زندگی سخت هاجر در حاکمیت طالبان؛ شوهرت کجاست که تو کار می‌کنی؟

هر روز ساعت شش بامداد از خانه بیرون می‌شود. با بدنی که از درد پا و کمر خم شده؛ اما ناچار است تا شب کار کند. در خانه‌هایی که چندین طبقه اند، از شستن لباس و پاک‌کاری گرفته تا آشپزی و پختن نان در تنور گازی، همه‌چیز را انجام می‌دهد؛ اما در پایان روز، تنها ۲۰۰ افغانی دستمزد می‌گیرد. این روایت یک روز نیست، یک زندگی است. زندگی هاجر، مادری که میان فقر، درد و تحقیر، هنوز ایستاده است و مبارزه می‌کند.

در افغانستان امروز، زنانی مانند هاجر در تقاطع چند بحران هم‌زمان زندگی می‌کنند: فقر گسترده، بی‌کاری مزمن، حذف زنان از ساختارهای اجتماعی و اقتصادی و در کنار آن، فشار و محدودیت‌هایی که هر روز بر زندگی‌شان سنگین‌تر می‌شود. نتیجه‌ی این وضعیت، زندگی‌هایی است که دیگر شباهتی به زندگی عادی ندارد، بلکه به یک مبارزه‌ی دایمی برای بقا تبدیل شده است.

هاجر 41ساله چهار فرزند دارد؛ دو دو دختر و دو پسر. شوهرش مریض است و نمی‌تواند کار کند. هاجر می‌گوید که زندگی‌اش به سختی می‌گذرد. شوهرش کار نمی‌تواند و پسر 18ساله‌اش شاگرد یک استاد گچ‌کار است و در هفته فقط 1500 افغانی درامد دارد. آن هم در صورتی است که اگر استاد کار داشته باشد، وقتی کار نداشته باشد و بی‌کار بماند، پسر هاجر هم بی‌کار می‌شود. دختر بزرگ‌ترش هم بی‌سرنوشت است، یکی از میلیون‌ها دختر محروم و ممنوع‌شده از آموزش و تحصیل. او همیشه در خانه است و از وضعیتی که دارد به شدت رنج می‌برد.

فقر، بی‌کاری و آینده‌ای که از دختران گرفته شده است

آن‌چه در زندگی هاجر دیده می‌شود، فقط فقر اقتصادی نیست؛ بلکه فروپاشی یک مسیر طبیعی زندگی است. در جامعه‌ای که آموزش دختران متوقف شده و فرصت‌های کاری از زنان گرفته شده، «آینده» به یک مفهوم مبهم و تاریک تبدیل شده است.

هاجر می‌گوید که نگران زندگی و آینده‌ی دخترانش است و آرزو می‌کند که هر چه زودتر طالبان سرنگون شوند و زندگی مردم تغییر کند:
«هر چه می‌کشیم از دست طالبان است. این گروه زندگی را به کام ما تلخ کرده است. فقر و بی‌کاری به اوج خود رسیده است. دختران ما بی‌سرنوشت شده‌اند. دو دختر دارم که یکی صنف پنجم مکتب است و اگر این وضعیت ادامه یابد او هم به سرنوشت دختران بزرگ‌‍تر دچار می‌شود. دختر بزرگ‌ترم که تا حال می‌توانست دانشگاه را تمام کند، هر روز که می‌بینم زانوی غم در بغل گرفته و منتظر سرنوشت است که دیگر چه خواهد شد.»

این «منتظر سرنوشت‌بودن»، یکی از تلخ‌ترین واقعیت‌های امروز افغانستان است. نسلی از دختران که نه اجازه‌ی تحصیل دارند، نه امکان کار و نه حتا امید روشن برای آینده. در چنین شرایطی، خانواده‌ها نه‌تنها با فقر اقتصادی، بلکه با نوعی فروپاشی روانی و اجتماعی نیز مواجه‌اند.

هاجر که از درد پا رنج می‌کشد توان خرید دارو و مراجعه به پزشک را ندارد. او از فقر و بی‌کاری شکایت دارد و می‌گوید که پس از تسلط طالبان بر افغانستان و تا امروز بی‌کاری شدت یافته است:
«از روزی که گروه طالبان حاکم شده هر روز بی‌کاری و گرسنگی بیشتر می‌شود. زنان زیادی می‌شناسم که سرپرستی خانواده و فرزندان خود را به عهده دارند؛ اما کار ندارند و گاهی برای یک لقمه نان خشک دست گدایی دراز می‌کنند. خیلی وضعیت بدی داریم. وضعیت خیلی بد است، حتا برای مردان کار یافت نمی‌شود. زنان که با ده‌ها محدودیت و چالش از طرف طالبان هم مواجه هستند.»

این روایت، بازتاب یک بحران عمومی است؛ بحرانی که در آن، فقر و گرسنگی دیگر استثنا نیست، بلکه به یک وضعیت عادی تبدیل شده است. وقتی زنان هم‌زمان هم نان‌آور باشند و هم از کار محروم، نتیجه چیزی جز گسترش گرسنگی و فروپاشی معیشت نخواهد بود.

کار سنگین، دست‌مزد ناچیز؛ بهای یک لقمه نان

در چنین شرایطی، هاجر مجبور است هر روز برای زنده‌ماندن کار کند – کاری که نه متناسب با توان جسمی‌اش است و نه با دست‌مزدی که دریافت می‌کند، برای مخارجش کافی‌ست.

هاجر در دو خانه به نوبت برای کار می‌رود. او در این دو خانه پاک‌کاری و شست‌وشوی انجام می‌دهد. کارش خیلی سنگین است و از این که پایش هم درد می‌کند، کارکردن برایش دشوارتر هم شده است:
«مجبور هستم که کار کنم. هزینه‌های زندگی بالا رفته است و کرایه‌ی خانه نسبت به سال‌های گذشته دو برابر و حتا سه برابر بیشتر شده است. در هفته برای دو خانواده کار می‌کنم. لباس می‌شویم، پاک‌کاری می‌کنم و گاهی اگر کار شست‌وشو و پاک‌کاری زودتر تمام شود، آشپزی هم می‌کنم. نان هم پخته می‌کنم در تنور گازی. اتوکاری هم می‌کنم. مردم انصاف ندارند. دوصد افغانی در روز می‌دهند و تمام کار خود را سر من انجام می‌دهند. خانه‌هایی که در آن کار می‌کنم، دو ساختمان چهارطبقه و پنچ‌طبقه است. گاهی ساختمان‌ها را از بام منزل پنجم و چهارم تا کف حولی پاک‌کاری و شست‌وشو می‌کنم. این کار خیلی سخت است، باید شیشه‌ها، دروازه‌ها، دهلیز، حمام و آشپزخانه‌ها و همه‌جا را پاک کنم. این کار هرهفته و همیشه تکرار می‌شود. نان‌پختن، لباس‌شویی و پاک‌کاری پنج منزل با تمام اتاق‌ها کار هر روز من است و با آن هم صاحب‌خانه‌ها متوجه هستند که چند دقیقه پیش‌تر از ساعت شش شام این کار ها را تمام می‌کنم، اگر زودتر تمام شود، حتمی یک کار اضافی بدون دستمزد برایم نشان می‌دهند. هر روز ساعت شش صبح از خانه بیرون می‌شوم و ساعت هفت به کار شروع می‌کنم و ساعت هفت‌ونیم تا هشت شام به سختی به خانه برمی‌گردم. کار ننگ نیست؛ اما این همه سختی و مجبوری برای به دست آوردن یک لقمه نان، بدبختی است.»

این بخش از زندگی هاجر، نشان می‌دهد که فقر فقط نداشتن پول نیست؛ بلکه نوعی استثمار خاموش نیز هست. کار سنگین، ساعت‌های طولانی، و دستمزدی که حتی حداقل نیازهای زندگی را هم پوشش نمی‌دهد. در چنین وضعیتی، انسان نه‌تنها خسته، بلکه فرسوده می‌شود.

تحقیر در مسیر نان؛ وقتی کارکردن هم جرم است

اما رنج هاجر به محل کار ختم نمی‌شود؛ مسیر رسیدن به کار نیز برای او میدان تحقیر است. او می‌گوید:

«من از طرف صبح ساعت شش از خانه بیرون می‌شوم. طالبان همیشه موترها را بررسی می‌کنند. من چند بار وقتی در موتر نشسته‌ام هیچ زنی غیر از من نبوده است. طالبان در راه موتر را ایستاد کرده و مرا مورد بازجویی قرار داده‌اند که چرا تنها در موتری نشسته‌ام که همه مردان هستند و چرا سر کار می‌روم. آن‌ها تنها دلیل کارکردن یک زن را نمی‌پرسند، بلکه با توهین و تحقیر می‌گویند که کارکردن زن در بیرون از خانه خلاف شریعت است و زن باید در خانه باشد. گاهی زنان را از موتر پایین می‌کنند. زنانی که بیوه و سرپرست خانواده‌ی خود هستند، اگر بگویند ما شوهر نداریم، از آن‌ها می‌پرسند که چرا شوهر نمی‌کنند. از من می‌پرسند که شوهرم کجاست و چرا کار نمی‌کند؟ همیشه با همین رفتارهای زشت و زننده‌ی طالبان مواجه هستم؛ اما چاره‌ای نیست، باید کار کنم و این درد را در دلم نگه دارم.»

این‌جا تناقض عریان دیده می‌شود: زنی که برای زنده نگه‌داشتن خانواده‌اش کار می‌کند، همان کاری که باید یک مسوولیت انسانی و اجتماعی تلقی شود، به یک «جرم» تبدیل شده است. از او نه‌تنها پاسخ‌گویی خواسته می‌شود، بلکه با تحقیر و سرزنش هم مواجه است.

این وضعیت نشان می‌دهد که چگونه ساختارهای موجود، زنان را در یک چرخه‌ی بسته گرفتار کرده‌اند.
نه اجازه‌ی کار دارند، نه امکان بی‌کارماندن و در خانه‌نشستن؛ اما کسی نیست که به وضعیت آن‌ها پاسخ‌گو باشد.

در نهایت، زندگی هاجر فقط یک روایت فردی نیست. تصویری است از وضعیت میلیون‌ها زن و دختر در افغانستان. زنانی که در میان فقر، بیماری، بی‌کاری و محدودیت، برای زنده‌ماندن تلاش می‌کنند -بی‌آن‌که دیده شوند، بی‌آن‌که حمایت شوند و بی‌آن‌که حتی مورد احترام قرار گیرند.

پرسشی که هر روز از هاجر پرسیده می‌شود؛ «شوهرت کجاست که تو کار می‌کنی؟» – در واقع، این یک پرسش نیست؛ یک قضاوت است. قضاوتی که درد را نمی‌بیند، واقعیت را انکار می‌کند و زندگی زنان را به چارچوبی محدود و تحقیرآمیز تقلیل می‌دهد.

در کشوری که زن برای یک لقمه نان باید هم با درد بجنگد، هم با فقر و هم با تحقیر – دیگر مساله فقط معیشت و نان‌پیداکردن نیست؛ مساله، کرامت انسانی است که از زنان گرفته شده است.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000