حکایت یک دختر، برای همه‌ی دختران

تایم کورسم تمام شد و به سوی خانه حرکت کردم. امروز خیلی بی‌حال و کسل بودم. تمام بدنم درد می‌کرد و توانایی راه رفتن نداشتم. بدنم سرد شده بود؛ ولی در همان حالت احساس گرمی می‌کردم. با این حال مجبور بودم، به هر قیمتی که می‌شود، خودم را به خانه برسانم. آسمان را ابرهای سیاه […]

Read More

موانع زیاد، اراده محکم

می‌دانید بدترین درد برای همه این است که هر قدر فریاد بکشد کسی صدایش را نشنود و فکر کند که او گنگ است و آن‌ها برای شنیدن صدایش لال باشند و از شنیدن صدایش بیزار باشند. اما باز هم جای خوشحالی است که تو هم‌رزمانی داری که با تو یک‌صدا هستند و همه‌ی شما برای […]

Read More

فقر در آگاهی

سال‌ها بعد زمانی که زندگی را به چندین نسل بعد می‌سپاریم، سر زدن به کتاب تاریخ یکی از مهم‌ترین کارهایی خواهد بود که آن‌ها انجام خواهند داد. همان‌طور که صدها سال قبل، نسل‌های آن زمان از خود یادگاری‌ها و معلومات‌های مختلفی بر روی کاغذ به جا گذاشتند، ما نیز مکلف استیم تا از وضعیتی که […]

Read More

درِ مکتب را آرام کوبیدم…!

ساعت هفت صبح بود. هوا کم‌کم گرم می‌شد و من با صورتی که هنوز از خواب سنگین بیدار نشده بود و دست‌ورویی که ناشسته بود، ناگهان به یاد آوردم که درس آکادمی انار رأس ساعت هفت آغاز می‌شود. با دستپاچگی از جا پریدم و با خودم گفتم: «وای، خدای من!» اولین کاری که کردم، دنبال […]

Read More

اعتماد (۴۵) – پیش‌زمینه‌های یک «حرف» در «داخل»

روز بیست‌ویکم ثور ۱۳۷۱، مزاری از مزار وارد کابل شد تا، چنان‌که وعده داده بود، «حرف» خود را در تریبون «داخل» بگوید. ما نیز در همان روزها در علوم اجتماعی بودیم؛ در همان ساختمانی که در یادداشت‌های پیشین، از ازدحام، بیروبار، برج آموزش و نقطه‌ی ثقل آن سخن گفته‌ام. اما پیش از آن‌که مزاری برسد […]

Read More