهام و هم در برخی بخشها، محتوا را اندکی بیشتر شرح و بسط دادهام تا آنچه در ذهن و مقصود من بوده است، با حفظ چارچوب و خط اصلی سخنرانی، روشنتر، منسجمتر و مفصلتر بیان شود. «رویش»
بسمالله الرحمن الرحیم
دوستان، سلام.
میخواهم مثل هر دوست دیگری که اینجا سخن گفت، سخنم را با سلامی به مزاری آغاز کنم؛ با خطابکردن او به نام آفتاب. همان کسی که نور و گرمایش، زندگی و راهِ زندگی را برای ما معنا کرد، تفسیر کرد و بسیار روشن و زیبا به ما نشان داد.
در عین حال، در همین آغاز، دوست دارم از این فرصت استفاده کنم و یک اتهام را هم از سر خود دور کنم، تا آنچه بعد از این میگویم، برای شما روشنتر و قابلفهمتر باشد.
من یکی از کسانی هستم که به چیزی متهم میشوم که آقای احسان هم اندکی، به اشاره و به صورت تلویحی، خطر آن را یاد کرد و آن اینکه از مزاری قدیس یا اسطوره ساختهایم. این یک خطر است. چرا؟ چون وقتی کسی در سایهی قدسیت و اسطورهبودن قرار بگیرد، دیگر نه کسی میتواند به او نزدیک شود، نه میتواند از او به عنوان یک انسان سخن بگوید و نه میتواند او را موضوع فهم، گفتوگو، نقد و تأمل قرار دهد.
بعضیها حتا میگویند که تلاش دارند مزاری را معصوم جلوه دهند؛ طوری که گویی دیگر نباید دربارهی او حرف زد، نباید او را به عنوان یک انسان واقعی دید و نباید از اشتباه و محدودیت و وضعیت انسانی او سخن گفت.
من اینجا ایستادهام تا با تکیه بر همین عنوانی که دوستان، بسیار هوشمندانه و زیبا برگزیدهاند، بگویم که مزاری نه قدیس بود، نه اسطوره بود و نه معصوم. او، پیش از هر چیز، یک انسان بود؛ انسانی بسیار عادی، ساده و معمولی.
شاید درست همینجا، نقطهی اصلی دشواری در شناخت او نهفته باشد. مزاری آنقدر ساده، عادی و معمولی بود که بسیاری از همین افراد، تا هنوز نیز به دلیل همین سادگی و معمولی بودن، او و نقشی را که در تاریخ سیاسی جامعهی ما بازی کرد، باور نمیکنند.
میخواهم بگویم که مشکل، در خود مزاری نیست؛ مشکل در نوع نگاه ماست. در شیوهی فهم ما از انسانهایی است که عظمتشان را نه در نمایش، نه در فاصلهگرفتن از مردم و نه در پوشاندن خود در هالهای از افسانه، بلکه در سادگی، در صداقت و در زیستن در متن زندگی مردم نشان میدهند.
در واقع، این مزاری نیست که دستنیافتنی شده باشد؛ این ماییم که هنوز در شناخت و فهم او دچار دشواریایم. چون گاهی برای ما پذیرفتن این حقیقت دشوار است که یک انسانِ بهظاهر عادی، بتواند حامل آنهمه معنا، آنهمه روشنی و آنهمه نیروی بیدارکننده در تاریخ یک جامعه باشد.
مزاری همانقدر ساده و معمولی بود که سید علی جاوید، از هممنطقهایهایش در چارکنت و شولگر، دربارهاش میگفت که مزاری کفشهایش را پسقات پا میکرد و راست میگفت. کسانی که آن روزها او را در علوم اجتماعی و کارته سه دیده اند، شاید کمتر دیده باشند که او کفشهایش را پسقات پا نکرده باشد. خیلی وقتها با چپلک پلاستیکی روی صفهی حویلیاش میآمد و با همان چپلک مینشست و با مردم و مراجعانش حرف میزد. شاید وقت آن را نداشت که در بندِ اینگونه چیزها باشد. شاید هم اصلاً برایش تفاوتی نمیکرد که کفش را چگونه بپوشد. اینگونه امور، برای او، در متن آن همه درگیری و دغدغه و مسئولیت، ظاهراً چندان موضوعیتی نداشت.
یار نزدیک و دیرینهی دیگر او – استاد شفق بهسودی – نیز در کتاب «حکایت حضور» با صراحت و روشنی مینویسد که مزاری خط نوشتن نمیتوانست. آنجا که از روزهای نخستین سازمان نصر سخن میگوید و از زمانی یاد میکند که در بحبوحهی جنجالهای اخگر، همهی اعضای شورای مرکزی سازمان نصر نامهای نوشته بودند و برای او فرستادند که به ایران بیاید، مینویسد که متن نامه را حسینی به خط خود نوشته بود و اعضای شورای مرکزی آن را امضا کرده بودند. میگوید که در میان همه، عبدالعلی مزاری، که نوشتن برایش دشوار بود، فقط نوشته بود: «تأکید است.» شفق از دیگران نیز یاد میکند که هر کدام جملهای نوشته بودند و نوشتههای آنان را نیز میآورد که یکی با دو سه کلمه بیشتر، یا کمتر چیزی نوشتهاند؛ اما وقتی به مزاری میرسد، بهگونهای خاص یادآوری میکند که «عبدالعلی مزاری که نوشتن برایش دشوار بود، فقط نوشته بود: «تأکید است.» (حکایت حضور، جلد ۲، ص ۱۱۰)
شفق این را میگوید تا شاید نشان دهد که مزاری، به زعم او، چقدر بیسواد بود. شاید راست میگفت. به هر حال، این هم هر چه بود، بخشی از همان سادگی و عادیبودنی است که من میخواهم روی آن تأکید کنم.
مزاری در گفتوگوهای عادی خود با مردم نیز کلمات بسیار عادی و روزمره به کار میبرد. مثلاً در صحبتهایش با جلالالدین حقانی میگوید: «ما بلدی جلالالدین دوستم گفتم…» یا میگوید: «بلدی جنرال دوستم گفتم که اگر تو قد حکمتیار دست ندی، همی مسعود از تو به عنوان یک دانگ استفاده مونه د سر حکمتیار میزنه…» یا باز میگوید: «گفتم که اگر تو قد حکمتیار آشتی نکنی، یک ازبک د منطقی ازبیک رافته نمیتنه…» و بعد میافزاید: «همی گپ ره بلدی حکمتیار هم گفتم…»
بعد، در قسمتی دیگر با همان سادگی روایت میکند که: «جنرال دوستم اینجه شیشته بود، دست خوره د پیشانی خو مالید، گفت قبول درم…»
اینها سخنان یک آدم بسیار عادی است. آدمی که اگر قرار باشد کسی از او قدیس، معصوم، یا یک موجود ماورایی بسازد، دیگر نمیتواند اینگونه حرف بزند. این زبان، زبان یک انسان زنده، زمینی، واقعی و درگیر با متن زندگی و سیاست است.
مزاری با مردم خود نیز همینگونه سخن میگفت. در یکی از آخرین ویدیوهایی که آقای قایمیزاده در روزهای اخیر از کانادا نشر کرده است، مزاری را در روزهای نخست ورودش به کابل میبینید. به نظر میرسد این ویدیو مربوط به روزهای پس از جنگ دوم است. قوماندانهای حزب وحدت در تالار علوم اجتماعی جمع شدهاند. ابوذر و حاجی امینی و مسلمی و بهرامی و بسیاری از قوماندانهای دیگر همه حضور دارند. تالار پُر است از قوماندانها و سرگروپهای حزب وحدت در آن زمان. صادقی پروانی و محقق کابلی هم نشستهاند.
بابه در آن مجلس سخن میگوید. قوماندانهایش را نصیحت میکند. توضیح میدهد که جنگ چگونه پیش آمده، وضعیت چگونه است و آنها چگونه باید نیروهای خود را کنترل کنند، انضباط را رعایت کنند، نظم را رعایت کنند و بیبندوباری را مهار کنند.
بابه سخن میگوید، توصیه میکند، هشدار میدهد؛ اما همهی اینها را بسیار ساده و بیتکلف بیان میکند. اگر شما آن سخنان را امروز گوش کنید، شاید با خود بگویید که واقعاً همین آدم، با همین زبان ساده، با همین ظاهر بیتکلف، آمده بود که چنین وضعیت پیچیدهای را در کابل مدیریت کند؟
اما نکتهی مهم در آن سخنان، عمق فهم اوست. او میگوید که چرا ما در اینجا با جنگ مواجه شدهایم. بعد یکی یکی دلایل و علتهای تحمیل جنگ را بر میشمارد و میگوید خدا شاهد است که ما از هیچکدام این جنگها خبر نبودیم و طرفدار هیچکدام این جنگها نبودیم و وقتی هیأت آتشبس هم آمد، یکطرفه اعلامیهی آتشبس را امضا کردیم، در حالی که طرف مقابل اصلاً حاضر نشد آن را امضا کند.
بعد، میگوید اینها دلایلی اند که تحمل حضور قدرتمند شما در کابل را ندارند و از هر راهی که بتوانند تلاش میکنند شما را حذف کنند و بعد قصهای از یزدانخان، پدر جنرال موساخان نقل میکند و میگوید که حتا اگر ما خوب هم باشیم، هیچ کار بد هم نکنیم و آدمهای کاملاً نیک و منظم هم باشیم، باز به این دلیلها ما را آرام نمیگذارند و علیه ما عمل میکنند. چه رسد به اینکه خدای ناخواسته ما خود نیز کار بد کنیم، بینظمی کنیم و بهانه به دست دشمن بدهیم.
بعد صریح به قوماندانهای خود میگوید که بچههای خود را مراقبت کنید که بیبندوباری نکنند، بهانه به دست دشمن ندهند و شما باید جلوشان را بگیرید. جالب اینجاست که او هیچ ابایی ندارد از اینکه این سخن ممکن است فردا به گوش دیگران برسد. چرا؟ چون او در متن جنگ ایستاده است و میداند که در متن جنگ، نمیشود لیخیلیخی کرد، پردهپوشی کرد و حقیقت را به خاطر مصلحتهای کوچک پنهان کرد.
فکر نمیکند که شاید این حرفها ثبت شود و فردا کسی آن را به عنوان سندی علیه او استفاده کند. نه. منطق او این است که اینجا جنگ است. قوماندانهایم اینجا نشستهاند. من باید حقیقتی را که به سرنوشت جنگ مربوط است، به آنها بگویم. باید بگویم که جلو نیروهای خود را بگیرید.
مزاری چندین بار با تأکید از قوماندانهای خود میخواهد که بچهها و مجاهدینشان را کنترل کنند، مراقبشان باشند، رفتارشان را زیر نظر داشته باشند و نگذارند بهانهای به دست دشمن بیفتد. از نظم سخن میگوید، از اردو سخن میگوید و از مسئولیت سخن میگوید. از ضرورت حزب واحد و تصمیمگیری واحد سخن میگوید، از اینکه دیگر بحث دولتی و غیر دولتی پایان یافته است و از استعدادها و مهارتهای مسلکی کادرهای خود بهرهبرداری کنیم و در بین مردم خود مرز و جدایی خلق نکنیم و اردوی منظم ایجاد کنیم و…
این را هم فراموش نکنید که در آن زمان، مزاری هنوز نه رهبر شناختهشدهای بود و نه چهرهای که در کابل کسی او را جدی گرفته باشد. تازه یک ماه، یا یک ماه و نیم، بیشتر نبود که از مزار و بامیان به کابل آمده بود. کسی در کابل او را آنگونه که بعدتر شناخت، نمیشناخت. بسیاری از قوماندانها اصلاً برایش اعتنای چندانی نداشتند.
اما او آمده بود و همانگونه که یک ریشسفیدِ دلسوز، در میان رفیقان و دوستان خود مینشیند و میگوید: بچهها، وضعیت سخت است، خطر جدی است، این گپها را جدی بگیرید ــ همانگونه حرف میزد. نه با زبان تصنع، نه با ژست رهبری، نه با اداهای معمول سیاستمداران. بسیار ساده، اما بسیار جدی.
ویدیوی دیگری هم از همان روزها هست که در آن، با مرحوم مبارز مصاحبه میکند. ظاهراً مربوط به دوران بعد از جنگ دوم است که آن را هم قایمی نشر کرده است. ویدیو نشان میدهد که در دفتر خود در طبقهی دوم ساختمان علوم اجتماعی نشسته است که پیشِ روی کلکینها را با بوجیهای حفاظ گرفتهاند. فضای جنگ است. فضای ناامنی است. فضای سنگین و پراضطرابی است که همه چیز را در خود پیچیده است. اما در میان همهی این صحنه، چیزی که چشم مرا بیش از هر چیز دیگر گرفت، خودِ مزاری بود؛ لباسش، واسکتش و شیوهی نشستن و بودن و حرفزدنش. راستش را بگویم، در تمام مدت مصاحبه، چشم من بیشتر از آنکه به گفتوگو باشد، به همان لباس و واسکت او بود. هرچه بیشتر میدیدم، بیشتر به این فکر میافتادم که او چقدر ساده است، چقدر زمینی است، چقدر از جنس همین زندگی واقعی و بیپیرایه است.
***
مزاری از همین جهان بود؛ از همین خاک، از همین رنج، از همین واقعیتِ سخت و بیتجملی که مردم ما در آن زندهگی میکردند و دقیقاً از همینجاست که میگویم: او نه قدیس بود و نه اسطوره.
او تاریخدان نبود، معلم نبود، نویسنده نبود؛ از این معناها و عنوانها، هیچکدام نبود. یک آدم بسیار عادی بود. بسیار معمولی. اما در همین عادیبودن، یک چیز داشت که او را از بسیاری دیگر جدا میکرد: او با خود، با آرمان خود، با راهی که در پیش گرفته بود و بیش از همه با همان موقعیتی که در آن ایستاده بود، یعنی در مقام رهبری سیاست یک جامعه، صادق بود.
وقتی میگویم صادق بود، منظورم فقط راستگویی در معنای معمول آن نیست. منظورم صداقت به معنای یگانگی است. در درونش همان بود که در بیرون نشان میداد. آنچه میگفت، با آنچه میاندیشید و با آنچه در پی آن بود، دو چیز جدا از هم نبود. یک چیز بود.
صداقت، در معنای عمیقش، همین است: یگانه بودن. یعنی انسان در درون و بیرون خود، یکی باشد؛ شکافته و دوپاره نباشد؛ چیزی را نگوید که خود به آن باور ندارد و چیزی را پنهان نکند که اساس ایستادنش بر آن استوار است.
چون این صداقت را داشت، هر کس دیگری که نزد او میآمد و با او سخن میگفت، دقیقاً با همان موقعیت واقعی او روبهرو میشد. هر کس که نزد او میآمد، آرمان خود را، هدف خود را، خواست خود را و آن چیزی را که برایش دغدغه داشت، پیش روی او میگذاشت و مخاطبش راست و شفاف میفهمید که باید با یک آدم روشن و یکرو سخن بزند.
مزاری چیزی جز همان حقیقتی که در آن ایستاده بود، پیش روی مخاطبش نمیگذاشت. چون در موقعیت رهبری مردم قرار داشت، بهخوبی میفهمید که با سیاست سروکار دارد؛ میفهمید که در جایگاهی ایستاده است که سرنوشت مردمش را تعیین میکند و میفهمید که مسئولیت این جایگاه چیست. وقتی میگفت: «هزاره بودن جرم نباشد»، این را از روی عادت یا شعار نمیگفت. میفهمید که این سخن را برای چه کسی میگوید، از دل کدام رنج میگوید و در پاسخ به کدام تاریخِ تبعیض و تحقیر میگوید. او واقعاً میفهمید که چرا باید این سخن را بگوید.
مزاری میگفت: «ما در تصمیمگیری سیاسی شریک باشیم.» میگفت: «مذهب ما در چوکات قانون رسمی باشد.» میگفت: «از بیتالمال، حقوق مساوی داشته باشیم.»
این حرفها برای مزاری فقط چند شعار پراکنده و مصرفی نبودند. او برای هر مسألهی سیاسی کشور، طرحهای خاص، روشن و مشخص خود را داشت و آنها را با صراحت مطرح میکرد. میفهمید که چرا این سخنها را میگوید. میفهمید که هر کدام از این مطالبات، برآمده از چه محرومیتی است، پاسخِ کدام تبعیض است و ناظر به کدام بیعدالتی تاریخی است.
همهی اینها را بسیار ساده و روشن پیش روی دیگران میگذاشت. نه سخن را در پرده میپیچید، نه آن را در ابهام و تعارف گم میکرد. مطالبات مزاری روشن بود، موضعش روشن بود و فهمش از آنچه میخواست نیز روشن بود.
درست به همین دلیل، مزاری با مطالبات خود معامله نمیکرد. بر سر آنها با کسی چانهزنی نمیکرد. با کسی شوخی هم نداشت.
مزاری در همهی سخنهای خود جدی و صادق بود. چون صادق بود، هیچ نیازی به حاشیهرفتن، دریوریگویی، یا به اصطلاح، لاپوشانی نداشت. او موضع خود را میفهمید، منافع مردمش را میفهمید، وضعیت کشور را میفهمید و همان چیزی را که میفهمید، بیپرده و روشن بیان میکرد.
در همان سالها، سفیر ایران، آقای نجفی، با یک پیام بسیار روشن و صریح نزد او آمد. فضا، فضای بعد از پیروزی مجاهدین بود. روزهایی بود که شورای نظار هنوز با حزب وحدت وارد دیالوگ و گفتوگو بود. جنگ شورای نظار با حکمتیار تازه در کابل شعلهور شده بود.
نجفی، به عنوان سفیر و نمایندهی فوقالعادهی جمهوری اسلامی ایران، برای مزاری توضیح داد که در افغانستان، شیعهها به دلیل ترکیب نفوسی کشور، حکومت را گرفته نمیتوانند؛ چون در اقلیتاند و اکثریت، سنیاند. در میان اهل سنت نیز مدعیان اصلی قدرت یا تاجیکها اند یا پشتونها.
از اینرو، جمهوری اسلامی، به دلایل گوناگون، ترجیح میدهد که قدرت در افغانستان در دست فارسیزبانها باشد، نه پشتوزبانها. چون در آن زمان حکومت در دست فارسیزبانها بود و آقای ربانی رئیسجمهور بود، میگفت که حزب وحدت و شیعهها نیز باید از حکومت ربانی حمایت کنند و در کنار او بایستند.
این، دقیقاً همان پیامی بود که آقای نجفی، سفیر و نمایندهی فوقالعادهی ایران، برای مزاری آورد. اما مزاری، چون دقیقاً میفهمید که در چه موقعیتی ایستاده است و با چه مسألهای روبهرو است، پاسخ خود را نیز بسیار روشن و بیتکلف برای او گفت.
من بعدتر، آنجا که از «آگاهی جمعی» سخن خواهم گفت، این بخش را بیشتر برایتان کُدگذاری میکنم تا روشن شود که چرا باید این اتهام را دور کنیم که گویا ما مزاری را قدیس ساختهایم. ما از این مزاری سخن میگوییم. میگوییم که او قدیس نبود. همینقدر ساده، همینقدر روشن و همینقدر بیپرده سخن میگفت.
او به نجفی گفت: ممکن است منافع جمهوری اسلامی اقتضا کند که از یک حکومت تاجیکیِ فارسیزبان حمایت کند؛ اما ما در سراسر افغانستان، حتا دو کیلومتر مرز مشترک با تاجیک نداریم؛ یک نوار بسیار کوچک جغرافیایی که با آن هممرز باشیم. اما با پشتون، چهارده تا پانزده صد کیلومتر مرز مشترک داریم. بنابراین، هرگونه نزاع قومی که در این کشور به وجود بیاید، ما ناگزیر خواهیم بود که در امتداد همین چهارده تا پانزده صد کیلومتر مرز، با پشتون درگیر جنگ شویم. مزاری با تأکید گفت که من چنین چیزی را به نفع مردم خود نمیدانم.
این سخن، در ظاهر ساده است؛ اما در باطن، یک فهم بسیار عمیق سیاسی در آن نهفته است. مزاری واقعیت جغرافیا را میفهمد، واقعیت جمعیت را میفهمد، واقعیت قدرت را میفهمد و مهمتر از همه، میفهمد که اگر سیاست بر بنیاد دوگانهسازیهای قومی و زبانی تنظیم شود، هزارهها در موقعیتی قرار میگیرند که بیشترین هزینهی آن را خواهند پرداخت.
مزاری سیاست را نه از منظر هیجان، بلکه از منظر موازنهی واقعی نیروها، امنیت درازمدت مردم، و امکان زیست مشترک در یک کشور متکثر میدید. به همین دلیل میگفت: هر راهحلی که برای افغانستان مطرح میشود، باید همهی اقوام افغانستان را با هم یکجا کند. او تصریح میکرد که ما از حکومتی حمایت میکنیم که مشارکت همهی اقوام را در نظام سیاسی تأمین کند. همین سخن را برای نجفی گفت؛ در زمانی که هنوز جنگها به آن شدتی که بعدتر دیدیم، برجسته و فراگیر نشده بود.
عین همین سخن را در پایان دوران مقاومت غرب کابل نیز برای حدادی، که او هم سفیر ایران در کابل بود، باز تکرار کرد؛ زمانی که طالبان آمده بودند و چهارآسیاب را گرفته بودند و او نیز، با پیامی کموبیش مشابه، نزد مزاری آمده بود. مزاری بازهم همان موضع را تکرار کرد: افغانستان با دوپارچهشدن به فارسیزبان و پشتوزبان و با تقسیمشدن به جبههی فارسیزبان و جبههی پشتوزبان، مشکلش حل نمیشود.
در همان چارچوب بود که بر تشکیل جبههی مشترک تأکید میکرد و میگفت حکمتیار، به هر صورت که شده، باید در این جبهه شامل باشد. چون اگر این جبهه به پشتون و غیرپشتون تقسیم شود، هزارهها در خط مقدم جنگ قرار میگیرند. او نمیخواست که هزارهها با چنین خطری روبهرو شوند.
همین منطق را برای جلالالدین حقانی نیز توضیح میدهد. زمانی که او به عنوان هیأت صلح به غرب کابل آمده بود، برایش گفت: تا زمانی که من با حکمتیار دست نداده بودم، یک پشتون نمیتوانست به منطقهی هزاره بیاید و یک هزاره هم نمیتوانست به منطقهی پشتون برود. من با او دست دادم تا همین مشکل حل شود. حالا، هزارهها و پشتونها به راحتی میتوانند در مناطق همدیگر رفتوآمد کنند.
میگوید که همین منطق را برای جنرال دوستم نیز مطرح کردم و برای او گفتم: تا زمانی که این مشکل حل نشود، ازبک و پشتون ناگزیراند تا آخر با هم بجنگند؛ اما حالا که آنها با هم آشتی کردهاند، مشکلشان حل شده است. میگوید که با همهی اینها، برای هر دوی آنها نیز گفته ام که تا مسأله با مسعود حل نشود و تا تاجیک با ما یکجا نشود، ما نمیتوانیم مشکل افغانستان را حل کنیم.
یعنی به حکمتیار و دوستم گفته ام که نمیشود تا با مسعود دست ندهید و مسعود هم تا مشکل خود را با حکمتیار و دوستم حل نکند، مشکل افغانستان حل نخواهد شد.
در همینجاست که در سخن خود تصریح میکند و میگوید: اما گرهی اصلی، ربانی است؛ چون نمیپذیرد و انحصارطلبی میکند.
ببینید، مزاری هیچگاه سخن پیچیده یا مبهم و چندپهلو نمیزند. هیچگاه حرف را بیدلیل کشوقوس نمیدهد. بسیار ساده سخن میگوید؛ اما در همین سادگی، یک عقلانیت روشن، یک محاسبهی دقیق سیاسی و یک صداقت کمنظیر حضور دارد.
درست به همین دلیل است که میگویم: اینها هیچکدام سخنان یک آدمِ قدیس یا یک شخصیتِ اسطورهای نیست. اینها سخنان بسیار ساده، روشن و واقعیِ انسانی است که موقعیت خود را میفهمد، مردم خود را میشناسد و خطرهای راه را با چشم باز میبیند.
از همینجا میخواهم برای شما بگویم که عنوانی که دوستان امروز برای این برنامه برگزیدهاند، شاید یکی از زیباترین و بامعناترین عنوانهایی باشد که در تمام این سیویک سال پس از بابه مزاری انتخاب شده است. من کمتر عنوانی را به این اندازه سنجیده، هوشمندانه و راهگشا دیدهام.
به گمان من، همین عنوان میتواند برای ما مزاری را کُدگذاری کند؛ میتواند او را برای ما باز کند، میتواند راهی به فهم او بگشاید و کمک کند که ما از ورای روایتهای تکراری، احساسات عادتشده، و تصویرهای کلیشهای، یک بار دیگر مزاری را از نو ببینیم، از نو بخوانیم و از نو بفهمیم.
گاهی یک عنوان، اگر درست انتخاب شود، فقط نام یک برنامه نیست؛ خودش به یک کلید تبدیل میشود. کلیدی برای بازکردن یک شخصیت، یک راه، یک تجربه و حتا یک افق فکری. من فکر میکنم عنوان امروز، دقیقاً چنین جایگاهی دارد. هم زیباست، هم دقیق است و هم ظرفیت آن را دارد که مزاری را برای ما از درون روشن کند.
