ماه‌پرور شفایی: رویای خویش را مانند فرزند خود پرورش دهیم

رهبران فردا (۲۶)

ماه‌پرور شفایی، دختر ۱۷ ساله، با پیامی ساده اما ژرف در برابر ما ایستاده است. او می‌گوید:

«رویای خویش را مانند فرزند خود پرورش دهیم.»

او بیست‌وششمین الگوی سلسلۀ «رهبران فردا» است؛ دختری که در فضای صمیمی یک قریه، میان مهر خانواده و سختی‌های طبیعت بالیده و از همان بستر سنتی، معنای تازه‌ای از رهبری را استخراج کرده است. پدرش در آغاز با آموزش او آشتی می‌کند و اندک‌اندک به جهان‌بینی ویژه‌اش نیز میدان می‌دهد؛ تا جایی که به شوخیِ عمیق و نمادین او تن می‌دهد: «ملا باید برقصد»؛ جمله‌ای که فراتر از طنز، نماد پذیرش شادی، آزادی و زیست انسانی است.

در تجربه‌ی ماه‌پرور، رهبری نه سلطه است و نه شعار، بلکه فرآیندی است از پرورش خویشتن، ترمیم رابطه‌ها و تبدیل تنش به گفت‌وگو. او باور دارد رؤیا نیز همچون فرزند، نیازمند مراقبت، تغذیه و پی‌گیری است؛ و همین نگاه، او را به نمونه‌ای روشن از رهبری زنانه آگاهانه بدل کرده است.

این برنامه روایت دختری است که نشان می‌دهد رهبری از یک تصمیم درونی آغاز می‌شود: تصمیم برای مالک بودن بر رویا و مسئول بودن در قبال آن.

این معرفی، هدیه‌ی هفته‌ی جدید ما به شماست.

 

رویش: ماه‌پرور جان، سلام. به برنامه‌ی رهبران فردا، در کاروان رهبران فردا، خوش آمدی.

ماه‌پرور: سلام استاد جان خدمت شما. امیدوار هستم که حال شما خوب و خوش باشد. تشکر از این که مرا در برنامه دعوت کردید و خیلی مشتاق بودم و هستم که در این برنامه حضور دارم.

رویش: یک دختر ناوری، از دشت ناور، هی میدان و طی میدان، دویده دویده در حلقه‌ی رهبران فردا آمدی که الگوی رهبری خود را برای دیگران انتقال بدهی. چی حس داری؟

ماه‌پرور: استاد، حسش مثل دشت ناور آن‌قدر کلان است و خیلی حس جالب و حس خوب است.

رویش: چند ساله هستی؟

ماه‌پرور: استاد، من به تازگی ۱۷ ساله شده‌ام.

رویش: در کجا به دنیا آمدی؟ در جایی که به دنیا آمدی، فضا و محیطش را توصیف کرده می‌توانی که چی رقم یک جای بود؟

ماه‌پرور: استاد، من در یک منطقه‌ی خیلی کوچک به دنیا آمدم که آن‌جا را ما «سنگر ماست» می‌گوییم. نمی‌دانم که قصه‌ی سنگر ماست چی است، ولی نام همان منطقه‌ی سنگرماست است. خانه‌ی ما تقریبا خیلی قدیمی است. دومنزله جور کرده است که منزل اولش را بابه‌ام جور کرده و منزل دومش را پدرم. ما در آن‌جا زندگی می‌کنیم. دو طرف منطقه‌ی ما کوه‌های کلان است. در مابین آن دو جلگه است. جلگه‌ی خیلی کلان آب. خانه‌ی ما در خیلی بلندی واقع شده که وقتی که در پیش خانه می‌برآییم، از آن‌جا می‌توانیم که کل جلگه و در پایین همه درختان را تماشا کنیم.

رویش: پدر و مادرت حتما خیلی آدم‌های باسواد هستند که این‌قدر دختر زیرک شدی که از ناور خیز بزنی و در غزنی بیایی.

ماه‌پرور: نه استاد. پدرم – به قول خودش- یک نیمچه ملا است. یک کم ملایی خوانده، مادرم درس نخوانده است. مادرم بی‌سواد است.

رویش: چگونه شد که تو از باور در غزنی بیایی و درس بخوانی؟

ماه‌پرور: وقتی که ما در آن‌جا بودیم، من همیشه می‌گفتم که من درس بخوانم، من به مکتب می‌روم، کس نمی‌تواند که مرا بگوید که تو درس نخوان یا تو به مکتب نرو یا تو که بزرگ شدی، دیگر نرو. دیگر خواهرانم کم‌کم خوانده‌اند، تا صنف‌های سه یا چهار خوانده‌اند. باز گفتند که تو کلان شدی، دیگر در مکتب نرو. من از اول می‌گفتم که شما حق ندارید که در آن سن که رسیدم، فکر تان باشد که مرا نگویید که تو به مکتب نرو. به خاطری که من می‌روم. شما مانع من شده نمی‌توانید. باز در همان زمان‌ها پدرم می‌گفت که با تو نمی‌شود. تو دختر چی کار کنم. وقتی که کلان شدم و بعد در صنف ۴ و ۵ رسیدم، یک بار پدرم گفت: «تو کلان شدی، حال از مکتب دست نمی‌کشی؟». باز من گفتم که پدر، تو چی فکر می‌کنی، به نظرت من دست می‌کشم یا نه. باز گفت: من که تو را می‌بینم، نه. از همان خاطر به مکتب رفتم و دیگر مرا مانع نشد، نگفت که نرو.

رویش: دختر ملا که با ملا پنجه بدهد، مثلا برای درس خود، چی حس و حال برای تو پیدا می‌شود؟  مطمئنا که پدرت در برابر تو تسلیم شده و گفته که بچه‌ام برو درس بخوان. همین آشتی‌ای که با پدرت کردی، یک آشتی دوستانه بوده یا نه پدرت با تلخ‌کامی قبول کرد؟

ماه‌پرور: استاد، آشتی‌اش دوستانه بود. فقط این که یک اتفاق خیلی کوچک پیش آمده بود که ما امتحان داشتیم. من گاوها را در چمن برده بودم، در آن‌جا که رفته بودم، کتاب‌های خود را هم برده بودم. کتاب‌های خود را برای امتحان خود می‌خواندم، فکرم نبود، گاو از پیشم گم شده بود. نمی‌دانم که آن گاو کجا رفته بود، هر چقدر که از پشت آن گشتم، در خانه آمدم و گریه کردم که گاو گم شده است. باز پدرم سرم قهر شد. گفت: تو گاو را گم کردی، تو درس می‌خوانی. رفتیم و پشت گاو گشتیم و گشتیم تا این که گاو را پیدا کردیم، خیلی ناوقت شده بود. وقت نان شب شده بود. باز پدرم آمد، کتاب‌هایم را گرفت. همه‌ کتاب‌هایم را در بیرون انداخت. گفت که تو از خاطر درس خواندن امشب گاو را گم کردی. من قرار نشستم و هیچ گپ نزدم. گفتم که حالا ایشان داغ است، من کدام گپ نگویم که مثلا از این هم داغ‌تر نشود. تا این که صبح شد. صبح که برخاستیم، در وقت چای به پدرم گفتم «پدر، کتاب‌هایم را نمی‌دهی؟». گفت نه، دیگر نمی‌دهم. تو امشب گاو را گم کردی. من گفتم که گاو پیدا شد. اگر گاو گم می‌شد، خواه مخواه. گاو را پیدا کردم، حال کتاب‌هایم را بده. پدرم خندید. گفت: امروز سوالات خود را خوب حل کنی. برو کتاب‌هایت در فلان جای گذاشته‌ام، بگیر و به مکتب برو.

رویش: در آن زمان در منطقه‌ات صنف چند بودی؟

ماه‌پرور: استاد، صنف ۴ بودم. به یادم مانده است.

رویش: تا صنف چند در ناور درس خواندی، باز چی وقت در غزنی آمدی؟

ماه‌پرور: استاد، مکتب ما در آن‌جا متوسطه بود، تا صنف ۹ را داشت، بعد باید متوسطه را تمام می‌کردیم و دوره‌ی لیسه را در یک مکتب دیگر می‌رفتیم. آن مکتب خیلی راهش دور بود. کل دخترانی که در منطقه‌ی ما بودند، فقط تا صنف ۶ را می‌خواند، آن دو صنف دیگر را هم نمی‌خواند. به خاطری که کلان می‌شدند. من تا صنف ۵ را خواندم، ۶ را هم خواندم. وقتی که صنف ۶ بودم، کرونا آمد. مثلا نصفش قرنطین بود، نصف دیگرش را خواندیم. زمانی که صنف ۷ شدم، مکتب‌ها بسته شد. صنف ۸ را در غزنی آمدم. صنف ۷ را هیچ نخوانده‌ام.

رویش: پیش از تو در خانه و خانواده‌ی شما کس دیگر مکتب خوانده بود؟ مثلا برادرانت.

ماه‌پرور: بلی استاد. من دو برادر دارم که یکی از من کلان است، او هم خوانده، برادر دیگرم که از من کلان‌تر است، او هم خوانده است. پدرم می‌گفت که من ملایی خواندم، برادر کلانم را هم می‌گفت که پیش ملا روان کرده بود. او هم تقریبا ملا است، هم در دانشگاه درس خوانده، انجنیر هم است،انگلیسی را هم یاد دارد. چندین جبهه‌ای خوانده است.

رویش: رابطه‌ات با برادرانت چگونه است؟ برادرانت تو را در درس‌هایت کمک می‌کند، حمایت می‌کند یا نه برادرانت هم می‌گویند که درس نخوان، درس را چی می‌کنی، دختر را به درس‌خوان چی؟

ماه‌پرور: نه استاد. اولین حامی من خانواده‌ام است. در آن خانواده‌ی من برادر کلانم هم است که او خیلی مرا حمایت کرده است. وقتی که او در غزنی آمد، این‌جا وظیفه گرفته بود، این پیشنهاد را به پدر و برادرم دادند که مثلا ماه‌پرور با خانم من با توفیق (برادرم) در این‌جا بیایند و این‌ها باید درس بخوانند. به خاطری که درس‌های ماه‌پرور بسته شده، نمی‌تواند که در منطقه بخواند، در این‌جا در غزنی در آن زمان مکتب‌های شخصی باز بود، در این‌جا مکتب‌های شخصی باز است، کورس هم است، ایشان باید بخواند، در این‌جا بیاید. باز پدرم راضی شد و مرا روان کرد.

رویش: مادرت چی، خوش بود که دخترش از آغوشش بیرون شود، در غزنی برود، مثلا دور یا مادرت می‌گفت که نه من نمی‌گذارم که دخترم برود؟

ماه‌پرور: استاد، مادرم خیلی آدم متفاوت است. من که می‌بینم از همه مادران این‌جا خیلی فرق دارد. حتا آن زمان که من خرد بودم، گفت که من کار می‌کنم، کار همیشه است. من که خوانده نتوانستم، تو باید بخوانی. سه خواهر کلان دیگر دارم، در زمانی که مادر کلانت بود، آن‌ها را درس‌خواندن نگذاشت. حال که مادر کلانت فوت کرده، مادر کلانت نیست، من این‌جا هستم. تو می‌توانی بخوانی. مرا در مکتب فرستاد و گفت تو باید بخوانی.

