شکاف اصلی در جامعه‌؛ مردم نان می‌خواهند، مولوی اطاعت

در کشوری که میلیون‌ها انسان شب را با شکم گرسنه به صبح می‌رسانند، سخن‌گفتن از «اطاعت» چه معنایی دارد؟ وقتی مادران برای سیر کردن فرزندان‌شان دست به کارهای شاقه می‌زنند، وقتی جوانان با دست‌های خالی در جاده‌ها دنبال یک لقمه نان می‌گردند، وقتی هزاران خانواده زیر بار فقر، مهاجرت و محدودیت‌های نفس‌گیر خم شده‌اند، آیا هنوز جایی برای «اطاعت بی‌قید و شرط» باقی می‌ماند؟

هبت‌الله آخوندزاده، رهبر طالبان، در پیام عیدی خود بار دیگر از مردم خواسته است که از او و نظامش «اطاعت کامل» کنند. او خود را «اولی‌الامر» دانسته و اطاعت از فرمان‌هایش را «فرض» خوانده است. در این پیام، از امنیت، نظام اسلامی و ثبات سخن گفته شده است؛ اما آن‌چه در آن غایب است، زندگی واقعی مردم افغانستان است -زندگی‌ای که با گرسنگی، بیکاری، ترس و ناامیدی جریان دارد.

این شکاف، میان «افغانستان واقعی» و «حاکمیت فعلی»، هر روز عمیق‌تر می‌شود.

اطاعت یا بقا؟

در پیام رهبر طالبان، واژه‌ی «اطاعت» چندین بار تکرار شده است. اطاعت از نظام، اطاعت از مسوولان، اطاعت از احکام؛ اما در هیچ جای این پیام، از نان، کار، فقر یا وضعیت معیشتی مردم سخنی به میان نیامده است.

این در حالی است که به گفته‌ی بسیاری از نهادهای بین‌المللی، بیش از ۸۵ درصد مردم افغانستان زیر خط فقر زندگی می‌کنند. خانواده‌هایی که نه توان خرید مواد اولیه را دارند، نه امکان دسترسی به کار پایدار و نه امیدی به آینده.

مردم برای بقا می‌جنگد، تحقیر می‌شوند و رنج می‌کشند. سختی‌هایی که مردم افغانستان تجربه می‌کنند، مشتی از خروار آن هم بازتاب نمی‌یابد. یک رنج مداوم و مضاعف که هم‌چون ابر سیاه در خاموشی و سکوت بر زندگی مردم سایه انداخته است.

در چنین شرایطی، پرسش ساده اما بنیادی این است: آیا اطاعت می‌تواند جای نان را بگیرد؟

صدای یک کراچی‌دار در کابل

عبدالرحیم، جوان ۱۹ ساله‌ای است که در یکی از جاده‌های کابل با یک کراچی میوه‌فروشی کار می‌کند. صدایش از پشت تلفن خسته و سنگین است؛ صدای کسی که بیش از سنش بار زندگی را به دوش می‌کشد.

وقتی از او درباره‌ی قیمت میوه و پیام رهبر طالبان پرسیدم، با ناراحتی پاسخ داد:

«تشکر که تماس گرفتی. سیب کیلوی ۸۰ تا بیشتر از ۱۰۰ افغانی است و مالته کیلوی ۷۰ تا ۹۰ افغانی. برای من که با این وضعیت روزانه صد افغانی درآمد ندارم و گاهی به سختی صد افغانی پیدا می‌کنم، هیچ مهم نیست که ملا هبت‌الله چه می‌گوید و چه می‌خواهد. من نان می‌خواهم که برای مادر و خواهرانم ببرم. او نمی‌دهد. شاید هیچ خبر هم نداشته باشد که خانواده‌ی من گرسنگی می‌کشند. من برای چه از او اطاعت کنم؟»

عبدالرحیم می‌گوید مردم توان خرید میوه را ندارند. در آستانه‌ی نوروز و عید فطر، سفره‌هایی که باید پر باشد، خالی‌تر از همیشه است.

او می‌پرسد:
«وقتی مردم نان خشک هم نداشته باشند، برای چه از دستور یک مولوی اطاعت کنند؟»

مادری میان تحقیر و گرسنگی

فرشته، مادر چهار فرزند است. شوهرش بیمار است و او مجبور است برای زنده نگه‌داشتن خانواده‌اش در خانه‌های مردم کار کند. لباس می‌شوید، پاک‌کاری می‌کند، آشپزی می‌کند. دست‌ها و پاهایش از درد می‌لرزد؛ اما چاره‌ای ندارد. زندگی فرزندانش به یک باریکی به نام «باید» وصل است که نمی‌شود آن را قطع کرد:

«من باید کار کنم. بلی! سخت است و سختی با حقارت همراه است. کار می‌کنم چون کسی ندارم که کار کند. اگر اندکی نان داشته باشیم، نوروز را در خانه‌ی خود تجلیل می‌کنیم، حتا اگر طالبان آن را حرام بدانند. اطاعت از رهبر طالبان به اندازه‌ی سیرکردن شکم دخترانم فرض نیست. برای من کارکردن فرض است.»