آقای مهرجو پیشتر، تا حدی، «رسانه» را توضیح داد و گفت که رسانه چیست. رسانه، در اصل، واژهای است که از «رساندن» میآید؛ یعنی چیزی را میرساند. اما چه چیزی را میرساند؟ پیام را میرساند.
تبلیغ و ابلاغ نیز، در بنیاد خود، با همین مفهومِ رساندن سروکار دارند: رساندن پیام. در دلِ پیام، چیزی نهفته است که از همه مهمتر است: آگاهی؛ اما باید میان «آگاهی» و «اطلاعات» فرق بگذاریم.
اجازه دهید اینجا کمی با رفیقانِ خود در «اطلاعات روز» شوخی کنم: «آگاهی» با «اطلاعات روز» فرق دارد. اطلاعات روز میتواند جنبهی معلوماتی داشته باشد؛ یعنی مجموعهای از خبرها، دادهها، دانستهها و معلوماتی که در ذهن آدم جمع میشود. آدم میتواند ذهن خود را از اطلاعات پُر کند. میتواند دربارهی فزیک، کیمیا، بیولوژی، دربارهی کرهها و سفینهها، انبوهی از معلومات و اطلاعات داشته باشد. اما اطلاعات، الزاماً جنبهی کاربردی ندارد. صرفِ دانستن، همیشه به معنای توانستن نیست. صرفِ داشتنِ معلومات، همیشه به معنای روشنشدنِ راه عمل نیست.
اما آگاهی، بالعکس، همیشه جنبهی کاربردی دارد. آگاهی از جنس همان چیزی است که اینجا آن را «Awareness» ترجمه کردهاند؛ یعنی بیداری، بینایی و نوعی فهمِ زنده و فعال که در زندگی عملی انسان حضور پیدا میکند.
وقتی آدم آگاه میشود، فقط چیزی را نمیداند؛ بلکه میفهمد که چه کار باید بکند. میفهمد که در برابر وضعیت خود، در برابر زندگی خود، در برابر رنج و امید و انتخاب خود، چه نسبتی دارد و چه تصمیمی باید بگیرد.
و وقتی این آگاهی، بهویژه، از سطح فردی به سطح جمعی برسد، چیزی شکل میگیرد که ما آن را «آگاهی جمعی» میگوییم. آگاهی جمعی، در مرحلهی بالاتر، همان چیزی را پدید میآورد که از آن به نام «شعور جمعی» یاد میکنیم. شعور جمعی، در تعبیر علمیتر و اجتماعیتر، همان چیزی است که ما به نام «فرهنگ» میشناسیم. فرهنگ، در واقع، تجلیِ شعور جمعی یک جامعه است.
شما جامعهها را از رهگذر فرهنگشان با هم مقایسه میکنید: اینکه یک جامعه با زن چگونه برخورد میکند، با کودک چگونه رفتار میکند، چگونه لباس میپوشد، چگونه سخن میگوید، چگونه میاندیشد، چگونه رابطه میسازد، چگونه امر خوب و بد را از هم تفکیک میکند، همه زادهی فرهنگ جامعه اند.
وقتی اینها را در یک کلیت میبینیم و بعد آن را با جامعهی دیگری مقایسه میکنیم، میگوییم فرهنگ این جامعه با آن جامعه فرق دارد؛ فرهنگ هزاره با پشتون فرق دارد، فرهنگ افغانستان با ایران فرق دارد، فرهنگ شرقی با فرهنگ غربی تفاوتهایی دارد.
همهی اینها در نهایت، با شعور جمعی پیوند پیدا میکند. یعنی با همان خطِ میانگینی که در رفتار، ارزشها، داوریها، حساسیتها و شیوههای زیستِ یک جامعه خود را نشان میدهد. همهی اینها، در بنیاد خود، به بحث آگاهی برمیگردد. چون آگاهی، برخلاف اطلاعات خام، همواره جنبهی کاربردی دارد. شعور و آگاهی در سطح فردی، جهتدهندهی رفتار انسان است و در سطح جمعی، شکلدهندهی رفتار جامعه در کلیت آن است که آن را در رفتار جمعی، در فرهنگ و در شیوهی بودنِ یک جامعه ملاحظه میکنیم.
وقتی از فرد به جمع میرسیم، جنبهی کاربردی آگاهی، خود را در «انسجام اجتماعی» نشان میدهد. چرا؟ چون آگاهی، افراد یک جمع را به هم پیوند میدهد. در واقع، میان افراد جامعه رابطه و اتصال خلق میکند. جمعی که متفرق و پراکنده است، در معنای عمیقتر، جمعی است که هنوز به آگاهی نرسیده است؛ یعنی افراد در این جامعه هنوز به این فهم نرسیدهاند که در زندگی جمعی، باید به هم وصل باشند، باید یکدیگر را درک کنند، باید در کنار هم معنا پیدا کنند.
آگاهی، جمع را از پراکندگی بیرون میآورد و به آن، جهت و پیوند میدهد. همین پیوند است که بعداً به انسجام اجتماعی تبدیل میشود.
اگر از این منظر به زندگی و میراث مزاری نگاه کنیم، میبینیم که ایجاد انسجام اجتماعی و سیاسی در جامهی هزاره دقیقاً یکی از بنیادیترین محورهای کار او بود. سؤال این است که مزاری این کار را چگونه انجام داد؟ مزاری از «رسانه»، به معنای واقعی و زمینی آن، استفاده کرد. نصرالله پیک در صحبتی که قبلاً داشت، اشاره کرد که ما بسیاری از امکانات اولیهی رسانهای را نداشتیم. واقعاً هم چنین بود. در دوران رهبری مزاری، ما رسانهای به آن معنا که امروز در ذهن خود داریم، در اختیار نداشتیم؛ نه شبکهی فراگیر خبری بود، نه ابزارهای وسیع ارتباطی امروز، نه آن دستگاه رسانهای که اکنون با آن آشنا هستیم.
پس رسانهی مزاری چه بود؟ رسانهی مزاری همان تریبون زندهای بود که هرجا برای گفتن پیامش فراهم میشد، از آن استفاده میکرد. مثلاً به مسجد میرفت و همان مسجد برای او رسانه بود. در مسجد امام خمینی، در مسجد سنایی، در قلعهی شاده، در مسجد سفید، میایستاد و با مردم خود سخن میگفت. همانجا پیامش را میرساند. همانجا آگاهی تولید میکرد. همانجا میان افراد پراکنده، رشتههای پیوند میبافت.
برای او حتی اتاق کوچک خانهاش هم رسانه بود. اگر بیست نفر میآمدند، با آنها سخن میگفت. اگر سی نفر میآمدند، نمیپرسید که اینها چند نفر اند یا چه کسانی اند. همان جمعِ کوچک را جدی میگرفت و با آنها حرف میزد. هرجا که انسانی بود و امکانی برای رساندن پیام وجود داشت، مزاری از همانجا به عنوان رسانه استفاده میکرد.
رسانه، در معنای اصلیاش، همین است: یعنی انسان بتواند پیام خود را بگوید و ابلاغ کند. پنج نفر هم که میآمدند، با آنها سخن میگفت. بیست نفر هم که میآمدند، با آنها سخن میگفت. حتا سرِ صفهاش هم برای او یک جایگاه رسانهای بود. روی همان صفه هم که مینشست، با مردم حرف میزد.
اما سخن مزاری، سخنِ مفت و پراکندهی بیجهت نبود. او در همهی این موقعیتها، از همین جایگاههای ساده و ابتدایی، چیزی را انتقال میداد که شما از آن به نام «پیام» یاد میکنید. پیام، در معنای حقیقیاش، چیزی جز آگاهی نیست. مزاری آگاهی انتقال میداد. در مسجد، در خانه، در دیدارهای کوچک، بر صفه، در میان مردم، در هرجایی که امکان سخنگفتن بود، او در واقع کارش انتقال آگاهی بود؛ آگاهیای که جمع را از پراکندگی به پیوند و از پیوند به انسجام میرساند.
آگاهی چه بود؟ همان بیداری بود. مزاری به بیداری و بینایی جمعی کمک کرد. بگذارید این نکته را نیز کمی بیشتر شرح دهم:
یکی از گامهای بسیار مهم و کاربردی در مسیر آگاهی، رفعِ انسدادِ آگاهی است. مزاری، در زمان خود، دقیقاً به همین کار کمک کرد: او قبل از هر چیزی به رفع انسداد آگاهی در درون جامعهی هزاره یاری رساند.
باز هم اجازه دهید این نکته را کمی روشنتر بگویم. جامعهی متفرق و پراکندهی هزاره در آن زمان، با انبوهی از موانع درونی روبهرو بود؛ موانعی که آگاهی جمعی آن را مغشوش میکرد، آن را از شکلگیری بازمیداشت، نمیگذاشت که این جامعه خود را به مثابهی یک کلیتِ آگاه و پیوسته درک کند.
مذهب، قوم، گروه، منطقه، تعلقات خرد و ریز، همهی اینها، هر کدام به نوعی به دیوارهایی تبدیل شده بودند که انسان هزاره را در حلقههای کوچک و بسته محصور میکردند. درست است که در درون هر حلقه، نوعی پیوند وجود داشت و افراد در همان محدودهی خرد، با هم ارتباط داشتند، به هم اعتماد میکردند، با هم سخن میگفتند و پیام یکدیگر را میفهمیدند؛ اما به محض آنکه کسی از آن حلقهی کوچک بیرون میشد، به حوزهی «دیگری» پا میگذاشت و این «دیگری» برایش به یک «بیگانه» تبدیل میشد. یعنی دایرهی اعتماد میشکست، رابطهی فهم متقابل قطع میشد و آگاهی، در همان مرزهای تنگ، متوقف میماند.
جاغوری به بهسودی اعتماد نداشت، نصری به حرکتی اعتماد نداشت، خلقی به پرچمی اعتماد نداشت و پرچمی به شعلهای اعتماد نداشت. هر کسی در درون دایرهی کوچک خود، زبان و رابطهی خود را داشت؛ اما بیرون از آن دایره، بیاعتمادی آغاز میشد، پیام شنیده نمیشد و سخن دیگری پذیرفته نمیشد.
در واقع، جامعه به مجموعهای از حلقههای کوچکِ جدا از هم تبدیل شده بود؛ حلقههایی که در درون خود فعال بودند، اما در یک دنیای بسته، نسبت به همدیگر بیاعتماد و ناتوان از ایجاد یک افق مشترک بودند. این دقیقاً همان چیزی است که از آن به نوعی انسداد آگاهی جمعی تعبیر میکنیم.
آگاهی وجود داشت، اما در سطحی خرد، شکسته، پراکنده و محصور. هنوز به آن سطحی نرسیده بود که بتواند یک جامعهی پراکنده را به یک سرنوشت مشترک پیوند دهد.
مزاری آمد و برای نخستین بار، جامعه را در عبور کردن از همین حلقهها کمک کرد. او نوعی تبلیغ پیام و آگاهی را در درون جامعه رواج داد که مردم را از این محدودههای خرد و بسته عبور میداد. پیام او، از درون همان مرزهای تنگ، راهی به بیرون باز میکرد. انسانها آرامآرام از حصارهای کوچک خود عبور کردند و به چیزی بزرگتر از تعلقات محدود خود اندیشیدند.
آنچه مزاری میخواست برای هزاره به عنوان یک پیام منتقل کند، همان چیزی بود که امروز از آن به نام «سرنوشت مشترک اجتماعی» یاد میکنیم. مزاری، در واقع، همین سرنوشت مشترک اجتماعی را برای جامعهی هزاره به یک مخرج مشترک تبدیل کرد. او به مردم فهماند که در پسِ همهی این مرزبندیهای ریز و درشت، یک حقیقت بزرگتر وجود دارد: اینکه ما، با هم، در یک وضعیت مشترک قرار داریم؛ رنج ما مشترک است، محرومیت ما مشترک است و بنابراین، راه و مطالبهی ما نیز باید مشترک باشد.
این سرنوشت مشترک، چگونه انتقال مییافت؟ با چه کدهایی؟ با همان کدهایی که امروز نیز از آنها یاد میکنیم: «موجودیت ما در خطر است.»، این جمله یک تکانهی وجودی بود که همهی هزارهها را به یک درنگ بزرگ دعوت کرد؛ «هزاره بودن جرم نباشد.» این جمله، هزاره را از مرز همهی آن حلقههای خرد عبور داد: خلقی و پرچمی، مذهبی و غیر مذهبی، شیعه و سنی، ملا و غیرملا، همهی اینها این سخن را گرفتند و فهمیدند. چون این دیگر سخنِ یک حلقهی کوچک نبود؛ سخنِ یک سرنوشت مشترک بود.
در کنار آن، کدهای دیگری نیز قرار داشت: «ما میخواهیم در تصمیمگیری سیاسی شریک باشیم.»، «میخواهیم مذهب ما در چوکات قانون رسمی باشد.» و «میخواهیم از بیتالمال، حقوق مساوی داشته باشیم.»
اینها فقط خواستههای سیاسی نبودند. اینها ابزارهای ساختن آگاهی جمعی بودند. اینها جملاتی بودند که جامعهی پراکنده را به فهمی مشترک از خود میرساندند. اینها مردم را از هویتهای خرد و جداافتاده، به سوی یک خودآگاهی بزرگتر و یک پیوند اجتماعی گستردهتر میبردند.
این، به گمان من، یکی از بنیادیترین کارهای مزاری بود: اینکه کمک کرد آگاهیِ حبسشده در درون حلقههای کوچک، راهی به بیرون پیدا کند؛ کمک کرد جامعهی هزاره خود را نه فقط در قالب گروهها و دستهها و مناطق پراکنده، بلکه به مثابهی یک جامعهی دارای سرنوشت مشترک بفهمد.
مزاری میگفت: «ما عاشق قیافهی هیچ کسی نیستیم. هر کسی حقوق مردم ما را به رسمیت بشناسد، دستش را میفشاریم.» این سخن در ظاهر، سخنی بسیار ساده است. اما همین سخن ساده، وقتی پیام خود را درست انتقال میدهد، در ذهن و جان آدمها کار میکند؛ آدمها آن را میگیرند، میفهمند، آگاه میشوند و از دل همین آگاهی، به هم نزدیک و منسجم میگردند.
بسیاری از همان آدمها، وقتی اینگونه سخنان را در منظومههای ایدئولوژیک و بستهی خلقی و پرچمی و نصری و حرکتی و مانند آن میانداختند، چیزی از آن نمیفهمیدند. پیام، در آن دستگاههای ایدئولوژیک، گُم میشد، گدود میشد، از معنا تهی میشد و در نهایت، آدمها به جای آنکه به فهم مشترک برسند، به جان هم میافتادند و یکدیگر را میکشتند.
اما مزاری همین سخن را از آن فضای مغشوش بیرون آورد و به صورت یک پیام انسجامدهندهی سیاسی برای مردم انتقال داد. یعنی پیام را از سطح دعواهای کور و بستهی گروهی بالا کشید و به سطحی رساند که بتواند برای همگان معنا داشته باشد. نتیجهی آن این شد که، آهستهآهسته، آن تشتت اجتماعی در درون جامعهی پراکنده رو به کاهش رفت و رنگ باخت.
شما امروز، در اصطلاحات علمی تازه، مفهومی دارید به نام «Alternative Pathway»؛ یعنی یک راه بدیل، یک کاریدور بدیل، یک مسیر تازه که انسان را از بنبستهای قبلی بیرون میآورد. به گمان من، مزاری دقیقاً همین کار را کرد. او نیامد بنشیند و اختلافهای کهنه را دانهدانه حل کند. نیامد نفاق آدمها را در سطح لفظ و شعار موعظه کند. بلکه یک راه تازه گشود، یک زاویهی دید تازه خلق کرد، یک جهت تازه پیش روی آدمها گذاشت. وقتی مردم از آن زاویهی تازه به خود و به یکدیگر نگاه کردند، ناگهان دیدند که آنهمه اختلافی که تصور میکردند، آنقدرها هم واقعی و بنیادین نیست. دیدند که از درون یک افق بزرگتر، بسیاری از آن مرزبندیها فرو میریزد.
خلقی و پرچمی، وقتی در آن افق تازه کنار هم نشستند، خودشان دیدند که در اصل، آنهمه فاصله و دشمنی میانشان آنگونه که میپنداشتند، وجود ندارد. در غیر آن، خلقی و پرچمی واقعاً با هم سخن نمیگفتند و یکدیگر را دشمن میپنداشتند. نصری و حرکتی نیز همینگونه بودند. شورایی و سپاهی نیز همینگونه بودند. هر کدام در دنیای بستهی خود تعریف میشدند و دیگری را به چشم بیگانه و دشمن میدیدند.
ضابط اکبر، که نامش را حتماً شنیدهاید، همان جنرال علیاکبر قاسمی، با هاشمی، قوماندان قولاردوی حزب وحدت، نیروهایشان در غزنی چنان با هم درگیر جنگ بودند که از دشمنیها و درگیریهای شان روایتهای بسیار تلخی در غزنی وجود دارد – و من این را با احتیاط و در سطح یک روایت مشهور نقل میکنم و خود شما هم میتوانید بروید و دربارهاش پرسوجو کنید. همهی اینها در همان دوران جنگهای داخلی اتفاق افتاد. یک طرف «جبههی مستضعفین» بود و طرف دیگر «شورا». در خواجه عمری غزنی. میگویند که نفرهای ضابط اکبر برادر هاشمی را در تورمی به فجیعترین شکل ممکن، در پیش روی زن و خانوادهاش، کشتند.
اما همینها وقتی به کابل آمدند، مزاری یک روز نیامد ضابط اکبر و هاشمی را کنار هم بنشاند و برایشان مجلس آشتیسازی درست کند که بیایید اختلاف خود را حل کنید، کینهی هم را از دل بیرون کنید و با هم خوب شوید. هیچکدام از این کارها را نکرد. بلکه یکی قوماندان قولاردو شد و دیگری قوماندان فرقهی ۹۵. از آن پس، نه تنها به اندازهی یک سر سوزن به یکدیگر شک نکردند، بلکه چنان به هم اعتماد پیدا کردند که هرجا هاشمی قومانده میکرد، ضابط اکبر همانجا میرفت. در تمام دوران جنگ و مقاومت، این رابطهی اعتماد و همسویی میانشان برقرار بود.
نصری و حرکتی نیز به همینگونه بود؛ نصری و شورایی نیز به همینگونه بود؛ شورایی و سپاهی نیز به همینگونه بود. هیچکدام از این اختلافها به شیوهی سنتی و مستقیم «حل» نشد. مزاری ننشست که ریشهی هر نزاع را جداگانه واکاوی کند و برای هر کدام نسخهی مستقل بپیچد.
این گروهها پیش از آن، قول در قول، کوه در کوه، دره در دره، با هم جنگ داشتند؛ اما مزاری آمد و برای همهی آنها یک کاریدور بدیل، یک «Alternative Pathway»، ایجاد کرد. و همین بود که وقتی از آن زاویهی تازه به خود و به یکدیگر نگاه کردند، دریافتند که در بنیاد، آنگونه که میپنداشتند، هیچ اختلافی میانشان وجود ندارد.
این، کاری بود که مزاری با کمک آگاهی جمعی انجام داد. وقتی میگویم او به رفع انسداد آگاهی کمک کرد، منظورم دقیقاً همین است. یعنی آن بنبستهای ذهنی و روانی و تاریخیای را که گروهها را در حصارهای کوچک و خصومتهای بسته نگه میداشت، شکست. افق بزرگتری پیش رویشان گشود. زبان مشترکتری به آنها داد. از دل آن، امکان دیدن یکدیگر را در درون یک سرنوشت مشترک فراهم کرد.
از همانجا بود که خلقی و پرچمی و نصری و حرکتی و همهی اینها توانستند کنار هم بنشینند. نه به این معنا که گذشته را فراموش کرده بودند، نه به این معنا که همهی زخمها ناگهان از بین رفته بود، بلکه به این معنا که در یک سطح بالاتر از آگاهی، در یک افق بزرگتر از هویتهای خرد، توانسته بودند یکدیگر را دوباره ببینند و به یک امکان مشترک فکر کنند.
تا زمانی که آن گدودیهای بعدی راه نیفتاده بود و این آدمهای بد و بیراه، فضا را دوباره خدشهدار نکرده بودند، مزاری حتا میان قوماندانهای حزب وحدت و حرکت نیز بسیاری از مرزها را برداشته بود. این فقط یک برداشت بیرونی نیست؛ خودش هم به صراحت از این موضوع سخن میگوید.
شما میدانید که در نگاه مزاری، میان قنبر و عباس پایدار و شفیع، تفاوتی وجود نداشت. حتا خود مزاری میگوید که انوری میآمد و من برایش پول میدادم و میگفتم فرق نمیکند؛ این پول و این امکانات، مال مردم است، بگیر و استفاده کن. این در حالی بود که انوری از دولت هم پول میگرفت و در شمار قوماندانهای دولت بود.
اما مزاری در منطق خود، میان انوری و سایر فرماندهان حزب وحدت فرق نمیگذاشت؛ میان قنبر لنگ و شفیع فرق نمیگذاشت؛ میان عباس پایدار و نصیر سوز و نصیر دیوانه فرق نمیگذاشت. همهی آنها، در نسبت با آن افق کلانتری که او ساخته بود، برایش یکی بودند. او آنها را از منظر یک تعلق محدود و خرد نمیدید؛ از منظر یک ضرورت بزرگتر و یک سرنوشت مشترک به آنها نگاه میکرد.
درست به همین دلیل بود که اکثر آن قوماندانها نیز او را از همین چشم میدیدند. به همین دلیل بود که دوستش داشتند. چون حس میکردند که در نگاه او، کسی بر دیگری ترجیح داده نمیشود؛ کسی به دلیل منطقهی خود، گروه خود، پیشینهی خود، یا وابستگی پیشین خود، کوچک یا بزرگ شمرده نمیشود.
در پیش مزاری، کسی خود را جاغوری و دایزنگی و دایکندی و امثال آن نمیدید. او چیز دیگری خلق کرده بود؛ یک سطح دیگر از تعلق، یک افق دیگر از فهم، یک چارچوب دیگر برای دیدن خود و دیگری فراهم کرده بود.
و به گمان من، «Alternative Pathway» یا همان کاریدور بدیل دقیقاً همین بود. یعنی گشودن یک مسیر تازه که در آن، آدمها دیگر خود را فقط در مرزهای بسته و خرد گذشته تعریف نمیکردند، بلکه در درون یک افق مشترکتر و بزرگتر میدیدند.
نکتهی مهم این است که مزاری این کار را با فلسفهبافیهای پیچیده، با تاریخگوییهای پرزرقوبرق، یا با زبان نخبگان دانشگاهی و اصطلاحات دشوار انجام نداد. این کار را با آن نوع زبان و بیانی نکرد که شاید شما از زبان فلان نخبه و فلان روشنفکر بشنوید. او زبان بسیار سادهای داشت؛ اما همین زبان ساده، حامل آگاهی بود. همین آگاهی، در عمل، انسجام اجتماعی خلق میکرد.
***
کار بزرگ دیگر مزاری همان کاری است که با مرگِ خود کرد. به گمان من، بزرگترین کار مزاری این است که همانگونه که در بستر حرکت سیاسی خود، آگاهی مردم را جهت داد، با مرگ خود نیز آنچنان آگاهی مردم را پالایش کرد که پس از او، مردم با یک بینش دیگر و با چشمی دیگر به حرکت ادامه دادند.
چه میخواهم بگویم؟ میخواهم بگویم که بعد از مزاری، هزارهای که متولد شد، یعنی شما، نسلی که فرق نمیکند مزاری را به صورت حضوری دیدهاید یا ندیدهاید، در بنیاد، یک نسل متفاوت هستید. شما به کلی یک نسل دیگرید؛ یک چشم دیگر دارید، یک نوع نگاه دیگر دارید، یک حساسیت دیگر دارید، یک فهم دیگر از خود، از جامعه، از حق، از رنج و از آیندهی خود دارید.
مزاری برای شما فقط یک آیینه نیست که او را در برابر خود بگذارید، در سیمایش نگاه کنید و بعد بگویید که مزاری این را میگفت و آن را میگفت. نه. مزاری برای شما تنها یک تصویر بیرونی یا یک نام تاریخی نیست. مزاری در چشمان شما نشسته است. مزاری در روح شما جاری است. در طرز نگاهکردن شما به دنیا، در شیوهی فهمیدن شما از خود و در زبانِ حقطلبانهی شما رسوب کرده است. حتا اگر خودتان هم به زبان نیاورید، حتا اگر صریح هم اعتراف نکنید، باز هم واقعیت این است که مزاری شما را به یک دنیای تازه آورده است. او افق دیگری را پیش روی شما باز کرده است. او نوع دیگری از دیدن را در درون شما کاشته است.
اینکه امروز شما از هزاره سخن میگویید، از حقوق بشر سخن میگویید، از احترام به زن و حرمت دختر سخن میگویید، از آزادی سخن میگویید، همهی اینها، در بنیاد، به آن تحولی برمیگردد که مزاری در نظام آگاهی جامعه ایجاد کرد.
مزاری انسداد این مفاهیم را در ذهن و جان جامعه شکست. راه فهمیدنِ آنها را باز کرد. کُدهای آن را در درون جامعهی ما گذاشت. من بعدتر برایتان نشان خواهم داد که این کُدها در کجاها و چگونه در سخن و عمل او حضور داشتند.
بگذارید کمی عینیتر و تجربیتر سخن بگویم. امروز ما و شما بسیار راحت با سیدهای خود تصفیهحساب میکنیم. برای بسیاری از ما، کوبیدن و زدنِ سید، تقریباً به یک بازی روزمره تبدیل شده است. در حالی که سید، در درون جامعهی هزاره، در آن زمان بخشی از همان تابوهای مقدس بود که کسی جرأت نمیکرد به آن نزدیک شود، چه رسد به اینکه آن را نقد کند یا به چالش بکشد.
امروز برای شما بسیار ساده است که در مورد سید و ملا گپ بزنید و آن را نقد کنید و وقتی با معیار تان جور نیامد، دور بیندازید. چه میگویم؟ هر کدامتان که از راه میگذرید، سید و سیدبازی را ندافی میکنید. هر کسی که از راه برسد، حتی موسی ظفر را هم که گیر بیاورد، رها نمیکند. موسی ظفر بارها آمده و به زاری گفته است که من دیگر از همه چیز گذشته ام، من امام نیستم، امامزاده هم نیستم، از امام هم گذشته ام، از سید هم گذشته ام، از همهی این چیزها گذشته ام و استعفا میدهم؛ اما باز هم به او میگویند که «نه، بابی مه! جد و بابی تو این قدر دیر با نام سید سر از مو سیادت کرده و حالی تو میخواهی با جدا شدن از سید، بازهم سر از مو ناز کنی و خود را بفروشی؟» او را هم هر کسی که گیر کند، ندافی میکند.
دیگران هم کموبیش با همین وضعیت روبهرویند. مهم نیست که این سید عیسای مزاری باشد یا سید عادلی باشد یا مرتضوی و سید حجت کابلی. این کار امروز به یک امر عادی و حتا به یک بازی تبدیل شده است؛ اما باید فهمید که اصل و اساس این تحول، در دل یک بحران بسیار کلان به وجود آمد. این چیزی نبود که یکباره، در یک بازی ذهنی یا در یک بحث روشنفکرانه پدید آمده باشد. این تحول و دستاورد، محصول یک تجربهی زیستهی تاریخی برای جامعهی هزاره بود. این جامعه آن را در متن یک رویارویی بسیار واقعی و بسیار سخت تجربه کرد.
آن زمان تو سید فاضل را در برابر خود میدیدی؛ سید جاوید و سید انوری و سید هادی و سید عالمی و سید بهشتی و سید مرتضوی را پیش روی خود میدیدی. تو با یک آدم ذهنی طرف نبودی. با انسانهایی واقعی طرف بودی، با نیروهایی واقعی، با مناسباتی واقعی، با جنگی واقعی، با بحران و مرگ و انتخابهای بسیار دشوار طرف بودی.
به همین ترتیب، وقتی شما امروز از مسعود سخن میگویید، بسیاری از شما یک «مسعود ذهنی» را در ذهن خود دارید؛ مسعودی که بعدها در حافظهها و روایتها ساخته شده است. بعد، دربارهی این مسعود ذهنی است که میپرسید چرا با او آشتی نشد، چرا فلان سخنش پذیرفته نشد، چرا چنین و چنان شد. اما مسعودی که مزاری با او طرف بود، یک مسعود ذهنی نبود. مسعودِ مزاری، آن کسی بود که با او حرف میزد؛ همان کسی بود که بر سرِ کوه تلویزیون ایستاده بود، مخابره در دستش بود و برای قوماندانهای خود در بتخاک و جاهای دیگر فرمان میداد و میگفت شما این کار را کنید و آن کار را کنید. در همان حال در مخابره فریاد میزد که «مه اینجه مصروف هزاراستم…»
همان صحنه را ببینید: کمرهای که پیش رویش است، دور میزند و از روی خودش میگذرد، سید مصطفی کاظمی و سید حسین انوری را نشان میدهد که بر سر کوه تلویزیون نشستهاند، بعد دوربین به اینسو کش میخورد و غرب کابل را نشان میدهد که یکسره زیر گرد و خاک گم شده است و مسعود، در همان حال، در مخابره جیغ میزند که: «من مصروف هزاراستم….»
تو با این مسعود طرف هستی. با این سید مصطفی کاظمی و با این سید حسین انوری طرف هستی. نه با یک آدم ذهنی. نه با یک چهرهی انتزاعی. با آدمهای واقعی و با مناسبات واقعیِ قدرت و جنگ.
نستوه شاید در همین جمع ما هم باشد. او در ویرجینیا زندگی میکند و عضو شورای مرکزی حزب وحدت بود. من چند روز پس از شهادت بابه مزاری، وقتی او به پشاور آمد، با او مصاحبهای داشتم که در «امروز ما» چاپ شد. نستوه، به عنوان عضو شورای مرکزی حزب وحدت، تعریف میکند که آزادبیگ آمد. آزادبیگ و ترجمان خالد میان حزب وحدت و شورای نظار رفتوآمد میکردند تا میان آنها صلح و آشتی برقرار کنند.
در همان جنگ سهروزهی آخر، که غرب کابل زیر بمباران و راکت شورای نظار قرار گرفت، آزادبیگ در شورای مرکزی حزب وحدت گفت که رفتیم تا میان اینها آشتی بدهیم. به مسعود گفتیم که آشتی کن، چرا جنگ میکنی؟ اما مسعود گفت: ما سه روز غرب کابل را مورد حمله قرار میدهیم. سه روز میزنیم. هرچه از دست ما برآمد، انجام میدهیم. اگر در این سه روز مزاری را برداشتیم، خوب. اگر نه، بعد از آن، هرچه مزاری گفت، قبول میکنیم.
نستوه میگوید که آزادبیگ با ترجمان خالد به شورای مرکزی حزب وحدت آمد و گریه کرد. گفت: شما خود را برای یک کربلای دیگر آماده کنید. بعد گفت: اینها اهلِ شدن نیستند. ترجمان، که یک تاجیک بدخشانی بود، همین را به زبان خودش هم برای من میگفت. همانجا هم، در شورای مرکزی حزب وحدت، گفت: اینها آدم نمیشوند.
بعد آزادبیگ رو به مزاری کرد و گفت: تو نباید به اینها دست بدهی و تسلیم شوی. اگر تسلیم شوی و با اینها گپ بزنی، من دیگر روی خود را به روی تو نمیزنم. گفت: اگر تو کشته هم شوی و هیچ کسی هم در میان هزارهها باقی نماند، من میآیم، چپن تو را میپوشم و به جای تو رهبری میکنم؛ اما هوش کن که با اینها دست ندهی.
دقت کنید: این سخن را کسی میگوید که خودش رفته بود تا مسعود را قناعت بدهد که بر غرب کابل حمله نکند.
من از همین حملهی سهروزهی آخر سخن میگویم. شما با این مسعود طرف هستید.
به همین ترتیب، امروز برای بسیاری از اندیوالهای ما، داکتر عبدالله، همین ژیگولویی که امروز شما میبینید، بیشتر یک آدمِ ذهنی است. اما من داکتر عبدالله را میشناسم. من دیدهام که این آدم چقدر عناد داشت، چقدر کینه داشت. صدایش را، لحن تحقیرآمیزش را، طعنههایش را، توهینهایش را، من هنوز در ذهن خود دارم؛ نه به صورت یک تصور دور، بلکه به صورت چیزی که در پیش روی من بوده است. میدانم که چگونه طعنه میزد، چگونه شماتت میکرد و چگونه با زبانش زخم میزد.
در تمام دوران غرب کابل، شاید از میان تمام صداهایی که شنیدهام، آزاردهندهتر از دو صدا به یاد نداشته باشم: یکی صدای شیخ محسنی و دیگری صدای داکتر عبدالله.
من از یونس قانونی صدای بدی به یاد ندارم. حداقل در حافظهی من نمانده است که از او سخن زشت و آزاردهندهای شنیده باشم. از مسعود هم فقط همان یک جملهی تلخ در ذهن من مانده است که در ویدیو میگوید: «مه مصروف هزاراستم…»
اما از داکتر عبدالله، که سخنگوی وزارت دفاع بود، دهها صدای بد در ذهن من مانده است؛ صداهایی تحقیرکننده، صداهایی شماتتآمیز، صداهایی که چنان با لحن زهرآلود ادا میشدند که برای ما گویی گلولهای زهرآگین شلیک میشد. انگار بر زخم ما نمک میپاشیدند؛ نه، دقیقتر بگویم: گویی نمک را به شکل گلوله بر زخم ما شلیک میکردند.
محسنی هم همینگونه بود. صدایش بهندرت بلند میشد، مگر آنکه در درون آن طعنهای باشد، تحقیری باشد، نیشی باشد. اصلاً میدیدی که در درون این دو، چه حجم سنگینی از نفرت خوابیده است. ما با اینها در یک دنیای واقعی روبهرو بودیم؛ در جهانی که این آدمها در فاصلهی چند متر از ما ایستاده بودند، سخن میگفتند، تصمیم میگرفتند و بر سر سرنوشت ما اثر میگذاشتند.
مزاری در همین جهان بود که سخن میگفت. در همین جهان بود که سیاست میکرد. در همین صحنه بود که ایستاده بود و راه میجست و راه میگشود.
و دقیقاً در همینجاست که وزن سید فاضل و سید انوری و سید جاوید و امثال آنها نیز معلوم میشود، عزیزان من.
در همین صحنهی واقعی، در همین نسبت عینیِ نیروها، در همین میدان پُر از نفرت و طعنه و تحقیر، جایگاه هر کس معلوم میشود.
مزاری نیز درست در همینجا است که برای مردم، نظام آگاهیشان را شکل میدهد. او این نظام آگاهی را فقط با سخن و شعار نساخت. با ایستادن در دل همین واقعیت ساخت. با دیدن و فهمیدن همین دشمنیها و همین مناسبات ساخت.
بعد، وقتی رفت، همین نظام آگاهی را با خون خود چنان شفاف و روشن به تاریخ سپرد که امروز، پس از سیویک سال، شما چیزی بزرگ و درخشان را بر کف دست خود میبینید و شاهد آن هستید.
***
بگذارید باز هم عینیتر و تجربیتر سخن بگویم: همین روزها و شبهایی را که اکنون در آن قرار داریم، در نظر بگیرید؛ روزهایی که جنگ ایران با امریکا و اسرائیل مطرح است و در کنار آن، جنگ پاکستان با طالبان نیز جریان دارد. همهی آنچه را میگویم به صورت فرضی در نظر بگیرید و بعد، سناریوها و سوالهایی را که مطرح میکنم، یکی یکی با خود تان مرور کنید. میفهمید که چه میخواهم بگویم…
فرض کنید اگر همین وضعیت، سیوسه سال پیش یا چهل سال پیش اتفاق میافتاد؛ در زمانی که نظام آگاهی جامعه هنوز مغشوش بود، هنوز صیقل نخورده بود، هنوز از درون به این درجه از تشخیص نرسیده بود، چه اتفاق میافتاد؟ در آن زمان، کافی بود یک آوازه در میان مردم بیفتد که «تمام اسلام با تمام کفر درافتاده است». در آن صورت، کدام مسلمان بود که در جایش آرام بنشیند؟ کدام جمع بود که بیهیاهو بماند؟ کدام شهر بود که به جوش نیاید؟
اما حالا چه؟ امروز، از اینجا تا دایزنگی، از جاپان و استرالیا تا کابل، شما چه واکنشی نشان میدهید؟
نگویید که در کابل و بامیان مردم از طالب میترسند و از همین رو چیزی نمیگویند. طالب ضد امریکا است؛ اگر کسی به سود چنین شعارهایی تظاهرات هم برپا کند، چه بسا بسیار هم استقبال شود. اما با این حال، کسی ککش هم نمیگزد. نه به این معنا که مردم از نظر عاطفی رنج نمیبرند. نه، اصلاً چنین نیست. مردم خوش نیستند. عاطفهی مردم زخمی میشود. از دیدن بمب و باروت و ویرانی و خون، ناراحت میشوند. دلشان میسوزد. خوششان نمیآید. اما چرا مردم یکباره به خیابان نمیریزند؟ چرا تظاهرات نمیکنند؟ چرا هیاهو و غوغا راه نمیاندازند؟
اگر این وضعیت سیوسه سال پیش یا چهل سال پیش میبود، مردم با دیدن چنین صحنهای شاید سنگ و چوب را آتش میزدند، دیوارها را میشکستند و با تمام وجود به میدان میآمدند. چرا؟ چون برایشان گفته میشد که اسلام در برابر کفر قرار گرفته است.
اما مزاری چه کرد؟ مزاری نظام آگاهی جامعه را در همان بزنگاه تاریخی، با همین سخنهایی که امروز از آنها یاد میکنید – و بخشهایی از آن را آقای مهرجو هم پیشتر خواند – چنان صیقل داد که مردم امروز، در عین آنکه رنج میبرند، آرام و منطقی درنگ میکنند و همه چیز را در این درنگ، در یک حالت مقایسهای بسیار قشنگ و پرمعنا ارزیابی میکنند تا تصمیم و موضع منطقی خود را پیدا کنند. این است مفهوم آگاهی جمعی که جنبهی کاربردی پیدا میکند.
مزاری گفت: «در افغانستان، شعارها مذهبی، اما عملکردها نژادیاند.» این جمله را در سراسر جهان اسلام نیز تعمیم دهید. جمله در ظاهر ساده است؛ اما یکی از عمیقترین کُدهایی است که برای فهم سیاست در کشور ما و در کشورهای اسلامی دیگر معنا میدهد.
حالا هزاره، به کمک همین جملهی تیوریک و آگاهیبخش، با خود مینشیند و فکر میکند. درنگ میکند. میگوید: بلی، اسلام و کفر با هم درافتادهاند و شاید گفته شود که اسلام در خطر است. اما یک زمان دیگر هم اسلام در خطر بود. ما همان وقت هم گفتیم که اسلام مرز ندارد. ما برای دفاع از اسلام به حرکت افتادیم؛ اما وقتی نزدیک شدیم، دیدیم که اسلام، در خیلی جاها، آنقدر مرزهای درشت و محکم داشت که وقتی ما از آن مرزها عبور میکردیم، با چوب و چوبک، کجاکجای ما را میپالیدند که مبادا میکروب با خود آورده باشیم.
در درون همان شهرها، ما را با سگ و گربه مقایسه میکردند و ورود سگ و گربه و افغانی را غیرمجاز اعلام میکردند.
دقت کنید که چه میگویم: اینها همان چیزهایی است که من از آن به نام آگاهی جمعی یاد میکنم. آگاهی جمعی یعنی مردمی که بر بنیاد تجربه و فهم مشترک، درنگ میکنند. فریب شعار را به آسانی نمیخورند. عاطفهی خود را با عقلانیت سیاسی تنظیم میکنند. درد را میفهمند، اما به هر بانگ و بیرق و شعار، خود را تسلیم نمیکنند.
امروز وقتی بمب و باروت و آتش بر سر اسلام میریزد، مردم خوش نیستند؛ زخم میخورند، میرنجند، ناراحت میشوند؛ اما درنگ میکنند تا ربط و نسبت خود را نیز با آن بشناسند و گم نکنند. همین درنگ، محصول یک تحول در نظام آگاهی است.
به همین ترتیب، امروز بار دیگر گفته میشود که شیعه در خطر است. اگر در گذشته میبود، شما برای پاسخ به فراخوانِ «شیعه در خطر است» چه میکردید؟ بیدرنگ به حرکت میافتادید. احساساتتان برانگیخته میشد. خود را در دل یک رسالت بزرگ مذهبی میدیدید و آماده میشدید که بیچونوچرا وارد میدان شوید.
اما امروز چه میگویید؟ میگویید: بلی، شاید شیعه در خطر باشد؛ اما یک روز دیگر هم شیعه در خطر بود. روزی که شیعه در غرب کابل تحت بمب و راکت و باروت نفس میکشید، جمهوری اسلامی و شیعیان تحت حمایت او از سیاف و ربانی و حکومتی که شیعیان را قتل عام میکرد، حمایت کردند. روزی که مزاری کشته شد، مگر شیعه در خطر نبود؟ اما همین شیعه، حتی اجازه نداد که فاتحهی او خوانده شود؛ اجازه نداد که برایش عزاداری کنند، اجازه نداد که سوگواری او به رسمیت شناخته شود. در همان شب و روزی که مزاری شهید شد، هزاره در تمام هزارهجات و در سراسر دنیا در خون خود میتپید؛ اما در همان حال، ربانی به ایران رفت و برایش چه جشنها گرفتند و چه استقبالها کردند. بروید خاطرات رفسنجانی را بخوانید تا ببینید چه سخنهایی میانشان ردوبدل شده است و بفهمید که در آن زمان، «شیعه در خطر» دقیقاً چه معنا داشت و چگونه در همانجا تجزیه و تقسیم میشد.
بلی، شیعه در خطر بود؛ اما باید پرسید کدام شیعه؟ همین شیعههایی که اینجا، سیوشش تا و چهل تا در شورای عالی دولت اسلامی مینشستند، همینهایی که میآمدند و در جامعهالاسلام میگفتند: «الیوم یوم المرحمه»، همینهایی که در مسجد امام خمینی میایستادند و مردم ما را به قوم هود و لوط و ثمود تشبیه میکردند و پیش خدا دعا میکردند که ما را ببخش – اینها چه کسانی بودند؟ اینها از کدام شیعه سخن میگفتند؟ این شیعه، در آن بزنگاه تاریخی، در کنار چه کسی ایستاده بود و بر سر چه کسی فرود میآمد؟
همینگونه، اگر با حملات پاکستان، گفته میشد که افغانستان در خطر است، ملت در خطر است، مردم افغانستان در خطر اند، منافع ملی در خطر است، تمامیت ارضی در خطر است، مردم، با همین شعارها، به حرکت درمیآمدند. اما امروز، همان مردم، یا فرزندان همان مردم، بسیار آرامتر و آگاهانهتر نگاه میکنند. میایستند و با خود میگویند: یک زمان دیگر هم افغانستان در خطر بود، کشور در خطر بود، همه چیز در خطر بود. ما رفتیم، جهاد کردیم، در برابر روسها ایستادیم. اما بعد از آنکه روسها بیرون شدند، مگر شما نگفتید که حرف اینها را بعداً میزنیم؟ مگر شما نبودید که گفتید فعلاً وقت این حرفها نیست؟ مگر نگفتید که اینها در این کشور نیستند و حضور ندارند؟
این حرفها همان چیزی بود که مردم بارها قربانی آن شدند. امروز، درست به خاطر همان حافظهی زخمی و همان آگاهی پالایشیافته، درنگ میکنند و دیگر به آسانی تن به آن نمیدهند. میگویند: ما معطل میکنیم. بروید، شما دفاع کنید، بعد میبینیم که چه تصمیم بگیریم.
همین گونه، اگر بیایند و بگویند که فارسیزبان در خطر است و ملیتهای محروم در خطر است و فاشیسم قومی پیروز میشود، میگویید که بلی، یک وقت دیگر هم آمدیم و برای این رفع این خطر ائتلاف تشکیل دادیم و پیمان امضا کردیم و با شما یک دست شدیم، اما شما افشار و غرب کابل را روی دست ما گذاشتید و از کوه تلویزیون و کافرکوه بر سر ما بمب و باروت ریختید و دوران جمهوریت را نشان دادید که چقدر به این خطر اعتنا میکنید… حالا ما هستیم و درنگ میکنیم…
به همینگونه، اگر بیایند و بگویند که هزاره در خطر است و حق هزاره در خطر است، آقای خلیلی و محقق و هر کسی دیگر که باشد، شما میگویید که بلی، ما به خاطر حق هزاره و دفاع از هزاره از کابل تا بامیان و مزار و هر جای دیگر جان دادیم و خون دادیم و بعداً که آمدیم و شما رهبر شدید، این حق به تقی و نقی و عالم و باقر و حسین و خنجری اختصاص داده شد و هزاره باز هم از جلریز و زابل تا غور و ارزگان قتل عام شد؛ اما هیچ کسی به دادش نرسید. حق هزاره در آنجا کجا شد؟
حتی اگر بحث مدنی و دموکراسی و ارزشهای مدنی شود، در جنبش روشنایی و قیام تبسم هزاره رفت با تمام وجود خود، در داخل و خارج کشور، در پشت یک داعیهی مدنی هم ایستاد، اما بزرگان جنبش روشنایی چه کار کردند؟ در پشت سر همین حرکت مگر نرفتند هر کدام شان همان جنبش روشنایی را به کاسهی پست گدایی تبدیل نکردند و پیش هر کسی آن را دراز نکردند؟ هزاره و خون و داعیهی هزاره را نفروختند؟
این همه درنگ و آگاهی را هزاره با کدام معیار به دست آورد؟ این آگاهی از آسمان نریخت. این آگاهی مفت به دست نیامد. این آگاهی به کمک همان نگاهی بود که مزاری آن را به دست هزاره داده بود. درست است که تو شاید آن را اعتراف نکنی؛ ولی هر وقت که تصمیمی از روی درنگ و آگاهی میگیری، مزاری همانجا با تو هست… او بود که نگاه و قدرت درک تو را به همین جا رساند.
***
بگذارید اینجا یک گریز دیگر هم بزنم و نکتهی تکاندهندهی دیگری را هم بگویم:
همین وضعیتی را که اکنون در ایران جریان دارد، در نظر بگیرید. میدانید که از چه سخن میگویم. سید پیر ما، آیتالله خامنهای، در ایران کشته شد. من میخواهم از همینجا، در مقایسه با بابه مزاری، به یک نکتهی بسیار مهم اشاره کنم.
آقای خامنهای، این سیدِ بزرگِ ایران، در طول دوران حاکمیت خود، نظام آگاهی را در آن کشور، گامبهگام، به سوی اغتشاش و انسداد سوق داد. این سخن را باید با دقت توجه کرد. منظورم فقط یک نقد سیاسی معمول نیست. منظورم این است که او با نوع رهبری خود، با شیوهی مواجههاش با جامعه، با اندیشه، با نقد، با آزادی و با نیروهای زنده و خلاق درون انقلاب، کاری کرد که آگاهی جمعی، به جای آنکه بازتر، روشنتر و بارورتر شود، رفتهرفته بستهتر، مغشوشتر و در نهایت، گرفتار نوعی تصلب و خرافهزدگی شد.
انقلاب ایران را نباید فراموش کرد. انقلاب ایران یک پدیدهی بسیار بزرگ و بسیار پرشکوه در قرن بیستم بود. انقلابی بود که میتوانست، با آن عظمت اجتماعی و تاریخیای که آفریده بود، ایران را به جایگاهی بسیار بلند برساند؛ میتوانست این ملت را در اوج اقتدار، عزت و شکوفایی تمدنی آن قرار دهد. چنین ظرفیتی در آن انقلاب وجود داشت. چنین نیرویی در آن خیزش نهفته بود. اما این همه، یک شرط داشت و آن اینکه پشت آن انقلاب، خردی از جنس خردِ گاندی یا ماندلا به کار میافتاد؛ خردی که بتواند جامعه را نگه دارد، تنوع را تحمل کند، اخلاق را بر قدرت مقدم بدارد، و پیروزی را به کینه و حذف و انحصار تبدیل نکند. چنین خردی اگر در کار میافتاد، ایران میتوانست راه دیگری برود.
همان چیزی که مصطفی رحیمی، در آن نامهی مشهورش به آیتالله خمینی با عنوان «چرا با جمهوری اسلامی مخالفم؟»، با نوعی درد روشنفکرانه و مسئولانه، ماهها قبل از پیروزی انقلاب، پیشنهاد کرده بود. او گفت که اگر قرار است انقلاب پیروز شود، باید آن گوهر بزرگی را که ملت ایران سالهای سال از آن محروم بوده است، به او هدیه کند؛ باید برای او نوعی معنویتِ انسانی، آزادیپرور و تعالیبخش به ارمغان بیاورد، نه آنکه دین را به ابزار سلطه و انسداد بدل سازد.
اما چنین نشد. از همان روزهای نخست، این انقلاب به خوردن فرزندان خود شروع کرد. تصفیهی خونین شروع شد. گذشته از دیگران که به زودی انگ ضد انقلاب خوردند و به حاشیه رفتند، بازرگان و بنیصدر و امثال آنان از راه برداشته شدند، بهشتی و رجایی و باهنر را نیز گفته میشود که به همین گونه از راه برداشتند. بعد کسانی مثل منتظری و موسوی و کروبی و همه یکی یکی بلعیده شدند. بهویژه در عصر خامنهای، این نظام آگاهی، بیش از پیش، به سوی اغتشاش و انسداد رانده شد. روندی که از حذف و بلعیدن فرزندان خودِ انقلاب آغاز شده بود، دایرهی آن پیوسته گستردهتر شد تا جایی که حتا کسانی چون رفسنجانی و روحانی و خاتمی و احمدینژاد و جواد ظریف نیز در نهایت در این نظام جای امنی نداشتند.
این منطقِ حذف، برای دانشمندان و متفکرانی چون سروش و ملکیان و زیباکلام و کدیور و شبستری و هیچ استاد دانشگاه، نویسنده، هنرمند و متفکر مستقلی میدان نگذاشت. یعنی جامعهای که میتوانست بر شانههای انقلاب خود به سوی بلوغ بیشتر حرکت کند، رفتهرفته به جایی رسید که در درون نظام رسمیاش، مجال برای نفسکشیدنِ فکر و فرهنگ و نقد و تخیل، هر روز کمتر و کمتر شد.
نه اینکه آن جامعه از حیث ابزار قدرت ضعیف شده بود. نخیر. سپاه داشت، بسیج داشت، موشک داشت، بمب داشت، دستگاه امنیتی و تبلیغاتی داشت؛ اما پرسش این است که آگاهی را به کجا رسانده بود؟
کار به جایی رسید که حتا صمیمیترین فرزندان همان انقلاب، همان کسانی که در پیروزی آن نقش داشتند، دیگر در درون آن احساس تعلق و امکان حضور نمیکردند. در عوض، دایرهی پیرامون خامنهای رفتهرفته از مداحان و ستایشگران و تملقگویانی پُر شد که به جای اندیشه، خرافه میآوردند؛ به جای نقد، کرنش میآوردند، به جای بیداری، خوابزدگی تولید میکردند.
فضا چنان شده بود که دیگر به جای صدای متفکر و منتقد و هنرمند، بیشتر صدای مداح و ثناگو به گوش میرسید؛ کسانی که رابطهی آنان با قدرت، نه از جنس گفتوگو و مسئولیت، بلکه از جنس تملق و وابستگی بود.
در همان حال، خیابانها و بازارها و سرکهای آن کشور، بارها با خون کسانی رنگین شد که چیز زیادی نمیخواستند؛ فقط حق میخواستند، آزادی میخواستند، نان میخواستند، کرامت میخواستند. اما نظام، صدای آنان را نمیشنید. یا اگر میشنید، آن را به رسمیت نمیشناخت.
این، به گمان من، یکی از روشنترین نمونههای انسداد آگاهی است که خامنهای در حیات خود بر ملت ایران تحمیل کرده بود: وقتی یک نظام، با همهی سازوبرگهای قدرت، دیگر توان شنیدن صدای جامعه را از دست میدهد؛ وقتی پیرامون رهبر، به جای اندیشه و نقد و آگاهی، حلقهای از ستایشگران مداح شکل میگیرد؛ وقتی جامعه، با همهی ظرفیتهای زنده و خلاق خود، به حاشیه رانده میشود، و وقتی قدرت، به جای آنکه راه را به سوی آگاهی باز کند، آن را به مرز خرافه، تصلب و خودفریبی میرساند، نشان میدهد که انسداد آگاهی چه فاجعهای را دامنگیر ملت کرده است.
در اینجا، اگر بخواهیم مقایسهای ظریف و جدی بین خامنهای با مزاری داشته باشیم، تفاوت دقیقاً در همین نقطه آشکار میشود: مزاری، چه در زندگی و چه در مرگ خود، به رفع انسداد آگاهی کمک کرد؛ اما خامنهای، هم در زندگی سیاسی خود و هم در فرجامی که از خود برجای گذاشت، جامعه را به سطحی از انسداد آگاهی کشاند که پیامدهای آن، هنوز هم ایران را در یکی از خطرناکترین گردنههای تاریخیاش سرگردان نگه داشته است.
دقت کنید که چه میگویم. مزاری آمد و تفاوتها، خصومتها و آن گسلهای خطرناک را در درون جامعهی هزاره، یکییکی، بیآنکه به موعظههای بیحاصل پناه ببرد، از مسیر دیگری عبور داد. مزاری میان ضابط اکبر و هاشمی راهی برای همپذیری گشود؛ میان خلقی و پرچمی و مجاهد، در سطحی بالاتر از دعواهای کهنه، امکان یکجا ایستادن ساخت. یعنی در درون جامعهای که بهراستی از هر جهت متفرق بود، از نظر سطح آگاهی عمومی با جامعهی ایران اصلاً قابل قیاس نبود و در لایههای سنگین جهل، خرافه، بدویت اجتماعی و عقبماندگی تاریخی گیر مانده بود، مزاری توانست در شرایط بحران، جنگ و فلاکت هولناک، مردم را به صورتی گسترده و بلند به سوی آگاهی و انسجام سیاسی هدایت کند.
این کار کوچکی نبود. در یک جامعهی گرفتار هزار مانع مذهبی، قبیلهای، سمتی و گروهی، کمک کرد که مردم، آرامآرام، برخی از خطرناکترین موانع را از سر راه خود بردارند و تابوهای مذهبی و قبیلهای را، هم در ذهن خود و هم در الگوهای عمل و رفتار و رابطهی اجتماعی خود، بشکنند و در واقع، خود را از درون آزاد کنند.
اکنون اینطرف را نگاه کنید. خامنهای در برابر جامعهای قرار داشت که از حیث پیشینهی تمدنی، حافظهی تاریخی، سنت فلسفی، ظرفیت فکری، نهادهای علمی و انباشت فرهنگی، در مرتبهای بهمراتب بالاتر ایستاده بود. جامعهای مثل ایران، با همهی ضعفها و تناقضهایش، جامعهای بود که در یک غنای نسبتاً خوب فکری و تاریخی به سر میبرد؛ اما این بستر آگاهی، در عصر خامنهای، نه تنها گشودهتر نشد، بلکه در مداری افتاد که به یکی از سختترین و خطرناکترین اشکال خرافه و انسداد کشیده شد و به جایی رسید که دیگر هیچ مغز مستقل، هیچ تفکر آزاد، هیچ اندیشهی زندهای نمیتوانست در درون آن به حیات طبیعی خود ادامه دهد.
از همه مهمتر اینکه مرگ او نیز، برخلاف مزاری، نه به پالایش آگاهی، بلکه به تعمیق انسداد آگاهی یاری رساند.
دقت کنید که چه میگویم: مزاری با مرگ خود، نظام آگاهی جامعهی هزاره را شفافتر کرد؛ اما خامنهای، با آن فرجامی که برای خود و برای نظامی که ساخته بود رقم زد، جامعهی ایران را در وضعیتی رها کرد که به گمان من، تا سالها و شاید تا دههها، از پیامدهای این انسداد بهآسانی بیرون شده نتواند.
باز هم دقت کنید که چه میگویم: در الهیات شیعی، چهارده قرن است که امام حسین کشته شده است و هنوز آن خون، در منطقِ درونیِ الهیات شیعی، به عنوان یک عقدهی همیشگیِ تاریخی، عاطفی و اعتقادی گیر مانده است. حالا شما فکر کنید که اگر خون خامنهای نیز در درون همان منطقِ تقدسزده و حماسهساز قرار گیرد، چه انسداد تازهای میتواند تولید کند. چه کسی میتواند از زیر بار این بارِ تازه بیرون شود؟ چه کسی میتواند بهسادگی بایستد و بگوید: برادر، واقعاً چه شد؟ واقعاً این جامعه چه میخواست؟ واقعاً این پایان، پاسخ کدام آرزو و کدام نیاز مردم بود؟
خامنهای خودش رفت، نواسه و دختر و زن و عروسش هم رفتند و به تعبیر پیروانش، همهی خانوادهاش را یکدست با خود به قربانگاه برد. حالا ملت ایران با وضعیتی روبهرو است که یک مرد سالخورده، که به هر حال دیر یا زود از مسیر طبیعی زندگی هم میتوانست از دنیا برود، در موقعیتی قرار گرفته که مرگش بهسادگی میتواند در دستگاهی از روایتسازی، حماسهپردازی و تقدسافزایی، به چیزی بدل شود که باز هم عقل جامعه را ببندد، نه اینکه باز کند.
اینجاست که من میگویم خامنهای با مرگ خود تمام منطق و تعقل جامعهی ایران را چنان به انسداد کشانده است که صدها هزار انسان این کشور، به جای آنکه بایستند و پرسشهای واقعی خود را مطرح کنند، در بندِ یک حماسهی از پیشساخته فرو رفته اند؛ در بندِ روایتی از «مقاومت» که هر چیز را میبلعد؛ روایتی که دیگر در آن کسی نمیپرسد این همه رنج برای چه بود، این همه ویرانی برای چه بود و آیا واقعاً جامعه همین را میخواست؟
به اصطلاح خود ما هزارهها حالا «بیا و کش کن بندِ دول را». یعنی آنقدر این روایت را کش بده، آنقدر امتداد بده، آنقدر بر طبل آن بکوب که دیگر هیچکس مجال نکند بپرسد که اصلِ قصه چه بود؟ مردم چه میخواستند؟ و این راه، ما را به کجا رساند؟
این دقیقاً همانجایی است که تفاوت مزاری و خامنهای، نه فقط در سیاست، بلکه در نسبتشان با آگاهی آشکار میشود: مزاری، در دل یک جامعهی زخمی، بسته و گرفتار خرافه، راهی به سوی گشودگی آگاهی باز کرد؛ اما خامنهای، در متن جامعهای با آنهمه ظرفیت تمدنی و فکری، راه را چنان بست که حتی مرگش نیز میتواند به جای گشودن افق، به بستن بیشتر افقها بینجامد.
ببینید که مزاری چه کار کرد. مزاری در زندگی خود، آگاهی زمینی داد. آگاهی زمینی یعنی همان آگاهیای که در زندگی عملی و روزانهی مردم کاربرد دارد؛ همان چیزی که اگر بخواهیم با اصطلاح انگلیسی بیان کنیم، میتوان آن را «Applied Awareness» گفت. یعنی آگاهیای که فقط در ذهن نمیچرخد، فقط در لفظ و شعار نمیماند، فقط به درد خطابه و هیجان نمیخورد؛ بلکه به زندگی واقعی انسان برمیگردد، در تصمیم و عمل او اثر میگذارد و راه او را در جهان واقعی روشن میکند.
مزاری ذهن آدمها را باز کرد و به آنها نشان داد که آگاهی یعنی چه. گفت آگاهی این نیست که فقط چند واژهی کلان را حفظ کنی و در وقت لازم تکرار کنی. آگاهی یعنی بدانی که در زندگی خود چه میخواهی، حق تو چیست، رنج تو چیست و بر سر چه چیزی باید بایستی.
به مردم گفت: تو نان میخواهی. تو حق شهروندی میخواهی. تو میخواهی هزاره بودن جرم نباشد. تو میخواهی در تصمیمگیری سیاسی شریک باشی. یعنی آگاهی را از آسمان به زمین آورد؛ از تجرید به واقعیت آورد و از شعار به نیاز و حق و کرامت انسان پیوند زد.
حتا در گفتوگو با جلالالدین حقانی، پدر همین سراجالدین حقانی که امروز وزیر داخلهی طالبان است، باز همین نوع آگاهی را پیش میگذارد. در برابر او صریح میگوید که این ملاها و رهبران، برای زنان خود هیچ حقی قایل نیستند و برایشان هیچگونه مجالی نمیگذارند. بعد با همان زبان ساده و زندهی هزارگی میگوید: «ما خو نمیتنیم این را قبول کنیم.»
دقت کنید که چه میگوید. این جمله، در ظاهر، بسیار ساده است؛ اما در درون خود یک جهان معنا دارد. یعنی تو هرچه میخواهی، به خودت مربوط است؛ اما من دخترم را، مادرم را، زنم را، خواهرم را، انسان میبینم و من نمیتوانم این سخن را، این ظلم را، این حقتلفی را بپذیرم.
او در سخنی دیگر، با صدایی روشن و رسا، میگوید: «در جهانی که دیگران از حقوق حیوانات دفاع میکنند، مگر میشود که ما بیاییم و حقوق نصف نفوس جامعه را، که قشر عظیم، زحمتکش و باعزت جامعه است، نفی کنیم و بگوییم که شما نیستید، حضور ندارید و حقوق ندارید؟»
بعد صریح میافزاید: «این در اسلام نیست.»، «این تفکر قرن حجر است.»
ببینید، آگاهی مزاری از همین جنس است. آگاهی او، آگاهی زمینی است. آگاهیای است که در آن، زن یک مفهوم انتزاعی نیست؛ انسان است. حق، یک واژهی تزئینی نیست؛ امرِ زندگی است. شهروندی، یک اصطلاح روشنفکرانه نیست؛ حقِ حضور در سرنوشت است. عدالت، یک آرزوی دور و مبهم نیست؛ چیزی است که باید در نان، در قانون، در تصمیمگیری سیاسی و در حرمت انسان دیده شود.