رویش: تو خبر داری که بسیاری از تحول‌هایی که در درون جامعه‌ی هزاره اتفاق افتاده، از زیر پای همین ملاهای هزاره بوده؟ سر تحولات بسیار کلان کلان، حتا تحولاتی که در عرصه‌ی علم است، در عرصه‌ی جهاد است، در عرصه‌ی سیاست است، پیش‌گام همه‌ی شان ملاها است؟

ماه‌پرور: آری استاد، تا حال هم همین‌گونه است.

رویش: ملاهای هزاره زیاد ملاهای سخت‌گیر نیست. تو تا حال را با پدرت گفتی، پدرت گفته که برو بچیم خیر است، من ملا هستم، سخت‌گیر نیستم. من می‌فهمم که شما درس می‌خوانید، کارهای کلان کلان می‌کنید؟ پدرت این‌طور گپ‌ها را می‌گوید یا نمی‌گوید؟

ماه‌پرور: استاد، پدرم همیشه اول حرف من را گوش می‌کند. «اول تو بگو که تو چی می‌گویی؟». من که در سن‌های خیلی پایین بودم، زیاد می‌گفتم، باز خیلی با من موافق نبود، ولی در چند وقت(3 سال) که من در این‌جا آمدم، در غزنی بودم، وقتی که پدرم در یک سفر کوتاه  از منطقه این‌جا در خانه‌ی ما در غزنی می‌آید، وقتی که گپ‌های مرا گوش می‌کند، همیشه با من موافق است. دیگر هیچ وقت نگفته که مثلا من سخت‌گیرم یا این‌گونه هستم. پدرم همیشه خود را تعریف می‌کند. می‌گوید که من خیلی خوب استم.

رویش: خوب تعریف می‌کند، درست است. حالا تو آمدی، گپ بسیار کلان را مطرح کردی که ممکن است، پدرت با آن زیاد خوش نباشد، مثلا رهبری. پدرت ممکن است خوش باشد که تو درس بخوانی. بگویی که من درس می‌خوانم و معلم می‌شوم. درس می‌خوانم، نهایتا انجنیر می‌شوم، داکتر می‌شوم، ولی درس می‌خوانم، رهبر می‌شوم، مثلا پدر خود را بگویی: پدر، من تو را رهبری می‌کنم. کاری را که تو کرده نتوانستی، من آن را انجام می‌دهم. پدرت بگوید که بچیم دیگر پای خود را از گلیم خود دراز نمان. مفهوم رهبری را که با پدرت مطرح می‌کنی، چی می‌شود؟ وارخطا می‌شود؟ تو را می‌گوید که دختر، احتیاط کن یا نه رهبری تو را قبول می‌کند؟

ماه‌پرور: من چند بار با پدرم آن‌گونه قصه کردم. پدرم، زمانی که من از مکتب می‌آیم و نزدش می‌روم، باز می‌پرسد که چی کار شد، با من قصه کن، چی گپ‌ها شد. من همه را از سیر تا پیاز با پدرم قصه می‌کنم. مثلا هیچ وقت پدرم از من سوال نکرده بود که تو می‌خواهی در آینده چی شوی. فقط می‌گفت که حتا اگر در تمام جای‌ها مکتب‌ها بسته شوند، من تو را در کویت هم روان می‌کنم که درس بخوانی. خیلی طرف‌دار درس‌خواندن من است. وقتی که من مفهوم رهبری را برایش گفتم، گفت: «این رهبری که تو می‌گویی، چی است؟» باز من گفتم که این رهبری که من می‌گویم، این است که «ملا برقصد». باز پدرم شگفت زده نه که در حال چای‌خوردن بود، خفه شد. خیلی خنده می‌کرد. می‌گفت که منظورت چیست که ملا برقصد. من گفتم که منظور نمی‌خواهد، ملا که برقصد این را می‌گویند، «رهبری». باز چندی قبل پدرم در آن عروسی، برای اولین بار در زندگی‌اش رقصید.

رویش: پدرت رقصید؟ چی می‌گویی؟

ماه‌پرور: آری، استاد. باز همان کلاه و لنگی را گذاشت، گفت که بگذارید که من برقصم. آهنگ پخش کرده بود، باز من با پدرم رقصیدم. خیلی لذت‌بخش بود.

رویش: عروسی از کی بود؟

ماه‌پرور: از برادرم بود.

رویش: خوب، در خانه؟ در حضور اعضای خانواده بود یا نه دیگر مردمان هم بودند؟

ماه‌پرور: استاد، دیگران مردم هم بودند. در عروسی.

رویش: توضیح تو برای پدرت از این مفهوم چی بود؟ واقعا که پدرت مفهوم رقص را فراتر از یک ساده بگیرد، مثلا رقص یعنی نمادی از خوشی، نمادی از شادمانی. ما وقتی که می‌رقصیم، شادی و خوشی خود را تبارز می‌دهیم، پدرت هم با همین مفهوم با تو موافقت کرد؟

ماه‌پرور: استاد، زمانی که رقصید، من با پدرم رقصیدم. پسان که عروسی تمام شد، فیلم‌هایش را که نگاه می‌کردیم، من خیلی به پدرم خنده می‌کردم، می‌گفتم تو مثل ربات می‌رقصی. باز گفتم که پدر، چی احساس داری، بعد از این که رقصیدی، چی رقم بود. گفت: «من قبلا فکر می‌کردم که این رقصیدن چقدر آسان است. فقط آدم دست خود را تکان می‌دهد، یک لحظه پای خود را تکان می‌دهد». می‌گفت وقتی که در میدان رقص پایین شدم، تازه فهمیدم که من هیچ رقص را یاد ندارم. با این که رقص یاد ندارم، خیلی خوش‌حال شدم.

رویش: زمانی که در غزنی برای درس‌خواندن آمدی، دیر دیر بعد تو پس به خانه می‌روی، در ناور می‌روی یا نه زود زود می‌روی؟

ماه‌پرور: استاد، وقتی که تازه آمدیم، دو سال بعد رفتم. تقریبا از زمانی که ما آمدیم، امسال سال چهارم است، من سه بار رفتم.

رویش: پدر و مادرت آن‌جا در ناور اند یا آن‌ها هم در این‌جا آمده‌اند، در غزنی اند؟

ماه‌پرور: نه استاد، آن‌ها در ناور اند.

رویش: در این ۳ یا ۴ سال  که تو آمدی، چی تفاوت احساس می‌کنی که در ناور در زندگی پدر و مادرت اتفاق افتاده؟ در زندگی خودت چی تفاوت اتفاق افتاده؟

ماه‌پرور: استاد، زمانی که من در ناور بودم، همان مثالی که خودتان همیشه در امپاورمنت می‌زدید، می‌گفتید «آدم دنیا را از قطی نسوار پدر خود می‌بیند»، من که در ناور بودم، تقریبا همان‌گونه بود. من دنیا را از قطی نسوار هم کوچک‌تر می‌دیدم. وقتی که در غزنی آمدیم، با چالش‌هایی که در غزنی رو به رو شدم، با چیزهای جدیدی که در غزنی دیدم، بعد که در آن‌جا رفته بودم، از رفیقانم می‌پرسیدم، با ایشان قصه می‌کردم، می‌گفتند که تو حتا ۳۶۰ درجه تغییر کردی. خیلی نگاه تو تغییر کرده، مثلا آن گپ‌هایی که وقت می‌گفتی، حال که می‌گویی، آن‌ها کاملا برعکس هم‌دیگر اند. زندگی در آن‌جا هر رقم که باشد، به خاطری که خیلی پس‌مانده است، از لحاظ آموزش، از لحاظ محیطی، فقط کار آن‌ها این است که غذای خود را بیاورند، دهقانی کنند و گاو و مال نگه‌داری کنند و تمام. یک خوشی داشته باشند، مثل عروسی کنند و … وقتی که در این‌جا می‌آییم، مفهوم زندگی برای آدم، تازه می‌شود. مثلا برای من مفهوم زندگی تازه شد. این که چقدر می‌تواند زندگی در جاهای مختلف، متفاوت باشد. این که وقتی تو در یک جمع کلان‌تر قرار بگیری، چقدر بتوانی که خود را تطابق بدهی، انعطاف‌پذیری تو چقدر است. تمام این‌ها را این سفر یا کوچی که ما به این‌جا داشتیم، برای من یاد داد.

رویش: زندگی از آن گپ می‌زند، مثلا در امپاورمنت خود زندگی را با وصف «زندگی زیبا» برای شما تعریف می‌کند. اصلا همین خود زندگی زیبا است. درست؟ (Life is beautiful.) واقعا برای تو زمانی که نگاه می‌کنی، زندگی چقدر زیباست؟ با تمام دشواری‌هایش، با تمام سختی که دارد، زیبایی زندگی، قشنگی زندگی را چقدر لمس می‌کنی؟ چقدر حس می‌کنی؟

ماه‌پرور: استاد، من فکر می‌کنم که وقتی که خوبی در کنار بدی قرار می‌گیرد و بدی در کنار خوبی قرار می‌گیرد، هردویش معنای خاص خود را پیدا می‌کند و زندگی هم همین‌گونه از خوبی‌ها و بدی‌ها تشکیل شده، هر چقدر مشکل و چالش‌هایی که ما به عنوان دختر یا به عنوان یک انسان در زندگی خود داریم، زندگی را زیبا می‌سازد. خود آن‌ها عناصری اند که زندگی را می‌سازد و خود زندگی که زیبا باشد، پس چالش‌ها و خوبی‌ها تمام شان زیبا است، استاد!

رویش: مثلا فرض کن که وقتی که تو رابطه‌ی خود را به طور مشخص در درون خانه‌ی خود با پدر خود در نظر می‌گیری که همان اساس و هسته‌ی یک زندگی از همان خانواده تشکیل می‌شود، آیا واقعا احساس می‌کنی که مفهوم زیبایی را در این رابطه تو اول تجربه می‌کنی، یعنی زندگی وقتی زیباست که تو با پدر خود رفیق باشی، با برادر خود رفیق باشی، تو را درک کند، تو او را درک کنی. پدرت با وجودی که در یک جامعه‌ی سنتی، مثلا یک عنوان ملا در سرش باشد، درسش درس ملایی باشد؛ اما تو را به عنوان دختر خود صمیمانه درک کند، با تو یک‌جای برقصد، مثلا شادی‌های تو را شادی خود احساس کند، احساس کنی که زندگی این زیبایی را دارد. زیبایی دیگر چیزی نیست. تمام آن خوشی‌ها و لذتی را که تو در زندگی می‌خواهی سراغ بگیری، این است. آیا همین زیبایی را تو در زندگی خود تجربه کردی که زندگی را برای تو شیرین بسازد؟

ماه‌پرور: استاد، وقتی که قصه‌ی دیگر دختران را می‌شنوم، کسانی که در خانواده‌ی خود سختی کشیدند، پدر ندارند یا مادر ندارند، مادر خود را از دست دادند، می‌گویند که وقتی که تو یک چیز را نداشته باشی، آن‌گاه قدرش را می‌دانی. پس وقتی که ما – گفته‌ی خود تان – به طرف پدرم نگاه می‌کنم، به طرف خانواده‌ی خوبی که دارم و امکانات و چیزهایی که دارم، به دختربودنم که نگاه می‌کنم، تمامش به من همان زیبایی زندگی را نشان می‌دهند و من واقعا باید کسی باشم که آن زیبایی‌ها را ببینم. آن به خودم بر می‌گردد، استاد! من واقعا دیدم.

رویش: این زیبایی‌ها را می‌نگری، مثلا در این طرف دیگرش سختی‌ها و دشواری‌های زندگی را هم می‌بینی. آیا این‌ها همین چهره‌ی زیبای زندگی را برایت مخدوش نمی‌کند، مثلا تحقیر، محرومیت، رنج، فقر را وقتی که می‌بینی، بی‌مهری‌های زندگی را وقتی می‌بینی، این‌ها زندگی را برایت پس دوباره سخت نمی‌کند؟ فکر نمی‌کنی که زندگی آن‌قدر به اصطلاح گل و بلبل ندارد. زندگی آن‌قدر نسیم خوش‌گوار ندارد. بسیار سختی دارد.

ماه‌پرور: استاد، ما که شبانه یک‌جای می‌شویم، برادرانم، خواهرانم، خودم که یک موضوع را پیش می‌کشیم، باز همه‌ی ما در مورد آن نظرسنجی می‌کنیم، یک واقعیت را. مثلی که محرومیت ما از درس، چالش‌های که ما داریم، تحقیرشدن ما، همه‌ی این‌ها واقعیت است. ما نمی‌توانیم که از واقعیت چشم‌پوشی کنیم. وقتی که خواهرم یک گپ را می‌گوید، برادرم در آن طرف یک گپ دیگر را می‌گوید و من یک گپ دیگر را می‌گویم، فقط آن‌جاست که تفاوت زندگی به کلی مشخص می‌شود. مثل این که سردی هوا را هرکس از درک خودش می‌گوید. پس این تحقیر را هرکس از درک خودش معنا می‌کند. تحقیر و سختی‌هایی که در زندگی من است، وقتی که من خودم معنا می‌کنم، من می‌گویم که آری هست. من چشم‌پوشی نمی‌کنم. این در زندگی من واقعیت است. من باید بپذیرم، ولی در این طرفش این نیست که مثلا این واقعیت‌ها بیایند، جای خوشی‌ها و اولویت‌هایی که مثلا در زندگی من است، این‌ها را بگیرد. این‌ها در یک طرف، کل چیزهای خوبی که من دارم، در یک طرف. پس وقتی که حتا از یک چشم دیگر همان سخن معروف است که می‌گوید: «نمی‌توانیم که واقعیت را تغییر بدهیم، ولی چشمی را که به واقعیت می‌بیند، باید تغییر بدهیم». وقتی که نگاه خود را درباره‌ی این واقعیت‌ها و چالش‌ها تغییر می‌دهیم، آن وقت متفاوت می‌شود. حتا نحوه‌ی برخورد ما متفاوت می‌شود. همان چالش و تحقیری که در پیش روی ما است، همان هم به کلی تغییر می‌کند.

رویش: همان چشمی که مثلا تو با آن واقعیت را می‌بینی و واقعیت را یک گونه‌ی دیگر برایت نشان می‌دهد، برایت چی را نشان می‌دهد؟ یعنی تو چی را می‌بینی که بعد از آن پس دوباره وقتی که واقعیت را نگاه می‌کنی، مثلا فقر را می‌بینی، تحقیر را می‌بینی، محرومیت را می‌بینی، این را دیگر آن‌قدر زننده، آن‌قدر خردکننده نمی‌بینی؟ همان چی است؟

ماه‌پرور: استاد من فکر می‌کنم که آن قدرت من است. یک قدرت خیلی خاص است که وقتی که همان قدرت را در نگاه خود داشته باشی، همان قدرت نور می‌اندازد، همان ویژن نور می‌اندازد بالای همان تحقیر، بالای همان چالشی که وجود دارد. وقتی که نور انداخت، مثلا آن چیز برایت روشن می‌شود که برایت یک معنای دیگر پیدا می‌کند. من فکر می‌کنم، آن قدرت است. قدرت نگاه.

رویش: آیا در همین قدرت نگاهی که داری، واقعا این حس برایت پیدا می‌شود که تو می‌توانی این واقعیت را تغییر بدهی؟ مثلا فقر را به ثروت، تحقیر را به عزت، محرومیت را به برخورداری و رفاه تبدیل کنی؟

ماه‌پرور: صدفیصد استاد. ما در درس‌های امپاورمنت یک تمرین داشتیم که وقتی که ما با یک مشکل یا یک مسأله رو به رو می‌شویم، یک طرف «Limiting Beliefs» داریم که در آن‌جا باورهای محدودکننده است. تو با چرخش نگاه خود در دور و بر آن واقعیت می‌توانی همان «Limiting Beliefs» یا باور محدودکننده را برای خود به «Supporting Beliefs» یعنی باور حمایت‌کننده تبدیل کنی و من با همین تغییر نگاه خود واقعا توانستم که خیلی مشکلات، خیلی واقعیت‌های سخت و چالش‌های سختی که در رو به رویم بوده، با همین تغییر نگاه تغییر بدهم.

رویش: حالا مثلا فکر می‌کنی که تغییر در خانواده‌ات، مثلا در پدر، مادر، برادرت ایجاد شده، یکی از همین مثال‌ها است که یک کسی را که می‌تواند برای تو مانع باشد، برایت محدودیت خلق کند، با کمک تغییر نگاه حال به حامی برایت تبدیل شده؟

ماه‌پرور: بلی، استاد. اولینش همین برادرم که از من کلان‌تر است که چند وقت پیش عروسی‌اش بود. او یک کسی بوده که همیشه با من در جنگ بود. من اصلا با او جور نمی‌آمدم و او با من جور در نمی‌آمد. من اصلا وقتی که در آن زمان‌ها فکر می‌کردم، می‌گفتم که من هیچ وقت با او جور در نمی‌آیم. او یک نگاه دیگر دارد، او یک فکر دیگر دارد و من یک فکر و نگاه دیگر دارم. همیشه که سر یک موضوع بحث می‌کردیم، از من و او با جنگ تمام می‌شد، ولی وقتی  که در درس‌های امپاورمنت این تمرین را که یاد گرفتم، گفتم درست است، او هم از خود واقعیت دارد، یک انسان است و من هم از خود واقعیت دارم و یک انسان هستم. من نمی‌توانم بگویم که من صد فیصد خوبم، تو صد فیصد بد هستی. او هم از نگاه خود می‌بیند، من هم از نگاه خود می‌بینم. پس من یک کاری می‌کنم که هر دوی ما در تعامل قرار بگیریم. به جای این که با او با خشونت رفتار کنم، من با برادرم دوست شدم. حالا بهترین دوست من، برادرم است. در خانه هم با من خیلی صمیمی است. من با ایشان دوست شدم، چیزهایی را برایش گفتم که مثلا از نگاه من بود و از او را نیز قبول کردم. از او را هم قبول می‌کردم، از خود را نیز می‌گفتم. بعد من همان نزاعی را که بین ما بود، به دوستی تبدیل کردم. وقتی شد که من و او به جای این که یک خواهر و برادر ساده باشیم، به یک دوست واقعی تبدیل شدیم.

رویش: تو در خانه‌ی خود زیاد گپ می‌زنی، مطمئنا که یکی از ویژگی‌های رهبری هم همان است که در درون خانه‌ی خود آدم زیاد گپ می‌زند. آیا برادرت زیاد گپ زدن تو را تحمل می‌کند؟ مثلا همان‌گونه است که اجازه بدهد که تو گپ بزنی یا که می‌گوید که بس کن دیگر دختر، زیاد گپ نزن؟

ماه‌پرور: استاد، من همان وقتی که همان سوال‌هایی که در امپاورمنت خلق می‌شد، من یکه‌یکه از او سوال می‌کردم. مثلا در پیشم می‌نشاندم، تو بیا همین سوال‌های مرا جواب بده، جواب داده می‌توانی. او در اوایل می‌گفت که رها کن، تو می‌روی، یگان چیز یاد می‌گیری و خود را سر من می‌سازی. پسان وقتی که در سوالات من تعمق می‌کرد، در این روزها خیلی متفاوت شده است. خودش از «ChatGPT» سوال‌های خوب کلان کلان را می‌آورد، پیش من می‌گذارد، می‌گوید که این‌ها را جواب بده. می‌گوید که تو همیشه از من سوال می‌کردی، حالا اگر مرد هستی، جواب بده. می‌گویم که اول این گپ خود را «اگر مرد هستی، جواب بده» از دهنت بینداز، بگو که اگر زن هستی، جواب بده. باز او می‌گوید که خوب، اگر زن هستی، جواب بده. باز من شروع می‌کنم، سوالاتش را جواب می‌دهم. بلی، استاد، از گپ‌های من خوشش می‌آید. من که در خانه می‌روم، می‌گوید که بیا قصه کنیم.

رویش: با کلستر ایجوکیشن از چی وقت آشنا شدی؟ اساسا از ناور که آمدی، همان‌گونه به صورت مستقیم در کلستر ایجوکیشن آمدی یا نه اول در دیگر مکتب‌ها بودی، بعد از آن در کلستر ایجوکیشن آمدی؟

ماه‌پرور: نه استاد، اول که در این مکتب آمدم، نزدیک‌های بهار بود. دو ماه از بهار گذشته بود، در ماه جوزا آمدم. باز کلستر نزدیک‌های تیرماه (خزان) شروع شد. تقریبا اول زمستان بود. به همان خاطر چند ماهی بود که من در این‌جا، در مکتب می‌خواندم، بعد که کلستر شروع شد، من اولین شاگردی بودم که در کلستر آمدم.

