سال نو که از راه میرسد، در دل من فقط یک تغییر تقویم نیست؛ شبیه ورق خوردن فصلهایی از زندگیم است که هر کدام بوی خاص خود را دارند. بوی روزهایی که خندیدم، روزهایی که شکستم و روزهایی که دوباره از نو ایستادم. این روزها مرا به یاد مسیرم میاندازند، مسیری که شاید ساده نبود، اما من را به خودم نزدیکتر کرد.
من از آن آدمهایی هستم که بارها از نو شروع کردهام. بارها دل بستهام و دل کندهام، بارها امید داشتهام و گاهی ناامید شدهام. اما هر بار، چیزی در درونم آرام میگفت: «ادامه بده.» و حالا سال نو برایم مثل تأیید همان صدا است، صدایی که هیچوقت رهایم نکرد.
ماه رمضان برای من همیشه یک مکث بوده؛ مکثی در میان شتاب زندگی. لحظههایی که در سکوت سحر، به خودم نگاه کردهام و از خودم پرسیدهام: «واقعاً چه میخواهم؟ چه شدهام؟ و چه میتوانم باشم؟» این سؤالها گاهی سخت بودند، اما مرا صادقتر کردند.
در روزهایی که روزه بودم، بیشتر از همیشه قدر چیزهای ساده را فهمیدم؛ یک گیلاس آب، یک لقمه نان، یک لبخند از کسی که دوستش دارم. فهمیدم که زندگی، در همین سادگیها جریان دارد، نه در پیچیدگیهایی که خودم برایش ساختهام.
عید فطر برای من شبیه لحظهای است که بعد از یک راه طولانی، به جایی میرسی و نفس عمیقی میکشی. انگار تمام خستگیهایت را زمین میگذاری و با دلی سبکتر به خودت نگاه میکنی. در این روز، حس میکنم کمی بهتر شدهام، حتی اگر هنوز راه زیادی مانده باشد.
در زندگیام روزهایی بوده که هیچچیز طبق خواستهام پیش نرفته است. تلاش کردهام، اما نتیجه نگرفتهام. صبر کردهام، اما پاسخ نگرفتهام. اما حالا که به عقب نگاه میکنم، میبینم همان روزها بودند که مرا قویتر کردند، حتی اگر آن زمان نفهمیدم.
سال نو همیشه مرا به یاد آن نسخه از خودم میاندازد که هنوز در حال شکل گرفتن است. من هنوز کامل نیستم، هنوز اشتباه میکنم، هنوز گاهی میترسم. اما دیگر از اینها فرار نمیکنم؛ آنها را به عنوان بخشی از مسیرم پذیرفتهام.
گاهی شبها به گذشته فکر میکنم؛ به فرصتهایی که از دست دادم، به حرفهایی که نگفتم، به لحظههایی که میتوانستند بهتر باشند. اما یاد گرفتهام که خودم را ببخشم، چون اگر خودم را نبخشم، هیچ شروع تازهای معنا نخواهد داشت.
در این روزها بیشتر به آدمهای زندگیم فکر میکنم؛ کسانی که کنارم ماندند، حتی وقتی حال خوبی نداشتم. فهمیدهام که ارزش واقعی زندگی، در همین همراهیهاست، نه در چیزهایی که میآیند و میروند.
رمضان به من یاد داد که سکوت هم میتواند حرف بزند. یاد داد که گاهی لازم است کمتر بگویم و بیشتر گوش بدهم؛ هم به دیگران و هم به صدای درونم. این سکوت، برایم تبدیل به آرامشی شد که مدتها دنبالش بودم.
عید فطر برای من فقط پایان یک ماه نیست، بلکه شروع یک نگاه تازه است؛ نگاهی که در آن، مهربانی پررنگتر است و قضاوت کمرنگتر. دلم میخواهد این حال خوب را فقط برای یک روز نگه ندارم، بلکه آن را با خودم به تمام سال ببرم.
سال نو هم در کنار این حس، به من جرأت میدهد که دوباره آرزو کنم. شاید بعضی از آرزوهایم هنوز دور باشند، اما دیگر از دور بودنشان نمیترسم. چون یاد گرفتهام که مهم، حرکت کردن است، نه فقط رسیدن.
حالا در این تقاطع زیبا میان پایان و آغاز، میان عید فطر و سال نو، به زندگیام نگاه میکنم و با همه کموکاستیهایش، آن را میپذیرم. میدانم که هنوز راه زیادی در پیش دارم، اما اینبار با دلی آرامتر، ایمانی عمیقتر و امیدی واقعیتر قدم برمیدارم.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه