چهار نوروز، چهارسال بسته بودن دانشگاه‌ها؛ چرا محرومیت دختران پایان نمی‌یابد؟

نوروز، در حافظه‌ی تاریخی مردم افغانستان، همیشه با تغییر و «آغاز نو» معنا یافته است. آغاز سرسبزی، آغاز حرکت، آغاز امید و آغاز برنامه‌های نو؛ اما برای زینب، دختری از میدان‌وردک، چهار نوروز گذشته (از نوروز  1402 تا 1405) نه آغاز نو بوده‌ و نه نشانه‌ای از تغییر. هر سال، سال نو شده، بهار آمده؛ اما زندگی او در همان نقطه‌ای قفل‌شده مانده است که دروازه‌های دانشگاه‌ها به روی دختران بسته شد.

از آن روز تا امروز، نزدیک به ۱۲۰۰ روز گذشته است – بیش از سه سال و اندی محرومیت، انتظار و بی‌سرنوشتی. در این مدت، چهار بار سال نو از راه رسیده و چهار نوروز تقویم ورق خورده است؛ اما برای زینب و میلیون‌ها دختر دیگر، نه چیزی تغییر کرده، نه دروازه‌ای باز شده و نه آینده‌ای روشن‌تر شده است.

پرسشی که زینب می‌پرسد، این است:
«چرا این سال‌های رنج و محرومیت را پایانی نیست؟»

روزی که امید با ترس و نگرانی آغاز شد

زینب، ۲۵ ساله، از ولایت میدان‌وردک، یکی از هزاران دختری است که با امید به آینده‌ی بهتر وارد دانشگاه شد؛ اما در میانه‌ی راه، چرخ زندگی آن‌ها از حرکت بازماند. او روایتش از همان روزهای نخست آزمون کانکور و بازگشت طالبان را چنین بازگو می‌کند:

«من از ولایت میدان‌وردک در کانکور اشتراک کردم و در رشته‌ی اقتصاد در دانشگاه بامیان کامیاب شدم. همه‌چیز غیرعادی بود. در روزهای اول حضور طالبان در کابل و در ماه سنبله‌ی سال ۱۴۰۰ نتیجه‌ی کانکور اعلان شد. در همان سال ما در دانشگاه نرفتیم؛ اما در بهار سال ۱۴۰۱ دانشگاه‌ها شروع شد.»

اما این آغاز، از همان ابتدا در سایه‌ی نگرانی و ترس قرار داشت:

«نگرانی‌ها از بسته‌شدن دانشگاه از سوی طالبان وجود داشت و خانواده‌ها نگران این بودند که دختران شان در دانشگاه از سوی طالبان مورد آزار و اذیت قرار بگیرند. در خانواده‌ی ما نیز این نگرانی خیلی شدید بود و برادر جوان‌ترم که در ایران بود، با رفتنم در دانشگاه بامیان مخالفت کرد. او می‌گفت که با حضور طالبان رفتن دختران در دانشگاه خطرناک است.»

با وجود این مخالفت‌ها و نگرانی‌ها، زینب تصمیم گرفت که تسلیم نشود:

«اما من با حمایت برادر بزرگم و مادرم به بامیان رفتم و بر چوکی دانشجویی نشستم.»

او وارد دانشگاه شد؛ اما نه در فضایی امن و آزاد، بلکه به محیطی پر از فشار، کنترل و تحقیر. زینب و هم‌صنفی‌هایش هر روز با یک ترس مشترک به دانشگاه می‌رفتند:

«سال بدی بود. اگرچه برای من درس‌ها بسیار آسان بود و اقتصاد را دوست داشتم و مورد علاقه‌ام بود؛ اما طالبان هر روز یک محدودیت نو وضع می‌کردند. هر روز در دروازه‌ی ورودی دانشگاه مورد بازجویی نیروهای طالبان قرار می‌گرفتیم و آن‌ها با شدیدترین رفتار و ادبیات خشن لباس‌های ما را بررسی می‌کردند. حتا به دکمه‌ی لباس که چرا بالاتر دوخته شده است، هم کار داشتند. هر روز را با این نگرانی آغاز می‌کردیم که مبادا خبر بسته‌شدن دروازه‌ی دانشگاه را بشنویم.»

راهی که نرفته پایان یافت

با وجود همه‌ی محدودیت‌ها، زینب از آن سال به عنوان زمانی یاد می‌کند که هنوز «امید» در آن زنده بود و او تلاش می‌کرد به پیش برود و به پایان یک دوره‌ی تحصیلی چهارساله برسد:

«گرچند خودم انسان بسیار آرام و امیدوار هستم. وقتی وارد دانشگاه شدم، با وجود محدودیت‌ها و ترس از سوی طالبان، برای من روزهای خوبی بود، چون هیچ وقت فکر بسته‌شدن دانشگاه را در سر نداشتم. به تحلیل‌ها هم توجه نمی‌کردم. شاید ساده‌لوحانه بود؛ اما من فکر نمی‌کردم که طالبان تا این حد بد و خطرناک باشند که بتوانند به سادگی نصف جامعه را خانه‌نشین کنند.»

امید به آینده در دل زینب آن‌قدر قوی بود که حتا زندگی بیرون از درس را به تعویق انداخته بود:

«من چنان امیدوار بودم که حتا جاهای دیدنی بامیان را ندیدم. یک سال در بامیان بودم؛ اما بودا، شهر غلغله و بند امیر را ندیدم و فکر می‌کردم که در سال‌های آینده ببینم فرصت داشته باشم و ببینم.»

اما آن «سال‌های آینده» هیچ‌گاه نرسید و زینب دیگر به بامیان برنگشت و حالا آن امیدواری به حسرت تبدیل شده است:

«با بسته‌شدن دانشگاه دیگر به بامیان برگشته نتوانستم و به تعقیب بسته‌شدن دانشگاه به روی دختران، پارک‌های عمومی برای زنان و از جمله رفتن به بند امیر هم به روی زنان بسته شد. امروز که به آن روزها فکر می‌کنم، ضمن حسرت بازگشت به دانشگاه، حسرت ندیدن جاهای تاریخی و میراث‌های فرهنگی بامیان قلبم را به درد می‌آورد و از خودم می‌پرسم که آیا دوباره بامیان را خواهم دید؟»

لحظه‌ی پایان؛ وقتی همه‌چیز متوقف شد

سال ۱۴۰۱ برای زینب با یک پایان ناگهانی همراه شد:

«ما سال ۱۴۰۱ را در دانشگاه بامیان به پایان رساندیم. دقیق به خاطر دارم که آخرین روز رفتنم به دانشگاه، به خاطر حضور در نشست دفاع پایان‌نامه‌ی هم‌اتاقی‌ام آمنه بود. آمنه و هم‌صنفی‌هایش از دانشگاه فارغ شدند؛ اما ما ماندیم. این حس که چنین در اول راه از رفتن و ادامه‌دادن بمانی خیلی دردناک است.»

او با امید به بازگشت به دانشگاه، به خانه برگشت؛ اما این امید خیلی زود فرو ریخت: «زمستان به خانه برگشتم و امیدوار بودم که پس از نوروز ۱۴۰۲ دوباره به دانشگاه بر می‌گردم؛ اما طالبان دروازه‌ی دانشگاه را بستند. هر روز می‌گفتند که در فلان تاریخ درس‌ها شروع خواهد شد؛ اما نشد که نشد. من حتا برای خود لوازم آرایشی و درسی آماده کرده بودم.»

چهار نوروز، چهار سال انتظار

از آن زمان تا امروز، نزدیک به ۱۲۰۰ روز گذشته است. چهار نوروز آمده و رفته است؛ اما برای زینب، هیچ‌کدام «روز نو» به ارمغان نیاورده است. برای او، نوروز دیگر معنای پیشین خود را ندارد:

«پس از بسته‌شدن دروازه‌ی دانشگاه تا امروز روزهای سختی تجربه کرده‌ام و هیچ روزی نبوده است که از ته‌ِ دلم خندیده باشم. هر سالی که نو می‌شود، برای من چیز نوی به ارمغان نمی‌آورد. حتا تجلیل از نوروز هم حرام اعلام شده است. حالا نوروز برای من هیچ مفهوم خاصی ندارد.»

او تعریف ساده اما عمیقی از نوروز ارایه می‌کند:

«نوروزی که روز نو نداشته باشد، تنها با تغییر تقویم سال معنا ندارد.»

در زندگی زینب، نه تنها دانشگاه بسته شده، بلکه مناسبت‌های تاریخی، فرهنگی و اجتماعی نیز بی‌معنا شده‌اند:

«من حس می‌کنم که مناسبت‌ها نیز با آزادی‌های فردی و اجتماعی‌ای که از زنان گرفته شده است، یک‌جا به فنا رفته است و نوروز یکی از آن مناسبت‌هاست که دیگر نیست.»

زندگی در انتظار؛ پرسش‌هایی که پاسخ ندارند

چهار نوروز گذشته است. طبیعت هر سال نو شده، درختان سبز شده‌اند، زمین جان گرفته است؛ اما برای زینب و میلیون‌ها دختر دیگر، زندگی هنوز در زمستان سرد و تاریک، سخت و توفانی باقی مانده است. زمان در تقویم حرکت و تغییر کرده؛ اما در زندگی آن‌ها ایستاده است. نوروز آمده؛ اما «روز نو» نیامده است و و این پرسش، همچنان سنگین و بی‌پاسخ باقی مانده است:

«چرا محرومیت دختران افغانستان را پایانی نیست؟»

زینب امروز در وضعیتی زندگی می‌کند که خودش آن را دشوار و تاریک توصیف می‌کند: «در این سال‌ها هیچ چیزی تغییر نکرده، بلکه وضعیت بدتر و تاریک‌تر هم شده است. ما هستیم و انتظاری و افسردگی. انتظاری برای یک روز نو و متفاوت. این انتظار، فقط انتظار برای بازشدن دانشگاه نیست – انتظار بازگشت زندگی است. زندگی‌ای که حق انسانی ما بود و آن را از ما گرفتند.»

پرسش‌هایی که در ذهن او شکل گرفته‌اند، ساده اما عمیق‌اند:

چرا باید آینده‌ی یک نسل متوقف شود؟
چرا سال‌هایی که باید بهترین سال‌های زندگی باشند، به سال‌های انتظار تبدیل شده‌اند؟
چرا هیچ نشانه‌ای از تغییر دیده نمی‌شود؟

او هنوز امیدش را به طور کامل از دست نداده؛ اما امیدش تغییر کرده است: «من خوشحال خواهم شد، اگر روز نوی بیاید، حتا در زمستان!»

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000