انتظار تا به کی…؟

امروز می‌خواهم از دختری بگویم؛ دختری که همیشه پر از انرژی و شادی بود و همگی از او انگیزه می‌گرفتند. از وقتی کودک بود، علاقه‌ی خاصی به درس خواندن و نوشتن داشت. وقتی به مکتب شامل شد، با ذوق و علاقه به طرفِ مکتب روانه می‌شد. در مکتب با دخترانِ زیادی دوست شده بود؛ اما […]

Read More

آرزوی من برای ادامه‌ی تحصیل

آموزش یکی از مهم‌ترین بخش‌های زندگیِ انسان‌هاست؛ اما برای من و دخترانِ سرزمینم شرایط طوری است که آموزش تنها یک وظیفه‌ی روزانه یا مرحله‌ای از زندگی نیست، بلکه راهی اساسی برای رسیدن به رویاهای ‌ماست. از زمانی که من و دوستانم واردِ مکتب شده بودیم، انگار واردِ یک دنیای تازه شده بودیم. خواندن، نوشتن، فهمیدنِ […]

Read More

سرنوشتِ اجباری

نگاهم را در صورتش می‌چرخانم و قلبم سنگین و سنگین‌تر می‌شود. صورتش رنگ‌پریده بود و چشمانِ همیشه پرنورش کدر بودند. دست‌هایم جلو می‌روند و دستانِ عرق‌کرده‌اش را در بر می‌گیرند. نگاهم هنوز به دنبالِ ردی از گذشته‌ها بر روی صورتش می‌گردد؛ ولی دریغ! تنها چیزی که به چشم می‌آید، خستگیِ مفرط و رنگ‌پریدگیِ عیانِ صورتش […]

Read More

زن؛ موجودی تعریف‌ناپذیر

پرسید: «زن چیست؟ زن کیست؟ دست‌کم نشانش چیست؟» گفتم: «زن، عشق است، مهر است و آرامش.» گفت: «پس حالا که همه راهِ فرار را برگزیده‌اند، زن می‌ماند پای معشوقش؟» گفتم: «آری. مگر مادر بی‌فرزند جایی می‌رود؟ مگر خدا بنده‌اش را رها می‌کند؟» همه به تمسخر می‌پرسند: «زن مگر چیست؟» راستش، جوابی برای‌شان ندارم؛ نه از […]

Read More

از معلمی تا کوره‌ی خشت‌پزی؛ سرگذشت آموزگاری که به‌جای زیر بار زور رفتن، از استادی کنار رفت

سبحان، در حال حاضر، در یک کوره‌ی خشت‌پزی کار می‌کند و ماهانه ۱۲ هزار افغانی درآمد دارد. دو ماه پیش ازدواج کرده است و می‌گوید تمام هزینه‌ی زندگی خودش، همسرش و مادر دو خواهرش، از همین دستمزدی تأمین می‌شود که هر ماه از کار در کوره‌ی خشت‌پزی به دست می‌آورد. کمتر کسی که او را […]

Read More