ای جان من!
چرا اینگونه شتابان میروی؟
عجله برای چیست؟
اکنون که عطر سحرهایم، همه از نفسهای توست و شبهای تارم از حضورت روشن،
اکنون که با تو دل از خاک بریدهام و رنگ آسمان گرفتهام و در هوای تو، عطر خدا را چشیدم،
اکنون که با تو سر از پا نمیشناسم،
اکنون که انیس لحظههایم شدی و قلبم را در لابهلای هر روزت، آرام در آغوش گرفتی،
ای سرور بیهمتای من! چرا میروی؟
نمیدانم تا سال دیگر عمرم کفاف بودن با تو را میدهد یا خیر،
نمیدانم تا سال دیگر اجازهی نفس کشیدن در هوایت را دارم یا خیر،
نمیدانم بارِ دیگر به وصالت میرسم یا خیر،
شاید این آخرین وصالم با توست یا شاید هم لحظهها از شمارش نفسهایم تا آمدنت خسته شوند و چشمانم دیگر تاب انتظار نداشته باشند، شاید با رفتنت جانم برود که روح من با هر بار رفتنت، تَرک برمیدارد،
حال بگو:
چگونه سحر کنم شب های بیتو را؟
چگونه با تو وداع کنم؟
حال آنکه نمیدانم تا سال دیگر منتظرم میمانی یا خیر،
حال آنکه نمیدانم از من راضی میروی یا خیر،
نمیدانم دیدگانم را بار دیگر لایق رویت هلالت میبینی یا خیر،
بگو چگونه با تو وداع کنم؟
با رفتنت، من کجا روم؟
ای ماهِ من!
میروی ولی من هنوز در موج آهنگ اذانهایت در سحرگاه و شامگاه جا ماندهام،
میروی ولی من در دل شیرینی لحظههایت جا ماندهام،
میروی ولی من دم درب تو، چون گدا جا ماندهام،
میروی ولی من هنوز در خون خشکیدهی پیشانی علی جا ماندهام،
میروی ولی من هنوز در حلاوت ذکرهای شب قدر جا ماندهام،
میروی و من هنوز تشنه در کویر مهرت جا ماندهام،
ای قافلهی عشق!
میروی و من هنوز جا مانده… ام،
میروی و من هنوز غرق گناه، بدون استغفار جا ماندهام،
میروی ولی ایکاش یادم دهی چگونه بیتو با خدایم عشق بازی کنم،
میروی ولی ایکاش آرامتر بروی،
اندکی آهستهتر!
چگونه به قلبم از رفتنت بگویم؟
که او دردهایش را به انتظار درمان تو گذاشته است،
ایکاش آهستهتر بروی تا روح و قلبم به نبودنت راضی شوند.
میروی ولی ای کاش منِ جا مانده را دریابی،
میروی ولی یادت باشد یکی در سایهی تو، دل به خدا بست،
و یادت نرود یکی هنوز عاشقانه تا سال دیگر چشم انتظار تو میماند.
منِ جا مانده را، ای ماه خدا!
ای کاش تو جا نگذاری…!
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه