از معلمی تا کوره‌ی خشت‌پزی؛ سرگذشت آموزگاری که به‌جای زیر بار زور رفتن، از استادی کنار رفت

سبحان، در حال حاضر، در یک کوره‌ی خشت‌پزی کار می‌کند و ماهانه ۱۲ هزار افغانی درآمد دارد. دو ماه پیش ازدواج کرده است و می‌گوید تمام هزینه‌ی زندگی خودش، همسرش و مادر دو خواهرش، از همین دستمزدی تأمین می‌شود که هر ماه از کار در کوره‌ی خشت‌پزی به دست می‌آورد.

کمتر کسی که او را کنار قالب‌های خشت و آتش کوره می‌بیند، باور می‌کند این مرد روزی آموزگار یک مکتب دولتی بوده و رشته‌ی کیمیا را در دانشگاه پروان خوانده است.

در تماس با سبحان از او پرسیدم  چطور شد که از آموزگاری به کوره‌ی خشت‌پزی رسید؟ چه اتفاقی افتاد که با شغل معلمی خداحافظی کرد و پیش‌تر از آن، راه مهاجرت و کارگری در ایران را در پیش گرفت؟

سبحان ۳۶ سال سن دارد. او از روزگار دانش‌آموزی تا امروز، زندگی‌اش را با درد و تأسف روایت می‌کند.

در مکتب همیشه تلاش می‌کرد خوب درس بخواند و به کیمیا، جغرافیا و ادبیات فارسی علاقه‌ی زیادی داشت؛ اما از کیفیت آموزش راضی نبود. بسیاری از آموزگاران نه بر درس تسلط کافی داشتند و نه مسئولیت‌پذیر بودند. همین تجربه سبب شد از همان سال‌های نوجوانی تصمیم بگیرد روزی خودش معلم شود؛ معلمی که بتواند به پرسش شاگردان خود پاسخ بدهد و حق آموزش را ادا کند.

او می‌گوید: «در دوره‌ی مکتب خیلی پیش می‌آمد که از هر پنج یا شش معلمی که سالانه برای ما درس می‌دادند، یکی دو نفرشان اندکی روی درس تسلط داشتند. ما در هر سال، از یک کتاب ۱۸۰ صفحه‌ای، گاهی حتا ۵۰ صفحه‌ی آن را به سختی می‌خواندیم و به دلیل این که استادان ما درس را خوب یاد نداشتند، همان ۵۰ صفحه را هم درست نمی‌فهمیدیم. این موضوع مرا بسیار رنج می‌داد و می‌خواستم خودم معلمی شوم که بتواند به سوال شاگرد جواب بدهد.»

سبحان در سال ۱۳۹۰ مکتب را به پایان رساند و در آزمون سراسری کانکور شرکت کرد. او در رشته‌ی کیمیا، در دانشگاه پروان کامیاب شد. هرچند کیمیا انتخاب اولش نبود؛ اما احساس می‌کرد به رویای اصلی خود، یعنی آموزگار شدن، نزدیک شده است. از آن‌جا که کیمیا از مضمون‌های مورد علاقه‌اش بود، با شوق و علاقه درس خواند و چهار سال تحصیل در دانشگاه را با این امید به پایان رساند که پس از فراغت، به عنوان یک آموزگار موفق و با مدرک لیسانس به جامعه خدمت خواهد کرد.

او می‌گوید در دانشگاه نیز بارها تبعیض قومی، منطقه‌ای و مذهبی را تجربه کرده است؛ اما همان تجربه‌ها نیز باورش به عدالت و برابری را تغییر نداد:

«در دانشگاه تبعیض را بسیار تجربه کردم. استادان دانشگاه به طور آشکار با دانشجویان هزاره که قدرتی نداشتند، رفتار بدتری داشتند و دانشجویان غیرهزاره را از روی قدرت و منطقه‌ی‌شان نمره می‌دادند؛ اما من همیشه فکر می‌کردم اگر خودم روزی معلم شوم، رفتار و تدریسم عادلانه خواهد بود و تنها شایستگی شاگرد برایم معیار خواهد بود.»

آموزگاری که عدالت را نفروخت

سبحان در سال ۱۳۹۴ با مدرک لیسانس از دانشگاه فارغ شد؛ اما مانند هزاران جوان دیگر، سه سال نتوانست کار پیدا کند. در این مدت گاهی در مکتب‌های خصوصی تدریس می‌کرد تا این که در امتحان خدمات ملکی کامیاب شد و در یک مکتب دولتی به عنوان آموزگار استخدام شد: «بی‌کاری زیاد بود و پیدا کردن کار خیلی سخت. بدون واسطه حتا معلم هم شده نمی‌توانستی. تا این که در امتحان خدمات ملکی شرکت کردم و در یک مکتب دولتی به حیث معلم استخدام شدم.»

سبحان در میان شاگردانش به آموزگاری دلسوز و محبوب تبدیل شده بود؛ اما تنها دو سال پس از آغاز کار، حادثه‌ای مسیر زندگی‌اش را برای همیشه تغییر داد.

در سال ۱۳۹۹، پسر یک قوماندان محلی در امتحان چهارونیم‌ماهه، در مضمون‌هایی که سبحان تدریس می‌کرد، از جمله کیمیا، نمره‌ی کامیابی نگرفت. آن دانش‌آموز که به دلیل نفوذ پدرش همیشه اول‌نمره‌ی صنف بود، این بار از اول‌نمرگی بازماند و مجبور شد دوباره امتحان بدهد.

این موضوع باعث شد که قوماندان محلی، خودش وارد ماجرا شود. نخست پسر بزرگش را به مکتب فرستاد تا سبحان را تهدید کند؛ اما این آموزگار جوان که به عدالت باور داشت، حاضر نشد نمره‌ی واقعی دانش‌آموزش را تغییر دهد:

«گفتم نمره‌ای که داده‌ام، همان چیزی است که پارچه‌ی امتحان نشان می‌دهد. نمی‌توانم به خاطر نفوذ پدرش نمره‌ی مفت بدهم.»

مدیر مکتب و شماری از آموزگاران از او خواستند برای جلوگیری از دردسر، نمره را تغییر دهد؛ اما سبحان قبول نکرد.

بار دوم، پسر قوماندان دوباره به مکتب آمد، سبحان را در صحن مکتب لت‌وکوب کرد و هشدار داد که اگر برادرش اول‌نمره نشود، این بار با گلوله برخواهد گشت.

پس از آن، مدیریت مکتب نیز به جای حمایت از آموزگار، در کنار قوماندان ایستاد و به سبحان گفت یا نمره‌ی کامل بدهد که پسر قوماندان اول‌نمره شود یا خودش مکتب را ترک کند.

سبحان می‌گوید: «من فکر می‌کردم می‌توانم در حد صلاحیت خودم از حق بچه‌های غریب و شاگردانی که درس می‌خوانند دفاع کنم؛ اما اشتباه می‌کردم. وقتی دیدم هیچ کاری از دستم برنمی‌آید جز این که به پسر نالایق یک قوماندان نمره‌ی مفت بدهم، مجبور شدم کارم را ترک کنم.»

آن روز، سبحان برای همیشه با صنف درس خداحافظی کرد.

کارگری، مهاجرت و کوره‌ی خشت‌پزی

پس از ترک آموزگاری، دوباره بی‌کار شد. در سال ۱۴۰۰ و پس از تسلط طالبان بر افغانستان، راهی ایران شد و بیش از سه سال در آن کشور کار کرد.

در ایران، گاهی کارگر ساختمانی بود، گاهی در کارخانه‌ها کار کرد و نزدیک به یک سال نیز به عنوان محافظ و سرایدار یک ویلا در شمال تهران مشغول بود و درآمدش را برای خانواده‌اش در افغانستان می‌فرستاد:

«بدون ویزا کارکردن سخت بود. از این که می‌ترسیدم به دست پولیس بیافتم و به طور اجباری اخراج شوم، خواستم به طور قانونی برگردم بهتر است. در سال‌های گذشته اخراج مهاجران افغانستانی از ایران خیلی شدید بود و اگر خودم نمی‌آمدم، حتمی ردمرز می‌شدم.»

در بهار سال ۱۴۰۴، پس از تمدیدنشدن ویزایش، به افغانستان برگشت. چند ماه بی‌کار ماند تا سرانجام در یک کوره‌ی خشت‌پزی کاری پیدا کرد؛ کاری که هنوز هم به آن ادامه می‌دهد.

او از وضعیت ناراضی است؛ اما می‌گوید در شرایطی که میلیون‌ها نفر در افغانستان بی‌کارند، نمی‌تواند همین کار را هم از دست بدهد.

دو ماه پیش ازدواج کرده است و اکنون مسوولیت زندگی یک خانواده را بر دوش دارد. با وجود دستمزد اندک، تلاش می‌کند کارش را حفظ کند، زیرا می‌داند در شرایط کنونی، از دست دادن همین درآمد ناچیز نیز می‌تواند زندگی‌اش را با بحران روبه‌رو کند.

وقتی از آینده می‌پرسم، لحظه‌ای سکوت می‌کند. بعد آرام می‌گوید که اگر روزی دوباره فرصت تدریس فراهم شود، بی‌درنگ به مکتب بازخواهد گشت؛ اما نه تا وقتی که بی‌عدالتی و زور در جامعه‌ حاکم است.

امروز، دست‌های او به جای نوشتن فرمول‌های کیمیا روی تخته‌ی صنف، گل را در قالب‌های خشت می‌فشارد. شاید این، یکی از تلخ‌ترین تصویرهای امروز افغانستان باشد؛ کشوری که در آن، یک آموزگار به دلیل دفاع از عدالت، شغلش را از دست می‌دهد، سال‌ها مهاجرت و کارگری را تجربه می‌کند و سرانجام برای تأمین نان خانواده، کنار کوره‌ی خشت‌پزی می‌ایستد.

اما با همه‌ی این تلخی‌ها، سبحان هنوز یک چیز را از دست نداده است؛ باور به عدالت و آموزش. او شغلش را از دست داد، اما حاضر نشد عدالت را بفروشد. شاید امروز دیگر پشت میز معلمی نباشد، اما هنوز همان آموزگاری است که سال‌ها پیش در مکتب آرزو داشت روزی شاگردانش را با صداقت آموزش دهد. در افغانستان امروز، این شاید بزرگ‌ترین درسی باشد که یک معلم می‌تواند به جامعه‌اش بدهد. عدالت و برابری.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000