فقر و تنگ‌دستی، من را قربانی ازدواج کرد

این دل تنگم کمی خلوت و اندکی گوشه‌نشینی می‌خواهد. میل دارد بال بگشاید و به خراش‌های آسمان پرواز کند. می‌خواهد به هوای سرزمین کهن، افغانستان، برود و از فرهنگ و طرز تفکر مردمش کلام به قلم جاری سازد. می‌خواهد در دل کاغذ، هنر را به عدالت و برابری پیوند بزند.

چه زیباست سخن کسی بودن؛ چه دلنشین می‌شود که از زبان یک زن و یک دختر به رهبری سخن بگویم.

روزی برای خرید به یکی از دکان‌های نزدیک خانه رفتم. فروشنده یک خانم، بانویی خوش‌کلام و شیرین‌سخن بود. چند کودک هم‌قد و قیافه و بسیار بازی‌گوش در اطرافش می‌دویدند. ظهر بود و آفتاب داغ و سوزان همه‌جا را فرا گرفته بود. آن کودکان در کوچه به دنبال یکدیگر می‌دویدند و شیطنت می‌کردند. زن نمی‌توانست جلویشان را بگیرد، چون تعدادشان زیاد بود. فقط گاهی می‌گفت: «آرام باشید!» و دوباره به کتاب‌خواندن مشغول می‌شد؛ اما هیچ گوشی برای شنیدن وجود نداشت و کسی هم آرام نمی‌گرفت.

در ابتدا فکر می‌کردم آن کودکان برادرانش هستند. همان‌طور که سرگرم انتخاب اجناس بودم، یکی از بچه‌ها گریه‌کنان گفت: «مادر، من را نجات بده! خیرالله آیسکریم خودش را خورد و حالا می‌خواهد مال من را هم بخورد!»

زن با صدای خسته صدا زد: «خیرالله! جان مادر، آرام باش!»

اما خیرالله گوش نکرد و باز به دنبال برادرش دوید. صحنه‌ای از ستیز و خشونت کودکانه پیش چشمانم آشکار شد.

زن پس از آرام کردن بچه‌ها به دکان برگشت و آهی کشید و گفت: «نه شب و نه روز، نمی‌توانم آب خوش از دست این بچه‌ها بخورم!»

با تعجب پرسیدم: «خاله‌جان، شما مادر این بچه‌ها هستید؟»

جواب و گفت که بله، من مادر این بچه‌ها هستم. حیرت‌زده شدم؛ چون مادر بودن با آن سن و سال سازگار نمی‌نمود و خیلی زود به نظر می‌رسید.

او نشست، آهی سوزان از دل کشید و گفت: «برای روزهای گذشته‌ام دلتنگ شده‌ام. ای کاش آن دوران هیچ‌وقت تمام نمی‌شد.»

پرسیدم: «کدام دوران؟»

با اندکی تعجب گفت: «به نظرت کدام دوران؟ دوران مکتب و قلم، دختر خوب! دوران مجردی و درس، دوران لذت و پیشرفت. آن روزها من فقط با معادله‌های ریاضی و مضامین ساینسی سر و کار داشتم. اما حالا چه؟ حالا فقط طفل‌داری و خانه‌داری دارم!»

سپس با لبخندی شیرین و اندکی تلخی ادامه داد: «دوران مکتب برایم بهشت بود. وقتی مکاتب بسته شدند، یک سال منتظر ماندم تا دوباره باز شوند. اما قسمت چنین شد که من را به ازدواج درآوردند و اکنون می‌بینی که به این وضعیت گرفتارم.»

با شنیدن سخنانش دریافتم که او هم‌سن من است. من نیز فقط تا صنف نهم درس خوانده‌ام. از گفته‌هایش فهمیدم که فقر و اقتصاد ضعیف خانواده، او را به ازدواج وادار کرده است.

چند دقیقه‌ای با هم صحبت کردیم تا اذان ظهر شد. من باید برای نان چاشت از آنجا می‌رفتم. با هم خداحافظی کردیم. او میل زیادی به ادامه‌ی گفت‌وگو داشت، اما ناچار رفتم و او را ترک کردم. در مسیر بازگشت به سخنانش فکر می‌کردم. با خودم گفتم: دختری که برای ادای فرض پدری، خودش و روزهای جوانی‌اش را قربانی کرده است، سزاوار ستایش و تحسین است. دختر بودن تنها به اسم معنا نمی‌شود، بلکه به قلب بزرگ و ایده‌هایش معنا می‌یابد.

حالا که به داستان زندگی او فکر می‌کنم، می‌بینم که در این مدت دختران زیادی در کشورم بنابردلیل‌های گوناگون بدبخت شدند و هرگز به آرزوهای خود نرسیدند.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000