رویش: از هم‌صنفان دیگری که در دیگر مکتب‌ها داشتی، چی سراغ داری؟ مثلا در آن دوره‌ها، همین تحول جدید که اتفاق افتاد، در غزنی تعداد زیادی از دختران از مکتب‌ها محروم شدند، از درس محروم شدند. این‌ها کجا شدند؟ اساسا در مکتبی که شما بودید، چقدر دختر بود که دیگر درس خوانده نتوانست؟ در مکتب خود شما، در صنفی که بودی، چقدر دختر بودند؟ این‌ها سرنوشت شان چی شد؟

ماه‌پرور: استاد، در منطقه‌ای که ما بودیم، در آن‌جا، در مکتب ما تقریبا در کل مکتب ۶۰ یا ۷۰ نفر دختر بود. در صنف ما حدود ۲۰ یا ۲۴ نفر دختر بودیم که ما در صنف ۶ که بودیم، همه هم‌صنفانم را راضی کرده بودم که متوجه باشید که پدر و مادر شما، شما را راضی نکند که مثلا حالا صنف ۶ هستید، دیگر نروید، به خاطری که ما اولین دخترانی بودیم که از صنف ۶ به بالا می‌خواندیم. همه‌ی آن‌ها را همان‌گونه راضی کرده بودم که سال دیگر حتما باید در مکتب بیایید. ما همان سال که صنف ۷ بودیم، در مکتب آمدیم. بعد از آن که مکتب‌ها به روی ما بسته شد، من که در غزنی آمدم، همه‌ی آن دختران به صورت کل از درس باز ماندند.

رویش: در این‌جا که آمدید، در مکتبی که بودی، قاعدتا مکتب کلا دخترانه بود، در مکتب شما چقدر دختر بود؟ مکتب متوسطه بود یا لیسه یا ابتداییه، چی بود؟

ماه‌پرور: استاد، در این مکتبی که من آمدم، مکتب لیسه بود. خیلی دختران زیاد بود و حتا قبل از ظهر و بعد از ظهر داشت. در قبل از ظهرش که ما بودیم، ۷۰۰ یا ۸۰۰ شاگرد دختر بود، در بعد از ظهرش هم ۷۰۰ تا ۸۰۰ شاگرد دختر. بعد از این که بسته شد، همه ماندند.

رویش: خودت در این‌جا در صنف چند بودی، زمانی که مکتب بسته شد؟

ماه‌پرور: صنف ۸ استاد، صنف ۸.

رویش: در پایه‌ی هشتم، چند صنف بود؟

ماه‌پرور: استاد، در پایه‌ی هشتم صنف الف، ب و ج بود. یعنی سه صنف.

رویش: سه صنف! در هر صنف چند نفر شاگرد بود؟

ماه‌پرور: در هر صنف حدود ۵۰ تا ۶۰ نفر شاگرد.

رویش: ۵۰، ۶۰ نفر شاگرد!

ماه‌پرور: بلی، استاد.

رویش: یعنی این مجموعه که تو می‌گویی در دوره‌ی لیسه ۶۰۰، ۷۰۰ نفر در یک تایم بودند؟

ماه‌پرور: آری استاد. در یک تایمش. در یک تایمش.

رویش: چند تایم درس بود؟

ماه‌پرور: دو تایم. تایم دیگرش بچه‌ها می‌آمدند.

رویش: بعد این شاگردان کلا از مکتب ماندند؟ کجا شدند؟ مثلا از هم‌صنفان خودت، از همین ۵۰، ۶۰ نفری که بودند، دیگران شان کجا شدند؟ از این‌ها خبر داری که درس خود را ادامه دادند، درس خود را رها کردند؟

ماه‌پرور: استاد خیلی کم شان، شاید بگویم از ۱۰۰ فیصد، ۲۰ فیصد شان در مدرسه رفتند، در مدرسه درس‌های شان را ادامه دادند، دیگران شان یا عروسی کردند یا هنوز در خانه هستند. کل شان خانه‌نشین شدند.

رویش: از هم‌صنفانت کس دیگر با خودت درس را ادامه دادند؟ مثلا در کلستر ایجوکیشن آمدند یا نه، دیگر کس نیامدند؟

ماه‌پرور: استاد، چند تای شان آمدند. وقتی که کلستر ایجوکیشن شروع شد، من رفتم با چند تای شان که می‌شناختم- چون شناختم خیلی کم بود، من خیلی کم با آن‌ها درس خوانده بودم- کسانی که می‌شناختم، اکثریت شان را که دیدم با ایشان قصه کردم، گفتم بیایند، ولی استاد، آن زمان‌ها یک قسمی شده بود که باور شان نمی‌شد. چون می‌گفتند که مکتب‌ها بسته شده، چطور ممکن است یک جای این‌گونه درس بدهد. من که یک چند نفر شان را راضی توانستم، هنوز هم مانده، فاطمه است که در گروه خود ما است، چند نفر دوستان دیگرم هم است.

رویش: برای خودت آمدن در کلستر ایجوکیشن چی تجربه‌ی جدید بود؟ مثلا وقتی که آمدی، فضایی را که شاهد شدی، این فضا برایت چی امید تازه خلق کرد؟ یک روزنه‌ی جدیدی که بود، برای تو چی بود؟

ماه‌پرور: استاد، وقتی که در کلستر ایجوکیشن آمدم، امتحان که دادم، نمره‌ام خیلی پایین بود. در صنف خیلی پایین قرار گرفته بودم، ولی وقتی که آمدم، هم‌صنفانم کلا جدید بود. همه‌ی شان هم در صنف‌های جدید بود، هم شاگردان جدید بود، هم استادان ما، حتا که استاد فزیک ما که تا حالا هم یکی از بهترین استادان ما هم است، او که آمد، وقتی که درس گفت، از طرف چپ نوشته می‌کرد. از طرف چپ تخته. حتا آن هم برای من جدید بود. کل چیز برایم جدید بود. حتا آن‌ هم برایم سوال شده بود که استاد تو چرا از طرف راست نوشته نمی‌کنی. آخرش سوال هم کردم. گفت: به خاطری از طرف چپ نوشته می‌کنم که شما دیده بتوانید. من خودم این طرف ایستاد شوم. کلا برای من، حتا از طرف چپ نوشته کردن استادم در روی تخته آن هم برای من یک امید بود. مهم نیست که تفاوت‌ها چقدر زیاد است، ولی وقتی که در یک جای و در یک جمع قرار می‌گیری، همان چیزهای مشترکی که پیدا می‌کنی، آن‌ها که تو را خوش‌حال کند، یعنی که خیلی خوش‌حالی زیاد است.

کلستر ایجوکیشن برایم مثل یک شروع تازه بود. این که مکتب‌ها بسته شود، کورس‌هایم بسته شود، ولی من در یک جای بخوانم، این یک نور خیلی بزرگی در زندگی‌ام بود.

رویش: در کنار درس‌های کلستر ایجوکیشن، برنامه‌ی امپاورمنت یک برنامه‌ی ضمیمه‌ای بود. تمام دانش‌موزان در برنامه‌های امپاورمنت اشتراک نمی‌کردند، تو چی وقت در برنامه‌های امپاورمنت اشتراک کردی؟

ماه‌پرور: استاد، چند ماهی که از کلستر ایجوکیشن تیر شد، وقتی که ماهانه امتحان می‌گرفتند، هرکس که نمره‌اش بلند بود، در صنف بلندتر قرار می‌گرفت. صنف G بلندترین صنف بود و من در امتحانات آن‌قدر می‌خواندم که مثلا باید نمره‌ام به ۵۰۰ یا نزدیک‌های ۵۰۰ برسد که من بتوانم در صنف G بروم. بعد که تازه در صنف G آمده بودم که در آن‌جا اول مرا نگرفته بود. گفت: تو خیلی خرد هستی، شاید تو چیزی نفهمی. در روز اولش من نیامدم. من خیلی دست و پا زدم که مرا بگیرند، ولی استاد مدبر نگرفت. در روز اولش من نیامدم، در روز دوم که شروع شد، من گفتم استاد، من از دیگران چی کمی دارم، تو یک روز مرا اجازه بده، خیر است، اگر یگان کار شد، من دیگر نمی‌آیم. باز او گفت که خوب درست است، بیا. در روز دوم وقتی که در صنف آمدم، اولین بارم بود که من آمدم و چهره‌ی شما را هم برای اولین بار دیدم. استاد، شما از من یک سوال کردید. گفتید که تو درس گذشته‌ی امپاورمنت را تشریح بده. من گفتم که استاد، من در درس گذشته نبودم. شما گفتید که درس‌های دیگر را چی رقم یاد می‌گیری، باز من گفتم که من از رفیقانم سوال می‌کنم. کلش خاطرات امپاورمنت یکه‌یکه در یادم است.

رویش: چگونه شد که بعد در امپاورمنت علاقه‌مند شدی و امپاورمنت برایت یک خط تازه از زندگی و درس شد؟

ماه‌پرور: من اصلا قبل از این نمی‌فهمیدم که از طریق آنلاین هم می‌شود که آدم رو به روی گپ بزند، نه دیگرگونه است. باز وقتی که در این‌جا آمدم، خیلی برایم جالب بود. همان گپی که شما زدید که تو چی رقم از دوستانت یاد می‌گیری، همان برایم یک چیزی شد که من باید خودم در این‌جا باشم. خودم یاد بگیرم، دوستانم نمی‌توانند که مرا یاد بدهند. به همان خاطر هر روز اولین نفری که می‌آمد، من بودمو تا آخر هم می‌نشستم.

رویش: از تجربه‌های درس‌های امپاورمنت خود بگو. برخی از تمرین‌ها را در امپاورمنت داشتید که به هر حال تمرین‌های شخصی بود. تمرین‌هایی بود که باید شما بیشتر آن‌ها را انجام می‌دادید تا این که کم‌کم با مفهوم امپاورمنت، با مفهوم توان‌مندی آشنا شوید. از این تمرین‌ها کدام‌هایش برای تو جالب بود؟ چی تمرینی بود که شخصی انجام می‌دادی، خوشت می‌آمد، احساس می‌کردی که این یک چیز تازه است که قبلا با این بلد نبودم؟

ماه‌پرور: استاد، من تقریبا کل تمرین‌هایش را انجام دادم، اولین تمرینش این بود که استاد شما گفتید که رویای خود را رسامی کنید. من تازه قلم‌های رنگه‌ی خود را آوردم، ورق سفید آوردم، در پیش‌روی صنف این‌قدر فکر کردم، این‌قدر فکر کردم، سه ساعت را فکر کردم که من چی را رسم کنم.  رویا چگونه است که من در این‌جا رسم کنم. بعد آخرش همان‌گونه کشیدم، کشیدم، دیدم که یک دختر رسم کردم. در همان رویای خود یک دختر رسم کردم. باز آن وقت من معنایش را نفهمیدم. یعنی چی که من رویایم را رسامی کنم. بعدا چند وقت پیش هم که رویایم را رسامی کردم، بعدش فهمیدم که واقعا رسامی کردن رویا چقدر می‌تواند زیبا باشد. دیگر همان تمرین چشم که رو به روی آیینه ایستاد شویم، به چشمان خود نگاه کنیم. من چند بار آن‌طور نگاه می‌کردم، باز فقط می‌گفتم که چی را نگاه کنم یا گاهی فکرم یک طرف می‌رفت، گاهی دیگر طرف. فقط هیچ نمی‌شد که تمرکز کنم. بعد که خیلی زیاد انجام دادم، خیلی زیاد انجام دادم، من می‌خواستم که آن تمرین را یاد بگیرم. سرش پافشاری داشتم. یک روز که در این‌جا درس‌های امپاورمنت تمام شده بود، در خانه که رفتم، درس رهبری را تازه خوانده بودیم. خانه که رفتم، طرف چشم‌های خود نگاه کردم، نگاه کردم که تازه کم‌کم یگان چیز را می‌نگرم. مثلا یک احساس دیگر پیدا کردم. آن وقت بود که حدود 5 دقیقه شده بود که من فقط به طرف چشمانم نگاه کرده بودم.

رویش: وقتی که به طرف چشمانت نگاه می‌کنی، حالا این تمرین را یک مقدار بیشتر با تو مرور کرده برویم، واقعا چی می‌بینی؟ با چشمان خود چگونه رابطه برقرار می‌کنی؟ به خاطر این که این نوع حس خاصی برای آدم خلق می‌کند. آدم وقتی با خود طرف می‌شود، از خود سوال می‌پرسد، برای خود گپ می‌زند، در واقع یک رابطه‌ی زنده با خود ایجاد می‌کند. حس و حال تو چی است؟ بین تو و چشمانت چی تماسی برقرار می‌شود؟

ماه‌پرور: چند وقت پیش که مسابقه‌ی فوتسال بود که بچه‌های زیر سن ۱۷ سال برنده شدند، باز من در همان مدت وقتی که ویدیوهای آن را نگاه کردم که مثلا مردم در برچی چقدر خوش‌حالی کرده بودند، وقتی که در خانه رفتم و باز هم تمرین چشم را انجام می‌دادم، خیلی زیاد گریه کردم. آن وقت دلیلش را نمی‌فهمیدم، فقط گریه می‌کردم. پسان که باز هم تمرین را ادامه دادم که اشک‌هایم را پاک کردم و باز هم تمرین را ادامه دادم، برایم خیلی یک چیز جالب بود که مثلا من چقدر خود را دوست دارم. مثلا چقدر عاشق خود شده‌ام. چقدر من متفاوتی که به وجود آمده، در خود اصلی‌ام است. استاد، این برای من خیلی جالب است.

رویش: خود اصلی‌ات چی است؟ مثلا وقتی که ماه‌پرور را در آن طرف می‌بینی، به عنوان خود اصلی، چی است؟ کی است؟

ماه‌پرور: استاد، وقتی که خود را در امپاورمنت تعریف می‌کنیم، ترکیبی است از واقعیت و آیدیال و من وقتی که همان خودم را می‌بینم، فکر کنید استاد که تمام وجود خود را احساس می‌کنم. خیلی تمرکزم همراه خودم زیاد می‌شود و آن نفر تنها خودم را می‌بینم. یعنی ماه‌پرور را در آیینه می‌بینم.

رویش: با رفیقان خود چگونه رابطه داری؟ مثلا در تیمی که کار می‌کنی، احساس می‌کنی که رابطه‌ات با رفیقانت چگونه است؟ چقدر با هم‌دیگر احساس نزدیکی می‌کنید؟ چقدر فکر می‌کنید که آن مفهوم خواست مشترک شما را به هم نزدیک می‌کند، پیوند ایجاد می‌کند؟

ماه‌پرور: استاد، بازی صلح بر روی زمین به نحوی است که وقتی که در آن داخل شوی، با جان و دل که داخل شوی، دیگر اصلا تمام وجود و روحت در این بازی وصل می‌شود. حتا دیگر هرگز نمی‌توانی که از این بازی اگر خودت هم بخواهی، خارج شوی. اولین گام در بازی صلح این بود که مثلا گروه را تشکیل بدهیم. وقتی که ما گروه را تشکیل دادیم، دوستانم همه برای من جدید بودند. دخترانی بودند که من به تازگی شناخته بودم. خیلی نفرهای کم(دو نفر یک نفر) شان بودند که من با آن‌ها قبلا هم دوست بودم. استاد، وقتی که با آن‌ها یک‌جای شدم، تنها زندگی شخصی ما یک‌جای نشد، دوستی ما هم یک‌جای نشد، تمام روح و خواست مشترک ما هم یک‌جای شد و خیلی قوی شدیم، استاد!

رویش: خیلی قوی شدیم، یعنی چی؟ مثلا چی چیزی در شما پدید آمد که احساس قدرت بیشتر کردید، مثلا فکر می‌کنید که 5 نفر در قالب یک گروه به یک نفر تبدیل شدید که قدرت شما قدرت 5 نفر است، چی است؟

ماه‌پرور: استاد، ما این قدرت را وقتی شناختیم که از کارهای کوچک شروع کردیم، همین که یک‌جای شدیم، اولین قدرتی بود که چطور ما پنج نفر – ما در اول ۶ نفر بودیم- قدرتی بود که ما چطور همین 6 نفر به یک نفر تبدیل شویم. در کنار هم نگه داریم و برای این خواست کار کنیم. اولین قدرتش این بود، دیگر این قدرت را متوجه می‌شدیم که ما چقدر می‌توانستیم که مثلا ما از افکار متفاوت خود یک چیز خیلی خوب را جور کنیم. در قدرت یک‌دیگر خود، به قدرت فکر و تفکر و ایده‌اش متوجه می‌شدیم که مثلا چیزها را چقدر متفاوت می‌بینیم. استاد، کلا به نظر من قدرت است.

رویش: شما اولین گروهی را که تشکیل کردید، گروه «Shine» بود. در گروه «Shine» تو خردترین عضو گروه هم بودی، احساس می‌کردی که تفاوت سنی که با دیگر اعضای گروه خود داشتی، بین شما از لحاظ توان‌مندی هم تفاوت ایجاد می‌کرد؟

ماه‌پرور: نه استاد. دقیقا من هیچ وقت متوجه نشدم که مثلا من خردترین عضو گروه هم بودم و رهبر گروه هم بودم. گروه را خودم تشکیل کردم، دختران(5  نفر رفیقانم) را یک‌جای کردم. استاد، من هیچ وقت احساس نکردم که خردی من یا سن من باعث می‌شود که من آگاه نباشم یا مثلا قدرت من کم‌تر از آن‌ها باشد. آن‌طور نبود، استاد! اصلا سن معیار نبود.

رویش: چی کارهای مشخصی را در گروه خود انجام دادید که حالا فعلا وقتی که می‌بینی، برایت یک کار بسیار جدی، یک تجربه‌ی خیلی جالب معلوم می‌شود؟

ماه‌پرور: استاد، اولین کارهایش این بود که در بخش درس ما، خود تان هم شاهد بودید که این‌جا خیلی سخت‌گیری شده بود، همان زمستان (زمستان ۱۴۰۲ خورشیدی) که خیلی سخت‌گیری شده بود، درس‌های امپاورمنت هم متوقف بود، ما اصلا در مکتب نمی‌رفتیم، درس‌های کلستر هم، ولی ما هم درس‌های کلستر را در بین خود یک جای خواندیم، هم درس‌های امپاورمنت را. استاد اگر یاد تان مانده باشد، ما هر صبح 6:30 زمستان هر کدام ما تنها تنها از خانه بیرون می‌شدیم، نوبت کرده بودیم، مثلا می‌گفتیم که چهارشنبه خانه‌ی من، شنبه خانه‌ی ریحانه، چهارشنبه‌ی دیگر خانه‌ی شکیلا، یک‌جای می‌شدیم، همیشه در درس‌های امپاورمنت وصل می‌شدیم. آن تصمیم‌هایی بود که ما خیلی جدی گرفته بودیم. در آن پای‌بند بودیم و وقتی که تازه آن تصمیم را گرفتیم، حتا قسم هم خوردیم. ما آب آورده بودیم، همه‌ی ما در کاسه، روی خود را … می‌کردیم، باز می‌گفتیم که من قسم می‌خورم که تا بهار، تا زمانی که کلستر در مکتب شروع نشده، ادامه بدهم و آن یک تصمیم خیلی جدی بود که انجام دادیم.

رویش: شما کارهای آموزش را هم در گروه خود روی دست گرفتید، با مادران خود، با خانم‌های دیگری که در محیط شما بودند، هم کار کردید. این تجربه‌ی شما برای شما چقدر آموزنده بود؟

ماه‌پرور: استاد، اجازه بدهید که این را با یک خاطره‌ی خیلی کوچک تعریف کنم. یک روز خیلی وقت بود، پیش از این که حتا کلستر شروع شود، در خانه کارخانگی خود را نوشته می‌کردم، مادرم در آن طرف نشسته بود، یک بار متوجه شدم که مادرم یک کاغذ را گرفته و قلم را سرچپه گرفته، می‌خواست در روی کاغذ نوشته کند. قلم را می‌مالید. باز گفت که این چی قسم قلم است که هیچ رنگ نمی‌دهد. گفتم مادر تو قلم را سرچپه گرفتی. باز آن تجربه خیلی خنده‌دار بود، ولی نه مادرم خنده کرد، نه من. فقط مادرم سکوت کرد، من هم سکوت کردم. بعد که چند روز بعدش روز مادر شد، من تصمیم گرفتم که برای مادرم، روز مادر را جشن بگیرم. من رفتم، گفتم چی تحفه بخرم. رفتم یک کتاب الف، ب، قاعده‌ی بغدادی برای مادرم تحفه آوردم. از همان وقت تصمیم گرفتم که مادرم را درس بدهم که دیگر نشود که مادرم قلم را سرچپه بگیرد. مادرم را درس می‌دادم، همیشه درس می‌دادم، کتابش را پیشش پایین می‌کردم. مادرم خیلی مشتاق بود و به پدرم هم می‌گفتم که تو که خود را ملا می‌گیری، چرا مادرم را یاد نمی‌دهی که می‌گویی من ملا هستم، خط یاد دارم. حتا پدرم را هم راضی کردم که مادرم را یاد بدهد. بعدش که ما در غزنی آمدیم، دیگر نشد که مادرم را درس بدهم. دیگر مادرم درس‌خواندن را رها کرد. دیگر متأسفانه در این‌جا نیامده که در صنف‌های ما شرکت کند. استاد، آن تجربه یک الهامی بود که ما آموزش را شروع کنیم. به شکل معیاری‌تر در صنف‌ها، برای مادران بیشتر. این یک گزینه‌ی خیلی خوب در گروه ما بود که ما دختران آموزش را در کنار هم شروع کنیم. بعد ما از مادران خود شروع کردیم، از خواهران خود، از همسایه‌های خود. از یک صنف شروع کردیم، همان‌طور که ادامه دادیم، ادامه دادیم، حالا فضل خدا 4 تا صنف داریم که تدریس می‌کنیم. مادران خیلی پیشرفت هم کردند. حتا می‌توانند که خوب درست درس‌های شان را بخوانند، بنویسند.

رویش: حالا فعلا چند شاگرد دارید؟

ماه‌پرور: استاد، شاگردان متفاوت اند. خیلی کم و زیاد می‌شود. در این اواخر کم شده‌اند، به خاطری که طرفای زمستان است، کار زیاد است. استاد، فعلا یک و نیم صد است.

رویش: شما در کانون سواد هم حالا فعلا مشترکا کار می‌کنید. درست است؟

ماه‌پرور: بلی استاد.

رویش: در کانون سواد چی کارهای مشترک را دارید که انجام می‌دهید؟ تنها همین کار آموزش/ سوادآموزی با خانم‌ها است یا نه برنامه‌های دیگر را هم دارید؟

ماه‌پرور: استاد، یک برنامه‌ی جدید که ما آغاز کردیم، تشکیل گروه‌های جدید بود که با دخترانی که می‌خواهند گروه جدید بسازند، ما در حینی که در کانون سواد کار می‌کنیم، در گروه آن‌ها هم شامل باشیم، آن‌ها را کار یاد بدهیم، باز وقتی که دیدیم که به کار آمدند، آن‌ها را رها کنیم که خود شان کار کنند. بعدش گروه‌ها را تشکیل کردیم، با آن‌ها کم‌کم کار هم کردیم و آن‌ها تقریبا به راه افتادند. ویدیو نمی‌فرستند، می‌گویند که ما تا خوب کار نکردیم، نمی‌خواهیم که ویدیوی خود را بفرستیم. به همان خاطر تازه جمع می‌شوند، با آن‌ها خیلی کمک می‌کنیم. من خودم درس‌های امپاورمنت را کم‌کم با هم‌صنفان کانون سواد، کسانی که ناوقت آمدند، با آن‌ها کار می‌کنیم.

رویش: از زمانی که شما مفهوم رهبری زنانه را به عنوان یکی از اهداف اصلی خود در نظر گرفتید که این را به عنوان یک الترنتیف، به عنوان یک بدیل، برای حل مشکلات کلان‌تر در درون جامعه مطرح کنید، طبعا در بین شما بحث‌های جدی‌تر هم به راه افتاده. خود تان چقدر باورمندی به این هستید که واقعا الگوی رهبری زنانه یک کار مهمی است که باید سر آن وقت بگذارید و این را تحقق بخشیده می‌توانید؟

ماه‌پرور: استاد، الگوی رهبری زنانه یک رویای خیلی زیبا است که من خودم، از طرف خودم که پدرم می‌گفت که تو چقدر سر خود باور داری. من می‌گفتم از طرف من دلت جمع. حالا هم استاد، از طرف من دل شما جمع. من صد فیصد باور دارم که الگوی رهبری زنانه یا رهبری زنانه قرار است که یک تغییر خیلی کلان را بیاورد و آن توسط یک دختر، یک زن، فرق نمی‌کند که آن دختر یا زن در کجا باشد، فقط آن دختر یا زن می‌تواند شکل بگیرد و ایجاد شود.

رویش: شما در جامعه‌ی خود با موانع ساختاری خیلی جدی مواجه هستید، یکه‌یکه که حساب کنیم، مثلا فرض کنیم باورهای دینی- اعتقادی در درون جامعه به گونه‌ای شکل گرفته که رهبری زنانه را بر نمی‌تابد. فرهنگ جامعه به گونه‌ای است که زن‌ها را در مقام رهبری قبول نمی‌کند. رهبری به معنای رهبری سیاسی جامعه در سطح کلانش که سرنوشت جامعه را شکل ببخشد. وضعیت اقتصادی جامعه به گونه‌ای است که زن‌ها را در مقام رهبری زیاد تحمل کرده نمی‌تواند یا برایش مجال داده نمی‌تواند. شما وقتی که این موانع را در مجموعش در نظر می‌گیرید، چگونه مطمئن هستید که الگوی رهبری زنانه می‌تواند یک الگوی موفق و قابل تحقق باشد؟

ماه‌پرور: خیلی درست است که موانع خیلی زیاد است، فرهنگی، مذهبی، سیاسی. موانع خیلی زیاد است برای این که یک زن بتواند رهبر شود یا این الگو را ایجاد کند، ولی باور ما و امیدی که ما داریم، این‌گونه نیست که مثلا یک‌بارگی یک دختر بیاید، پرچم بالا کند و بگوید که بلی، من رهبر هستم، دیگر تمام. این‌گونه نیست. در کاری که ما می‌کنیم، متفاوت است. با آرامش رهبری می‌آید، نه با جنگ، نه با نزاع. آرامشی که در آن هرکس خودش را پیدا کند. آرامشی که در آن هر کس احساس کند که من قدرت‌مندم، ضعیف نیستم. هرکس احساس امنیت کند، احساس حقارت نکند. این نمونه‌اش می‌تواند حتا همین شروع آموزش زنان باشد که ما شروع کردیم که نیازهای جامعه، دردهای جامعه را درمان کنیم، نیازهای شان را برطرف کنیم. پس آرام آرام و کوچک کوچک ما می‌توانیم بگوییم که رهبری زنانه شروع شد.

رویش: بعضی از مسایل حالا فعلا در جامعه است که این مسایل به عنوان یک چلینج بسیار کلان در کل رهبری‌ها مطرح است. ممکن است که پیش پای شما هم قرار بگیرد، از جمله مفهوم یا معضلی به نام «خشونت» که تقریبا کل جامعه را در خود فرو برده. شما فکر می‌کنید که با الگوی رهبری زنانه خشونت را از جامعه چی قسم رفع کرده می‌توانید؟

ماه‌پرور: استاد، یک عاملی که من فکر می‌کنم که خشونت را به وجود می‌آورد، رقابت‌های ناسالم است. وقتی که در درون جامعه رقابت باشد، پس نتیجه‌اش طبیعتا خشونت هم می‌شود. به همان خاطر ما به جای رقابت همکاری را می‌آوریم و به جای رقابت جای‌گزین می‌کنیم. می‌گوییم که درست است، رقابت هم است، بیایید شما همکاری کنید، ببینید که چی رقم می‌شود. وقتی که همکاری بیاید، آرام آرام همه خود شان را پیدا می‌کنند و در آن‌جا قسمی می‌شود که کس نمی‌خواهد که اصلا جنگ کند، دیگر نمی‌خواهند که نزاع و خشونت اصلا در بین شان موجود باشد. این‌گونه است که می‌تواند با آرامش صلح بیاید.

رویش: حالا زندگی جمعی، زندگی که انسان‌ها با یک‌دیگر خود در رابطه هستند، توأم با رقابت است. به خاطر این که شما در زندگی جمعی رقابت می‌کنید تا این که به منابع بیشتر دست‌رسی داشته باشید، به امکانات و سهولت‌های بیشتر دست‌رسی داشته باشید. خود این نزاع‌برانگیز است. شما چطور می‌توانید که زندگی جمعی را مدیریت کنید، بدون این که رقابت کنید؟

ماه‌پرور: استاد، وقتی که آدم در یک جمع قرار می‌گیرد، تمام انسان‌ها وقتی که ۱۰ نفر یک‌جای می‌شود، فکر کنید که ۱۰ نفر متفاوت است، ولی در بین این تفاوت‌ها با در نظرداشت کل تفاوت‌ها می‌توانید که نقطه‌های مشترکی را که دارند، در بین شان پیدا کنند. با پیدا کردن این نقاط مشترک و وصل این‌ها می‌توانند که مثلی که ما یک‌جای شدیم، نقاط مشترکی که داریم، ما دختریم، ما در افغانستان زندگی می‌کنیم، این نقاط مشترک را پیدا کردیم و یک رویا را برای خود ساختیم. یک خواست بزرگ را که آن هم صلح بود. در جامعه هم همین‌گونه است. همه که یک‌جای شوند، نقاط مشترک شان را پیدا کنند و یک خواست مشترک داشته باشند، آن وقت می‌توانند که مثلا همکاری کنند به جای رقابت.

رویش: آن‌چه که شما به نام خیر مشترک می‌گویید، در حقیقت همان نقطه‌ای است که همه در آن نفع می‌برند، هیچ کسی ضرر نمی‌کند، این نقطه می‌شود، به خاطر همکاری. همین نقطه‌ها را شما در رهبری زنانه چی قسمی برای جامعه نشان داده می‌توانید؟ مثلا موردهایی را که حالا شما سرش کار می‌کنید، می‌گویید جامعه فکر کند که این‌جا نقطه‌ای است که ما رقابت را به همکاری تبدیل می‌توانیم، مثلا نزاع را رفع کرده می‌توانیم، آدم‌ها را به وفاق، به اتحاد می‌رسانیم، چی است؟ موردهایش چی چیزها است؟

ماه‌پرور: استاد، موردش اول این است که کلگی باید درس بخوانند. کلگی باید اول این که آموزش داشته باشد. فرق نمی‌کند که زن باشی، مرد باشی، خرد باشی، کلان باشی. تو باید درس بخوانی. آگاه شوی. اولین موردش این است. استاد، دومش این است که کلگی فکر کند که من قوی هستم. وقتی که آگاه شود و آن قوی‌بودن خود را هم پیدا می‌کند. این نکاتش است و در مثال خیلی کوچکی که من می‌توانم بگویم این است که یکی از شاگردانم، یک مادر خیلی پیر است، حتا ۷۰ سال عمر دارد. امسال ۷۱ ساله می‌شود. او قصه می‌کرد… درس که دادم گفت: استاد، تو را خدا خیر بدهد که از وقتی که تو ما را درس می‌دهی، من پیش از این که می‌رفتم، مرا شوهر و بچه‌هایم نمی‌گذاشت که من بخوانم. می‌گفت که چی می‌کنی که در این سن می‌روی و درس می‌خوانی، ولی من از وقتی که درس را یاد گرفتم، می‌روم و شوهر خود را هم درس می‌دهم. وقتی که درس‌ها را یاد گرفتم، شوهر خود را هم درس می‌دهم. حالا شوهرم در پیش من می‌خواند. او شاگرد من شده است. باز من از این‌جا فهمیدم که واقعا وقتی که ما یک خیر مشترک را پیشنهاد می‌کنیم، همه می‌توانند که نفع ببرند. حتا من نفع می‌برم از این‌جا، آن مادری که پیش من درس می‌خواند هم نفع می‌برد و شوهر خانواده‌اش هم نفع می‌برد.

رویش: برعلاوه‌ی که حالا مثلا آموزش خیر مشترک است، توان‌مندی که کلگی توان‌مند باشند، خیر مشترک است، دیگر چی موردهای دیگری دارید که شما احساس می‌کنید در الگوی رهبری زنانه می‌تواند خیر مشترک حساب شود که آدم‌ها را از نزاع به وفاق برساند؟ مثلا از رقابت به همکاری برساند، چی است؟

ماه‌پرور: استاد، موارد دیگرش می‌تواند صلح باشد. من وقتی که در گروه «Shine» کار می‌کردم، اولین ویدیویی که گرفتیم، این بود که از آدم‌ها سوال کنیم که نظر شان در مورد صلح چی است. استاد، آن‌ها همه‌ی شان می‌خواستند که صلح بیاید، همه‌ی شان. همه‌ی شان دوست دارند که در کشور شان آزادی باشد. آزادی هم یک خواستی است که کلگی می‌خواهند، دوست دارند. دیگر می‌تواند رفاه، خوش‌بختی، همین زندگی زیبا، استاد. این‌ها همه‌ی شان، حتا اقتصاد خوب. کلگی شان می‌تواند که به عنوان خیر مشترک در نظر گرفته شود.

رویش: حالا در همین‌جا، حالا وجه عملی آن را که نگاه کنیم، مثلا در ویژگی‌هایی را که در رهبری زنانه شما می‌بینید، چی است که می‌تواند این خیر مشترک را برای آدم‌ها راحت‌تر قابل تحقق بسازد که فکر می‌کنید در الگوی رهبری مردانه، در الگوی رهبری که تا حالا بوده، همین تحقق پیدا نکرده؟

ماه‌پرور: یک رهبری که موفق می‌شود، او نتیجه‌ی موفقیت یک جمع است، نه نتیجه‌ی موفقیت یک نفر و می‌گویند که وقتی که رهبری موفق شد، یعنی یک جمع خیلی کلان به موفقیت رسیده. وقتی که ما می‌گوییم که همین خیر مشترک است، کلگی ما باید در همین بیاید، در الگوی رهبری زنانه چطوری است؟ زن‌ها وقتی که رهبرتر شده می‌روند، آرام‌ترشده می‌روند به خود شان می‌آیند. همین رهبری را ما می‌توانیم به این معنا کنیم که وقتی که تو رهبر می‌شوی، خودت می‌شوی. تو را باخود می‌سازد، نه که بی‌خود بسازد. حتا وقتی که تاریخ رهبران قبلی را که نگاه کنیم، آن‌ها تقریبا بی‌خود شده بودند، از راه قدرت آن‌ها را بی‌خود کرده بود، ولی وقتی که تو در رهبری زنانه می‌آیی، قدرتی دارد که تو را به خودت می‌آورد. آن وقت تو تنها برای خود کار نمی‌کنی، برای آن جمع کار می‌کنی، برای تمام آن کسانی که در آن خیر مشترک سهیم است. فقط راه را نشان می‌دهی، مثلا یک راهی را جور می‌کنی، می‌گویی این‌طرف بیایید، این راه درست است و همگی که در آن‌جا بیایند، نتیجه‌اش موفقیت است، استاد!

رویش: حالا این الگویی‌هایی را که شما مثلا در رهبری زنانه می‌بینید، ممکن است که در مادر، در درون یک خانواده، موفقیت بیاورد، به خاطر این که یک واحد کوچک است، یک واحد هسته‌ای ریزگگ است، ولی وقتی که در جامعه می‌آیید که گروه‌های زیادی است، منافعی بسیار کلان هستند، ممکن است که این کار ندهد، شما به یک میزانی از قدرت و شدت برخورد ضرورت داشته باشید. آیا فکر می‌کنید که الگوی رهبری مادرانه و زنانه می‌تواند که در آن سطح کلان هم کار بدهد؟

ماه‌پرور: استاد، صدفیصد، من فکر می‌کنم که وقتی که در یک خانواده آدم‌های متفاوت است، مادر می‌تواند چقدر دوست داشته باشد، چقدر بتواند که با آن‌ها خوب برخورد کند، در جامعه و در یک نقطه‌ی خیلی کلان هم همان‌گونه است، استاد! دقیقا می‌تواند که همان انسان‌هایی را که در آن‌جا هستند، به همان میزان دوست داشته باشد. به همان میزان با ایشان خوب رفتار کند. نخواهد که کسی بدی ببیند. همان می‌تواند در جامعه‌ی خیلی کلان هم باشد. فقط این که وقتی که در یک منطقه‌ی خیلی کلان قرار می‌گیری، تو مجبور هستی که خیلی چیزها را انجام بدهی. وقتی که حتا خشم با آگاهی باشد، همان خشم و غضبت می‌تواند که مفید باشد. فقط این که با آگاهی صورت بگیرد.

رویش: سوالم بیشتر همین است که آیا واقعا می‌شود که با الگوی رهبری زنانه، همین نزاع‌های بسیار کلان را که در درون یک جامعه است، به عنوان واقعیت‌هایی که در تاریخ انسان با آن سر و کار داشته، حالا هم فعلا با آن سر و کار دارد، می‌شود که واقعیت‌ها را به گونه‌ی دیگر مدیریت کرد؟ جنگ، نزاع، مثلا کشمکش را به خاطر منافع این‌ها را به کلی دیگرگون کرد؟

ماه‌پرور: پیشتر هم گفتم که وقتی که نمی‌توانیم یک واقعیت را تغییر بدهیم، باید نگاه را به آن واقعیت تغییر بدهیم. نگاه زنانه یا نگاه یک زن، تفاوت نگاهش می‌تواند که این نزاع‌ها و این بدی‌ها را یک قسم دیگر همرایش برخورد کند. وقتی که با نگاه و ویژن خاص زنانه‌ای که می‌بیند، به همان مشکلات و نزاع‌ها بتواند که برای آن‌ها راه حل درست پیدا کند.

رویش: این نگاه مثلا چیست؟ همین ویژگی را که تو در این نگاه می‌بینی، مثلا با واقعیتی به نام جنگ، رقابت، نزاع چی قسم برخورد کند؟

ماه‌پرور: استاد، فقط با آرامش. آرامش خیلی خاص که یک زن دارد. وقتی که در نگاهت آرامش باشد، دقیق که به همان واقعیت ببینی، آن را برای خود یک قسم دیگر معنا می‌کنی. همان وقت است که آرامش به وجود می‌آید. همان نگاه آرامش‌بخش است که مثلا آن واقعیت را تغییر می‌دهد.

رویش: آیا این را در تجربه‌های خود و در تجربه‌های رفیقان خود می‌توانی که نشان بدهی، مثلا شما تا حال تجربه کردید که جایی با نگاه خاص خود، مثلا نگاه ماه‌پرور، نگاه رفیقان ماه‌پرور، توانسته باشید که از نزاع، از رقابت به طرف رفیقی، به طرف دوستی عبور کنید، بدون این که دچار مشکل شده باشید؟

ماه‌پرور: استاد، تجربه‌ای که خود ما در گروه خود داشتیم، مثلا وقتی که در کانون سواد آمدیم، ما ۹ نفر بودیم. آن وقت پیش از این که با کانون سواد یک‌جای شویم، ما یک گروه جداگانه بودیم، به نام «Shine» و صالحه و … یک گروه جداگانه بود، به نام «Peace birds» یا پرندگان صلح. ما آن وقت در بین خود رقابت می‌کردیم. فقط می‌گفتیم که ما زودتر این کار را انجام دهیم که این‌ها انجام ندهند، آن‌ها می‌گفت که ما زودتر این کار را انجام بدهیم که این‌ها انجام ندهند، ولی وقتی که یک‌جای شدیم، نگاه ما که یک‌جای شد، به همان یک نگاه که دیدیم، گفتیم که صلح این نیست که ما را رقابت بیندازد، صلح این است که ما را یک‌جای کند. صلح این است که آشتی را در بین ما بیاورد. آن وقت که یک‌جای شدیم، تازه آن تجربه را کسب کردیم که می‌تواند که نگاهی که جمعا به یک چیز دیده شود، می‌تواند که چقدر متفاوت باشد.

رویش: این در تجربه‌ی کار گروهی تان یک مثال است. در تجربه‌ی شخصی خودت، به عنوان ماه‌پرور، موردی را داری که واقعا تو توانسته باشی که از الگوی رهبری دخترانه، یعنی الگوی رهبری که نگاه شخص ماه‌پرور در آن دخیل باشد، در یک معضل خاص، در زندگی شخصی خود غلبه کرده باشی، احساس کنی که خیلی دختران دیگر با این معضل هم‌چنان درگیر است، در درون جامعه همین یک معضل بسیار کلان است؛ اما تو راحت از آن عبور کردی و به تعبیری که پیشتر گفتی، مثلا یک «Limiting Belief» را که می‌تواند برای تو کشنده‌ی رویاهایت باشد، به یک «Supporting Belief» تبدیل کردی که حالا فعلا تقویت‌کنند و حمایت‌کننده‌ی رویاهایت باشد؟

ماه‌پرور: بلی استاد. من در خانواده‌ام تجربه‌ی خیلی زیاد داشتم. می‌خواهم که چند تایش را بگویم. اولی‌اش این بود که استاد، من یک برادر دارم که از خودم کلان‌تر است و او همیشه پیش از این با من همواره در نزاع بود. هیچ‌وقت همان چیزهایی را که من می‌گفتم، قبول نداشت. می‌گفت که تو غلطی. نتیجه‌ی بحث‌های ما جنگ بود. بعد که من نگاه را در امپاورمنت آموختم که تغییر نگاه چقدر می‌تواند واقعیت را تغییر بدهد. آن وقت شد که مثلا من در خانه رفتم، گفتم که این برای من یک مسأله است. این در زندگی من است. من چطور می‌توانم که این را تغییر بدهم. بعدش رفتم با برادرم نشستم، گفتم که تو بیا یک لحظه با من قصه کن. باز یک موضوع را پیش کشیدیم، هر دوی ما قصه کردیم. آن وقت شد که ما دیگر نتیجه‌ی بحث ما نزاع نشد، بلکه آرام‌آرام هر دوی ما به تفاهم رسیدیم. این که مثلا من بنشینم به او گوش بدهم، او شاید که به من گوش داد، همان‌گونه هر دوی ما تبادل نظر کردیم. در آخرش همان وقت بود که برادرم اصلا زمانی که نان می‌خوردیم، در نزدیک من اصلا نمی‌نشست. خوش نداشت که من در نزدیکش بنشینم، ولی ما حالا از یک خواهر و برادر خیلی ساده که بودیم، به یک رفیق خیلی خاص برای هم‌دیگر خود تبدیل شدیم. به یک حامی خیلی خاص تبدیل شدیم. حتا پدرم هم ملا است، در یک جامعه‌ای کلان شده که مثلا هیچ خانواده‌ای نبوده که دخترش را بفرستد که درس بخواند، دخترش را حمایت کند که دنبال رویایش بگردد، ولی من با پدرم قسمی برخورد کردم، برای پدرم قسمی یک دختر شدم که پدرم بیاید، به جای این که من او را تحت فشار قرار بدهم، خودش بخواهد که مرا حمایت کند. خودش بخواهد که پشتیبانه‌ی من شود. دست به دست من بدهد که من بخوانم. طرف رویای خود نزدیک‌تر شوم. حتا این که از چیزهای خیلی ساده شروع می‌کنم، پدرم حالا به گپ‌های من خیلی زیاد گوش می‌دهد. همیشه با من موافق هم است و چیزهایی را که من می‌گویم، می‌گوید درست است و عمل می‌کند. حتا پدرم با من می‌رقصد.

رویش: تحول کلان است در یک جامعه‌ی سنتی، یعنی در حقیقت در امپاورمنت آن را ما می‌گوییم که «ضعیف‌ترین نقطه‌ی قدرت، قوی‌ترین نقطه‌ی قدرت است». در واقع اگر شما خانواده‌ی خود را به نقطه‌ی ثقل قدرت خود تبدیل کنید، در واقع تمام قدرت‌های دیگر را ثبات بخشیدید و استواری بخشیدید که ای بسیار موفقیت است. فکر می‌کنی که این از نگاه خاص ماه‌پرور به عنوان یک زن، به عنوان یک دختر، هم متأثر است؟ یعنی تو اگر پسر می‌بودی، همین رقم یک موفقیت، همین رقم یک تجربه را نمی‌توانستی که داشته باشی؟

ماه‌پرور: استاد، من فکر می‌کنم که هرکس می‌تواند این تجربه را داشته باشد، فرق نمی‌کند که مثلا دختر باشد یا پسر. من نمی‌خواهم که بگویم که تفاوت جنسیت یک تفاوت خیلی بزرگ است که حتا بتواند در آگاهی آدم تأثیر داشته باشد و این نگاه می‌تواند در هرکس موجود باشد. حتا اگر بخواهد، استاد، حتا خود تان اگر بخواهید، می‌توانید این‌گونه یک تحول را به وجود بیاورید و متأثر از نگاه زنانه به خاطر این است که مثلا من یک زن هستم، خیلی زود به این سختی‌ها مواجه شدم، این چیزها را دیدم، زودتر متوجه شدم. من فکر می‌کنم که شاید یک مرد خیلی کم متوجه شود و دیرتر متوجه شود. چون نیاز به تمرین دارد، ولی دختران و زنان می‌توانند که یک کم زودتر متوجه شوند.

رویش: یعنی طبیعت شما نسبت به طبیعت مردان برای پذیرش یا برای عملی‌کردن این تمرین بسیار مساعدتر است؟

ماه‌پرور: آری استاد، بلی.

رویش: مثلا یک مرد می‌تواند که ورزش‌کار خوب شود، یک زن می‌تواند که رهبر خوب شود!

ماه‌پرور: آری.

رویش: حالا باز هم به یک سوال پرچالش‌تر بیاییم. امیدواریم که تو را نترساند و جواب خود را هم یک مقداری صادقانه‌تر بگویی، ماه‌پرورگونه‌تر بگویی. از طالبان چقدر می‌ترسی؟

ماه‌پرور: استاد، اگر راستش را بگویم، من می‌ترسم. نمی‌توانم که بگویم که ترس من از طالبان تمام شده است، ولی به خاطری می‌ترسم که آن‌ها اصلا مرا نمی‌خواهند. به خاطری که آن‌ها مرا دوست ندارند، به همان خاطر می‌ترسم، ولی وقتی که در رهبری زنانه، در امپاورمنت آمدیم که یک‌بارگی دیدم که مثلا نگاه می‌تواند که این واقعیت طالب بودن را چقدر تغییر بدهد، من به همان خاطر، توسط همین نگاه خود حتا ترس خود را به آرامش تبدیل کردم که مثلا خیر است که طالب است. آن‌ها خود شان نخواستند که طالب باشند، شاید یک نفر دیگر آن‌ها را طالب جور کرده باشند. به همان خاطر من نمی‌ترسم، استاد!

رویش: تو می‌گویی که مرا دوست ندارند. شاید تو را از بس که زیاد دوست دارد، شما را می‌گوید که این دختران آسیب نبینند، این دختران اذیت نشوند، به همان خاطر می‌گویند که این‌ها را باید در پس‌خانه نگاه کنیم، در بین قفس نگاه کنیم. از خاطر زیاد دوست داشتن شما را این‌قدر محفوظ نگاه می‌کنند.

ماه‌پرور: نه استاد، آن دوست داشتن نیست. نمی‌دانم که آن‌ها چی استراتیژی دارند، استراتیژی شان هم غلط است، استراتیژی شان هم برای حکومت غلط است، به همان خاطر نتوانسته که مثلا ارتباط خوبی حتا با ما زن‌ها برقرار کنند. همین استراتیژی شان که تغییر کنند، آن‌ها هم می‌توانند که مثلا به انسان‌های خوبی تبدیل شوند.

رویش: حالا اگر شما مثلا الگوی رهبری خود را گپ بزنید، یک زمانی که بتوانید که در مقام رهبری قرار بگیرید، همین محدودیت را که طالبان برای شما وضع کرده، شما برای طالبان وضع می‌کنید؟ مثلا که بگویید که طالبان این کارها را نکند، این‌جا نروند، این گپ را نزنند، مدرسه نداشته باشند، درس نخوانند، به خاطر این که این‌ها باز سخت‌گیر می‌شوند، به خاطر این که این‌ها باز خشک‌اندیش هستند یا نه حتا اجازه می‌دهید که طالب هر رقمی که می‌خواهد، درس بخواند؟

ماه‌پرور: استاد، انتقام‌گرفتن نیست خدای ناخواسته که باز ما برویم، در آن‌جا انتقام بگیریم. نه، ما هیچ وقت این کار را انجام نمی‌دهیم. به خاطری که ما یک رهبر متفاوت هستیم. آن‌گونه نیست که مثلا آن‌چیزهایی را که ما تجربه کردیم، من اصلا دیگر نمی‌خواهم، رهبری من به خاطر این است که دیگر هیچ وقت این خاطرات و این تاریخ در بالای هیچ کس، هیچ دختر، هیچ مرد و هیچ انسان دیگر تکرار شود. ما به خاطر همین رهبر می‌شویم که این کارها تغییر کند. الگوهای خوب قرار بگیرد. همه بتوانند که درس بخوانند. همه بتوانند که مصئون باشند. هیچ کس از کس دیگر نترسد.

رویش: کسان دیگری که در برابر طالبان قرار دارند، می‌گویند که طالبان اگر درس خواندند، طالبان اگر رشد کردند، همین‌گونه راه رشد و راه آزادی دیگران را می‌گیرند. پس ما باید از اولش طالبان را هیچ اجازه ندهیم. می‌گویند:

ترحم بر پلنگ تیز دندان

ستم‌کاری بود بر گوسفندان

ما نمی‌خواهیم که طالب را اصلا اجازه بدهیم که رشد کنند. شما چی؟ در الگوی رهبری دخترانه، در الگوی رهبری زنانه شما هم از اولش طالب را پلنگ تیزدندان احساس می‌کنید که از همان اول راهش را بگیرید، سرکوب کنید، اجازه ندهید که رشد کند یا نه شما می‌گویید که ما هیچ از طالب نمی‌ترسیم؛ اما زمینه را در جامعه به گونه‌ای فراهم می‌کنیم که طالب درس بخواند، طالب رشد بکند، ولی مراقب هستیم که طالب به دیگران آزار نرساند، دیگران را اذیت نکند، هر جایی که دیدیم که دیگران را اذیت می‌کند، همان‌جا برایش بگوییم که دیگر اذیت نکن، ولی طالب حق دارد که هرگونه که می‌اندیشد، بیندیشد. هرگونه درس می‌خواند، بخواند؟

ماه‌پرور: استاد، این ضرب‌المثلی که زدید، این را من فکر می‌کنم که فقط برای حیوانات است، فقط می‌تواند برای حیوانات به درد بخورد. دیگر ما نمی‌توانیم که خود ما را گوسفند بگوییم یا طالبان را شیر بگوییم. به خاطری که آن‌ها انسان هستند و من هم به عنوان یک دختر انسان هستم. ما از یک جنسیم، ما فقط نگاه ما فرق می‌کند. فقط نگاه ما فرق می‌کند. هیچ تفاوتی نداریم. به همان خاطر در آینده، وقتی که من رهبر می‌شوم، دیگر من این‌طور نمی‌گویم که مثلا تو درس نخوان، تو فلانی بیا درس بخوان، تو این کار را انجام نده، تو این کار ار انجام بده. آن وقت کسی به نام طالب نداریم. کسی به نام دختران بازمانده از مکتب نداریم. آن وقت همه یک ملت است، یک کشور است. درس می‌خوانند، خوش‌حالی می‌کنند، ولی آن آدم‌هایی که می‌آیند و می‌خواهند که کدام غلطی را انجام دهند، چی خرد باشند، چی کلان باشند، آن وقت باز می‌توانیم که در آن‌جا که قرار بگیریم، آن‌ها را مانع شویم که آن کار را انجام ندهد.

رویش: مثلا اگر با یک طالب رو به رو شدی، مثال پدر خود را برایش می‌گویی که پدر من هم می‌توانست مثل تو همین‌گونه سخت‌گیر باشد، ولی من برایش گفتم که پدر یک روز تو را می‌آورم که رقص کنی، پدرم خنده می‌کرد که من چگونه رقص کنم. بعد آمد و رقص کرد. یک روز تو طالب هم باید رقص کنی؟

ماه‌پرور: استاد، وقتی که پدر خود را راضی کردم، طالب را قطعا راضی می‌کنم. دل تان جمع. فقط زمان و مکانش پیش نیامده‌است. پیش بیاید، حتما.

رویش: خوب ماه‌پرور جان، اگر خواسته باشی که در ختم این گفت‌وگوی بسیار جالب یک پیامی را برای دختران افغانستان بگویی، برای این که زندگی را با تمام سختی‌هایش، با تمام دشواری‌هایش، حق خود بدانند، حق مسلم انسانی خود بدانند، برای شان چی می‌گویی؟

ماه‌پرور: استاد، گفتنی من این است که مثلا برای خود یک رویا داشته باشند و آن رویا را در هر سنی که هستند، مثل فرزند خود نگاه کنند. رویای شان فرزند شان باشد و یک گفتنی دیگر این را دارم که برای دخترانی که درس رهبری را خواندند و می‌خواهند که رهبر شوند، این است که تازه شروع کار است، تازه آغاز کار است. خوب همان‌گونه قوی که شروع کردید، تا آخر همان‌گونه قوی بمانید. تا 10 سال دیگر در بندامیر، در بامیان یک‌دیگر خود را انشاالله ملاقات خواهد کردیم.

رویش: برای پدر خود، برای پدر دوست‌داشتنی که تو را خیلی زیاد تشویق کرده، خیلی تشویق استثنایی کرده، چی پیام داری؟

ماه‌پرور: پدر خود را می‌گویم که خیلی پشتش دیق شدم و می‌خواهم که دوباره همرایش برقصم.

رویش: تشکر ماه‌پرور جان. روز خوش داشته باشی. شادی و خوشی زندگی تو، قدرت تو برای خودت، برای پدرت، برای مادرت و برای تمام هم‌نسلان تو هدیه‌ی همیشگی باشد.

ماه‌پرور: تشکر استاد. از شما هم‌چنان خیلی زیاد تشکر.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000