زخمی که هنوز باز است؛ ده‌سال پس از حمله بر جنبش روشنایی در دهمزنگ

در روز شنبه، دوم اسد ۱۳۹۵، کابل شاهد بزرگ‌ترین و کم‌نظیرترین حرکت‌ مدنی در تاریخ افغانستان بود. روزی که ده‌ها هزار شهروند هزاره، زن و مرد، پیر و جوان، با شاخه‌های گل، پرچم سه‌رنگ افغانستان و شعارهای عدالت‌خواهانه به خیابان آمدند تا از حق شهروندی خود دفاع کنند. مطالبه‌ی آنان نه سقوط حکومت بود و […]

Read More

زندگی منتظرت نمی‌ماند

ما آدم‌ها گاهی فکر می‌کنیم که اگر کارهای‌ خود را به تعویق بیندازیم، می‌توانیم بعداً انجام‌ دهیم؛ اما حقیقت این است که نه زندگی منتظرِ ما می‌ماند و نه زمان ایستگاهِ بعدی دارد. اگر امروز جا بمانیم، تا ابد جامانده خواهیم بود. بعضی وقت‌ها با خود می‌گوییم: «حالا عیبی ندارد؛ امروز نه فردا، صبح نه […]

Read More

روزی که پدرم از دنیا رفت…!

وقتی پدرم را از دست دادم، کودکی بیش نبودم و فقط هفت ساله بودم. روزی را که پدرم از دنیا رفت، هرگز فراموش نمی‌کنم؛ آفتاب با تمامِ قدرتش نورش را بر زمین می‌پاشید. پاورچین‌پاورچین از مکتب به سوی خانه می‌آمدم تا قلمی را که معلم برایم جایزه داده بود، به پدر و مادرم نشان بدهم، […]

Read More

ایستادن در برابر محدودیت‌ها

صبح با صدای مادرم از خواب بیدار شدم. صبحِ زیبایی بود؛ نسیمِ دلنشینی می‌وزید و آفتاب کم‌کم خودش را نمایان می‌کرد. بوی خوشِ گل‌های کنارِ پنجره به مشامم می‌رسید. رختِ خوابم را جمع کردم، موبایلم را گرفتم و آهنگِ شادی را پخش کردم. در میانِ این‌همه محدودیت، حداقل موبایلی را دارم که مرا سرزنده نگه […]

Read More

اعتماد (۵۰)- زن؛ از جرم حضور تا حق مشارکت

در یادداشت‌های پیشین، از علوم اجتماعی به‌عنوان نقطه‌ی ثقل قدرت سخن گفتم؛ از این‌که چگونه یک ساختمان دانشگاهی، در نخستین روزهای حضور ما در کابل، به میدان تمرین آگاهی سیاسی، گفت‌وگو، تصمیم و اعتماد تبدیل شد. در آن یادداشت‌ها دیدیم که آزمون واقعی هر رهبر، در این است که وقتی از «مردم» سخن می‌گوید، چه […]

Read More