خواهرم ۱۳ سال سن دارد. قرار بود امسال صنف هفتم مکتب باشد؛ اما بهخاطر محدودیتها و تنها به جرم دختر بودن، نتوانست به مکتب برود. سال گذشته با شور و شوق برایش لباس دوختیم، کتاب گرفتیم و بیصبرانه منتظر زنگ مکتب بود؛ اما امسال، بهجای شور و شوق، اشک ریخت.
برای اینکه دختری ۱۳ ساله است؛ در سنی که هیچ جرمی ندارد، جز اینکه دختر است و در افغانستانی زندگی میکند که حاکمانش خود را برتر از مردم میدانند.
وقتی آخرین روز مکتبش بود، گفت: «خواهر، یعنی امروز روز آخر من است؟ دیگر نمیتوانم به مکتب بروم؟»
آنقدر دردناک گفت که گلویم پر از بغض شد و نمیدانستم چه بگویم. با صدایی لرزان گفتم: «جان خواهر، امید داشته باش، خدا مهربان است.»
روز ششم حمل، مکتبها آغاز شد. زنگ مکتب به صدا درآمد. برادرانم با شور و شوق برای رفتن به مکتب آماده شدند. هرکدام لباس پوشیدند، کتاب، قلم و کتابچه برداشتند. اما خواهر ۱۳ سالهیشان از گوشهای در خانه، فقط تماشا میکرد… تماشا میکرد که چگونه در حقش ظلم میشود.
ما خیلی نگران آیندهاش هستیم. پدرم یک کارگر ساده است و بهسختی میتواند مخارج خانه را تأمین کند. نمیتوانیم او را در مکتب آنلاین ثبتنام کنیم. کاری از دست ما برنمیآید، جز دیدن چهرهی غمگینش و دادن امید به آیندهی بهتر، چیزی دیگری نداریم برایش فراهم کنیم. البته آیندهای که زنجیر محدودیت در دست و پای دختران بسته است. امیدواریم روزی باز شود.
من خودم از آیندهی خواهرم میترسم. اگر مکتبها باز نشود، ممکن است مانند من در سن کم به ازدواج داده شود، در حالیکه هیچ چیزی از زندگی مشترک نمیداند. در افغانستان، وقتی مکتب، دانشگاه و تحصیل برای دختران نباشد، دیگر دلیلی برای به تعویق انداختن ازدواج نمیماند، جز اینکه مجبور شوند آن را بپذیرند و آیندهیشان را به خطر بیندازند.
پنج سال است که کمتر پدر، برادر یا همسری برای زنان و دخترانشان صدا بلند کردهاند. بسیاری در سکوت ماندهاند و گفتهاند: «شولهی خود را میخوریم، پردهی خود را میکنیم.»
اما حتی یک نفر هم نپرسید: «ای ملا صاحبها! چرا دروازههای مکتب و دانشگاه را بستهاید؟ در کجای قرآن آمده که دختران نباید درس بخوانند یا زنان کار نکنند؟»
همه خاموشی را انتخاب کردند؛ حتی پدران، برادران و همسرانی که محرومیت دختران و زنانشان را با چشم خود دیدند. هیچ اعتراضی نکردند. همه پذیرفتند که زنان و دختران این سرزمین از ابتداییترین حقشان -حق آموزش- محروم بمانند.
حتی برای حمایت از طالبان در برابر پاکستان تظاهرات کردند و ایستادند؛ در حالیکه همین گروه، نه به دختر و پسر در مکتب رحم کرد، نه به نوزاد در شفاخانه، نه به بزرگسال و جوان در جادهها و مساجد. تا توانستند کشتند و انتحار کردند.
پدر و مادر در داغ فرزند نشستند، همسر در داغ شوهر و فرزندان در داغ پدر و مادر ماندند و یتیم شدند.
اما با وجود همهی این دردها، باز هم بسیاری به حمایت از آنها ایستادند؛ ولی برای دختران خود، که چیزی جز آموزش نمیخواهند، ایستادگی نکردند و سکوت را برگزیدند.
بیایید همه خوب فکر کنیم. نگذاریم روزی برسد که حتی نفس کشیدن هم از اختیار ما خارج شود.
بیایید دستبهدست هم بدهیم، در کنار دختران و زنان بایستیم و از آنها حمایت کنیم، تا این ظلم و ستم پایان یابد و حق به حقدار برسد.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه