وقتی پدر معلول شد

آخرین روز امتحان که مدیر مرا به خاطرِ نداشتن فیس از مکتب اخراج کرد، به یاد زمانی افتادم که پدر هنوز معلول نبود. ما خانه داشتیم، موتر داشتیم، مکتب شخصی می‌رفتیم، به سیال و خیال می‌رسیدیم، قدر و عزت داشتیم و دل ما جمع بود. ماجرا اما از زمانی شروع شد که پدردیگر نتوانست کار […]

Read More

آیسکریم‌فروش

آفتاب تا توان داشت نور و گرما پخش می‌کرد و زمان، ساعت یک ظهر را نفس می‌کشید. هیچ سایه‌ای معلوم نبود. برای در امان بودن از گرما باید چتر می‌گرفتم که نداشتم. دیگر کم‌کم به این گرما عادت کرده بودم. همین‌گونه آرام و آهسته از کوچه‌های پر از قصه و دردِ کابل می‌گذشتم. کوچه‌ها خلوتِ […]

Read More

اولین بارم بود که…

او برایم از عشق می‌گفت و من باور می‌کردم. او از دوست داشتن می‌گفت و من به خود می‌بالیدم. او از من توصیف می‌کرد و روح در این بدن نمی‌گنجید… و این‌گونه آغاز شده بود قصه و تلاطم‌های دل. دختری خردسال بودم در سنینِ حساسِ جوانی. مهرِ فامیل برایم بود، اما مشغله‌های روزگار گه‌گاهی باعث […]

Read More

اعتماد؛ خانه‌ای که در دل ساخته می‌شود

اعتماد فقط یک واژه نیست؛ احساسی است که میان دو قلب پلی نامرئی می‌سازد. هیچ رابطه‌ای، هیچ دوستی‌ای، هیچ خانواده‌ای و هیچ جامعه‌ای بدون اعتماد دوام نمی‌آورد. انسان ممکن است ثروت خود را از دست بدهد و دوباره آن را به دست آورد، اما اگر اعتماد از بین برود، بازسازی آن گاهی سال‌ها زمان می‌خواهد. […]

Read More

ازدواج اجباری

وقتی دختری در یک خانواده متولد می‌شود، مادرش از این‌که فرزندش سالم به دنیا آمده خوشحال است؛ اما گاهی در کنار این خوشحالی، ترس و نگرانی نیز وجود دارد. ترس از این‌که شوهرش از تولدِ دختر ناراضی باشد؛ زیرا انتظارِ پسر داشته است. مادر می‌ترسد موردِ لت‌وکوب قرار گیرد و نمی‌داند اگر پدر، دخترش را […]

Read More