باز واژههایم جلوتر از خودم راهشان را باز کردند، سد هارا شکستند و مسیرِ صعبالعبور بغضهایم را رد کردند. با جریانِ حرکتشان غبار غم را از دلم شستند و با لایههای مهربانی قلب زخم خوردهام را تیمار کردند.
با دستانِ نامرئیشان اشکهایم را از روی صورت رنجدیدهام زدودند و باز چه بیمنت منِ بیپناه و تشنهی محبت را مهمان سرزمینِ پرمهر آغوششان کردند.
با رد پای مهربانیشان بر روی کاغذ، بغضهایم را به تصویر کشیدند و حسرتهایم را به پرواز درآوردند.
میان دستان پرمهرشان رویاهایم قد کشیدند و امیدهایم درخشیدند.
از میان عبور پرشتابشان چشمهزار محبت را به منِ تشنهی محبت هدیه کردند و فریاد بلندشان تلافی سکوتهای اجباریام شدند.
هر واژه امیدی دوباره و هر سطر تکهای قلب شکستهام بودند.
و من با کولهای پر از حسرت خودم را به دست نسیم زندگی سپردم، تا از جادهی پرفراز و نشیب زندگی عبور کنم. در این عبور بارها شکستم، بارها گم شدم و بارها بغضهایم را سپر رویاهایم کردم.
چه بیقرار بودم برای رسیدن به رودِ زندگی، چه بیتکرار بودند نبضِ لحظههایم و چه بیفراز بود این جادهای سراسر فریادهای خاموش.
در این جاده رسم زندگی را آموختم و بیصدا ادامه دادم. هیچکس نفهمید چطور در خلوتم هزاربار فرو ریختم و باز ایستادم.
هیچکس نفهمید چطور در شلوغی حضورشان با تنهاییام دوست شدم و چطور شکستههای قلب زخمیام را روی سطرها جاری کردم تا تلافی فریاد خاموششدهی هزاران همجنسم شود.
وجودم را جرم خواندند، صدایم را در میان بایدها خفه کردند، رویاهایم را دریدند و لبخندم را شکستند.
با زبان بیمهریشان بال پروازم را شکستند و پای امیدم را قطع کردند، آرزوهایم را سنگسار کردند و واژهی دختر را به صلابه کشیدند.
بارها روحم را دریدند و چوب حراج به احساساتم زدند؛ ولی باز هم من همان دخترکی ماندم که از فرط تنهایی رویاهایش را بغل میگرفت.
میخواستند با بستن مکتبم شیشهای استقامتم را بشکنند؛ ولی ایکاش میدانستند دختری که حسرتهایش را انگیزهی زندگیاش قرار داده است با این شکستها از پا در نمیآید.
ایکاش میدانستند منی که مکتبم را در قلبم بنا کردهام، با خانهنشین شدن متوقف نمیشوم.
ای کاش میدانستند این خانهنشینی برای من نه یک پایان بلکه یک شروع تازه بود؛ شروع راهی که از درونم عبور میکرد.
من در دیوارهایی که برای زندانی کردنم کشیده بودند، پنجرههایی از جنس واژههایم باز کردم؛ پنجرههایی که نه دیوار میشناختند و نه ممنوعیت، فقط رو به رویاهایم باز میشدند. پنجرههایی رو به دنیای جدید، آیندهی جدید و سرنوشت جدید.
در طوفانی که برای متوقف کردنم به پا کرده بودند، امیدهایم را به پرواز درآوردم و از حصاری که دورم کشیدند، برای محافظت از آرزوهایم استفاده کردم.
و حالا، با وجود تمام این دیوارها، شکستها، محدودیتها و زندانی شدنها، من فقط به دختری فکر میکنم که روزی از پشت واژههایش ظهور میکند.
دختری که هر قطره اشکش ترنّمی است برای دوباره شگوفا شدن. هر زمزمهاش صدای پای خدا و هر لبخندش شراب زندگی است.
و من همان دخترکم، با کولهای که روزی ممنوعه بودنش به سنگینیاش اضافه میکرد؛ ولی حال، دیگر آن سنگینی را حس نمیکنم. نه که کولهام خالی شده باشد، نه! کولهام هنوز پر است، از حسرتها، از رویاها، از رسیدنها و نرسیدنها، از شکستنها، از ادامه دادنها و سرپا ماندنها، از شبهایی که مظلومانه فروریختم و از سحرهایی که شجاعانه راست ایستادم.
کولهام پر است از هر چیزی که در این مسیر پرفراز تجربه کردم.
کولهام حتی حجیمتر از قبل شده است؛ ولی عجیب این سنگینی مرا نمیآزارد. چون من هرآن چیزی که سفر زندگیام را ساخته است در این کولهای ممنوعهام جمع کردهام.
و من در میان همین سنگینیها دخترکی را یافتم که از فریادها نمیهراسد، با محدودیتها نمیایستد و در ناهمواریها متوقف نمیشود.
دخترکی که راهرفتن در مسیر سنگلاخ را یاد گرفته است، دخترکی که دوام آوردن زیر باران بدیها را آموخته است و دخترکی که ایستادن میان آوارها را الگوی زندگیاش قرار داده است.
من در این مسیر رسم ایستادگی را یاد گرفتم و استقامت را زندگی کردم.
و من شاید همان دخترکی باشم که شبها برای داشتههایش شکرگزاری میکند و روزها برای نداشتههایش میجنگد.
دختری که اگر صدایش را خاموش کنند، در سطرها جاری میشود.
اگر بال پروازش را بشکنند، با واژههایش پروانه شدن را میآموزد.
و اگر شیشهی امیدش را بشکنند، از شکستههایش امید قویتری برای ادامه دادن میسازد.
و من از میان تمام این شکستنها، از دل تمام این نرسیدنها، به جایی رسیدم که دیگر هیچچیزی نمیتواند مرا از «شدن» باز دارد.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه