رهبران فردا (۲۵)
حنانه زندگیاش را میان دو جهان شکل داده است:
در کودکی در ایران، با هویت «مهاجر افغانی» و در فضای تمرینهای سخت ژیمناستیک، آموخت که همزمان هم نرم و منعطف باشد و هم استوار و مقاوم. در همان سالهای نخست با تحقیر و تبعیض روبهرو شد، اما بهجای عقبنشینی، در رقابتها ایستاد، برنده شد و نخستین تعریف خود از رهبری را ساخت: اینکه توانمندی را نه با ادعا، بلکه با عمل باید نشان داد.
پس از بازگشت به افغانستان، فصل تازهای آغاز شد؛ فصلی که با انفجار کورس کوثر دانش در پل خشک، بدن و روان او را زخمی کرد، اما معنای زندهماندن را برایش دگرگون ساخت. برای او، زنده ماندن دیگر «شانس» نیست؛ «مسئولیت» است. خود را بدهکار خون همصنفان و دوستان شهیدش میداند و درسخواندن را ادامهی راه آنان میفهمد، نه صرفاً یک هدف شخصی.
با بستهشدن مکتبها، حنانه صنف هفتم و هشتم را خودآموز خواند، انگلیسی و کمپیوتر را ادامه داد و با ورود به کلستر ایجوکیشن و جلسات امپاورمنت، برای خود «آغازی نو» ساخت. امروز، او تنها یک شاگرد نیست؛ در حلقهی پنجنفریاش برای دخترانی که فرصت کورس ندارند، کمپیوتر تدریس میکند و تلاش میکند ترس را به تمرین و رقابت را به پشتکار تبدیل کند.
الگوی رهبری حنانه، الگویی زنانه و روزمره است؛ رهبری دختری که در آیینه، در کنار درد، بیش از هر چیز در چشمان خود «امید» میبیند و میخواهد طوری زندگی کند که فردا، وقتی به گذشته نگاه میکند، حسرت این جمله را نخورد: «کاش آن روز تلاش میکردم».
در این برنامهی «رهبران فردا»، ما روایت حنانه را میشنویم؛ روایتی از دختری که از دل درد بزرگ شده و میکوشد این رشد و آگاهی را با زبانی آرام، اما عمیق، با همنسلان خود شریک سازد.
رویش: حنانه جان، سلام. به برنامهی رهبران فردا خوش آمدی.
حنانه: سلام استاد. تشکر بسیار زیاد. این واقعا یک فرصت بسیار عالی است که من فعلا در مقابل تان نشستهام و در برنامهی رهبران فردا دعوت شدهام.
رویش: از مجموعهی دوستان خود در کلستری که تو هستی، اولین نفر هستی که در این سلسله وارد میشوی. حس و حالت چی است؟
حنانه: من به عنوان یکی از نفرهایی که از کلسترم هستم، بسیار احساس خوشحالی میکنم که فعلا در این برنامه دعوت شدهام و میتوانم از گذشتهام، از تجربیاتم، از خاطراتم در اینجا بگویم. حسی است که نمیتوانیم آن را با کلمات توصیف کنیم. هر چقدر هم که بگوییم، کم است، ولی در کل این واقعا برای من و برای همه یک فرصت عالی است، خصوصا حالا فعلا این فرصت به من داده شدهاست که به عنوان اولین نفر از کلسترم در مقابل شما حضور یافتهام.
رویش: دیگر قصههای رهبران فردا را دنبال کردی؟
حنانه: بلی.
رویش: از آنها چی برداشت داری؟ حس میکنی که چیزی آموزندهای جالبی در آنها بوده که تو را تشویق کرده که خودت هم بیایی و قصه بگویی؟
حنانه: دقیقا قصهی هر کسی غیرممکن است که هیچچیزی که نباشد، حداقل یک نکته را به یکی میآموزاند. من تا به حال، تا به امروز 24 رهبر قبلی که بودند که انشاالله خودم بیست و پنجمش هستم، خیلی چیزها را از ایشان یاد گرفتم. از تکتک شان یاد گرفتم که هر چقدر هم که شرایط سخت باشد، هر چقدر هم که نتوانی، هر چقدر هم که بخواهی تسلیم شوی، نباید شوی. هر کدام شان برای من نکتههایی را آموختند که من فعلا در اینجا هستم. بعضیهای شان تجربهای مانند من دارند، مثلا زینب جان- فکر کنم که رهبر بیست و سوم بود- خانوادهاش خیلی شبیه خانوادهی من بود. تجربیاتش خیلی نزدیک به تجربیات من بود. تکتک شان را وقتی میدیدم، وقتی تماشا میکردم، یک دختر از افغانستان فعلا اینقدر توانسته که پیشرفت بکند، همچون مهارتی دارند که صحبت کنند. از خود شان بگویند، بدون هیچ ترسی، این واقعا برای آدم یک امیدی است، در این زمانی که واقعا خیلی سخت است که امیدوار باشی و انگیزه داشته باشی.
رویش: قصهی رهبران فردا قصهی کسانی است که میخواهند در فردا یک الگوی متفاوتی از رهبری را در جامعه ارائه کنند. میخوایند بگویند که ممکن است با مشکلات و دشواریهایی که در جامعه است، مقابله کرد؛ اما با روش متفاوتتر، با نگاه متفاوتتر. حنانه این الگو را چی قسمی میخواهد بیان کند؟ الگوی تو برای مقابله کردن با مشکلات محیطی و با سختیهایی که احیانا زندگی در پیش پای تان قرار میدهند، چی است؟
حنانه: یکی از دوستان بود، وقتی که میگفتم تسلیم نشو، درس را ادامه بده، میگفت: چرا. الان وضعیت اینگونه است، خانواده فشار میآورد. کورسها بند است، مکتبها بند است. ما چرا باید تلاش خود را دوباره ادامه بدهیم. من برایش گفتم: هر چقدر که سختتر شود، آن وقت همان نقطهای است که تو باید بیشتر تلاش کنی. حتا نیچه هم میگوید: «دردی که تو را نکشت، از پای انداخت، تو را قویتر میسازد.»
رویش: این الگویی که میخواهی ارائه بکنی، به نظر تو یک الگوی خاصی از رهبری است. به نظرت این در تجربهی خودت در زندگی که خودت داری، خودت شاهد بودی؟ از همین راه آمدی در اینجا رسیدی، مطمئن شدی که تلاش فردی یک آدم، آدم را در مقابل تمام مشکلات و دشواریها پیروز میکند؟
حنانه: تقریبا آری. تا به زمانی که خود ما تلاش نکنیم، هیچ کسی دیگری نمیآید که برای ما تلاش کند، برای هدف ما. تا حال را که در اینجا رسیدم، من از تلاش فردی خودم رسیدم.
رویش: میگویند که تلاش فردی زمانی میتواند برای آدم موثر باشد، نتیجهی خوب داشته باشد که آدم یک مقدار به توانمندیهای خود باور کرده باشد و دیگر این که شرایط محیطی برای آدم مساعد باشد. وقتی که انسان در مورد کودکی است، در دوران نوجوانی است، محتاج کمک و رهنمایی زیاد دیگران است و در زمانی که شرایط محیطی نامساعد است، آدم خیلی زیاد احتیاج دارد که دیگران برای آدم کمک کند. شما حالا فعلا هم در دوران نوجوانیهای خود هستید، محتاج کمک استید و هم شرایط محیطی برای شما نامساعد است. میگوید که تلاش فردی در اینجا نمیتواند که برای آدم امید خلق کند. تو برای شان چی میگویی؟
حنانه: نخیر، اینگونه نیست. مثلا اگر شرایط هم مساعد باشد، یک حامی و خانوادهای داشته باشی، ولی خودت نخواهی، همان شرایط هم به درد تو نمیخورد. این که میگویم نقش اصلی را در تقویت خودم داشته، این بوده که خودم خواستم. اراده که نباشد، هر چقدر که هم شرایط مناسب باشد، باز هم نمیتوانی پیشرفت کنی. درست است که در نقطهای، در اوج تاریکیها، خانواده دستت را میگیرد، در اوج سختیها و ناامیدیها یکی است که حمایتت کند. دلت به آن پر است، ولی با وجود اینها تا وقتی که خودت تلاش نکنی، هیچ وقت نتیجه نمیدهد.
رویش: میخواهم این مفهوم تلاش فردی را در زندگی و در تجربههای حنانه مرور کنیم. بر میگردیم به تولدت، به جایی که در آن به دنیا آمدی، به زمانی که در آن متولد شدی. چی وقت و کجا؟
حنانه: در سال ۱۳۸۷ خورشیدی که مطابق میشود به ۲۰۰۸ میلادی در تاریخ ۷ مارچ. من در کشور ایران به عنوان یک مهاجر به دنیا آمدم، به عنوان دختر کسانی که افغانی هستند، ولی در ایران به دنیا آمدم، در استان اصفهان.
رویش: از پدر و مادر خود بگو، از اسم، درس، سواد، رشتهی تحصیلی و شغل شان. در ایران چی کار میکردند؟
حنانه: نام مادرم فرحناز است و نام پدرم عبدالحکیم. اینها که در ایران بودند، طبق قصههایی که ایشان شنیدم، اینها میگویند که ما در ایران به دنیا آمدیم و در ایران ازدواج کردیم و ثمرهاش من و خواهرانم هستیم. همه میدانیم که در ایران، در آن زمان (تقریبا ۱۰ یا ۱۲ سال پیش) وضعیت ما خوب بود، بد نبود و اقامت ما هم در ایران، اقامت قانونی بود که ما به عنوان «کارت همایش» میشناسیم. پدرم تا صنف ۱۰ را خوانده و بنابر بعضی دلایل و مشکلات اقتصادی خانواده پدرم راهش را ادامه نداده، ولی مادرم در دانشگاه اصفهان، در رشتهی قابلگی درسش را تمام کرده و لیسانسش را گرفتهاست. طبق گفتههای مادرم درسخواندن در ایران، به عنوان یک دختر افغان، خیلی سخت بود و شرایطش برای مادرم هم مساعد نبود. طبق گفتههایش، میگفت: ما مجبور بودیم از یک قسمت ایران که به عنوان هسته میشناسند، تا دانشگاه را باید پیاده میرفتیم. بعضی وقتها که با موتر میرفتیم، پول مصرف میشد و وضعیت اقتصادی خانوادهی مادرم – طبق گفتههایش- خوب نبوده، ولی مادرم میگوید که چیزی که مرا امیدوار میساخت این بود که من عشق به درسخواندن داشتم. امیدوار بودم که یک روز میتوانم به آن امید که بتوانم به یک جای برسم که بگویم من پیشرفت کردهام، امید به آن داشتم. درست است که در ایران از لحاظ آسایش، آسایش داشتیم، خانه داشتیم، موتر داشتیم، ولی چیزی که سخت بود، این بود که وقتی که ما بیرون از خانه میشدیم، مجبور بودیم که بترسیم. ما باید اینقدر مواظب رفتار ما، مواظب راهرفتن ما، مواظب لباسپوشیدن ما باشیم که مبادا اینها به ما بگویند که «افغانی». یعنی در آن زمان اگر میخواستند به کسی حرف بدی بزنند یا ناسزا بگویند، برایش افغانی میگفتند. این واقعا به ما یک ترس و دلهره داشت. نه تنها برای مادرم، برای من هم همین قسمی بود.
من در ایام طفولیتم، تقریبا ۵ یا ۶ سال در ایران بودم. گرچند زیاد بزرگ نبودم تا این دردها را درک کنم، ولی باز هم وقتی که میشنیدیم، ما هم به صورت عادی یک انسان بودیم، ولی اگر کار اشتباهی میکردیم، میآمدند و میگفتند که «برو، تو افغانی هستی، افغانی!».
رویش: پدرت در ایران چی کار میکرد؟
حنانه: پدرم در ایران مشغول سنگبری بود. در ایران معمولا برای افغانها کارهای سخت و سنگین را میدادند. میگفتند که باید اینها را انجام بدهند و پدرم در ایران سنگبری میکرد.
رویش: مادرت چی کار میکرد؟ شغلی داشت یا نه؟
حنانه: مادرم خیر. مادرم در ایران هیچ شغلی نداشت. به خاطری که در ایران اجازه نداشتند که کار کنند، مثلا به عنوان یک داکتر یا یک قابله. به خاطر همین.
رویش: گفتی که من و خواهرانم، یعنی هیچ برادری نداری؟
حنانه: نخیر. من فقط دو خواهر دارم که یکی از من کلانتر است و دیگرش خردتر است و من هیچ برادری ندارم.
رویش: در زمانی که در ایران به دنیا آمدی، وضعیت معیشتی تان با کاری که پدرت در سنگبری میکرد، خوب بود؟ یعنی یک زندگی نسبتا قابل قبول و رضایتبخشی داشتید؟
حنانه: از لحاظ معیشتی خوب بود. وضعیت زندگی ما در ایران خوب بود. نمیخواهم بد بگویم. واقعا ما خانه داشتیم، موتر داشتیم، آسودگی داشتیم. همیشه به سفرها میرفتیم. مثلا به مشهد یا شمال میرفتیم. درست است که کار پدرم سخت بود، ولی با وجودی که سخت بود، وضعیت زندگی ما خوب بود.
رویش: از کودکیهای خود یک مقداری پیشتر گفتی، ولی تصویرهای برجستهتر دیگر را که از دوران کودکی در ایران، در ذهن خود داری، چی است؟
حنانه: وقتی که در مورد ایران صحبت میکنم، یکی از خاطراتم است، این زمانی بود که ما کارت همایش داشتیم و افغانها زمانی که اینطرف و آنطرف میرفتند، باید این کارت را با خود میداشتند. یک روز پدرم این کارت را با خود نداشت. بعد فکر کنم که یک یا دو روز پدرم در آن مقر زندانی بود. تنها تصویری که خوب به یادم میآید، این بود که ما هر سال باید یک جایی – دقیقا جایش به خاطرم نیست- میرفتیم. آنجا میرفتیم، صف میگرفتیم، نوبت میگرفتیم، در آن هوای گرم میایستادیم تا کارت را تمدید کنیم. این یکی از خاطراتم در ایران بود و من این را هیچ وقت فراموش کرده نمیتوانم. به خاطری که آب و هوای ایران خیلی گرم بود و وقتی که ما زیر نور آفتاب مینشستیم، خیلی یک صف طولانی بود و ایران – نمیخواهم بد بگویم- درست است که راحتی داشت، باور کنید آن راحتی که در ایران بود، در افغانستان نیست، ولی با آن وجود راحتی که از لحاظ درونی و عاطفی میخواهیم داشته باشیم، در ایران نداشتیم.
یک چیزی که از ایران خوب به یادم مانده، ژیمناستیک است. سه یا چهار ساله بودم که در مقطع ژیمناستیکی وارد شدم. یک درسی را که از ژیمناستیک تا به امروز یادم مانده، این است که ژیمناستیک فعلا مثل افغانستان شدهاست. یعنی در ژیمناستیک باید بعضی اوقات نرم باشی، بعضی اوقات سفت و استوار باشی. زندگی من هم تقریبا همینقسمی شدهاست. بعضی جایها باید سازش کنیم، با بعضی از مشکلات باید کوتاه بیاییم. نرم باشیم؛ اما در مقابل بعضی از کارها و مشکلات ما باید استوار و محکم بایستیم، ولی چیزی که مهم است، این است که استقامت و مداومت داشته باشیم. یعنی ترکش نکنیم. ما در ژیمناستیک یک استاد داشتیم، میگفت: لحظهای که تو همان حرکات را انجام میدهی، همان لحظهای که استقامت نکنی، همان لحظه – به قول ما- کار خلاص است. همان بهتر که اصلا ادامه ندهی.
زندگی من هم حال تقریبا مثل ژیمناستیک شدهاست. بعضی اوقات من باید کم بیایم، کوتاه بیایم و بعضی جایها باید محکم باشم.
رویش: یک مقدار میخواهم در رابطهی بسیار ظریفی که بین زندگی و ژیمناستیک ایجاد کردی، در خاطرههایت پرسان کنم. کی تو را اولین بار تشویق کرد یا در کلپ ژیمناستیک برد؟
حنانه: مادرم اولین بار مرا در آنجا ثبت نام کرد. در اوایل به عنوان یک طفل سه یا چهار ساله، آدم نمیداند که این کار درست است که من باید در اینجا بروم یا نه، ولی مادرم گفت برو. دلیلش را هم که چندین بار ازش سوال کردم، جواب نداد تا خودم درک کردم. در آن زمان، چون از لحاظ اقتصادی خوب بودیم، وضعیت ما خوبتر بود، ما ایرانیها در ارتباط بودیم. یعنی همراه شان رفت و آمد داشتیم، ملاقات داشتیم. در آن زمان دختران همسن و سال من (۴ یا ۵ سالهِ) را به ژیمناستیک میفرستادند. مادرم گفت تو هم به ژیمناستیک برو. در اوایل یک کاری بود که مادرم گفت در آنجا برو. من هیچ وقت نمیخواستم که حرف مادرم را به زمین بیندازم و رفتم. در اوایل مشکل بود. باید بعضی از حرکات را میرفتیم. خیلی کار سخت بود، ولی من هر وقتی که به خانه میآمدم، میگفتم: مادر، درد دارد. بدنم درد دارد. خیلی سخت است. من دیگر نمیروم. گفت: «تا درد نکشی، پیشرفت نمیکنی.» مرا گفت که برو، حتما باید بروی. من هم رفتم، ولی کمکم وقتی که دیدم، آشنا شدم، فهمیدم، عشق و علاقه کمکم برایم به وجود آمد.
رویش: سه سالگی یا چهار سالگی برای یک کودک سن بسیار کمی است. در سه سالگی معمولا آدم آغوش مادر را بیشتر ترجیح میدهد یا محیط خانواده را. این که بیرون شوی و در یک محیط دشوار و پرچالش مانند کلپ ورزشی در ژیمناستیک بروی، خیلی برایت ترسناک نبود؟
حنانه: نه، نمیشود گفت که ترسناک بود، چون معمولا خانوادهی من از همان کودکی زیاد نمیگذاشتند که به قول مردم ما را نازدانه کلان نکردهاست. یعنی از همان اول، فکر کنم که 2 ساله شده بودم، طبق گفتههای مادرم: «تو خیلی سرخلاص و شجاع بودی» یعنی از هیچ چیز نمیترسیدی. درست است که در اوایل کمی دلهره داشتم. این که چی قسم است، چی قسمی من ادامه بدهم، ولی هیچ وقت از این ترس نداشتم، چون میدانستم که اینجایی که مادرم مرا فرستاده، حتما یک جای خوبی است. این که اینقدرم مادرم میگوید که حتما برو، حتما خوب است.
رویش: مادرت تو را تشویق میکرد که برو، در آنطرف استاد یا مربیات جای خالی مادر را با محبت خود یا نوع برخورد خود پر میکرد یا نه او صرفا به فکر مربیگری خود بود، سخت و جدی میگفت که فقط این کارها را انجام بده، این حرکتها را انجام بده؟
حنانه: آشکار است که هیچ کس نمیتواند جای مادر را بگیرد، ولی استاد ما هم یک قسم اخلاق داشت که آدم نمیتوانست درکش کند یا من در آن زمان نمیتوانستم درکش کنم یا واقعا درکش سخت بود. یعنی در اوایل که رفته بودم، خیلی، بیش از حد سختگیر بود. اصلا یک دقیقه به قول خود ما استراحت اجازه نداشتیم. فقط ده دقیقه هم که استراحت میداد، در آن زمان هم میآمد و میگفت که شما شل هستید، اینگونه اید، اینگونه اید، اینطوری نکنید. در اوایل من خیلی ازش بدم میآمد. میگفتم باید با ما با ملایمت صحبت کند، چرا باید ما را بگوید که اینگونه نکنید، اینگونه نکنید، ولی کمکم یا رفتارش تغییر کرده بود یا من کمکم شناختمش. مثلا یک بار من حرکاتی را انجام میداده بودم، پایم مچ خورد، خیلی درد داشت. آن استادم چنان با محبت، یعنی حرفهایش محبتآمیز مانند جانم اینچیزها نبود، ولی من آن را چنان با محبت دیده بودم که اصلا نمیتوانم آن لحظه را فراموش کنم. آمد، گفت: «تو باید ادامه بدهی. چرا باید تسلیم شوی؟» و یک حرفش خیلی یادم مانده، گفت: تو در کشور ایران هستی، تو یک افغانی هستی که در کشور ایران هستی. تو با وجودی که افغان هستی، در ژیمناستیک آمدی. در همچون کشوری آمدی و میخواهی که این ورزش را انجام بدهی. گفت نباید خانوادهات و کسانی را که به تو امید دارند و سرت باور دارند، ناامید کنی. این گپش را واقعا دوست داشتم.
رویش: یک دختر سه ساله یا چهار ساله مثلا با مسوولیت بسیار سنگین امیدوار بودن یا امید خانواده را زنده نگهداشتن خیلی ظالمانه نیست؟ خیلی توقع کلان نبود؟
حنانه: درست است، توقع شان کلان بود، بسیار زیاد هم بود، ولی من فکر میکردم که من در همان زمان، یعنی همین را باید به دوش بکشم. چون در خانوادهی من، من برادر ندارم و خود را همینگونه تلقین کرده بودم که من باید برای خانوادهام هم دختر باشم و هم پسر باشم و درست است که به عنوان یک دختر 3 ساله این که بیاید امید خانوادهات را برایت تحمیل کنند، بگوید که تو امید خانوادهات هستی، این سخت است. نمیتوانم بگویم که ظالمانه بود، شاید در نظر آنها خیلی هم حرف خوبی بوده باشد، ولی من هم حس نمیکنم که این کار ظالمانه بوده باشد. چون از هر سنی ما باید آغاز کنیم. حداقل باید از هر جای آغاز کنیم. شاید برای من آغازش همان 3 سالگیام بوده باشد. شاید من از همان زمان باید شروع میکردم.
رویش: مربیات افغانی بود یا ایرانی؟
حنانه: ایرانی بود.
رویش: زن بود یا مرد؟
حنانه: زن بود. زن بود.
رویش: در کلپی که ورزش (ژیمناستیک) میکردی، دیگر چند تا دختر همسن و سال خودت بود؟
حنانه: تقریبا همه همسن و سال خودم بود. سه ساله یا چهار ساله بودند. معمولا ژیمناستیک باید از سن خیلی پایین شروع شود. چهار سالگی یا پنج سالگی بدنت از همان کودکی انعطاف دارد. درست است؟ معمولا تقریبا همهی شان همسن و سال خودم بود.
رویش: در آن دورههایی که در آن کلپ بودی، ژیمناستیک کار میکردی، هیچگاهی شده که مسابقه هم بدهی، در مسابقه اشتراک کنی؟
حنانه: ما در آن حد مثلا بالاتر نرسیده بودیم که در مسابقات استانی شرکت کنیم، ولی در مسابقاتی که بین دو کلپ اصفهان بود، فقط یک بار شرکت کردم. خیلی حرکات سادهای بود. چون آن وقت خرد بودیم، خیلی راحت بود. دختران ایرانی به چشم تحقیر به ما نگاه میکردند. میگفتند که تو نمیتوانی هیچ چیزی شوی. تو افغانی هستی. تو اصلا چرا آمدی. حرفهای شان خیلی سرم بد میخورد. یعنی وقتی بیایند و تو را توهین کنند، خیلی عصبانی میشوی.
رویش: دختران همسن و سالت تو را میگفتند که تو افغانی هستی، تو چرا آمدی؟
حنانه: آری، دقیقا. دختران همسن و سالم همان قسمی میگفتند. چون معمولا آنها دختران پولدار بودند و با ناز و نعمت کلان شده بودند. اگر طرفش حرف بدی میزدی، گریان میکردند و بعد خانوادهی شان میآمدند و به ما میگفتند که گناه اینها است. به خاطری که ما افغانی بودیم، مجبور بودیم که هیچ چیزی نگوییم و باید سکوت کنیم. باز من جواب شان را ندادم. گفتم: صبر، من حتما باید در این مسابقه برنده شوم. رفتم، در آن مسابقه شرکت کردم، برنده هم شدم. مقام اول را هم گرفتم و روزی که آن مدال طلا را در گردنم انداختند، طوری رضایت داشتم، یعنی میگفتم که ببین، تو مرا میگفتی که تو هیچ چیز نمیشوی. من الان این را گرفتم. وقتی که آنها دیدند که من اول شدم، دیگر هیچ چیزی نمیگفتند. بعد از آن حتا به قول برخیها طرفم چپ هم نگاه نمیکردند.
رویش: «چپ نگاه نمیکردند» یعنی با تو رفیق شدند، دوست شدند یا نه هنوز هم فاصلهی شان زیاد شدند، کینه گرفته بودند؟
حنانه: بعضیهای شان کمی رفتار شان با من بهتر شده بودند. رفیق که نمیشود گفت رفیق شده بودند، ولی کمی با من بهتر رفتار میکردند. در آنجا باید ما یک قسمت مشخص را حرکات کششی را انجام میدادیم. آنها یک قسم جای را میگرفتند، اصلا برای ما جای نمیماند، ولی وقتی من اول شده بودم، کمکم رفتار شان تغییر کرده بودند، یعنی اجازه میدادند که در آن قسمتها کار را انجام بدهیم. بعضیهای شان دیگر طعنه نمیدادند، ولی بعضیهای شان هنوز هم همانگونه بودند، ولی این گپ «تو نمیتوانی» را دیگر نمیتوانستند که بگویند. اگر میگفتند که نمیتوانی، میگفتم که آن دفعه توانستم، این بار هم میتوانم، ولی حس میکردم که از من خوش شان نمیآیند.
رویش: در کلپت دیگر غیر از خودت، دختران افغانی دیگر بودند؟
حنانه: فکر کنم که دو تا بودند. خاطرات زیادی از ایشان به یادم نماندهاست، ولی اینها هم مثل من بودند، ولی یک تفاوتی را که من تا حال فکر میکردم با آنها داشتم، آنها جرأت نداشتند که در مقابل آنها برخیزند. یعنی وقتی که ایرانیها میگفتند که تو نمیتوانی، من میخواستم که حتما آنها را شکست بدهم. یعنی هر قسمی که شده باید من برای آنها ثابت کنم که من را اشتباه میشناسند.
یک چیز را خوب به یادم است: یکی شان را گفتم که تو هم بیا در این مسابقه شرکت کن، ولی او گفت: نه، من میترسم. گفتم چرا، گفت: آن دختران ایرانی خیلی استعداد شان نسبت به من زیاد است، این است و آن است… من میترسم. این را خوب یادم است که گفت من میترسم. گفتم نترس، آخر یا میبریم یا میبازیم. اگر باختیم، خیر، اگر بردیم آن وقت لذت دیگر دارد، ولی باز هم قبول نکردند.
رویش: به هر حال در درون این کلپ هیچ رفیقی داشتی که با تو رفیق باشد، ایرانی یا غیر ایرانی؟
حنانه: آنگونه که خیلی صمیمی باشیم و همیشه رفت و آمد داشته باشیم، نه. چون من آن وقتها(در اوایل) خیلی آدم درونگرایی بودم. یعنی زیاد دوست نداشتم. میرفتم و در یک گوشه کارهای خود را انجام میدادم. تمرینات خود را میکردم. دیگر کاری نداشتم. همچون رفیق یا دوستی که خیلی همرایش صمیمی باشم، نبود. فقط گاهی اوقات با یکی از همان دختران افغانی کمی بعضی اوقات صحبت میکردم، البته خیلی به ندرت که آن هم گاها اگر بعضی اوقات کدام گپی میشد، از ایشان میپرسیدم، زیاد نه.
رویش: ورزش در هر رشتهای که باشی، حس رقابت را در آدم همیشه زنده میکند. این حس در درون تو چقدر زنده شده؟ حالا احساس میکنی که چقدر در کارهای خود با هر کسی که در پهلوی تو است، رقابت میکنی؟
حنانه: به نظر خودم، دقیقا همین حس رقابت من از همانجا شروع شد. طوری که شما گفتید که ورزش همین حس را همیشه در آدم ایجاد میکند. در من از همان زمان ایجاد کرد و تا هنوز هم ادامه دارد.
رویش: حالا فعلا در درسهای امپاورمنت میخوانید که رقابت از لحاظ فردی برای آدمها یک نیرو خلق میکند. آدم را به حرکت و تکاپو میاندازد، ولی در زندگی جمعی، بخصوص با نگاهی که شما در رهبری جامعه دارید، در الگویی که برای رهبری دارید، رقابت، همکاری را از بین میبرد. آدم را در راهی میاندازد که در آنجا به طور طبیعی حسودی، همچشمی، حتا گاهی حرکتهایی که توطئه و پسزدن رقیب به هر قیمت هم وجود دارد. آیا تو هم احساس میکنی که رقابت تو را در این مسیر هم پیش میبرد؟
حنانه: من نمیتوانم به طور قطع بگویم که آری. شاید حتما مرا در این راه هم بکشاند، ولی تا حد امکان من شناختی را که تا حالا از خودم داشتم و از رقابتی که تا حالا انجام دادهام، فکر نکنم که مرا به آن سر حد بکشاند. یعنی نمیخواهم که هیچوقت رقابتم طوری باشد که حسودی کنم. نمیخواهم که رقیبم از پیشرفت بماند. بعضا خوشحال هم میشوم که رقیبم پیشرفت کند. وقتی که ببینم که رقیبم پیشرفت میکند، من هم آن وقت مجبور میشوم، یعنی خودم را میگویم که او که پیشرفت کرد، من باید پیشرفت کنم. یعنی این – گاهی اوقات نمیگویم که باعث حسودی نمیشود- گاهی وقتها حقیقت است. آنقدر حسودی دارم، ولی بیشتر از این که حسودی داشته باشم، حس رقابتم بیشتر است. یعنی من هیچ وقت نمیخواهم از کسی پایینتر باشم.
رویش: ورزش در عین حالی که رقابت یا حس رقابت را تحریک میکند، پشت کار را هم تحریک میکند، به خاطر این که وقتی که تو خواسته باشی که رقابت کنی، از حریف خود پیشی بگیری، خودت هم باید استوار بمانی. باید تلاش کنی و کار کنی. فکر میکنی که این جنبهی دیگری از اثرگذاری ورزش در تو چقدر موثر بوده؟
حنانه: وقتی که حس رقابت داشته باشی، حس پشتکار هم میآید. همانگونه که رقابتش سرم تأثیر کرده، پشتکارش هم سر من تأثیر گذاشته و تا حالا هم ادامه داشته، مثلا یکی از خاطراتم در ایران باز هم در مورد همان مسابقه است: وقتی که من حس کردم که رقابت کنم، مجبور شدم. گفتم تا پشتکار نباشد، نمیتوانی که برنده شوی، پیشرفت کنی. حس پشتکار، حس تلاشکردن، یعنی خیلی در درونم شعلهور شده بود. یعنی آنقدر شعلهاش زیاد بود که تا امروز هم خاموش نشده، ولی شعلهورتر شده، ولی خاموش نشدهاست. هیچ وقت کم هم نشده، یعنی میگویم که هر چقدر بالاتر بروم، همانقدر باید رقابتهایم هم بیشتر میشود، همانقدر رقیبهایم هم بیشتر میشود. در همان سرحد باید پشتکارم هم زیادتر شود.
رویش: حالا بر میگردیم به رابطهی ژیمناستیک و زندگی که در ابتدا یک مقدار اشارههایی داشتی. حالا فعلا در سننی قرار داری که بتوانی از دید بزرگسالتر به ورزش، به زندگی، به هر دوتایش نگاه کنی. در ابتدا یک مقدار در رابطهی ظریف بین ژیمناستیک و زندگی اشاره کردی. میخواهم که حالا فعلا دید خود را بگویی که ژیمناستیک و زندگی در کجاها با همدیگر در ذهن تو شبیه هم میشود؟ با همدیگر لاپوشانی پیدا میکنند، یکی شبیه دیگری میشود؟ زندگی مثل ژیمناستیک میشود، ژیمناستیک مثل زندگی میشود؟ تو را تعادل، انعطاف، استواری، مقاومت، پرش به سمت رویا و این چیزها را یکسان در هر دوتایش نشان میدهد؟
حنانه: اگر بخواهم از نظر تفکر فعلیام به این پرسش شما پاسخ بدهم، اینگونه میگویم که همانگونه که در ژیمناستیک باید انعطاف داشته باشی، در زندگی هم باید وجود داشته باشد. مثلا یک نمونهاش همین الان، همین شرایط فعلی ما، مثلا همه چیز بند است. ما اگر طبق شرایط فعلی پیش برویم، من نباید بگویم که من باید درس بخوانم، پیشرفت کنم، همچنین حرفهایی را بزنم، میگویم من ناامید هستم، انگیزه ندارم. اگر هم کسی پرسید که چرا، میگویم که اینطوری وضعیت است و ژیمناستیک هم همینگونه بود. یعنی وقتی که بعضی از حرکات خیلی سخت میشد، یعنی همان وقت میتوانستیم بگوییم که نه، من دیگر این کار را نمیکنم. اگر کسی میپرسید که چرا، میگفتیم که چون خیلی سخت است، ولی در همان لحظه ما باید ادامه میدادیم. دقیقا مثل زمان الان میشود که ما باید ادامه بدهیم و باید با مشکلات سازش کنیم. نمیشود که سازش نکنیم. اصلا بعضی از حرکاتی که باید در ژیمناستیک انجام میدادیم، باید خوب بدن را نرم کنیم. یعنی باید اینقدر نرم کنیم تا بتوانیم همان حرکت را کامل انجام بدهیم. زندگی من هم در شرایط فعلی همانگونه شده، یعنی باید خودم را نرم کنم. در مقابل بعضی از حرفها و بعضی از شرایط باید من مثل ژیمناستیک عمل کنم.
رویش: همانگونه که گفتی در ژیمناستیک تنها نرمش نیست، یعنی انعطاف نیست، استواری هم است. به خاطر این که کسانی که در ژیمناستیک گاهی سر نوک پای خود ایستاد میشوند یا گاهی سر یک بازوی خود ایستاد میشوند یا حرکتی را سر یک بازو انجام میدهند، این نشان میدهد که یک استواری هم در آنجا است. زندگی هم در عین انعطاف استواری کار دارد. حالا فعلا شرایط دشوار برای شما انعطاف هم میخواهد، انعطافی که شما باید با واقعیت بسازید؛ اما در عین حال استواری هم میخواهد. فکر میکنید که این جنبهای اثرگذاری ژیمناستیک هم در زندگی حنانه باقی مانده؟ استوار هستی؟
حنانه: دقیقا. همین که من فعلا درسهای امپاورمنت را میخوانم یا در کلستر اشتراک دارم، همه اینها را میتوانم بگویم که اینها استواری است. این که در همین شرایط من هنوز هم ناامید نشدم، میتوانم از نگاه خودم بگویم که من هنوز هم استوار هستم.
رویش: وقتی که خبر شدی که پدر و مادرت تصمیم دارند که در افغانستان بر بگردند، چی حس داشتی، چی واکنش نشان دادی؟
حنانه: گرچند زیاد یادم نمانده، این که چگونه تصمیم گرفتند، به عنوان یک طفل با ما در میان نمیگذاشتند. به عنوان یک طفل خیلی هم خوشحال بودم. یک چیز را خوب به یادم است: وقتی که ما در موتر بودیم، وقتی طرف افغانستان میآمدیم، من خیلی خوش بودم. یعنی میگفتم که من از یک جای به جای دیگر میروم. مثلا در آنجا چیزهای جدیدی را میبینم. بازم خیلی هم خوشحال بودم. معمولا طفلها همین قسمی اند. یعنی کسانی که در سن و سال من بودند، 5 یا 6 ساله، چنین حسی را داشت. آن وقت خیلی شاد هم بودم. یعنی میگفتم که پیشتر برویم، عجله داشتم «برویم، برویم»، ولی وقتی طرف پدر و مادرم میدیدم، خوشحال نبودند، یک قسم گرفته بودند. یعنی زمانی که در داخل موتر بودیم، مادرم خیلی حالش گرفته بود. گفتم چی شده. گفت: «هیچ». گفتم که برویم، جای جدید را میبینیم، به خانهی نو میرویم. باز گفت: خیر است، تو حالا از اینها بگذر. تو خوش باش.
رویش: خواهرت که از تو بزرگتر بود، چی حس داشت؟ او هم مثل مادرت گرفته بود یا نه مثل تو خوشحال بود؟
حنانه: چیزی زیادی یادم نمانده، ولی خواهرم هم کمی گرفته بود. خواهرم آن زمان سنش تقریبا ۱۰ ساله یا ۱۱ ساله میآمد. خواهرم معمولا دختر آرامی است. یعنی زیاد نشان نمیدهد، اگر هم شاید باشد، با یک لبخند نشان میدهد، ولی آن روز هم لبخند داشت و هم حس میکردم که ناراحت است. حرف نمیزد، نشسته بود، سر خود را پایین انداخته بود و بعضی اوقات از پنجره بیرون را نگاه میکرد و من هم چیز زیادی یادم نماندهاست، ولی طبق چیزهایی که یادم مانده، حس میکنم که او هم کمی گرفته بود. یعنی نمیخواست که ایران را رها کند. فکر کنم که به خاطر این که از آسودگی ایران بیرون شدیم، این چیزها ناراحت نبود. او بیشتر از ژیمناستیک ناراحت بود. چون خواهرم هم در ژیمناستیک کار میکرد و سطح او چندین مرتبه از من بالاتر بود. از آن خاطر خیلی دلخور بود که حتا تا الان هم بعضی اوقات میگوید که من خیلی ژیمناستیک را دوست داشتم، نمیخواستم که رها کنم.
رویش: وقتی که از ایران وارد افغانستان شدید، هرچقدر که پیش میآمدید، طبعا تفاوت بین دو کشور را بیشتر احساس میکردید. این تفاوت سر نگاه تو چی تأثیر میکرد؟ احساس میکردی که در جای خوبی میروی یا احساس میکردی که به جای دشوارتری میروی؟
حنانه: درست، هر چقدر پیش میرفتیم، تغییر آب و هوا بود، مثلا میدیدیم که راهها کمی سختتر و ناهموارتر شده، ولی در دیدگاه من تفاوت زیادی نیامده بود. چون یک بار در ایران در یک جایی رفته بودیم که کوه داشت، آنجا هم همینگونه بود. راهش خیلی پر سنگ بود و ناهموار بود. بعدش که در کوه رسیدیم، کوه را بالا رفتیم، خیلی یک منظرهی قشنگی داشت، یعنی یک منظرهی خیلی قشنگ بود. اینجا را هم دقیقا مثل همان فکر میکردم. میگفتم که خیر است، این هر قدر که سختتر میشود، فکر میکردم حتما در یک جای بهتر و قشنگتری دارم میرسم، ولی فکر کنم که از هرات گذشته بودیم –دقیقا یادم هم نمانده- شب بود، نصف شب بود، همه خواب بودند، من یک دقیقهای بیدار شده بودم، دیدم که در یک جایی رسیدیم، خیلی تاریک بود. نور ماه یک کمی میتابید و همین قدر به خاطرم مانده، تنها چیزی که فکر میکردم همان خانهای بود که قرار بود در آن برسیم. هر دقیقه به مامانم میگفتم که «مامان، قرار است که ما در کجا برسیم؟ ما در کجا قرار است که برسیم؟» میگفت: «میرسیم، میرسیم». میگفت: بنشنید، خیر است. من خیلی پر جنب و جوش بودم. اصلا نمینشستم. میگفتم نه، ما باید زودتر برسیم. تا جایی که به یادم میآید، هیچ تغییری در دیدگاه من در آن زمان ایجاد نشده بود.
رویش: مقصد شما کجا بود؟ مقصد شما هرات بود یا کابل؟
حنانه: کابل بود. ما در کابل آمدیم. از هرات به کابل آمدیم.