فرشته می‌گوید که هر روز در مسیر رفت‌وآمد به خانه‌هایی که در آن کار می‌کند، با ترس و تحقیر روبه‌رو است. بارها توسط نیروهای طالبان بازجویی شده و مورد توهین قرار گرفته است: «رهبر طالبان کارکردن زنان را محدود کرده است؛ اما من اگر کار نکنم، فرزندانم گرسنه می‌مانند. من هیچ دلیلی برای اطاعت از او ندارم.»

در دنیای فرشته، «اطاعت» نه یک وظیفه‌ی دینی، بلکه یک واژه‌ی بی‌معنا است. واژه‌ای که هیچ نسبتی با واقعیت زندگی‌اش ندارد.

 

مهاجرت؛ بهای زنده ماندن

برای بسیاری از خانواده‌ها، تنها راه بقا ترک خانه و رفتن به غربت بوده است. غربت و آوارگی برای نان و زنده‌ماندن رنج دیگری‌ست که هر خانواده دچار آن شده است.

راضیه، مادر سه کودک است که شوهرش را مدت سه‌سال ا‌ست که ندیده است. شوهرش برای پیدا کردن کار به ایران رفته و هنوز بازنگشته است.

او با صدایی که خستگی در آن موج می‌زند، می‌گوید:

«شوهرم کارش را به خاطر هزاره بودن از دست داد. او در یک دفتر کار می‌کرد که رییس‌اش عضو طالبان بود. وقتی از قوم خود یکی را پیدا کرد، شوهرم را اخراج کرد. شوهرم مجبور شد برای نان به ایران برود. بیشتر از سه سال است که از ما دور است.»

در سال‌های اول، شوهرش می‌توانست پولی بفرستد؛ اما حالا دیگر نه. پول ایران بی‌ارزش شده و وضعیت آن کشور نیز محدودیت‌های زیادی در برابر کارگران آواره‌ی افغانستانی قرار داده است:

«در یک سال اخیر، با بی‌ارزش شدن پول ایران، دیگر پولی فرستاده نمی‌تواند. ما همه‌ی این‌ها را به خاطر فرمان‌های رهبر طالبان تحمل می‌کنیم.»

برای راضیه، «امارت» طالبان نه امنیت آورده، نه ثبات، بلکه فقط دوری، فقر و اضطراب: «نه ملا هبت‌الله و نه دستورهایش، هیچ‌کدام برای ما ارزشی ندارد. بچه‌های من پدر شان را می‌خواهند و نان و لباس نوی که در سال نو و عید بپوشند.»

امارت خیالی در برابر واقعیت افغانستان

در پیام رهبر طالبان، افغانستان کشوری است امن، با ثبات و در مسیر پیشرفت. نظامی که «فاسد» نبوده و «شرعی» است. مردمی که باید اطاعت کنند، حمایت کنند و پاسدار این رژیم باشند؛ اما در افغانستان واقعی، تصویرها چیز دیگری نشان می‌دهند که واقعیت دارد:

  • جوانانی که کار ندارند؛
  • مادرانی که با درد کار می‌کنند؛
  • کودکانی که با گرسنگی بزرگ می‌شوند؛
  • مردانی که مجبور به مهاجرت شده‌اند؛
  • زنانی که از ابتدایی‌ترین حقوق خود محروم‌اند؛

در این میان، هیچ اشاره‌ای به آموزش دختران، به محدودیت‌های گسترده، به بحران معیشتی و به آینده‌ی تاریک مردم، زنان و دختران محروم نشده است.

این همان شکافی است که هر روز عمیق‌تر می‌شود؛ شکاف میان آن‌چه رهبر طالبان می‌بیند و آن‌چه مردم زندگی می‌کنند.

اطاعت از دل‌های شکسته برنمی‌آید

اطاعت، اگر از دل برنیاید، دوام نمی‌آورد. اطاعت زمانی معنا دارد که مردم احساس کنند دیده می‌شوند، شنیده می‌شوند و زندگی‌شان ارزش دارد؛ اما وقتی دل‌ها شکسته است، وقتی سفره‌ها خالی است، وقتی امید از میان رفته، دیگر اطاعت نه یک وظیفه، بلکه یک خواسته‌ی دور از واقعیت است. رهبر طالبان از مردم اطاعت می‌خواهد؛
اما مردم افغانستان چیزی ساده‌تر و بنیادی‌تر می‌خواهند: نان، کار، کرامت و زندگی انسانی.

تا زمانی که این خواسته‌ها برآورده نشود، «امارت» هرقدر هم که خود را واقعی بداند، در ذهن و زندگی مردم، چیزی جز یک خیال دور نخواهد بود.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000