کابلم، دوام بیاور!

این روزها احساس می‌کنم شانه‌هایت زیرِ بارِ انفجار، درد و محرومیت خم شده است. دیگر از آن کابلِ زیبا و پرنشاط خبری نیست؛ انگار که درخت‌ها و گل‌هایت هم پژمرده شده‌اند. تو که قوی بودی… تو که از این بدتر را هم گذراندی و خم به ابرو نیاوردی. پس یک‌باره چه شد؟ مگر واقعه‌ی افشار […]

Read More

قلمی که هرگز تسلیم نمی‌شود

هر بار که قلم به دست می‌گیرم، می‌خواهم چیزی تازه‌تر از گذشته و حرف‌هایی آموزنده‌تر از قبل برای دیگران بنویسم؛ زیرا باور دارم روزی من از این دنیا خواهم رفت و تنها چیزی که ممکن است از من باقی بماند، همین نوشته‌ها و پیام‌هایی است که با قلمِ خود به یادگار گذاشته‌ام. من می‌خواهم کتابی […]

Read More

قرار نبود این‌گونه بزرگ شویم…!

وقتی ده‌ساله بودم، فکر می‌کردم وقتی هجده‌ساله شدم، یک دخترِ در حالِ رشد خواهم بود؛ دختری که دوازده سال مکتب خوانده و حالا کم‌کم برای رفتن به دانشگاه آماده می‌شود. آن روزها برای خودم آرزوهای زیادی داشتم. هر وقت از مکتب رخصت می‌شدم، در صحنِ حویلی، زیرِ سایه‌ی درختی می‌نشستم و منتظر می‌ماندم تا دخترانی […]

Read More

روایت آرزو؛ از ازدواج زیر سن تا خشونت‌های خانوادگی

زنی را می‌شناسم که از گذشته‌ی تاریکِ خود با مادرم حرف می‌زد. می‌گفت: «در سنِ بسیار کم ازدواج کردم؛ من در آن زمان سیزده‌ساله بودم که خواهرم با پسری از قومِ خود ما نامزد شد. اما خواهرم راضی به این ازدواج نبود؛ چون او کس دیگری را دوست داشت. خواهرم از روی اجبار با آن […]

Read More

دختری که هنوز منتظر باز شدنِ درِ مکتب است

هر صبح وقتی از کنارِ مکتب خود می‌گذرم، چند لحظه‌ای می‌ایستم. امروز هم با دیدنِ دخترانِ کوچک که یونیفورم تن‌شان بود و در ذهن‌های کوچک‌شان رویاهای بزرگی داشتند، متوقف شدم؛ بی‌خبر از این‌که آن رویاها قرار است چند سال بعد زیر خاک دفن شوند. وقتی به صورتِ آن‌ها نگاه کردم، چشم‌های‌شان از خوشحالی موج می‌زد؛ […]

Read More