رویش: وقتی که در کابل رسیدید، تصویری را که از کابل در ذهن تان مانده، در کودکی، در سن 7 سالگی یا هشت سالگی، چی بود؟
حنانه: همه شب بود. من خواب بودم. یکباره مادرم مرا بیدار کرد، گفت: «بخیز، رسیدیم.» وقتی که بیدار شدم، یک جایی را دیدم، فقط تنها چیزی را که یادم مانده، یک دکان در پیش روی ما بود و آنجا را که دیدم، گفتم: مامان، چرا دکانهای اینجا مثل دکانهای ایران نیست. گفتم: چرا مثل دکانهای خانهی قبلی ما نیست. چون در ایران رفاه وجود داشت. خیلی یک فروشگاه خیلی بزرگی بود. هر چیز داشت، ولی مامان، این دکان هیچ چیز ندارد. چرا اینجا آمدیم. اینجا کجایش مقبول است. باز میگفت: نه، تو بنشین، وقتی که به خانه رسیدیم، حتما جاهای مقبولش پیدا میشود.
رویش: در هر کجای کابل که شما آمده باشید، حتما یک جای بسیار شلوغی بوده. در این منطقهی شلوغ، بخصوص در اطراف تان هر کسی را که میدیدید بیشتر شبیه حنانه بود. دیگر شبیه ایرانیها کسی را پیدا نمیکردی. این دفعه تو را کسی «افغانی» گفته صدا نمیکند، تحقیر نمیکند. شاید تو را اینبار «ایرانیگگ» گفته، تحقیر کنند.
حنانه: درست است. وقتی که رسیده بودیم، ما در قسمت شهرک زندگی میکردیم. در دشت برچی زندگی نمیکردیم. در شهرک زندگی میکردیم، آنجا زیاد پر جنب و جوش نبود، ولی به گفتهی شما همین راحتی را داشتیم که مثلا برای دیگر هیچ وقت افغانی نمیگفت. در بعضی اوقات، بعضیها میآمدند و میگفتند که شما ایرانی هستید، از ایران آمدید. ما کمی خصوصیات ایرانیها را داشتیم. مثلا پدر و مادر نمیگفتیم، ما «مامان» یا «بابا» میگفتیم یا کمی استایلهای مثل ایرانیها را داشتیم، ما را میگفتند «ایرانی». ما آن زمان خیلی هم شاد میشدیم، میگفتیم که ما را ایرانی میگویند، چقدر خوب است.
رویش: وقتی که در افغانستان آمدید، در کدام مکتب درس خود را شروع کردی؟ از صنف چند شروع کردی؟
حنانه: وقتی در افغانستان آمدم، فکر کنم فصل خزان بود که در افغانستان رسیدیم. در آن وقت مکتبهای شاگردان را برای سال جدید ثبت نام میکردند، برای سال روان نمیپذیرفتند. باز وقتی که من به مکتب رفتم، تقریبا هفت ساله شده بودم. از شهرک کوچ کردیم، در دشت برچی آمدیم. یک مکتب به نام «مکتب بعثت» بود. در آنجا من صنف اولم را به خواندن شروع کردم و تا صنف هفتم را در آنجا ادامه دادم تا وقتی که در صنف هفتم دولت ما تغییر کرد و مکتبها بسته شد.
رویش: رابطهی خود را با ژیمناستیک چگونه دوام دادی؟ آیا در کابل هم تلاش کردی که در کلپ ورزشی بروی و ورزش کنی، بخصوص ژیمناستیک یا نه؟ خودت یا خواهرت؟
حنانه: نخیر. وقتی که در افغانستان آمدیم، با ژیمناستیک – به قول معروف- خدا حافظی کردیم. ادامه ندادیم. هم من و هم خواهرم خیلی میخواستیم که ادامه بدهیم، ولی اینجا ما امکاناتش را نداشتیم. آن وقت به تازگی از ایران آمده بودیم و وضع ما از لحاظ اقتصادی خیلی خراب بود. آن زمان در افغانستان هم همچون جای زیادی هم وجود نداشت. یعنی اگر میبود، شاید درقسمتهای شار(شهر) وجود میداشت که هم از ما دور بود اگر هم میبود، حتما با فیس خیلی بالایی میپذیرفت و آن وقت ما مجبور شدیم که ژیمناستیک را رها کنیم و ادامه ندهیم.
رویش: در خاطرههای خود از صبح سوم عقرب سال ۱۳۹۹ خورشیدی یاد میکنی؛ روزی که کورسی که در آن درس میخواندی،مورد حمله قرار گرفت. آن روز، آن صبح، برایت چی قسم آغاز شد؟ میشود که یک مقدار جزئیات آن صبح را بیان کنی و اثراتی را که از آن روز در ذهن تو باقی ماندهاست؟
حنانه: خوب، خیلی سخت است، ولی آن روز صبح از خواب برخاستم و طرف مکتب رفتم. در مکتب مثل همیشه بود. روزم به صورت عادی شروع شد، ولی هر چقدر که به بعد از ظهر (نزدیکهای ۴ بجه) نزدیکتر میشدم، کمی یک قسم دلم ناآرام بود. دلم تشویش داشت. چاشت که شد، سر غذا که نشستیم، یک نوع دلم هیچ آرام نبود، مثل همیشه شاد نبودم. مادرم گفت: چی شده. گفتم: هیچ چیز. گفت: دختران چیزی گفته. گفتم: نه، هیچ چیزی دختران هم نگفته، ولی نمیتوانستم، یعنی شاد نبودم. در دلم یک قسم دلهره وجود داشت. یعنی میگفتم که حتما یک اتفاقی میافتد. ساعت حدود دو یا سه شد، کمکم آماده شدم که طرف کورس در پل خشک بروم، در کورس افغان آی تی. کمکم آماده شدم که در آنجا بروم. تایم ما از ساعت دو و نیم تا چهار و نیم بود. من ساعت سه حرکت کردم. گفتم حتما تشویش من ناحق بوده، حتما یگان چیزی در دلم آمده، حتما جدی نبودهاست، ولی آنجا رفتیم، درس هم خواندیم. درس کمپیوتر بود. ساعت چهار و نیم یا حوالی رخصتی بود، استاد ما کمی زودتر رخصت کرد. گفت بروید. باز من کمی نشستم تا کمپیوتر خود را جمع کردم، وسایلش را جمع کردم، کمی دیرتر شد. بعدش یکباره یک صدایی را شنیدیم، یعنی خیلی بلند بود. توصیف نمیشود، نمیشود که بگویم بلند بود. یک طوری بود که هم بلند بود، هم یک طوری سنگین بود. بالای گوشهای ما سنگینی میکرد. بعد من نفهمیدم که چی شد، چی نشد. دیگر اصلا نفهمیدم. در همان لحظه اصلا ذهنم انگار کار نمیکرد. بعد از راهزینه پایین آمدم که یکباره خیلی سر و صدا و هیاهو بالا شد. وقتی که ما طرف بالا نگاه میکردیم، یک قسم هوا یکطوری بود. یعنی سیاه و قرمز بود. یعنی یک چیزهایی توتهتوته در هوا بود. آن وقت نمیدانستم که اینها چی است. بعدش نفهمیدم که چی شد. خیلی همه در عجله بودند. در دوش بودند. همه میدویدند. «بدوید که انفجار شده، بدوید که انفجار شده» آنجا من از راهزینه پایین افتادم. یا هل دادند یا افتادم. خیلی محکم افتادم. بعدش بیهوش شدم. دیگر تنها چیزهایی که از آن روز به یادم است، همین قدر است. وقتی که راه زینه تمام شده بود، به آخر رسیده بود، همینقدر یادم است که همه داشتند میدویدند. همهجا پر خون شده بود. یعنی قسمتها سرخ شده بودند، هوا یک قسم دود داشت. بعد که بیهوش شده بودم، نمیفهمم که چی اتفاق افتاده بود.
رویش: چی اتفاق افتاده بود؟ بعد تو را در کجا بردند؟ آیا کسی به سراغ شما آمد؟ در شفاخانه انتقال دادند، در کلنیک انتقال دادند، تو را در خانه انتقال دادند، چی اتفاق افتاد؟
حنانه: دقیق به یادم نمیآید. کاملا بیهوش بیهوش بودم. تنها چیزی که یادم میآید، اولین بار که به هوش آمده بودم، در شفاخانه بودم. گمانم شفاخانهی افشار بود یا امیری – نامش دقیق به یادم نماندهاست-ولی در آنجا بیدار شدم. دور و برم را دیدم. دست راستم شکسته بود. یعنی بنداجپیچی بود، گچ گرفته بود. دست چپم هم کلا کنول زده بود. این را خیلی دیر نفهمیدم. چند دقیقه ماندم. مثلا هیچ چیز را حس نمیکردم. بعدش که بیدار شدم، دیدم که خواهرم در کنارم نشسته است. یک بار گفتم: «معصومه!»، صدایش کردم. برخاست، خیلی خوش شد، گفت که حالا حنانه بیدار شد، حنانه بیدار شد.
طبق چیزهایی که میگویند، میگویند که آمده بودند، آمبولانسها رسیده بودند و در دور و بر پل خشک یک شفاخانهی صد بستر بود، تو را در آنجا انتقال داده بودند. میگویند که خونریزی زیادی نداشتی. بعضی از خراشها را که اندکی درمان کردند، گفت مشکل اساسیات کمر و دستت بود. به خاطر همین گفتند که این را به یک شفاخانهی بالاتر و بهتر انتقال بدهید.
مرا – البته طبق گفتههای مادرم – فکر کنم در شفاخانهی امیری به مدت یک هفته کاملا بیهوش بودی. بستر شده بودی. میگفت که داکتران میگفت که چرا این به هوش نمیآید. اگر مشکل از این است که انفجاری که رخ داده، وقتی که تو از راه زینه پایین افتادی، بالای سرت ضربه خورده. آن هم در قسمت پشت سرم. یک قسمت سرم بود – نام خیلی پیچیدهای داشت -، میگفت که آن قسمت سرت ضربه خورده بود. این باعث شده بود که تو به مدت یکی دو هفته بیهوش باشی. میگفت اگر بعد از یک هفته به هوش نیامدی، دیگر شاید به کوما رفته باشی.
من بعد از یک هفته به هوش آمده بودم، دقیقا شش روز بعد از همان حادثه من به هوش آمدم. این که چی کسی مرا انتقال داده بود یا چی کسی مرا پیدا کرده بود، فکر کنم که همان آنبولانسها و افراد و داکتران پیدا کرده بوده، چون وقتی که من در شفاخانه انتقال داده شده بودم، خانوادهام آمده بودند. به خاطر همین زیادتر از این خودم هم به یاد ندارم و از خانواده هم چیزی بیشتر از این نشنیدهام.
رویش: چی تعداد افراد در آنجا آسیب دیده بودند؟
حنانه: میگفتند تقریبا حدود ۷۰، ۸۰ یا ۹۰ نفر در همین حدود میگفتند که تعداد کشتهشدگان است و ۱۱۵ یا ۱۲۰ نفر تعداد زخمیشدگان میشود. آن چیزهایی که من از اخبار میشنیدم که میگفتند انفجاری را که در پل خشک صورت گرفته، درست است زیاد کلان نبود، یعنی به اندازهی انفجاری که در لیسهی سیدالشهدا یا … صورت گرفته بود، نبود، ولی باز هم تلفات جانی را داشت. تقریبا ۷۰ یا ۸۰ نفر در این حادثه کشته شده بودند.
رویش: این همان انفجار کورس کوثر بود یا نه؟
حنانه: دقیقا، همان انفجار است. کورس کوثر دانش داخل یک کوچه بود. وقتی این کوچه به آخر میرسید، در آخر کوچه کوثر دانش بود و تقریبا در اول کوچه کورس افغان آی تی بود که این موتر هم در بین این دو تا قرار داشت. وقتی که انفجار کرده بود، هم کوثر دانش و هم کورس افغان آی تی هر دو تای شان تلفات داده بودند.
رویش: در لحظهای که به هوش آمدی و بعد از آن کمکم داشتی دوباره سر پا ایستاد میشدی، دو درد را به طور همزمان احساس میکردی، درد جسمت بود و دردی در درونت از حادثهای که اتفاق افتاده بود. فکر میکردی که کدام یکی از این دردها برای تو بیشتر آزاردهنده بود؟
حنانه: درست است، هم درد روحی و عاطفی بود و هم درد جسمی. هر دو تای شان به اندازهی کافی سخت و دشوار بودند. من که افتاده بودم، میگفتند که کمرت آسیب دیده، یعنی آن هم مستقیم به دستت ربط دارد. یعنی همان رگ اعصابت که آسیب دیده، مستقیما به دستت ربط دارد. بعد داکترها گفتند که ممکن دستت اصلا دیگر کار نکند. یعنی ممکن دیگر فلج شود. چون تا آن زمان هم در گچ بود. میگفتند که این را گچ باز کنیم، ببینیم که چی میشود. یعنی میگفت که ما جواب قطعی داده نمیتوانیم. باز این را که من شنیدم، سخت بود. یعنی میگفتم دستم دیگر از کار میافتد. آن روز اول، در اوایل که شنیده بودم، فقط در فکر درد جسمیام بودم، ولی کمکم که این دستم بهتر شد و دردهای جسمم کمتر شد، معمولا مسکن استفاده میکردیم که دردم را کمتر کند، ولی در کل درد روحی و عاطفی خیلی بیشتر از درد جسمی بود. این که من فکر میکردم در آن روز – با وجودی که یک هفته از آن گذشته بود یا تقریبا دو هفته- در اوایل اصلا باور نمیکردم که من اصلا زنده هستم یا فقط یک خواب است که من میبینم که زنده هستم. البته من کسی را ندیده بودم که در پیش چشمانم جان داده باشد، ولی بعد از آن که فکر میکردم که همچون اتفاقاتی افتاده، وقتی میشنیدم که اینقدر تلفات داده، میگویند بعضیها حتا جسدهای شان معلوم نیست که بعضی خانوادهها اصلا از اولادهای شان خبری ندارند. یعنی بعضیها اصلا نمیتوانند جسد شان را پیدا کنند. این را که میشنیدم، آن وقت اصلا جلو گریهام را گرفته نمیتوانستم. واقعا اینقدر قلبم درد میگرفت. بعضی اوقات میگفتم که من چرا زنده ماندم. کاشکی من هم میمردم. میگفتم که نباید زنده میماندم. آنها که مردند، من هم میمردم که الان این روز را نمیدیدم که برعلاوهی این که جسما درد میکشد، از دلم هم دارم نابود میشوم، تکهتکه میشوم.
رویش: در همین دردی را که یاد میکنی، دو تا عنصر معمولا با هم یکجای استند که در کنار هم ظاهر میشوند، هم خشم و هم اندوه. تو در همان زمانها چقدر خشمگین بودی، چقدر اندوهگین بودی، چقدر حس میکردی که در برابر چیزی، کسی نفرت پیدا میکنی؟ چقدر از وضعیتی که داشتی، دچار اندوه و غم و غصه میشدی، احساس تنگدستی و بیچارگی میکردی؟
حنانه: درست است. دو عنصر خشم و اندوه، این دو تا در من هم مثل همیشه به وجود آمده بود. بعضی اوقات وقتی که مینشستم، در تنهایی خود گریه میکردم. خیلی ناراحت بودم. یعنی اندوه خیلی زیاد بود، ولی بیشتر از اندوه واقعا در من خشم بیشتر بود. من خیلی خشمگین بودم. اول از این خشمگین بودم که چرا من زنده ماندم. یعنی خدای خود را نمیگفتم که خدا را شکر که من زنده هستم. میگفتم که نباید زنده میماندم. الان که فکر میکنم، واقعا آن زمان خودخواه بودم.
من از این خشمگین نبودم که الان این آدم مرده، از این خشمگین بودم که من زنده ماندم و الان دست و کمرم در این وضعیت است. از این خشمگین بودم. بعد، یک هفته که گذشت، کمکم نشستم با خودم کمی فکر کردم، هر قدر بیشتر فکر میکردم، هر قدر بیشتر دربارهی آن روز فکر میکردم، خشمم بیشتر میشد. خشمم از این خاطر بیشتر میشد که من حالا که دردم تمام نمیشود، من باید همراه این درد زندگی کنم، از این زیادتر میشد که کسانی مثل من که فقط تقصیر و گناه شان درسخواندن بودند، در آنجا تکهتکه شدند و شهید شدند. یعنی گناه ما چی بود، گناه آن همه دختر چی بود که باید همچون وضعیتی را میداشتند. از این خشمم بیشتر میشد که همین کسی که همچون کاری را در حق ما کرده، اصلا انسانیت داشته، اصلا همینقدر وجدان داشته که یک کسی مثل خودش، یک انسان مثل خودش را به همچون وضعیتی دچار کند. یعنی در آن زمان، بعد از این که کمی خودخواهیام از بین رفت، از این واقعا خیلی خشمگین بودم و تا حال هم نمیخواهم که همین خشم از یادم برود. چون اگر از یادم برود و این خشم را من فراموش کنم، ممکن شاید دیگر انگیزهی برای ادامه دادن نداشته باشم. واقعا سخت است. کسی نمیتواند که همچون روزی را فراموش کند. یعنی ببیند که دوستانش، کسانی که در یک کلاس، در یک صنف همراه شان درس بخواند، در همچون اتفاقی برابر شود و اصلا معلوم نشود که دستش کجاست، پایش کجاست یا خودم، مثلا ببیند که هر لحظه درد بکشد، واقعا سخت است. این بیشتر از این که برای من اندوهگین تمام شود، خشمگین تمام میشد.
رویش: آیا بعد از این حادثه و بعد از آن حوادثی که پشت هم برای شما اتفاق افتادند، این تصور یا سوال را در ذهنت خلق کرده زنده ماندن برای شما چیزی به معنای شانس است یا نه زنده ماندن حالا فعلا بیشتر از این که شانس باشد، یک انتخاب است، شما باید زنده بمانید؟
حنانه: این سوال دو بخش دارد: در اوایل که من از این حوادث خلاص شده بودم، در آن زمان به چشم شانس میدیدم، ولی فعلا به چشم هر دویش میبینم. بیشتر روی معنایش تأکید دارم. در اوایل فکر میکردم که فقط شانسم بود، یعنی من گفتم که حتما طالع کردم که از بین آن همه نفر فقط من زنده ماندم. حالی که زنده ماندهام، من مسوولیت خون همانقدر آدم دیگری را که شهید شده، به گردن دارم. خودم را بعد از آن مسوولیتپذیر دیدم. میگویم من مسوول این هستم که من باید راه را ادامه بدهم.
دوستانم کسانی بودند که فقط میخواستند که پیشرفت کنند، امید داشتند، گفتم که من امید خانوادهی آنها هم به حساب میآیم. یک روزی برسد که من در جایی برسم که بگویم من یک زمانی در اینجا بودم. اینقدر نفر شهید شدند، نه تنها در کوثر دانش، در کاج، در سیدالشهدا، خیلی از دوستان ما، خیلی از کسانی بودند که مثل من دختر بودند. مثل من تجربیات داشتند. اینها شهید شدند. یعنی من خودم مسوولیت میدانستم. یعنی من باید زنده بمانم.
رویش: پاسخ تو برای این درک جدیدی که پیدا کرده بودی، چی بود؟ مثلا چی کار کردی؟ در خانه به درسخواندن شروع کردی، پس دوباره به کورس خود رفتی، با دوستان خود برنامهی خاصی را روی دست گرفتی، در مکتب کار خاصی را انجام دادی، چی کار کردی که برای تو معنای همین پاسخ باشد که در برابر حادثهی سوم عقرب در پیش گرفتی؟
حنانه: بعد از این که این اتفاق افتاد، بعد از دو سه ماهی من دوباره به درسهای مکتبم آغاز کردم. در آن وقت فقط مکتب را میخواندم، ولی وقتی که طالبان آمد، همان وقتها بود که کمکم تفکر من هم تغییر کرد و دوباره کورس انگلیسی و کمپیوتر را آغاز کردم. گفتم حالا که این اتفاقات افتاده، گذشته را میگویند که گذشته، هر چقدر که حسرت گذشته را بخورم، نمیشود، ولی درسی که از گذشته گرفتم، آن را نباید رها کنم و کورس انگلیسی را تازه شروع کردم و دوباره کورس کمپیوتر را از سر گرفتم و قسمت Office package را در آنجا به پایان رساندم، انگلیسیام را هم تمام کردم. بعد، وقتی که مکتبها بسته شده بود، ما صنف ۷ را کامل نکرده بودیم. صنف ۷ و ۸ را من در خانه با خودم Self-study کردم، یعنی با خودم خواندم. بعضی از جاهایش را که نمیدانستم، با کمک مادرم پیش بردم.
دو سال پیش بود که با کلستر آشنا شدم. چون صنف ۷ و ۸ را قبلا خوانده بودم، امتحان دادم و از آن امتحاناتش هم گذشتم. مستقیما در صنف ۹ وارد شدم. در همین کلستر هم گروه 5 نفری را تشکیل دادیم و در درسهای ما تلاش میکردیم. دخترانی را که انگیزه نداشتند، انگیزه میدادیم و کمک میکردیم. یعنی کمکم همین کارهایی را که من انجام دادم، حس میکنم که دارم میخواهم مسئولیت خود را ادا کنم. حقی را که در گردنم است، میخواهم با درسخواندن و پیشرفت کردن برای دوستهایم ادا کنم.
رویش: اولین بار نام کلستر را در کجا و از کی شنیدی؟ کی بود که تو را با کلستر آشنا کرد؟
حنانه: اولین بار، دو سال پیش، فکر کنم که اواخر ۲۰۲۳ میلادی بود که من یکی از دوستهایم (یکی از دوستهای مکتبم بود) را دیدم که سه سال یا دو و نیم سال میشد که من او را از زمان تغییر جمهوریت ندیده بودم. وقتی که ایشان را دیدم، گفتم که مشغول چی کارها هستی. گفت: هیچ، فقط میروم، درس میخوانم. گفتم در کجا، گفت در کلستر.
رویش: در یادداشتهای خود نوشته کردی که آشنایی با کلستر باعث شده که تو باور کنی که اینجا میتواند یک آغاز نو برای تو باشد. منظورت از این تعبیر چی بوده؟ آغاز نو یعنی چی؟
حنانه: وقتی که با کلستر آشنا شدم، من تقریبا دو سال بود که کلا از درسهای مکتب قطع امید کرده بودم. یعنی با وجودی که صنف ۷ و ۸ را در پیش خود میخواندم، ولی میگفتم که دیگر راهی ندارد. من حتا اگر این را هم بخوانم، یعنی نخواهد برای من فایدهای برساند. ممکن است که طالبان به رسمیت شناخته شوند و هیچ تغییری در زندگی ما ایجاد نشود، ولی وقتی که کلستر را شنیدم، گفتم هنوز هم امیدی وجود دارد. یعنی این امید پیدا شد. در دل این همه تاریکی، این همه مشکلات، باز هم یک راهی است.
رویش: از درسهای امپاورمنت بگو. چی وقت وارد برنامههای امپاورمنت شدی؟ در امپاورمنت احساس کردی که یک درس جدید، یک تئوری جدید را یاد میگیری یا نه یک نگاه تازه، یک تجربهی تازه از زندگی را در پیشروی خود داری؟
حنانه: در اوایل که در کلستر میآمدم، میگفتند که در اینجا بیایید درسهای امپاورمنت است، یعنی توانمندسازی. من از امپاورمنت یک چیز را خیلی خوب یاد گرفتم: این که ما باید درس را بخوانیم، باید تلاش کنیم، حالا چی در این راه باشد، هر راهی که باشد فرق نمیکند. یعنی باید راه را ادامه بدهیم، هدفهای مان را داشته باشیم.
رویش: در تمرینهای امپاورمنت شما کارهای گروپی کردید و در جریان این کارهای گروپی، کلاسهای درسی را خود تان به راه انداختید و دیگر دانشآموزان (دختران) را تدریس میکنید. تجربهات از این فعالیتها چی است؟ در گروه خود چند نفر هستید؟ کار تدریس را با کیها شروع کردید و تجربههایی را که با هم مشترکا آن را پرورش میدهید، در این عرصه چی است؟
حنانه: اولین بار گروه 5 نفره را که تشکیل داده بودیم، شامل 5 نفر بود: من بودم و چهار نفر از دوستانم. این کار را آغاز کردیم. در اوایل هدف ما فقط این بود که در بین خود ما مثلا درسهایی را که در مکتب مشکل داریم، اینها را فقط حل کنیم. کمکم گفتیم که یک کار جدید را انجام بدهیم. چون افراد کمی است که با مهارتهای کمپیوتری آشنایی دارند، من تصمیم گرفتم که کمپیوتر را تدریس کنم. چون حالا عصر و زمان تکنولوژی شده، زمان زمان تکنولوژی است. یعنی هرکسی هیچ که نباشد با کمپیوتر باید آشنایی داشته باشد، ولی متأسفانه، دختران کلستر (دوستانم) بیشترین شان بیبهره بودند. من گفتم که ممکن بعضیهای شان مشکل اقتصادی داشته باشند و فیس کورس را داده نتوانند، ممکن بعضیهای شان از ترس بعضی شرایط نتوانستند، من گفتم حالا که بیشتر دختران به کلستر میآیند، خواستم که یک صنف کمپیوتر را شروع کنم. گفتند که خیلی نظریهی عالی است و تقریبا چندین ماه میشود که شروع کردم.
به درسدادن کمپیوتر شروع کردم. همینقدر که میتوانم برای یکی یاد بدهم که این چی است، یادگرفتههایم، چیزهایی که در ذهنم است، بتوانم با دیگران به اشتراک بگذارم و آنها یک چیزی از آن یاد بگیرند، واقعا یک حس رضایتمندی به آدم دست میدهد. آدم خیلی خوشحال میشود که بتواند یک مهارت را به یکی یاد بدهد. کمکم حالا در کلستر خیلی پیشرفتهای زیادی صورت گرفته، هرکسی حلقههای متفاوتی را ساختهاند. گروههای پنجنفری ما خیلی رشد زیاد کردند. افراد زیادی تلاش میکنند.
رویش: حالا یک روز اگر یک دختر کوچکی بیاید در پیشروی حنانه ایستاد شود و پرسان کند که حنانه با تمام دشواریهایی را که در زندگی خود دیدی، چالشهای سنگینی که در پیشرویت قرار داشته، چگونه قوی شدی، تو برای او چی پاسخ میگویی؟
حنانه: اگر کسی بیاید و از من همچون سوالی را بکند، برایش یک چیز را میگویم: میگویم هیچ وقت، هر چقدر هم که زندگی سخت شد، حتا خانواده هم که هر چقدر در مقابلت قرار گرفت، گفت نرو، درس نخوان یا پیشرفت نکن، هیچ وقت دست از تلاش برندار. چون تا خودت تلاش نکنی، تا خودت نخواهی، هیچ کس دیگر نمیآید تا کاری کند که تو پیشرفت کنی.
رویش: میگویند تا شجاع نباشی، نمیتوانی که در برابر دشواریهای زندگی ایستادگی کنی. باید نترسی. آیا به نظر تو شجاعت به معنای این است که آدم نترسد یا نه آدم با وجودی این که ترس داشته باشد، ادامه بدهد، تسلیم نشود، پس برنگردد؟
حنانه: ترس یک حسی است که تو نمیتوانی که او را بگویی که من اصلا نمیترسم از هیچ چیزی. ما نمیتوانیم که فقط شجاعت را نترسیدن معنا کنیم. از نظر من در کنار این که دلهره این را داشته باشی که ممکن همین کاری را که من میکنم، منجر به چی چیزهایی شود، ممکن چی اتفاقاتی بیفتد، ولی در کنار آن تسلیم نشو، ادامه بده. به نظر من شجاعت این که با وجودی که بترسی که همچون اتفاقی میافتد و همچون خطر بزرگی در پیشرویت است، باز هم همین ریسک را به جان بخری، همین ریسک را بکنی که ادامه بدهی.
رویش: آیا در زندگی تو چیزی است که تو را در پیروزی تو امیدوار نگه دارد و این ادامهای را که میگویی، یعنی کار خود را ادامه بدهی، معنادار بسازد؟
حنانه: در این مورد فقط یک چیز است که مرا نگه داشته، آن هم خانوادهام است. این شاید برای همه یک پاسخ عادی باشد، برای همه خانوادهی شان این امید را نگه داشتند، ولی برای من حس میکنم که متفاوتتر است. من در افراد خانواده بیشتر از همه خواهرم خیلی به من انگیزهبخش است. شاهد هستم که خواهرم روزهایی را دیده، چون پیش چشم خودم دیدهام که در چی روزهایی بوده که فعلا در دانشگاه چین در حال تحصیل است. یعنی باور کنید روزی که گفت کانکور را از دختران نمیگیرند، اینقدر وضعیتش خراب بود، اینقدر وضعیتش خراب بود که وقتی میدیدی، انگار نمیشناختی، ولی او ناامید نشد. برعلاوهی آن من یک حس رقابت هم با ایشان دارم. میگویم که وقتی که خواهرم در همچون جایی رسیده و تحصیل میکند و پیشرفت کرده، من هم نباید از او کم بیایم. من هم از همان پدر و مادر هستم، من هم همان غذا را خوردم. یعنی میخواهم که من همراه او برابری کنم. در این اوج سختیها، خواهرم واقعا یک انگیزهی عالی برای من ساختهاست. این که با آن همه سختی، باز هم ایستاد.
رویش: نقطهی مشخصی که تو را در پیروزی تو، در همین راهی که هستی، امیدوار نگه کند، چی است؟
حنانه: آن نقطه که امیدوار نگه کند، مادرم است. در این نقطهای که تا حال رسیدهام، مادرم هیچ وقت پشت مرا خالی نکرده. یعنی در قسمت درس هیچ وقت برای من کمو کاستی نگذاشته. تا حالا را که رسیدهام، حتا یک بار هم نگفته، مثلا من در فعالیتها شرکت میکنم، در کورسها شرکت میکنم، اصلا تقریبا در خانه نیستم، بعضی از مادرها در این قسمت حساس هستند. میگویند که این دختر اصلا در خانه نیست، اصلا کار نمیکند، ولی مادرم برعکس. با بیشتر از مادران خیلی متفاوت است. همیشه مرا حمایت کرده، حتا حس میکنم که تا به امروز مرا حرفها و انگیزههای مادرم تا اینجا رسانده، برعلاوهی تلاشی که داشتم، اگر مادرم نبود، من فکر نکنم که حنانهی امروزی میبودم.
رویش: از تمرینهای بسیار جالب و موثر امپاورمنت یکی همین است که شما در رو به روی آیینه ایستاد میشویدف به چهرهی خود نگاه میکنید، به چشمان خود نگاه میکنید، با خود سخن میگویید. از خود میپرسید. برای خود حرف میزنید. آیا تو هم این تمرین را هیچ وقت انجام میدهی؟ با خود در آیینه حرف میزنی؟
حنانه: دقیقا من برنامهریزی کرده بودم، من چون مصروفیتهایم کمی زیادتر است، این تمرین را در هر هفته یک روز حتما انجام میدهم و بعضی اوقات دو روز هم میشود. انجام میدهم، در مقابل آیینه میایستم. یعنی وقتی در مقابل آیینه میایستم، وقتی در خود را نگاه میکنم، بعضی اوقات اصلا باورم نمیشود که من الان حنانهی امروزی شدهام. یعنی وقتی میسنجم که من چی روزهایی را گذشتاندهام، مثلا از ایران به افغانستان آمدم، چی روزهایی را تیر کردم، چی تحقیرهایی را که دیدم، چی سختیهایی را که در همین زمان تیر کردم/دیدم، بعضی اوقات به خود میگویم که آفرین به خودم که تا حال دوام آوردهدام. یعنی یکی از دوستانم بود، بعد از همان واقعهی انفجار، کلا ناامید شده بود، جدیدا هم از ایشان خبر ندارم، ولی دو سال پیش که ایشان را دیده بودم، گفتم که چی کار میکنی، گفت: هیچ. میگویم هدفی داری، میگوید: نه. من در خانه مینشینم تا وقتی که عروسی کنم. اینگونه برای من گفت.
رویش: در همین نگاهی را که در آیینه داری، هیچ وقتی حنانه را در چشم یک رهبر نگاه کردی؟ دیدی که حنانهای که در آن طرف در برابرت قرار دارد، به تو پس دوباره که نگاه میکند، از چشم یک رهبر نگاه میکند، از تو چیزهایی را پرسان میکند، مسوولیتهایی را به تو راجع میسازد؟
حنانه: بلی، میآید. من شاید به آن درک هم نرسیده باشم، ولی وقتی که نگاه میکنم، برای من میگوید که تو باید یک رهبری شوی، یک الگویی برای افرادی شوی که میگویی ما با این همه درد هنوز ایستادیم.
رویش: حنانهای را که در آیینه میبینی، در چشمانش درد زیاد میبینی یا امید؟
حنانه: در آن حنانه چیزی را که من زیادتر از همه میبینم، امید است. درست است درد هم تا یک سرحدی را میبینم، نمیگویم که هیچ دردی را نمیبینم، میبینم. مطمئنا آن سختیهایی را که دیدم، هیچ وقت نمیشود که از یادم برود، ولی در کنار آن این دردها برای من امید شدهاند. یعنی هر لحظهای همان درد، اگر یک ذره درد باشد، دو ذره امید است.
رویش: از زمانی که با مفهوم رهبری زنانه، الگوی رهبری زنانه آشنا شدی، هیچ وقت شده که سر خود تردید کرده باشی که نه، زنها نمیتوانند که رهبر خوب شوند، من نمیتوانم که رهبر خوب شوم.
حنانه: بعضی اوقات شده، نه در مورد دیگران، در موردی که زنان اصلا نمیتوانند رهبر خوب شوند، ولی در مورد خودم بعضی اوقات حس کردم. بعضی اوقات میگفتم که من اصلا در آن سرحد خوب نیستم که در رهبری برسم. یک رهبر خوب شده نمیتوانم، ولی هیچ وقت و هرگز این فکر را نکردم که یک زن نمیتواند همچون یک رهبر خوبی شود.
رویش: پس به توانمندی و ظرفیت حنانه برای رهبرشدن، رهبر خوب شدن، چرا تردید داری؟
حنانه: تردیدم در این است که فکر میکنم هنوز هم کم دارم. یعنی هنوز آنقدر مهارتهایی را که من باید یاد بگیرم، آنقدر معلومات، بعضی از چیزهایی را که من هنوز یاد ندارم، یعنی من باور دارم که یک روزی رهبر عالی میشوم. این را باور دارم، ولی فعلا آنقدر مهارتی را که باید به عنوان یک رهبر عالی داشته باشم، ندارم.
رویش: کسی از شما فعلا نمیخواهد که رهبر باشید و نه کسی رهبری شما را اعتبار میکند. شما هم عنوان تان «رهبران فردا» است. الگویی را هم که میخواهید، برای فردا است. آیا به ظرفیت و توانمندی حنانه برای رهبری در فردا باور داری؟
حنانه: دقیقا. من در فردا باور دارم. روزی میرسد که بگویند این حنانه یک رهبر است، بهترین و عالیترین رهبر.
رویش: ویژگی که در آن رهبری در حنانه میبینی، چی است؟ چی چیزی است که الگوی رهبری حنانه را از دیگران متمایز میسازد؟
حنانه: یک ویژگی که حس میکنم شاید مرا با دیگر رهبران متمایز بسازد، این است که قرار است که من برای دیگران تأثیرگذار تمام شوم.
رویش: میلیونها دختر حالا فعلا در افغانستان انتظار دارند، آرزو دارند که مثل حنانه، به همین شکل، نسبت به آینده بیندیشند، نگاه بکنند، پیامت برای این دختران چی است؟ چگونه میتوانی که اینها را به کار شان، به رویاهای شان، امیدوار بسازی؟
حنانه: من فقط برای میلیونها دختری که حالا شرایط سخت است، برای اینها فقط یک چیز گفتنی دارم: یک چیز میگویم که یک قسم زندگی کن که روزی نرسد که وقتی به گذشته نگاه کنی، بگویی که ایکاش من این کار را میکردم. من این حرف را از تهی دل خود میگویم. یعنی روزی نرسد که بگویی ایکاش من این کار را میکردم. ایکاش من آن روز در اینجا میرفتم. دلیلی که این حرف را میگویم، به خاطر این است که خودم این تجربه را داشتهام. یک بار در یک مسابقهی کتابخوانی بود، من تا نصف مسابقه را هم پیش رفتم، ولی از امتحان نهایی، برعلاوهی امتحاندادن ورقی/ کتبی، باید بعضی از سخنها را هم میگفتیم. من در آن وقت از این ترسیدم. ترسیدم، گفتم شاید نشود، شاید خوب گپ زده نتوانم، شاید مردم انتقاد کند. بعد در آن نرفتم، ولی بعد دیدم که افرادی برنده شده بودند که حتا قدرت بیان شان شاید از من هم پایینتر بودند. باز من این را همیشه میگفتم که ایکاش من همان روز میرفتم. همین را میخواهم به دیگران هم بگویم. یک قسم زندگی کن، یعنی طوری زندگی کن، هدف و رویای خود را دنبال کن، هدف خود را پیش ببر که وقتی در گذشته نگاه میکنی، حسرتش را نخوری، نگویی که ایکاش من همان روز این کار را میکردم. چون آن دیگر برای ایکاش گفتن دیر شدهاست.
رویش: اگر در پایان این برنامه برای پدر و مادر خود خواسته باشی که یک سخنی از اینجا بگویی که سپاسگزاری تو باشد از کاری که برای تو انجام دادند، حنانه را تا به اینجا رساندند، چی خواهد گفتی؟
حنانه: پدر و مادرم تلاشهای خیلی زیادی را کردند، بخصوص مادرم. هرچقدر هم که بگویم، باور کنید که کم است. اصلا در همان زمانی که مادرم مرا حمایت کرده، فقط یک چیز برای مادر و پدرم میگویم: اینقدر که سر من تلاش کردید، زحمت کشیدید، مادر جان، پدر جان، مطمئن باشید که هیچ وقت ناامید تان نمیکنم. یعنی من روزی به جایی میرسم که باعث شوم که افتخار کنید که من همچون دختری دارم، نه این که باعث شرم تان شوم که ایکاش که من این دختر را نمیداشتم.
رویش: خواهرت الگویی بسیار خوبی برای زندگیات بوده، حالا ممکن است که در فاصلهی دورتری از تو، گفتی که در چین درس میخواند، انتظار دارد که از حنانه در همین فاصلهی دور یک سخن بشنود، برای خواهر خود چی میگویی؟
حنانه: برای خواهرم فقط یک چیز را میگویم: خیلی دوستت دارم و این که هیچ وقت، هیچ وقت نگذاشتی که من به زمین بیفتم، همیشه هیچ وقت پشتم را رها نکردی. هیچ وقت اجازه ندادی که من ناامید شوم، همیشه پشتم بودی. این روزها را هیچ وقت فراموش نمیکنم. آن روزهایی که همراه هم، در کنار هم، مینشستیم، تو همراه درسهای من کمک میکردی، واقعا این روزها را من هیچ وقت فراموش نمیکنم و مطمئن باش من روزی به جایی میرسم که حتا از تو هم بالاتر میشوم. روزی میرسد که تو در پیش من کم بیایی.
رویش: اگر در پایان این قصه خواسته باشی یک جمله در دیوار زندگیات نوشته شود که با حنانه شروع شود، چی مینویسی؟
حنانه: برای خودم، اگر بخواهم در یک جمله خلاصه کنم، فقط این را میگویم: «حنانه، تو بهترین هستی و تو دختری هستی که از میان درد بزرگ شدی».
رویش: تشکر حنانه جان. امیدوار هستم که درد تو خودش درمانی شود برای دردهای بسیار سنگینی که دختران، زنان و انسان جامعهی ما دارند. از این که قصهی خود، قصهی بسیار قشنگ والهامبخش زندگی خود را با همنسلان خود در میان گذاشتی، سپاسگزار تو هستم.
حنانه: بسیار تشکر استاد. واقعا خوشحال شدم که امروز توانستم از تجربیات خود، از گذشتهام بگویم و بسیار تشکر که امروز این فرصت را به من دادید که از گذشته و خاطراتم بگویم. بسیار زیاد تشکر.
رویش: خدا حافظ شما!
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه