دروازه به صدا در آمد. از تکتکهای دروازه مطمین بودم که فرزانه پشت در است. رفتم و بدون هیچ سخنی کتابهایم را در دستش دادم. او هم با لبخندی از من استقبال کرد. خانه را به مقصد کورس ترک کردیم. فرزانه مثل همیشه پرحرف بود و از رویاهای دوردستش سخن میگفت. ناگهان صدای زنی توجهام […]
Read More