«دخترم، تو چقدر شبیه فاطمه‌ای!»

دروازه به صدا در آمد. از تک‌تک‌های دروازه مطمین بودم که فرزانه پشت در است. رفتم و بدون هیچ سخنی کتاب‌هایم را در دستش دادم. او هم با لبخندی از من استقبال کرد. خانه را به مقصد کورس ترک کردیم. فرزانه مثل همیشه پرحرف بود و از رویاهای دوردستش سخن می‌گفت. ناگهان صدای زنی توجه‌ام […]

Read More

انسان؛ موجودی تعریف‌ناشده

دیروز، در میان حرف‌های استاد در صنف «امپاورمنت»، جمله‌ای از طرف استادم گفته شد که مثل جرقه‌ای در ذهنم روشن شد. استاد گفت که «انسان یک موجود تعریف‌نشده است.» همین یک جمله کافی بود تا با خودم در مورد مفهوم این جمله نیز فکر کنم. هرقدر به ابعاد گسترده‌ی این جمله فکر می‌کردم، روشنی خاصی […]

Read More

قسم به اشک پیش از پرواز! 

کسی سراسیمه، بدون چمدان، به‌سوی میدان هوایی می‌دوید؛ درحالی‌که کارمند میدان هوایی، برای پناه‌بردن به خانه بازمی‌گشت. دیگری در تکسی گران‌قیمتی نشسته بود که مقابل خانه منتظر فامیلش بود؛ اما وقتی به میدان هوایی رسیدند، هواپیمایی که به آن امید بسته بودند، دیگر پرواز نمی‌کرد. یک نفر، موتورسایکلش را بیرون از محوطه رها کرده و […]

Read More

اعتماد (۳)؛ ورود به سازمان نصر

صبحِ فردا، هنوز هوا درست باز نشده بود که استاد حکیمی از پدرم خواست اسبش را در اختیار او بگذارد و اجازه دهد من هم همراهش باشم؛ هم برای این‌که مراقب اسب باشم، هم برای این‌که تا «نیخته» هم‌راه و هم‌صحبتش بمانم. حرفش ساده بود، اما وزن سنگینی داشت. در آن روزگار، آدم‌ها از هم […]

Read More

در ایران و افغانستان؛ تحقیر در غربت، تحقیر در وطن

بامداد چهارشنبه، ۲۲ دلو ۱۴۰۴، هنوز هوا به طور کامل روشن نشده بود که عبدالله و احمد از خانه‌های خود در تهران، بیرون شدند. مثل هر روز زمستان لباس گرم پوشیدند، سوار موتر شدند تا به کارخانه پلاستیک، سر کار‌ بروند، جایی که همه‌روزه زحمت می‌کشیدند، خرج خود و خانواده‌های‌شان را تامین می‌کردند. اما آن […]

Read More