مزاری از همینجاست که بزرگ میشود. نه از آنرو که سخنان پیچیده میگوید، نه از آنرو که فلسفهبافی میکند، بلکه از آنرو که آگاهی را به زندگی واقعی مردم پیوند میزند. او به مردم چیزی را میدهد که میشود با آن زندگی کرد، با آن انتخاب کرد، با آن ایستاد و با آن راه آینده را روشنتر دید.
مزاری، به همین گونه و در همین راستا، پس از مرگ خود نیز نظام آگاهی جامعه را از انسداد نجات داد. یعنی کار او با مرگش پایان نیافت؛ برعکس، مرگ او خود به یکی از لحظههای بزرگِ رهاییِ آگاهی در تاریخ جامعهی ما تبدیل شد.
امروز من و تو دیگر آن مشکلهای پیشین را نداریم. دیگر درگیر این نیستیم که سید و ملا را چگونه بفهمیم و با آنها چگونه نسبت برقرار کنیم. دیگر درگیر آن جنگهای کهنه و فلجکنندهی ذهنی نیستیم. دیگر مشکل ما این نیست که پسرم درس بخواند یا نخواند، دخترم به مکتب برود یا نرود، من کتاب بخوانم یا نخوانم، مدرسه بروم یا نروم. یعنی بسیاری از آن گرههایی که روزگاری ذهن و زندگی جامعه را بسته نگه میداشت، آرامآرام گشوده شده است.
مزاری، چه در زندگی و چه در مرگ، آگاهی را در این جامعه پخش کرد. اما این پخشکردنِ آگاهی فقط به معنای زیادشدن معلومات نبود. معنایش این بود که راههای بسته را باز کرد. گرههای ذهنی را شُل کرد. ترسهای تاریخی را عقب زد و جامعه را از اسارتِ بسیاری از تابوها، تردیدها، بازدارندههای فلجکننده بیرون کشید.
چه میخواهم بگویم؟ میخواهم بگویم که مزاری انرژی جامعهی ما را آزاد کرد. آگاهی جامعهی ما را آزاد کرد. آن نیرویی را که سالها در زیر فشار ترس، تحقیر، تعصب و انسدادهای مذهبی و اجتماعی خاموش مانده بود، بیدار کرد و به حرکت آورد. جامعه را از حالتِ دفاعی و بسته، به سوی حالتِ دیدن، فهمیدن، خواستن و حرکتکردن برد.
این، به گمان من، یکی از بزرگترین میراثهای مزاری است: اینکه نه فقط برای مردم سخن گفت، بلکه در درون مردم، نوعی نیروی تازه برای دیدن، برای خواستن و برای ساختن فراهم نمود.
امروز من و تو همهی اینها را، پس از مزاری، چون یک امر بدیهی و طبیعی در دست خود داریم.
و این، کار مزاری بود. این کار که میگویم، اسطورهسازی نیست. معصومسازی نیست. دقیقاً یاددادنِ آدمهاست که چگونه فکر کنند، چگونه نگاه کنند و چگونه ببینند.
من خودم در کنار مزاری نه درس خواندم، نه او برایم فلسفه گفت، نه چیزی از آن جنس که امروز در قالب آموزش رسمی میشناسیم به من یاد داد. او بسیار آدم سادهای بود. اما واقعاً به من یاد داد و کمک کرد که بفهمم. به من یاد داد که میتوانی آدم باشی، بچیم. همین.
مزاری به من اعتماد کرد، در حالی که مرا اصلاً نمیشناخت. واقعاً نمیشناخت. یک بار هم از من نپرسید که تو از کجا هستی، گذشتهات چیست، با چه کسانی رابطه داشتهای و پیشینهی تو چیست. حتا اگر جناحبندیها و باندبازیهای درونی سازمان نصر هم مطرح میبود، باز هم حق داشت با من به تردید برخورد کند؛ چون رگ و ریشههای نصریگریِ من، به تعبیر خود ما، تا حدی به سید عباس حکیمی میرسید و سید عباس حکیمی در همان جناحبندیهای درونی سازمان نصر، با مزاری مخالف بود. یعنی مزاری، اگر میخواست با منطق رایج بدگمانی و دستهبندی نگاه کند، باید بر من شک میکرد؛ باید با خود میگفت نکند این از باند حکیمی باشد. اما یک روز هم او از من نپرسید که تو چهکارهای، از کجا آمدهای و به کدام دسته و جناح تعلق داری.
نه فقط از من؛ از هیچکسی دیگر هم چنین پرسشی نمیکرد. از هیچکس.
اما مزاری یک چیز داشت و آن، به گمان من، اصلِ همهی قصه است. مزاری در حقیقت بر من اعتماد نمیکرد؛ مزاری بر خود اعتماد میکرد.
اینکه میگویم بر خود اعتماد میکرد، معنایش این است که بر صداقت خود اعتماد میکرد. بر راهی که به آن ایمان داشت اعتماد میکرد. بر آرمانی که به آن باور داشت اعتماد میکرد. میدانست که این راه، همین است. میدانست که در اینجا چیزی ملک شخصی کسی نیست. میدانست که همه چیز، مال مردم است. اگر کسی خیانت کند، در اصل به من خیانت نمیکند؛ به مردم خیانت میکند و پیش از آن، به خود خیانت میکند.
اینجاست که فرق مزاری با بسیاری از گلآغاهای دیگر ما روشن میشود. آنها به خود باور نداشتند. به راه خود باور نداشتند. به آرمان خود باور نداشتند. چون به خود باور نداشتند، به هیچکسی دیگر هم باور نداشتند. نمیدانستند که به تقی باور کنند یا به نقی؛ به عالم باور کنند یا به حاجی نبی، به باقر باور کنند یا به حسین و خلیل و صوفی گردیزی یا کسی دیگر.
اینها بر هیچکسی باور نداشتند. چرا؟ چون بر سر خود باور نداشتند.
این، به گمان من، یکی از مهمترین رازهای فهم مزاری است: انسانی که به راه خود، به صداقت خود، و به حقانیت مردمیِ کار خود باور دارد، کمتر گرفتار سوءظن، باندبازی، تنگنظری و ترس از دیگران میشود. اما کسی که در درون خود متزلزل است، کسی که به راه خود یقین ندارد، کسی که در صداقت خود مشکوک است، طبعاً به هیچکسی دیگر هم اعتماد نمیتواند.
مزاری بر خود باور داشت. شاید دقیقاً به همین خاطر بود که در آخرین روز، آنگاه که با آن یار عزیز و نازدانهاش، با سید علی، از قلعهی علیمردان حرکت کرد ــ و این از همان رازهایی است که باید وقتی دیگر برایتان باز کنم ــ تنهای تنها حرکت کرد. تنهای تنها.
بگویید برای مذاکره رفت؟ میگویم: نه. کسی که برای مذاکره برود، دستکم پانزده بیست نفر را با خود بسیج میکند، میگوید بیایید برویم برای مذاکره، همراه میگیرد، تدبیر میچیند و با آمادگی میرود.
بگویید برای گریختن رفت؟ میگویم: نه. اگر قصد گریز میداشت، دستکم ریش خود را پاک میکرد، کلاه و لنگی خود را کنار میگذاشت، چریک بود، راه کوه را بلد بود، قوریغ را میشناخت و مزاری کوهنوردی را خوب میدانست.
بگویید برای جنگ و قهرمانبازی رفت؟ میگویم: نه. اگر برای چنین کاری میرفت، دستکم شفیع و نصیر و بیست نفر دیگر را جمع میکرد و میگفت بیایید یک حرکت حماسی کنیم، بزنیم، بشکنیم، انتحاری کنیم و راه خود را باز کنیم.
پس واقعاً برای چه رفت؟ آیا دعوتی داشت؟ مذاکرهای در کار بود؟ نه. اگر چیزی از این جنس هم میبود، دستکم چند عراده موتر میگرفت، سوار میشد، همراه و بادیگارد میگرفت و به شکلی دیگر حرکت میکرد.
اما هیچیک از این کارها را نکرد. در همان لحظهی آخر، وقتی دید که مردم، مثل سیلی کندهشده، از زیر قصر دارالامان رواناند، او هم به حرکت افتاد؛ دست در دست سید علی، یار همیشگیاش. فقط یک آسمان پیش رویش بود، در زمین، سیل مردم را میدید و در کنار خود، سید علی را.
آرامآرام قدم میزد. آرامآرام….
شما فکر کنید: در ذهنش چه میگذشت؟ به چه میاندیشید؟ چه چیزی در درون او میچرخید؟… یأس بود؟… ناامیدی بود؟… شکست بود؟… تنهایی بود؟ … چه بود؟ … نمیدانم. یا شاید بگویم: هیچکدام از اینها نبود.
مگر اینکه بگوییم انسانی که کار بزرگی را انجام داده بود و آن را به سر رسانده بود، حالا به نقطهای رسیده بود که با خود احساس میکرد کارش تمام شده است، راهش را رفته است، بارش را گذاشته است و اکنون فقط به یار خود میگوید: بخیز که برویم… یاالله.
همین آدمی که اینجا میبینید (اشاره به کریم خان ترکمنی در مجلس)، یکی از شاهدانی است که یکی از بزرگترین رازهای زندگی مرا برایم کمی باز کرده است. بعد از مدتهای بسیار طولانی که با این راز درگیر بودم، کسی را پیدا کردم که تنها او توانست این گره را اندکی برایم باز کند: آخرین کسی که مزاری را در موتر خود بالا کرد، اما مادر و خانم و بچههایش را، اولادهای خود را، پایین کرد، معصوم بود؛ معصوم، از قومای ترکمن.
معصوم رفت. تا امروز، هیچکس از معصوم سخن نمیگوید. معصوم رفت و موترش هم رفت. هیچکس از معصوم نمیپرسد. معصوم کجا شد؟ … موترش کجا شد؟
فقط بابه را بالا کرد. حرکت کرد. بابه گیر آمد. موترش هم گیر آمد. اما در کنار بابه و سید علی، دیگر که بود؟… چگونه گیر آمدند؟… در آن فاصله چه گذشت؟ … هیچکس هیچ چیز نمیداند.
تازه، رازگشایی من هنوز در همینجا باقی مانده است: از قلعهی علیمردان، تا جایی که موتر معصوم میرسد و به بابه میگوید: بابه، بالا شو… در این فاصله چه اتفاقی افتاده است؟
نه حاجی رضایی در آنجا هست، برخلاف افسانههایی که تا امروز به خورد ما داده شده است؛ نه حاجی سفری آنجا هست؛ هیچکس آنجا نیست.
یاران دیگر بابه، آنهایی که بعدتر در کنارش شهید شدند، همه یکییکی در مسیر، از جاهای مختلف، به او رسیدهاند؛ بعد همراه او یکجا شدهاند و در پایان، با او کشته شدهاند.
اما در همان لحظهی آخر، از قلعهی علیمردان ــ حالا خانهی آقای مقصودی باشد یا هر کس دیگر ــ تا جایی که به موتر معصوم میرسند، بابه فقط با سید علی است. تنها. در همین راه. در همین فاصله. در همین مسیر.
و درست همینجاست که باید رازگشایی کرد: در این فاصله، در ذهن بابه چه میگذرد؟
اندیوالهایی که از اسطوره سخن میگویند، اسطورهسازی از همینجا آغاز میشود. هر قدر میخواهید، اینجا اسطوره بسازید. چرا؟ چون اینجا رازی هست که نه من آن را میدانم و نه تو. چون در این فاصله، من فقط یک چیز را میتوانم ببینم: چشمان مزاری را، که به یک افق باز، به یک آسمان باز، دوخته شده است… و او فقط راه میرود.
به همین خاطر است که من تا امروز، به همین چشمانی که به افق و به آسمان دوخته شدهاند، سلام میدهم. چون او چیز بسیار بزرگی، بسیار ارزشمندی، برای ما به میراث گذاشته است.
حالا، گاهی که با دانشآموزانم سخن میگویم و به میراث مزاری فکر میکنم، تنها چیزی که به ذهنم میرسد این است که بگویم: او برای من مثل مادرم است. آدم به سوی مادر خود میبیند، میبیند، میبیند… و در پایان، فقط یک چیز میتواند بگوید: تو را بسیار دوست دارم.
برای بابه هم من در آخر فقط همین را میتوانم بگویم: تو را بسیار دوست دارم. نه قدیس، نه معصوم، نه هیچ چیز دیگر. فقط یک آبی. فقط یک مادر.
و این روز هشتم مارچ را که شما برای هر کسی دیگر تبریک میگویید، من این روز را برای آبی خود، برای آبی مزاری، تبریک میگویم.
پیشانیات را میبوسم، آبی… مزاری! … تو را دوست دارم.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه