من همیشه فکر میکردم آدمها یکجایی در زندگیشان به نقطهای میرسند که همهچیز روشن میشود؛ جایی که دیگر تردید نیست، ترس نیست و راه، صاف و مشخص است. اما زندگی من بیشتر شبیه یک جادهی نیمهساخته بود؛ پر از پیچهایی که نمیدانستم به کجا ختم میشوند.
من در میان صداهایی بزرگ شدم که همیشه از «باید» حرف میزدند. باید قوی باشی، باید دوام بیاوری، باید سکوت کنی. اما هیچکس نگفت وقتی دلت میخواهد فقط برای یک لحظه تکیه بدهی، چه کار باید بکنی.
گاهی شبها که همهچیز ساکت میشود، صدای رویاهایم را میشنوم. همانهایی که نیمهکاره ماندهاند. همانهایی که روزی با تمام وجودم باورشان داشتم، اما حالا گوشهای از ذهنم خاک میخورند.
من هنوز همان آدم سابق هستم؛ کسی که با چیزهای کوچک خوشحال میشود. با یک لبخند، یک امید ساده، یا حتی یک خیال دور. تنها تفاوت در این است که حالا یاد گرفتهام این خوشحالیها چقدر شکنندهاند.
زندگی من پر از شروعهایی است که به پایان نرسیدند. هر بار که خواستم چیزی را بسازم، انگار چیزی درونم یا بیرونم آرام زمزمه کرد: «نه هنوز…» و من ماندم با یک مشت تلاش ناتمام.
گاهی به خودم میگویم شاید مشکل از من است. شاید من بلد نیستم تا آخر بروم. شاید زود خسته میشوم. اما بعد یادم میآید که چقدرجنگیدهام؛ با خودم، با شرایط، با ترسهایی که حتی اسم هم ندارند.
در جایی که من زندگی میکنم، امید چیز عجیبی است. نه آنقدر قوی که همهچیز را تغییر دهد و نه آنقدر ضعیف که کاملاً خاموش شود. چیزی بین ماندن و رفتن، بین باور و تردید.
من بارها به رویاهایم فکر کردهام. به آن نسخهای از خودم که میتوانست باشد. نه برای حسرت، بلکه برای اینکه فراموش نکنم هنوز هم میتوانم به آن نزدیک شوم، حتی اگر آهسته، حتی اگر دیر.
بعضی روزها فقط دوام آوردن خودش یک پیروزی است. اینکه از خواب بیدار شوی، نفس بکشی و هنوز بخواهی ادامه بدهی. شاید این همان چیزی است که هیچکس دربارهاش حرف نمیزند.
من یاد گرفتهام که همیشه همهچیز کامل نمیشود. بعضی داستانها نیمهکاره میمانند، بعضی آرزوها به تأخیر میافتند و بعضی زخمها هیچوقت کاملاً خوب نمیشوند.
اما در دل همین ناتمامیها، چیزی هست که منرا نگه میدارد. چیزی که هنوز میگوید: «ادامه بده.» حتی وقتی دلیلاش را نمیدانم، حتی وقتی خستهام.
گاهی فکر میکنم شاید رویاها برای این نیستند که همیشه به آنها برسیم. شاید برای این هستند که ما را در حرکت نگه دارند، که نگذارند کاملاً خاموش شویم.
من هنوز هم گاهی چشمهایم را میبندم و آیندهای را تصور میکنم که در آن، کمی آرامتر هستم. کمی سبکتر. جایی که دیگر لازم نیست اینقدر بجنگم.
شاید آن روز هیچوقت نیاید. یا شاید خیلی دیر برسد. اما همین تصور، همین جرقهی کوچک، کافی است که امروز را دوام بیاورم. من با همهی ناتمامیهایم زندگی میکنم. با همهی «اگرها» و «کاشها». اما در میان همهی اینها، هنوز چیزی در من زنده است که نمیگذارد کاملاً تسلیم شوم.
این زندگی من است؛ یک رویای ناتمام، با امیدی که هنوز ادامه دارد. نه بلند و پررنگ، بلکه آرام و مداوم… مثل نوری که هرچند کم نور، اما خاموش نمیشود.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه